|
6/21/2007
ضد
زوال
و
اما اوس مسعود
بهنود
اوس
مسعود بهنود
از آنجا که
براي خودشان
اوسايي شده
اند، ديگر
انشا
نمينويسند.
اوس مسعود ترقي
کرده اند و
ديگر به جاي
انشا با قلمي
شيوا و زباني
دراز داستان
حسين کرد
شبستري را به
عنوان تحليل
سياسي به خورد
ملت ميدهند.
در واقع
داستان هاي
اوس مسعود
بهنود را
ورسيوني ژورناليستي
از افسانه هاي
کهن آن جامعه
بايد دانست.
درين يادداشت
سعي ميکنيم از
طريق بررسي مطلب
اخير آقاي
بهنود در
روزنامه هم
ميهن به نام
«بر سر گنج
جهان» ببينيم
نوشته هاي اوس
مسعود چرا
داستان حسين
کرد شبستري
هستند و نه
«مقاله
تحليلي».
نوشته
اوس مسعود
داستان است.
نوشته بهنود
نه «تز» دارد و
نه هيچ
استدلال
واقعي در آن
مطرح ميشود.
مقاله بهنود
نه چيزي را
توصيف ميکند و
نه تحليل.
مقاله بهنود
داستاني
اندرزگونه
است که
قهرمانان آن
به جاي طوطي و
بقال و
داروغه، جمهوري
اسلامي و
انگليس و
آمريکا شده
اند. تمام
آنچه اوس مسعود
ميخواهد در
مقاله اي به
درازاي 2200 کلمه
بگويد دو حکم
کلي و مبهم
زير است :
(يک)
آمريکا و
انگليس به
دنبال نفت
ايران هستند.
(دو)
ايران بايد
«مصلحت انديش»
باشد و از
سرنوشت صدام
پند بگيرد.
اين
تمام چيزيست
که بهنود
ميخواهد
بگويد نه
خلاصه آن.
توجه کنيم
وقتي يک به
اصطلاح
تحليلگر
سياسي بخواهد
مقاله بنويسد
و به جز دو حکم
کلي و عوامانه
بالا حرفي براي
گفتن ندارد،
چاره اي براي
اش نميماند جز
داستانگويي و
مهمل بافتن.
حال ببينيم
داستانگويي و
مهمل بافتن
اوس مسعود ما
چگونه است.
پاراگراف
يک تا شش:
در
اوايل دهه 70
ميلادي، با
فوران بهاي نفت،
هر يک از
کشورهاي
دارنده نفت،
تصوري از آينده
داشتند که به
تصور ديگري
شبيه نبود. در
ايران آخرين
شاه کاملا بر
اوضاع مسلط
بود، چندان که
نيازي به
مشورت با
ديگران در خود
نيابد.
هيچ
خطري براي
رژيم خود پيشبيني
نميکرد سهل
است گاهگاه
براي دوستان
خود نيز نسخههايي
مينوشت تا
چگونه همچو او
«ارباب جزيره
ثبات» شوند و
«ژاندارم
آمريکا» در
خليجفارس در
عين حال با
روسها هم
بتواند روابط
اقتصادي
برقرار کند و
در مواقع لازم
از طريق آنان
غرب را هم
بترساند که
مانعي در راه
فروش سلاحهاي
مدرن به ارتش
وي ايجاد
نکنند. به
خصوص که نرگسي
هم فوران باز
هم بيشتر بهاي
نفت پيشبيني
ميکرد.
نرگسي
[يا نرگسيه]
زني بود اهل
سارايوو که در
آن زمان هر
سال بنا به
دعوت مقامات
بالا به تهران
ميآمد، در
خانهاي مجلل
از ميهمانسراهاي
دربار منزل ميگرفت
و سه هفتهاي
ميماند و در
اين مدت کار
فراوان داشت.
هر روز 12-10 نفري
را ميديد. ميگفتند
علم غيب دارد
و آينده را ميبيند
گرچه نميتواند
همهاش را
بيان کند.
