دو
جنبهي انكار
هولوكاست
محمدرضا
نيكفر
چاپ
نخست در مجلهي
"مدرسه"، چاپ
تهران، شمارهي
۳، خرداد ۱۳۸۵
«پيش
آمده است، پس
باز هم ممكن
است پيش آيد.
ممكن
است در هر
جايي پيش آيد.
اين
سخن جانمايهي
آن چيزي است
كه بايد گفت.»
پريمو
لِوي[1]
يكي
از هدفهاي
اصليِ از آغاز
اعلامشدهي
ايدئولوژي و
سياستِ عمليِ رژيمِ
آلمان نازي
نابوديِ
يهوديان بوده
است. به زبانِ
فارسي نميتوان
حتّا به تعداد
انگشتانِ يك
دست كتابهايي
يافت، كه به
تفصيل و با
جديتِ علمي
اين سياستِ
ايدئولوژيك
را بررسي كرده
باشند. اگر
فقط همين نكتهي
ساده را معيار
قرار دهيم، از
اين موضوع
بايد تعجب
كنيم و آن را
به حسابِ چيزي
جز جسارت
بگذاريم كه در
ايران عدهاي
بدون سابقهاي
در پژوهش در
علوم انساني
به ناگهان
متخصصِ هولوكاست
شدهاند،
تمام
پژوهشهاي
تاريخي در اين
زمينه را باطل
اعلام كردهاند
و فقط آن عدهي
معدودي را
مورخِ راستين
در اين زمينه
ميدانند كه
وظيفهي خود
را خريدنِ
آبرو براي
نازيسم قرار
دادهاند. اين
كه در كشوري
دولتمردان،
درسنخوانده
و فقط با اتكا
به مقامشان
استادِ تاريخ،
استادِ
اقتصاد،
استادِ
فيزيكِ اتمي،
استادِ
فلسفه،
استادِ
زيباييشناسي
و ادبيات و
ديگر علوم و
فنون شوند و
از پشتِ ميزِ
خطابهي قدرت
در اين زمينهها
حكم صادر
كنند، هم
چيزهايي در
موردِ خود آنان
به نمايش ميگذارد
و هم بيارجيِ
نهادِ دانش و
دانشگاه و
جايگاهِ
دانشجو و
دانشور را در
آن ديار عيان
ميكند.
اظهارِ
نظرهاي
آنچناني در
موردِ هولوكاست
اما به چيزي
جز جسارتِ
علمي نياز
دارد. اگر موضوع
فقط بحثي با
ظاهري علمي
بود، ميشد آن
را جدي نگرفت،
چنان كه
بسياري از
اظهار نظرهاي
ديگر را بنا
به عادت يا از
سرِ ملاحظاتي
جدي نميگيريم
و اين البته
باعثِ
سوءتفاهمهايي
اساسي در سمتِ
مقابل شده
است. موضوعِ
هولوكاست
تنها از زاويهي
بازنمايي و
تفسيرِ عمق
وابعادِ
فاجعه موضوعِ
بحثي علمي در
زمينهي
تاريخپژوهي
است. اين كه
هولوكاست رخ
داده يا نداده
و اگر رخ داده
چه ابعادي
داشته است،
قابل مقايسه
نيست با
موضوعهايي كه
هر چه هم
ناگوار باشند،
باز عادي
هستند: عادي
از اين نظر كه
در آنها معمولاً
با دشمني و
ستيزي مواجه
هستيم كه
نتيجهاش
غلبهي اين
گروه بر آن
گروه است و
ستمي كه بر
اثر چپاولگري
است يا
امتيازخواهي.
