دربارهء صوفی گری

اميد ميلانی

 

من عرفان بيلميرم چيست، فرض مي‌کنم مقصودِ عبدی کلانتری (در مقالهء نقد عرفان اجتماعی) صوفيسم است؛ چيزِ ديگري نمي‌شناسم که هم اجتماعي باشد و هم عرفاني دانسته شود.

 

آنچه از نوشته‌يِ عبدی کلانتری مي‌فهمم، لبِ کلام‌اش آن است که: «عرفان [...] در عصر مدرن ، به عنوان پروژه اي اجتماعي يا سياسي (نه استتيک و هنري) پديده اي ارتجاعي است [و] بالقوه خصلتي فاشيستي دارد.» ولي در ابتدايِ کار، از اين‌جا آغاز مي‌کند که: «عرفان اجتماعي به شکل جنبش هاي حق طلب و مساوات خواهانه ، بخش مهمي از تاريخ جنبش هاي اجتماعي و سياسي ما را شکل مي دهد.»

 

مشکلِ بسيار بزرگِ عبدی کلانتری اين است که برايِ بيانِ حرفِ بديهي به چيزهايي استناد مي‌کند که ازاساس زيرِ سؤال‌اند. مشکل اين‌جاست که اگر تاريخِ صوفيسم را مرور کنيم، آشکارا خواهيم ديد که جهت‌گيري‌اش در همان زمانِ خود نيز عمدتاً فاشيستي بوده تا طغيان در برابرِ قدرت. سعي مي‌کنم در مروري بر تاريخِ صوفيسم اين مطلب را نشان دهم.

 

يکي از مهم‌ترين زوايايِ فاشيستيِ صوفيسم، پيوندِ بسيار نزديکِ آن با نظامي‌گري و «جهاد» با دشمنان است، که از همان ابتدايِ پيدايش از ويژگي‌هايِ آن بوده. درباره‌يِ اهميتِ نظامي‌گري در صوفيسم، کافي‌ست توجه کنيم که در سده‌هايِ نخستِ اسلامي، پيش از پيدايشِ «خانقاه» و رونق‌يافتنِ آن، مراکزِ سکونت و اجتماعِ صوفيان و برگزاريِ برنامه‌هايشان عمدتاً «رباط» بوده‌اند، که چيزي است بينِ پاسگاهِ مرزي و قلعه، و محلِ نزاع با کفار.

 

فراموش نکنيم که مرزهايِ اسلام، تا مدت‌هايِ مديد محلِ درگيري بوده‌اند. مرزِ شرقي، خراسان، محلِ نزاعِ دائمي با ترکان بوده، و در آن دوره مرکزِ صوفيسم در ايران؛ هزينه‌يِ زندگيِ صوفيان و اداره‌يِ رباط‌ها را کشاورزانِ منطقه تأمين مي‌کردند، چراکه ورودِ بيابان‌گردانِ ترک به‌معنيِ بدل‌شدنِ زمين‌هايِ زراعي به چراگاهِ گله‌هايِ آنان بوده. مهم‌تر از خراسان، مهم‌ترين مرکزِ صوفيسم در اين دوره از تاريخِ اسلام، مرزهايِ شام (و بعد فلسطين) است که طيِ قرن‌ها محلِ جنگ با مسيحيان و رومِ شرقي بوده. به عنوانِ يک مثال، حلاج پنج سال در رباط‌هايِ مرزي اقامت داشته.

 

با ورودِ مقاومت‌ناپذيرِ ترکان و مغولان جغرافيايِ (سياسي-اجتماعيِ) منطقه به‌کلي دگرگون مي‌شود، و نيز در همين دوره خانقاه شکل مي‌گيرد و رباط اهميتِ پيشينِ خود برايِ صوفيان را از دست مي‌دهد. ولي نبايد تصور کرد که اين تغييرات به معنيِ جداشدنِ صوفيسم از نظامي‌گري است؛ به هيچ وجه، و درست برعکس. در دوره‌يِ پس از مغول، قدرت‌طلبيِ سياسي نيز به گرايشِ نظاميِ صوفيسم افزوده شده، و بارها فاشيستي‌تر از پيش، درنهايت به متحدکردنِ دوباره‌يِ ايران در حکومتِ صفوي مي‌انجامد.

 

مهم‌ترين تغيير در بافتِ جمعيتي در اثرِ ورودِ کوچ‌نشينان، تغييرِ بافتِ جمعيتيِ کشور و غلبه‌يِ بيابان‌گردي و دام‌پروري است. حضورِ بيابان‌گردان در يک منطه، عملاً کشاورزي در آن منطقه را ناممکن مي‌سازد؛ بيابان‌گردان هرلحظه ممکن است به اميدِ غارت به روستاها يورش برند، و نيز دام‌هايشان مي‌توانند در عرضِ چند روز زحمتِ يک‌ساله‌يِ زارع را از ميان بردارند. کشاورزانِ زمين‌باخته و گرسنه خود به نامزدهايي برايِ ملحق‌شدن به بيابان‌گردان در ادامه‌يِ تجاوزاتِ‌شان بدل مي‌شوند.