به
چندين زبان
آشنا بود، از
جمله فارسي.
مدتي هم به
شدت شايع شد
که جاسوس
شوروي است.
گاهي به
شهرستانها
هم برده ميشد.
چنان که
همزمان با
زلزله فردوس
خراسان در بيرجند
بود و ساکن
باغ حشمتيه.
گفته ميشد که
در باب مسائل
مهمي مانند
خريد اواکس و
زيردريايي هم
نظر وي بر مقامات
عاليه موثر
بود.
در کتابها
آمده و در
خاطرات آن
دوران ثبت است
که حتي کساني
مانند جان
کندي، جرالد
فورد، ريچارد
نيکسون و
رونالد ريگان
هم فالبينهاي
مخصوص داشته و
بينظر آنها
نه سفر ميرفتهاند
و به کار مهمي دست
ميزدهاند.
پس حکايت فقط
مربوط به
مظفرالدينشاه
نيست که در
سال 1900 وقتي
براي ديدار
نمايشگاه بينالمللي
قرن در پاريس
به اروپا رفت،
دمي از شيخ
بحريني جدا
نميشد و تا
شيخ وقت سعد
را مشخص نکرد
و حرز جواد ننوشت
به بازديد
غرفه اتازوني
نرفت که در
آنجا فردي به
نام تامس
اديسون «بساط
شعبده گسترده
به اشارهاي
شب را چو روز
روشن ميکرد،
حبابهايي
دارد که انگار
هزار شمع در
آن روشن است».
پس ميل
به آيندهبيني
و کشف مستقبل،
همچون تمام
انواع ديگر خرافات
و موهومات، هم
در غرب هست و
هم در شرق، گيرم
در غرب، در
طرف ديگر
زمين، در اتاقهاي
فکر و بين
نخبگان کمتر
فالبيني و
آينهنگري
معمول است. در
آنجا آمار، آن
هم آمار واقعي
روي ميز مينشيند
و ذهنها به
کار ميافتد.
کامپيوترها
هم البته
مددرسان است و
محاسب.
بهنود
براي ورود به
داستان مقدمه
ميچيند. بهنود
از راويان
اخبار و
ناقلان احوال
و طوطيان شکرشکن
شيرين گفتار
نقل ميکند که
شاه سابق ايران،
جان کندي،
ريگان،
مظفرالدين
شاه، و جرالد
فورد «فالبين»
داشته اند.
اين
بلبلزباني ها
و مقدمه چيني
اوس مسعود
(حدود 420 لغت)
براي گفتن
همين يک جمله
ساده (فلان و
بهمان
سياستمدار فالبين
داشته اند)
چيزي نزديک به
يک پنجم نوشته
اورا تشکيل
ميدهد. تمام
اين شش
پاراگراف زايد
است. قصه هاي
بهنود را، از
آنجا که قصه
اند، نه ميشود
را رد کرد و نه
اثبات. قصه
هاي اين شش
پاراگراف با
موضوع بحث
بهنود هيچ
ارتباط
ساختاري
ندارند. به
علاوه قصه هاي
کذايي حتا اگر
راست باشند هم
معلوم نيست چه
پروسه تاريخي
را قرار است
توضيح دهند.
بهنود توضيح نميدهد
که مظفرالدين
شاه (فرضا) خرافاتي
و عقب مانده
محصول چه
شرايط
تاريخي-اجتماعي
ست. بهنود
قادر نيست
توضيح دهد خود
واقعيت
خرافاتي بودن
فلان شاه کدام
امر تاريخي را
توضيح ميدهد.
گوييا اوس
مسعود نقش
نقال و قصه گويي
را دارد که
فقط ميخواهد
براي سرگرم
کردن مردم
ماجراهاي
هيجان انگيزي
را تعريف کند.