در هولوكاست
موضوع بر سر
اين است كه يك
گروهِ انساني
يك گروهِ ديگر
را از دايرهي
انسانيت كنار
ميگذارد و
هدفِ اعلامشدهاش
نه چپاولِ آن
گروه و نه حتا
به بردگي
كشاندنِ تكتكِ
اعضاي آن،
بلكه نابود
كردنِ كاملِ
آن است. هدفِ
نوشتهي زير
بازنمودنِ
اين موضوع است
كه انكارِ اين
فاجعه و
"تجديدِ نظر"
در تاريخ به
قصدِ عادي كردنِ
آن به چه
معناست. با
اين كار هم
واقعيتي انكار
ميشود كه
جايگاهِ بينظيري
در تاريخ دارد
و انكارِ آن
ناديده
گرفتنِ گسل در
انسانيت است و
چشم بستن بر
امكانِ
تكرارِ آن
است، و هم در
افتادن با
ايدههايي
است كه طرح
شدهاند تا آن
فاجعه بيواكنشِ
انساني نماند.
به نظر ميرسد
كه منكرانِ
ايراني بيشتر
با اين ايدهها
مشكل داشته
باشند.
|
|
هولوكاست[2] واژهاي
است يوناني به
معناي همهسوزاني،
قرباني كردنِ
همگان در آتش.
به عربي آن را
"مُحرَقة" ميگويند.
اين عنوان
اشاره به
فاجعهاي
بزرگ دارد، نه
فاجعهاي در
ميان فاجعههاي
ديگر تاريخ،
بلكه مصيبتي
بيهمتا،
باپيشينه اما
به لحاظِ وسعت
و شدت و نيتِ
برانگيزانندهي
آن بيپيشينه.
اين فاجعه
كشتارِ شش
ميليون يهودي
به دستِ رژيمِ
نژادپرستِ
تماميتگراي
آلمانِ نازي
به رهبريِ
آدولف هيتلر
است. كسانِ
بسيار ديگري
نيز همراه با
يهوديان به قتل
رسيدند:
كمونيستها و
سوسيالدموكراتها،
كاتوليكها،
كوليها،
همجنسگرايان،
معلولان و آدمياني
از هر آن گروه
كه نازيها به
دليلِ سياسي
دشمن يا به
دليلِ نژادي
پستشان ميشمردند.
01
اعدام
يك غيرنظامي
در كنار يك
گور دستهجمعي.
گروهي از
سربازان
"ورماخت"،
نيروي زميني
ارتش آلمان، شاهد
صحنهاند.
در
موردِ
هولوكاست از
اين منابعِ
دستِ اول خبر
داريم:
گزارشهاي
نجاتيافتگان
از
اردوگاههاي
مرگ كه نزديك
به ۵۰ هزار
نفر بودهاند،
گزارشهاي
ديگر
بازماندگان
كه شاملِ مخفيشدگان
و شناسايينشدگان
و وادارشدگان
به كارِ بردهوار
در كارخانهها
و مزرعهها ميشوند،
هزاران سندِ
مكتوبي كه
رژيم فرصت از
بين بردنشان
را نيافت،
انبوهي از جسدهاي
به جا مانده
در اردوگاهها
در لحظهي
گشودنِ
درهايشان به
توسطِ متفقين
و گورهاي دستهجمعياي
كه بعداً پيدا
شدند، بناها و
آثاري كه از كشتارگاهها
و مكانيسمهاي
كشتار به جا
ماندهاند،
هزاران
آلماني كه
شاهدِ
جنايتها بودهاند
و از جمله در
برخي از شهرها
بلافاصله پس
از گشودنِ
دروازههاي
اردوگاهها
متفقين آنان
را وادار به
تماشاي
جنايتگاهها
كردهاند تا
خود به چشم
خويش ببينند
از چه رژيمي
پشتيباني
كردهاند،
گزارشهاي
نگهبانان و
كارگزارانِ
اردوگاهها و
زندانها،
خاطراتِ
گروهي از سران
و مقامهاي حزب
و دولت نازي،
و سرانجام اعترافهاي
كساني كه به
دليلِ
جنايتهايشان
پس از شكستِ
رژيم به زندان
افتاده و
دادگاهي شدند
از جمله در
نورنبرگ[3]. هيچ
جنايتي در
طولِ تاريخ
همانندِ
هولوكاست با
دقت و ريزبيني
بررسي نشده
است. هولوكاست
را نه يك
گروهِ شوريدهسر،
بلكه يك
دستگاهِ
ديوانيِ عظيم
پيش برده است،
دستگاهي كه
همه چيز را با
دقت واميرسيده
و با حوصله
ثبت ميكرده
است. نازيها
به آدمكشي در
اردوگاههاي
مرگ شكلِ
صنعتي داده و
آوشويتس و
كشتارگاههايي
نظير آن را
همانندِ يك كارخانهي
عظيم سازمان
داده بودند كه
درونداد و
بروندادش و
خرج و دخلش
بايد كاملاً
مشخص باشند و
در هر موردِ
مربوط به آن
بتوان حسابرسي
كرد.[4] اگر فقط
به سندهايي كه
به امضاي
كارگزاران رژيم
است بسنده
كنيم، باز
فاجعهاي در
برابرمان شكل
ميگيرد كه در
طولِ تاريخِ
بشريت بيسابقه
است.