 

زندگيِ بيابان‌گردي، به دليلِ الگوهايِ اجتماعي و فردي‌اش به طورِ طبيعي به فرقِ خرافه‌آلود و عرفاني مايل است تا اديانِ سازمان‌يافته؛ همان‌طور که انتظار مي‌رود بيابان‌گرداني که به ايران کوچيده بودند هم به جايِ مذاهبِ چهارگانه‌يِ منظم و رسمي جذبِ صوفيسمِ آشفته شدند. و البته شيوه‌يِ زندگيِ آن‌ها هم (بدونِ دارايي، آواره‌يِ بيابان، آماده‌يِ رزم و مرگ) با آموزه‌هايِ صوفيسم سازگاريِ کامل داشت، و پيروانِ خوبي برايِ شيوخِ صوفي به حساب مي‌آمدند. علاوه بر خيلِ مريدانِ جديد، حکامِ سابقاً بيابان‌گرد نيز (به طورِ خاص ايلخانان) از انواعِ کمک‌هايِ مادي به خانقاه‌ها فرو نمي‌گذاردند.

 

همه‌يِ اين‌ها باعث شد صوفيسم و خانقاه‌ها به قدرتِ اجتماعيِ قابلِ توجهي بدل شوند. مهم‌ترين تجليِ اين قدرت، به‌حاشيه‌رانده‌شدنِ مذاهبِ چهارگانه(يِ سني) است. اين مذاهب به دليلِ سازمان‌دهيِ فلسفيِ دقيق و احکامِ سفت و سخت هيچ‌گاه موردِ علاقه‌يِ صوفيان نبوده‌اند، ولي تا پيش از اين دوره غلبه داشتند، و صوفيان نيز اگر مي‌خواستند از تکفير در امان بمانند ناچار بودند (حدِاقل) به آن‌ها تظاهر کنند. حذفِ اين مذاهب، راه را برايِ غلبه‌يِ شيعي‌گري باز کرد، ولي از آن‌جا که شيعي‌گري پيش از آن حضورِ بسيار ناچيزي داشت، اين عملاً به‌معنيِ آن بود که شيوخِ صوفي خود اختياردارِ کاملِ مذهبي مي‌شدند که در منطقه‌شان رواج داشت، و جايِ روحانيتِ کلاسيک را مي‌گرفتند، يا آن را تحتِ کنترلِ خود در مي‌آوردند. بدين‌ترتيب، در پايانِ دوره‌يِ ايلخاني، در بسياري از مناطقِ کشور (و نه امپراتوريِ عثماني) به برترين قدرتِ مذهبي بدل شده بودند.

 

ولي مهم‌تر از قدرتِ مذهبيِ صوفيسم در اين دوره، قدرتِ سياسي-نظامي‌اش است. کافي‌ست توجه کنيم بيابان‌گردان به دليلِ سبکِ زندگي جنگجويانِ زبده‌اي هستند، و جذبِ آنان امکاناتِ بسيار خوبي برايِ کشورگشايي در اختيار قرار مي‌دهد. همين‌طور هم شد، و خانقاه‌هايِ بزرگ که مريدانِ‌شان امورِ مذهبيِ منطقه‌اي گسترده را اداره مي‌کردند، لشگرهايي از کوچ‌نشينان نيز گرد آورده و در مرزها به جنگ با همسايه‌گان پرداختند (احتمالاً با هدفِ اوليه‌يِ صادرکردنِ غارت‌گري‌هايِ کوچ‌نشينان به خارج، و برقراريِ امنيت در منطقه‌يِ حکم‌رانيِ خود). بدين‌ترتيب، در اين دوره و در اين ناحيه (مهم‌تر از همه آذربايجان، البته گسترده‌تر از آنچه امروز به اين نام مي‌خوانيم) با پيوندِ دين و سياست، صوفيان به حاکمانِ مطلق بدل شدند، و اين به شکل‌گيريِ صفويه و سرکوب‌هايِ خونين‌اش (به طورِ خاص سرکوبِ سنيانِ تبريز) انجاميد. با تثبيتِ حکومتِ صفوي در زمانِ شاه عباس، قزلباشان که ديگر موردِ نياز نبودند سرکوب شدند، و خانقاه نيز دوباره به حاشيه رانده شد.

 

علاوه بر اين، به عنوانِ مثالِ ديگري از پيوندِ نزديکِ صوفيسم با سياست و حکمراني، مناسب است به مولوي مراجعه کنيم که در ايران از معروف‌ترين چهره‌هايِ اين جريان نيز هست. پس از مرگِ مولوي، نوادگان‌اش در پيروي از تفکراتِ او فرقه‌اي به نامِ مولويه بنا نهادند. اين فرقه جايگاهِ بسيار بالايي در امپراتوريِ عثماني به دست آورد، و علاوه بر فعاليتِ مذهبي و ادبي قدرتِ سياسيِ قابلِ توجهي نيز در اختيار داشت، و عاملِ بسياري سرکوب‌هايِ داخلي در آن امپراتوري بود. اين فرقه به دستِ آتاترک ممنوع شد.