پاراگراف
هفت تا ده
هر
معيار و هر
انتخاب را با
گذشتهها
تطبيق ميدهد
و در وضعيتهاي
مختلف ترسيم
ميکند که اگر
اين راه
برگزيده شود،
چه خواهد شد و
آن راه دگر چه
و در هر نتيجهگيري،
ضريب خطا
آشکارست و اين
نتيجهگيري
از دادههاست
نه پيشگويي
نرگسي. مقامات
اجرايي هم هر
چقدر
پوپوليست
باشند و بخواهند
عوام را
بگردانند،
باز گمان نميبرند
که در حياطخلوت
خانهها هم
بچههاي
دبستاني ميتوانند
انرژي هستهاي
توليد کنند يا
درباره ساعت
رسمي و
قراردادي با
عقبگردي
صدساله به قبل
از مشروطه نميروند.
اشارهام
به زماني است
که کارخانه
برق حاجامينالضرب
در تهران به
کار افتاد،
حاجي دقيق بود
و کاردان. با
علما سخن گفت
هم موقع
افتتاح آمدند
و دعا کردند،
هم به خانه
آقايان هم برق
رفت. در آن
زمان در وقت
مشخصي در هر
فصل [که مصادق
با تاريکي هوا
بود] در
کارخانه دسته
را ميکشيدند
و برق خيابانها
و خانهها را
روشن ميکرد.
رسم شد
که هر وقت برق
آمد صلواتي
فرستاده شود.
رسم خوشي که
هنوز معمول
است. مهم آنکه
چون هر فصل
بدون توجه به
ساعت، در وقت
تاريکي و روشني
هوا دسته
کارخانه
کشيده ميشد،
برق وصل يا
قطع ميشد، تا
بيخودي به هدر
نرود. قبل از
آمدن برق، در
مورد روشنايي
معابر هم همين
رسم بود، از
بلديه وقت
تاريکي هوا
يکي ميآمد و
شعله دسته
بلندي را دراز
ميکرد و چراغ
نفتي خيابانها
روشن ميشد.
مردم
تازه با صنعت
آشنا شده با
درايت علماي
زمان، اين
زمان
قراردادي
متغيير را براي
کشور معمول
کرده بودند
[درست مانند
همان کار تا
پارسال ميکرديم].
از همين رو در
دعوتنامههاي
آن زمان نوشته
شده مثلا «با
تاييدات
خداوند متعال
حضرت... از شما
دعوت ميکند
که دوساعت
مانده به دسته
در عمارت
بادگير...»
اينجا
اوس مسعود با
يک پيچ
داستاني
موضوع را به
کلي عوض ميکند
و داستان
ديگري تعريف
ميکند از
کارخانه برق
حاج امين
الضرب. داستان
حاج امين
الضرب قرار
است ربطي به
بحثي داشته
باشد که بر سر
تغيير دادن يا
ندادن ساعت
رسمي در ايران
درگرفته است.
درست مانند
حکايتهاي «مش
قاسم» که با «ما
خودمون يه
همولايتي
داشتيم..» شروع ميشد،
اوس مسعود هم
تعدادي
داستان
ساختگي يا واقعي
و بي ربط يا با
ربط در آستين
دارد که با پرتاب
کردن آنها به
ميان مقاله اش
هم بخشي از صفحه
را پرميکند
(حدود 300 کلمه) و
هم تظاهر
ميکند آدميست
آشنا با تاريخ
آن ممکلت.
درين ميان
معلوم نيست که
حکايت حاج
امين الضرب
قرار است چه
استدلالي را
ثابت کند يا
چه نقش ساختاري
در نوشته اوس
مسعود دارد.
پاراگراف
11 تا18
امروزه
روز يکي از
مهمترين
وظايف رسانهها،
برعکس قديم که
کارشان در
کوبيدن اين
حزب سياسي يا
برکشيدن حزب
ديگر خلاصه ميشد،
اين است که
آنچه را در
اتاقهاي فکر حکومت
و بين نخبگان
ميگذرد ساده
و آسان کنند
چنان که مردم
عادي هم آن را
دريابند و از
همين جا ميتوان
دريافت که چرا
دعواي رسانهها
و اهل قدرت
تمامشدني
نميشود.