نازيها
در آستانهي
سقوط تلاش
كردند، اسناد
و آثارِ
آدمكشيهاي
خود را از بين
ببرند.
با وجودِ
اين، شواهدِ
به جا مانده
فراواناند و
جاي هيچ
ابهامي باقي
نميگذارند.
اسنادِ به دستآمده
با دقت حفظ
شدهاند.
مكتوبها در
آرشيوهاي
مختلفي
گردآوري شدهاند
و در دسترس
همگان قرار
دارند.[5] هزاران
جلد كتاب وجود
دارند كه سندِ
دستِ اول اند،
چون
دربرگيرندهي
خاطرهها و
ديدهها و
شنيدههايند.
هنوز هم كساني
از شاهدانِ
فاجعه زندهاند
و بسيارند
آناني كه
ماجرا را از
زبانِ نزديكترين
خويشاوندان و
دوستان خود
شنيدهاند.
هزاران
تحقيقِ
تاريخي در
موردِ
هولوكاست
انجام گرفته
است. گروهِ
بزرگي از
مورخانِ
كاردان، در
موردِ
هولوكاست
پژوهيدهاند،
چه بسا نه
سالي چند و در
حد رسالهاي
يا كتابهايي
چند، بلكه با
كاري عمري. در ميانِ
اينان
بسيارند
كساني كه به
دليلِ دانش و
وجدانِ كاري و
تيربينيِِشان
نامآور شده و
اينك از
افتخارهاي
رشتهي تاريخ
اند.
هولوكاوست
اوجِ كينهورزي
به يهوديان
است.[6]
زمينهسازِ
آن
يهودستيزيِ
شكلگرفته در
طولِ تاريخ
است.
يهودستيزي
پديدهاي است
كه به طورِ
مشخص از سالِ ۷۰
ميلادي آغاز
ميشود كه
سالِ ويران
شدنِ معبدِ
دوم[7]
به دست رُميها
و آغازِ
آوارگيِ
بزرگِ
يهوديان است.
يهوديان را ميآزارند،
بهعنوانِ
آواره و كساني
كه آييني خاص
دارند و در
حفظِ آن ميكوشند.
با پا گرفتنِ
مسيحيت، كه در
ابتدا فرقهاي
يهودي بود،
جنبهي دينيِ
يهودآزاري
تقويت ميشود.
دينهاي
همخانواده
انگيزه و
نيروي ويژهاي
براي ستيزيدن
با هم دارند،
زيرا حساسيتِ
مطلقبينان در
درجهي نخست
روي آن چيزي
است كه مشابهِ
"حقيقتِ" مطلق
آنان است.