 

بدين‌ترتيب، درمجموع صوفيسم را جرياني آميخته به تجاوز و نظامي‌گري مي‌يابيم، که در صورتِ به‌دست‌آوردنِ فرصت به قدرتِ سياسي نيز نظر خواهد داشت، و در اين راه از هيچ سرکوبي خوددار نخواهد بود. هم‌چنين، دين و سياست را در آن چنان به هم آميخته‌اند که ديگر قابلِ تفکيک نيستند؛ و نبودِ قواعدِ اکيدِ مذاهبِ رسمي باعث مي‌شود آموزه‌هايِ ديني در هر لحظه به خدمتِ سياست تغيير داده شود. حال، در مقابلِ اين چهره‌يِ صوفيسم در طولِ تاريخِ‌مان، مانده‌ام منظورِ عبدی کلانتری کدام «جنبش هاي حق طلب و مساوات خواهانه» است که «بخش مهمي» از تاريخ را تشکيل مي‌دهند؟ چهار پنج واقعه‌يِ بسيار نادر و استثنايي در مقابلِ قاعده‌اي که در تمامِ طولِ تاريخ جريان داشته چه ارزشي مي‌تواند داشته باشد؟

 

علاوه بر اين، نقشِ مثبتِ صوفيسم و درويشي در تاريخِ ما، و ياريِ آن به اقليت‌ها و حاشيه‌ها، بيش از آن چهار جنبشي که عبدی کلانتری مي‌بيند فرصتي است که در اختيارِ دگرانديشان قرار مي‌داده تا با کمترين تظاهر (هرچند به قيمتِ ازدست‌دادنِ داشته‌هايِ مادي) خود را از خطرِ تکفير در امان نگاه دارند (و اين امر در اواخرِ دوره‌يِ پيش از مغول بسيار مهم بود، که تکفير بسيار معمول شده بود و گريبانِ اکثرِ جريان‌هايِ فلسفي را گرفته بود).

 

پس «جنبش هاي حق طلب و مساوات خواهانه» اين‌جا چه مي‌کند؟ گمان کنم بدانيم از کجا آمده: از غرب و مسيحيتِ اروپايي. اين سخنِ عبدي، مانندِ بسياري جزئياتِ ديگرِ نوشته‌اش درباره‌يِ عرفانِ مسيحي کاملاً صدق مي‌کند ولي ربطي به اسلام و صوفيسم ندارد. و حرص مي‌خورم از دستِ عبدي، که چرا باعث مي‌شود مدام يادِ چيزِ نفرت‌انگيزي مثلِ غربزدگيِ مرتيکه جلال بيفتم. لطفاً پيش از چپاندنِ تحليلِ غربيِ چيزها در کونِ نسخه‌يِ اسلامي‌شان، يک لحظه اين تفاوتِ عظيم را هم در نظر بگيريد که در غرب معجزه‌کردن نيازمندِ مجوزِ کليسا بود و در غيرِ آن صورت به جرمِ جادوگري آتش در مجازات داشت، ولي در ايران فيلسوفان برايِ گريز از تکفير لباسِ درويشي مي‌پوشيدند و ادعايِ جادو مي‌کردند.

 

خاستگاه ۱: با مقاصدِ اصليِ عبدی کلانتری کاملاً مخالف‌ام، صوفيسم و فاشيسمَ‌ش را مي‌ستايم و مويِ [...] ش را هم با مدرنيته و پست‌مدرن و اومانيسم و سوسياليسم و اين‌چيزها عوض نمي‌کنم؛ هرچند اين‌هايش به خواننده ربطي ندارد.

 

خاستگاه ۲: اگر بخواهم اثباتِ چيزِ (فرضاً) درست با استفاده از مقدمه‌هايِ غلط (يا زيرِ سؤال) را تحمل کنم، ترجيح مي‌دهم به جايِ خواندنِ نوشته‌يِ عبدی کلانتری فيلمي از آقايِ اسپيلبرگ تماشا کنم؛ و حرص مي‌خورم که هم از اين ماندم هم از آن.

 

در همين‌گونه زمينه‌ها:

http://omid.khushe.ir/political-myth.htm - نمودار

http://omid.khushe.ir/molavi-alefnoon.htm - نمودار

http://omid.khushe.ir/nemoodar/masnavi_3/masnavi_3.html - بهترين و دقيق‌ترينِ نمودارها

http://www.mohsenemadi.com/index.php?option=content&task=view&id=159&Itemid=29 - انعکاسِ همين امور در رابطه‌يِ شمس و مولانا