چرا
چنين آشوب
بزرگي است بين
افکار عمومي
آمريکا و
بريتانيا با
دولتهايشان.
دولتهايي که
بنا به توصيه
اتاقهاي فکر
به منطقه
خاورميانه
لشکر کشيدهاند،
اما اين را به
مردم نميتوانند
گفت پس بهانهاي
ساختهاند که
در يک جا
مبارزه با
تروريسم بود و
در جاي ديگر
مبارزه با
ياغيگري
صدام که جهان
باور داشت که
سلاحهاي
کشتار جمعي
دارد.
توقع
دولت جورج بوش
و توني بلر از
روزنامههايشان
اين است که
چون مصلحت
کشورشان در
همين لشکرکشي
است و آيندهشان
به همين متصل
است، دستکم
در برابر دولت
سد نسازند و
مردم را عليه
جنگ
نشورانند؛
کاري که نه
روزنامههاي
دستراستي و
نه دست چپي،
نه هوادار
دولت و نه
مخالفش در هيچ
کدام از اين
دو کشور انجام
ندادند.
در
آمريکا کار
آسانتر بود
چراکه
افکارعمومي
اصولا به دولت
اعتماد
فراوان دارد و
کمتر از آن به
رسانهها و
اصولا حکايت
به گونهاي
است که
روزنامهها
هم جز در
موارد نادر
خودخواسته در
برابر دولت،
به ويژه در يک
حرکت خارجي قد
نميافرازند.
اما در اروپا
اين شوخي است.
روزنامهها
دريدهاند
توني بلر را.
تا جايي که يک
ميليون نفر را
به تظاهرات
ضدجنگ
کشاندند.
اينک
توني بلر که
دارد بعد از 10
سال خانه
شماره 10
خيابان
داونينگ را
ترک ميكند،
عقده دل خالي
کرد هفته
گذشته، در جمع
روزنامهنگاران
با کلماتي
باورنکردني
بازگفت که
رسانهها چه
ميکنند. از
تعبير
«حيوانات
درنده»
استفاده کرد و
در همان زمان
مطابق نظر
مشاوران
آگاهش لابد، به
يک نکته حرفهاي
هم انگشت
گذاشت.
با نام
بردن از
روزنامه
معتبر اينديپندنت
گفت که اين
روزنامه ديگر
خبرنامه نيست
بلکه نظرنامه
است و توفان
برخاست. پس
سرانجام گفت
آنچه را در
همه اين سه
سال در دل مينهفت
توني بلر و
پاسخ داد همه
آن عذابي را
که رسانهها
به او و دولتش
دادند بعد از
حمله نظامي
به عراق. هرگز
کسي به ويژه
از مسند رئيس
حزب کارگر،
حزب چپ مدافع
آزادي بيان و
حقوق بشر،
چنين به رسانهها
و آزادي بيان
نتاخته بود.
حکايت
آنچه از آن پس
بر سر بلر و
اينديپندنت
رفته گرچه در
غرب طرفه نيست
و معمول است،
اما نکته تازه
در دل دارد.
اينديپندنت
بعد از آنکه
از رئيس دولت
شنيد که خبر
نميدهد بلکه
در قالب خبر
نظر ميدهد،
اول آنکه تمام
نطق بلند وي
را چاپ کرد،
بعد هم سردبير
مقالهاي
نوشت و تيتر
آن را اول
روزنامه قرار
داد با علامت
سوال «آقاي
بلر، اگر از
جنگ عراق
حمايت ميکرديم
هم همين نظر
را ميداديد».
حمله جانانه و
خردکنندهاي
بود همين سوال
مودب. سايمون
کلر در حقيقت
ميگفت درد تو
از مخالفت ما
با لشکرکشي به
عراق است نه
اينکه چرا قواعد
حرفهاي زير
پا گذاشته خبر
را به نظر
آلودهايم.