"حقيقتِ"
نزديك به
"حقيقتِ" مطلق،
چونان تهديدي
به نسبي شدنِ
آن ادراك ميشود. دينهاي
پسين خود را
مفسرِ
راستينِ
دينهاي پيشين
ميدانند.
يهوديِ خوب از
نظرِ مسيحيِ
راستآيين
كسي است كه
مسيحي شده باشد
و به همينسان
از نظرِ
مسلمانِ سختكيش
يهوديان و
مسيحياني كه
دركِ درستي از
دينِ خود
داشته باشند،
طبعاً بايد به
اسلام گرويده
باشند. بر اين
اساس گرويدن
از دينِ پسين
به دينِ پيشين
را سخت خلافِ
طبع و منطقِ
گسترشِ حقيقتِ
الهي ميدانند.[8]
مسيحيت
"آغازِ" خود
را "پايانِ"
يهوديت ميدانست.
اين تعريف از
خويش متزلزل
ميشد، آنگاه
كه ميديدند
يهوديت پايان
نيافته است و
عدهاي بر
"عهد عتيق"
وفادار ماندهاند
و حاضر به
بستنِ "عهد
جديد" نيستند.
متعصبان بودشيابيِ
"پايان" را در
"پايان دادن"
ميديدند و
طبيعي است كه
مرامِ پايان
دادن به نابود
كردن راه ميبرد.
دورانِ سدههاي
مياني بويژه
در مرحلهي
پسينِ آن
شاهدِ نمونههاي
فراواني
يهودآزاري از
سوي مسيحيان
است. براي
آزار دادنِ
يهوديان به
آنان
اتهامهايي ميزدند
كه بعدها در
مناطقِ
مسلماننشين
هم به گوش ميرسند:
از همه رايجتر
اين كه يهوديان
براي انجامِ
برخي مراسم
مذهبي خود كودكان
را ميربايند،
آنان را
قرباني ميكنند
و خونشان را
با آرد
درآميخته و بر
اين گونه فطير
مقدس خويش را
ميپزند.
يهوديان
اجازه
نداشتند در هر
محلهاي ساكن
شوند و هر
شغلي را كه
خواستند پيشه
كنند و اي بسا
موظف ميشدند
نشانهاي در
پوشش داشته
باشند كه از
مردمان ديگر
متمايز باشند.
اين نشانه را
در ايران
يهودانه ميگفتند
كه معمولاً
پارچهاي
زردرنگ بوده
كه بر لباس
دوخته ميشده.
در قرنِ
شانزدهم در
شهرِ ونيز
براي نخستين
بار يهوديان
مجبور به
زندگي در
"گتو" يعني محلهاي
مخصوص شدند.
اين شيوهي
تبعيض به
تدريج در
شهرهاي مختلف
اروپايي رواج
يافت. انقلابِ
كبيرِ فرانسه
و بازتابِ آن
در اروپا
آغازِ پايان
دادن به اين
تحميل بود.
02
اردوگاه
مرگ
بوخنوالد،
فوريه ۱۹۴۱.
يهوديان هلندي
آزارِ
يهوديان در
سدههاي
ميانه انگيزهي
ديني داشته
است. بيشترين
آزارهايي كه
يهوديان ديدهاند
در سرزمينهاي
مسيحي بوده
است.[9]
لشكريانِ
صليبي پيش از
آن كه به
فلسطين برسند
و به نبرد با
مسلمانان
پردازند، سر
راهِ خود يهودكشي
ميكردهاند.
پايانِ قرونِ
وسطا با اوجگيريِ
تعصبهاي ديني
در برخي مناطق
همراه است. در
اسپانيا و پرتغال
يهودآزارياي
راه ميافتد
كه تا آن
هنگام همانند
نداشته است.
پايانِ
دورانِ
تعصبهاي ديني
پايانِ
يهودآزاري
نيست. در عصرِ
جديد
يهودآزاريِ
برخاسته از
تفاوت در
هويتِ ديني
تعديل ميشود،
اما تأثير
گذاريِ آن به
شكلِ مستقيم
يا با عوض
كردنِ چهره
ادامه مييابد.