سرانجام
اوس مسعود
درحاليکه يک
سوم مقاله اش را
نوشته است در
پاراگراف 11
براي اولين
بار دست از
پرت و پلا
گفتن
برميدارد و به
نظر ميرسد قصد
دارد
استدلالي
مطرح کند.
استدلال اوس
مسعود که،
بنابر قاعده،
باقي مقاله
بايد براي
ثابت کردن آن
باشد ازين
قرار است:
(يک)
امروزه
مهمترين کار
رسانه ها اين
است که آنچه
در «اتاقهاي
فکرحکومت و
ميان نخبگان»
ميگذرد را
براي «مردم
عادي» آسان
کند.
(دو) به
همين دليل
«دعواي بين
رسانه ها و
اهل قدرت»
تمام نميشود.
البته
معلوم نيست
«نخبگان» مورد
نظر اوس مسعود
چطور از
«اتاقهاي فکر
حکومت» سردر
آورده اند که
حالا اوس
مسعود قصد
دارد آنچه
«ميانشان ميگذرد»
را براي «مردم
عادي» ساده
کند. معلوم
نيست «اتاقهاي
فکر حکومت»
دقيقا به کدام
اتاقهاي فکر و
کدام حکومت
اشاره ميکنند.
و از همه
خوشمزه تر
دعواي «رسانه
ها و اهل قدرت»
چه معني دارد.
ظاهرن اوس
مسعود احساس
کرده است
دعوايي بين
رسانه ها به
طور کلي و اهل
قدرت به طور
کلي جريان
دارد و تصميم گرفته
است نتيجه
کشفيات خود به
اطلاع ما
«مردم عادي»
بينوا برساند
(خوشمزه ميشود
اگر اين کشف
اوس مسعود را
مثلا با آقاي
روپرت مرداک
درميان
بگذاريم.)
درين بين ما
با رشته اي از
گزاره هاي
نادرست و خاله
زنکي و از نظر
علمي بي ارزش
روبرو هستيم
که اوس مسعود
بديهي فرض
کرده است. اوس
مسعود
مينويسد:
-دولتهاي
بريتانيا و
آمريکا «بنابر
توصيه اتاقهاي
فکر» به
خاورميانه
لشکر کشيده
اند. اما چون خجالت
ميکشيدند اين
موضوع را به
مردم بگويند بهانه
هايي مانند
دفاع صدام از
تروريسم را علم
کردند.
ما
از آنچه در
«اتاقهاي فکر»
بريتانيا
ميگذرد بيخبريم.
«اتاقهاي فکر»
آمريکايي هم
بعيد ميدانيم
به طور کلي و
دسته جمعي توصيه
اي به دولت
آمريکا کرده
باشند. اما
اگر منظور از
«توصيه» تحليل
تينک تانکهاي
نئوکان و به
طور مشخص پل
ولفووتيز بر
لزوم «تغيير
رژيم » در عراق
باشد، تحليل
مربوطه حداقل
از سال 1992، يعني
بلافاصله بعد
از جنگ اول
خليج، وجود
داشته است.
اوس مسعود
عزيز ما بايد
بدانند که اگر
جنگ عراق
محصول «توصيه
اتاقهاي فکر»
ميبود بايستي
15 سال پيش
درميگرفت.(درين
رابطه اين را
ببينيد.)
اوس
مسعود ادعا
ميکند:
-افکار
عمومي در
آمريکا
«اصولا» به
دولت اعتماد
فراوان دارند
ولي در اروپا
اينطور نيست و
روزنامه ها يک
ميليون نفر را
به تظاهرات ضد
جنگ کشيدند.
معلوم
نيست اوس
مسعود بر اساس
کدام تحقيق و
تحليل به اين
نتيجه رسيده
اند که افکار
عمومي در
آمريکا به
دولت «اصولا»
اعتماد
فراوان دارند و
در اروپا نه.