ضمنِ
استمرارِ
جنبهي ديني،
آزار يهوديان
بُعدِ تازهاي
مييابد.
يهودستيزي،
"ملي" ميشود.
يهودستيزيِ
ملي احساسي
است برخاسته
از هويتمنديِ
ملي در برابرِ
كساني كه اينك
جرمشان را اين
ميدانند كه
هيچ احساس ملياي
ندارند و
دلبسته
نيستند به
جايي كه در آن
زندگي ميكنند.
ملتپرستان
در كشورهاي
مختلفِ اروپا
يهوديان را به
الحادِ مطلق
در كيشِ ملي
متهم ميكردند.
از نظرِ ملتپرستِ
يهودستيز
دشمنِ خارجيِ
معمولي بر يهودي
شرف دارد،
زيرا به آب و
خاكِ خود
وابسته است و
چون سرزمينش
تصرف شود يا
زير فشار قرار
گيرد، او را
ميتوان با
تحمليهايي
وادار به
ايفاي نقشهاي
تعريفشدهاي
كرد و خطرناكياش
را زدود؛
يهودي را ولي
هيچ كار نميتوان
كرد، چون او
وطني ندارد،
بر سر هيچ
پيماني نميماند،
با هيچ كس از
ته دل دوستي
نميكند و به
خاطرِ منافعش
ممكن است با
دشمنِ موطنِ
فعلياش ساخت
و پاخت كند.
هويت
با مرزكشي
تعيين ميشود؛
"ما" در برابر
"آنان" قرار
ميگيرد.
"آنان"
همواره آن سوي
مرزِ ملي قرار
ندارند، ممكن
است در ميان
"ما" زندگي
كنند. يهوديان
از جملهي اين
"آنان" اند.
پيشتر در
موردِ آنان
تبعيض روا
داشته شده و
در نتيجه
زمينه فراهم
است كه
"آنان"ي تلقي
شوند ايستاده
در برابر "ما".
هر چه "ما" در
هويتيابي
بيشتر دچارِ
مشكل باشد،
اين خطر بيشتر
بالا ميگيرد
كه درگيريِ
خود را با
"آنان" تشديد
كند. آن ضعف از
طريقِ اين شدت
پوشانده ميشود.
ملتهاي دچارِ
تأخير در ملت
شدن و فاقدِ
سنتمنديِ
اجتماعي در
روشنگري و
سياستِ مدني،
اين مشكل را
دارند و آلمان
يكي از آن
ملتهاست.[10]
عارضههاي
سرمايهداري
و مشكلهاي
گذار به آن
نيز چه بسا به
وجودِ
"آنان"ي
برگردانده ميشد
كه پيشتر متهم
شدهاند كه
"مالاندوز"
و "رباخوار" و
"استثمارگر"
اند. كليشهسازي
در موردِ
يهوديان چنان
مكانيسمِ
خودكارِ بيانديشهاي
داشت — و دارد —
كه اگر يكي از
آنان ثروتي
داشت و به
درستي يا به
نادرستي متهم
ميشد كه بهرهكش
است، اين صفت
چنان گسترش
داده ميشد — و
ميشود — كه
كلِ يهوديان
را در برگيرد.
بلانكيستها
چپِ افراطي
بودند، اما
همزمان
يهودستيز نيز
بودند و پساتر
بخشي از آنان
فاشيست از كار
درآمدند.
فوريه و پرودون
نيز كه با
مدرنيت و
سرمايهدارياي
كه آن را
مظهرِ دورانِ
مدرن ميپنداشتند،
مخالف بودند و
اين مخالفت را
در در قالبِ
يك بديلِ
سوسياليستيِ
رمانتيك عرضه
ميكردند،
يهودستيزهاي
سرسختي
بودند، زيرا
روحِ سرمايهداري
را روحِ يهودي
ميدانستند.
03
هيملر،
رئيس اس.اس. در
حال بازديد از
اردوگاه داخاو
در سال ۱۹۳۶
يهوديان
هم متهم ميشدند
كه باعث و
بانيِ سرمايهداري
اند و هم به
آنان ميبستند
كه جنبشِ
كمونيستي را
به راه
انداختهاند
تا مالكيتِ
فردي را از
ميان بردارند
و از اين راه
جهان را مالِ
خود كنند.[11]
ليبراليسم،
فردگراييِ
مدرن،
انقلابيگريِ
آغازشده با
انقلابِ
كبيرِ
فرانسه، جمهوريخواهي،
مشروطهخواهي
و هر چيزِ
ممكنِ ديگر و
اگر لازم ميشد
ضدِ آن را به يهوديت
نسبت ميدادند.
پس از جنگِ
جهانيِ اول
شايع كردند كه
كلِ جنگ توطئهي
يهود براي
سروري بر جهان
بوده است. در
همين هنگام
است كه سندي
كه پليسِ
تزاري آن را
در آغازِ قرن
جعل كرده است،
با شمارگاني
درشت به زبانهاي
مختلف چاپ و
پخش ميشود.
اين سند
«پروتُكُلهاي
دانشورانِ
يهود» نام
دارد كه ادعا
ميشد و ميشود
كه
بازگوكنندهي
نقشههاي
سرانِ قوم
يهود براي
سلطه بر جهان
است. اين سندِ
ساختگي هنوز
هم يكي از
مهمترين
نوشتهها
براي تحريكِ
عوام است.[12]
تماميتِ
يهودستيزي
توضيحپذير
از راهِ
نژادپرستي
نيست. در اين
مورد سه دليلِ
عمده ميتوان
عرضه كرد: ۱.
يهودستيزي
كهنسالتر
از نظريههاي
نژادپرستانه
است. ۲. در همه
جا يهودستيزي
از راه
ايدئولوژيِ
نژادي موجه
نميشود. ۳.
نژادپرستان
معمولاً
نژادِ پست را
ضعيف و بيقدرت
ميدانند،
اما
يهودستيزان
به يهوديان
قدرتي نسبت ميهند
كه ميرود بر جهان
مسلط شود.
نازيها ولي
براي نابود
كردنِ
يهوديان هم از
ايدئولوژيِ
نژادي بهره ميگرفتند
و بر اين پايه
يهوديان را
پست و بيارزش
ميدانستند،
و هم آنان را
بسي قوي و
توطئهگر
گمان ميكردند.
تناقضي را كه
رخ مينمود،
اين گونه
توجيه ميكردند
كه يهوديان به
خاطرِ پست
بودنِ
نژادشان،
ناتوان از
زندگي و كارِ
شرافتمندانهاند
و فقط بلد اند
توطئه كنند.
از نظرِ آنان
اين يهوديان
بودند كه هم
از سمتِ شرق و
هم سمتِ غرب
به مقابله با
آلمانِ
هيتلري
برخاسته بودند.
در زماني كه
مديريتِ جنگ
ايجاب ميكرد
امكانهايي
چون راهآهن
به تمامي در
خدمتِ
تداركاتِ
نظامي قرار
گيرد، از بخشِ
بزرگي از آنها
براي
سازماندهي و
انجامِ انتقالِ
يهوديان به
اردوگاههاي
مرگ استفاده ميكردند.
اگر هيتلر
پيروز ميشد و
زماني ميشنيد
در سرزميني
دور يك تن
يهودي زندگي
ميكند، حاضر
بود لشكري
بزرگ به آن
ديار گسيل كند
و تمامي آن
سرزمين را به
خاك و خون
كشد، تا آن آخرين
يهودي را از
بين ببرد. در
يهودستيزيِ
مدرنِ آلماني
ستيز با
يهوديان با
مفهومها و
گزارههايي
توضيح داده ميشود
كه در اصل از
پزشكي و
بهداشت آمدهاند:
يهودي در
كلامِ هيتلر
مدام به باسيل
و ميكروب و
آلودگي و
موجودهاي
ناقلِ بيماري
تشبيه ميشود.
پيشوا مدامِ
خواهانِ پاكسازي
است و هشدار
ميدهد كه اين
خطر وجود دارد
كه آلودگي
تكثير شود.
04
پوستر
تبليغاتي
آلماني. در
اين پوستر از
استالين،
چرچيل و
روزولت به
عنوان
كارگزاران
يهود نام برده
ميشود. در
بالاي پوستر
اين جمله آمده
است: "جنگ خواست
يهوديان بوده
است."
در
همه جا به اين
جنونِ
"بهداشت" برنميخوريم،
اما جنونِ
"توطئهي
جهاني
يهوديان"
فراگير است.
خودِ هيتلر
تجسمِ كامل
باورِ جنونآميز
به اين توطئه
است. در كشوري
مثل ژاپن نيز كه
اكثرِ
مردمانش نميدانند
يهوديت يعني
چه و در
عمرشان يك نفر
يهودي نديدهاند،
افرادي را ميبينيم
كه دچارِ اين
هيستِري شدهاند.
از قرار معلوم
اين گونه
جنونها مسري
هستند. در
قرنِ نوزدهم و
آغازِ قرن
بيستم اين
ايده در اروپا
شكل ميگيرد و
از آنجا به
ديگر
سرزمينها
سرايت ميكند
كه يهودي
سرچشمهي
نهانِ همهي
آن جنبشها و
حركتها و
بحرانهاي پيشبينينشدني
و مهارنشدنياي
است كه عصرِ
جديد را
هراسناك ميكند.
آنچه نظامِ
توليدِ
كالايي را
هراسناك كرده
است، نه
طبيعتِ آشكار
آن در قالبِ
انبوهِ كالاهاي
مصرفي است كه
هر يك نام و
نشان و افسونِ
مشخصي دارند،
بلكه آن
طبيعتِ
ثانويهي
پنهان است كه
به مثابهِ
حوزهي ارزش،
قانونهاي عملكننده
در پسِ نمايشِ
ظاهريِ
كالاها را
تعيين ميكند.
تقابلِ مشخص و
انتزاعي در
بطنِ نظامِ
سرمايهداري
زمينهسازِ
طيفي از
ايدئولوژيها
ميشود. از
جملهي
آنهاست
ايدئولوژياي
كه مشخص را ميپرستد،
ولي انتزاعي
را متعلق به
حوزهاي
اهريمني ميداند.
اين
ايدئولوژي در
كالاپرستياش
مدرن است، اما
رمانتيسيسمي
ضدِ مدرن را
تبليغ ميكند
كه شر را فقط
در "پول" ميبيند.
اين
ايدئولوژي
وجودِ
اجتماعي كالا
را ميپوشاند
و پول را نه به
مثابه نمودِ
جنبهي
ارزشيِ كالا،
بلكه به مثابهي
شاخصِ حوزهاي
انتزاعي در
نظر ميگيرد
كه در مقابلِ
حوزهي مشخصِ
توليد و مصرف
قرار گرفته
است و در آن
اختلال ميكند.[13] يك
كاركردِ
ايدئولوژي
تبديلِ
انتزاعي به مشخص
است. مشخصِ
مشخص همواره
افراد و
گروهها و گروهبنديهاي
سياسي از جمله
دولتها هستند.
در ايدئولوژيِ
نازيسم آن
مشخصي كه
قدرتِ حوزهي
انتزاعيِ
بحرانانگيز
را در دست
دارد، يهودي
است، انسانِ
يهودي، نژادِ
يهود، و
گروهها، حزبها
و دولتهايي كه
آلتِ دستِ
يهود پنداشته
ميشوند.
05
شهر
آلماني وورتسبورگ
به سال
۱۹۴۲. يهوديان
را به سمت
ايستگاه قطار
ميبرند تا
روانه
اردوگاههاي
مرگ كنند.
در موردِ زمينههاي بروزِ هولوكاست ميتوان بسيار نوشت. ميتوان مجموعهاي از عاملهاي ديني و غيرِ ديني، كهن و جديد، فكري و اجتماعي، و اقتصادي و سياسي را برشمرد كه هولوكاست را باعث شدند. با اين كار ميتوان نشان داد كه طبيعي بود حادثهها چه جهتي بيابند، اما نميتوان بر اين مبنا همه چيز را توضيحپذير پنداشت. عنصري وجود دارد كه از فهمِ انساني فراتر ميرود، عنصري كه در جريانِ پويش عاملها و تركيبِ فاجعهآميز آنها ايجاد شده و با هيچ تحليلي نميتوان بدان رسيد. تحليل پاسخگو نيست، چون فاجعه نتيجهي تركيب است و تركيب را نميتوان بازسازي كرد، جون بايد خود را در متن آن قرار داد و دريافت پيشبرندگانِ فاجعه چگونه از آن معجونِ نكبتبار براي پيشبردِ كار نيرو گرفتند، و نميتوان خود را به قصدِ فهم به جاي پيشبرندگانِ فاجعه گذاشت، چون در اين صورت هماحساسي و به ناگزير همدلي و همفكرياي لازم ميشود كه در تصورِ انساني با پرورشِ اخلاقيِ متعارف نميگنجد. حادثههاي معمولي را ميتوان فهميد، بي آنكه با مشكلِ اتهام به همدلي مواجه شد. جهان، تاريخ و بودشي غيرِ اخلاقي دارد و ستم و قتل و غارت در منطقِ آن ميگنجند. ميفهميم چرا فلان كس بهمان كس را كشت، ميتوانيم زمينههاي آن را توضيح دهيم و با اين توضيح آن را موجه يا غيرموجه بدانيم. توضيح هميشه به ارزيابي از نظرِ موجه بودن منجر ميشود. ولي فاجعههايي وجود دارند كه پيشاپيش اين ارزيابي را برنميتابند و از اين نظر در مسيرِ توضيحي كه بخواهد به پرسشِ توجيه راه يابد، قرار نميگيرند. هولوكاست چنين فاجعهاي است.[14] هولوكاست فاجعهي فاجعههاست چون فشردهي مجموعهاي از رذالتهاي پيشامدرن و مدرن است، دامنه و عمقي بيسابقه دارد و مشخصهاش اين است كه در آن گروهي از انسانها به خاطرِ نفسِ بودنشان محكوم به نابودي شدند، به خاطرِ نفس بودن، نه چگونه بودني، كه ممكن بود با تغيير در آن و با تسليم شدن به خواستي از سوي گروهِ كينهورز از خطرِ نابودي رهايي يابند. قتلِ عامِ ارمنيها يه دستِ تركها فاجعهاي بزرگ است، تركها اما ارمنيها را از دم تيغ نميگذراندند، اگر ارمنيها به خواستههاي آنان تسليمِ مطلق ميشدند. در موردِ هولاكوست موضعِ ديني و فكري و سياسيِ يهوديان مطرح نبوده است. يهودي اگر مسيحي ميشد و به عضويتِ حزبِ نازي هم درميآمد، باز مشمولِ فرمانِ قتل بود. در هولوكاست ما با گسستي در جنسِ انساني مواجه هستيم، نوعي از بشر ميخواهد نوعي ديگر را از ميان ببرد، بيتوجه به اين كه آحادِ آن چه فكر ميكنند، چه مليتي دارند، در چه سني اند، در چه حالياند. هولوكاست گسست در انسانيت است.[15] از اين نظر موضوعي است مربوط به كلِ انسانيت. اين خطر، بروز ك&