درک اوس
مسعودي از
جنبشهاي اجتماعي
را هم ميتوان
از همين جمله
که روزنامه ها
مسئول
تظاهرات ميليوني
ضد جنگ بودند
دريافت. در
دنياي کوچک
اوس مسعود
درست مثل
دنياي کوچک
پسرعموي
بدجنس اش حسين
شريعتمداري
روزنامه ها
ميتوانند به
تنهايي
تظاهرات راه
بيندازند. به
اين ميگويند
تفاهم
خانوادگي.
اوس
مسعود پس از
شرح انتقاد
توني بلر از
روزنامه
اينديپندنت
مينويسد:
هرگز
کسي به ويژه
از مسند رئيس
حزب کارگر،
حزب چپ مدافع
آزادي بيان و
حقوق بشر،
چنين به رسانهها
و آزادي بيان
نتاخته بود.
و
بعد در جمله
پايين
مينويسد:
حکايت
آنچه از آن پس
بر سر بلر و
اينديپندنت رفته
در غرب طرفه
نيست و معمول
است.
بلخره
معلوم نيست
«هرگز کسي» از جايگاه
فلان و بهمان
به آزادي بيان
نتاخته بود يا
اين ماجرا «در
غرب» معمول
است. به راستي
«تحليلگر
سياسي» که در
مقالات اش دو
جمله پشت هم
دو حرف کاملا
متناقض
ميزنند را
بايد چه
ناميد؟
پاراگراف
19 تا 24
در
دومين روز، پس
از آن،
اينديپندنت تمام
صفحه اول خود را
به نقشه ذخيره
نفت در عالم
داد. گيرم با
خلاصه کردن و
قابلفهم
کردن،
عوامانه کردن
موضوع. عنوانش
را داد «يک
دنياي بدون
نفت». درست است
که اين آمار
بر اهل نظر
پوشيده نبود،
اما براي آنکه
عموم بدانند
چه ميگذرد
پشت تصميمگيريها،
بايد چنان
ساده ميشد که
اينديپندنت
کرد.
نقشه
دنيا را درست
کرد و نقاطي
را که بيشتر
از 10 ميليارد
بشکه نفت
ذخيره داشت
رنگ قرمز زد.
خواننده بياختيار
ميگويد چقدر
کم. فقط 18 نقطه
از جهان اين
مقدار نفت دارد.
آن همه
بادوبروت
آمريکا که
اولين صادرکننده
نفت جهان بود،
با آن همه
جمعيت و مصرف
که دارد فقط 30
ميليارد
بشکه؟
آدمي با
ديدن اين نقشه
خلاصه شده از
جهان از خود
ميپرسد چين
با يکسوم
جمعيت دنيا و
فقط با 16
ميليارد بشکه
ذخيره مگر
ممکن است در
پوست خود
بگنجد در
آينده. حالا
در اين جدول
نه به سبک
نرگسي و شيخ
بحريني بلکه
تا حد مقدور
از راه تامل
بنگريم.
آنکه
بيشتر از همه
ذخيره دارد
سعودي است با 264
ميليارد،
يعني با يک سيام
جمعيت
آمريکا،
نزديک پنج
برابرش نفت،
يک صدم چين
جمعيت و 15
برابرش نفت.
دومين ذخيره
نفت در اين
نقشه متعلق به
ايران است؛ 138
ميليارد بشکه.
بعد از ايران
نوبت عراق ميرسد
با 115 ميليارد
بشکه و بعد از
آن کويت که
اعلام کرده 105
ميليارد بشکه
اما اهل تخصص
کمي شک دارند
و ميگويند
کمتر است،
حالا 98
ميليارد بشکه
ذخيره شيخنشينهاي
جنوب خليج
فارس [امارات
متحده عربي]
را هم به
اينها اضافه
کنيم ميشود 1066
ميليارد بشکه.
تا اينجا معلوم
شد که پنج
کشوري که
ذخيرهشان سه
رقمي است
کنار هم و در
خليجفارس
هستند؛
سعودي،
ايران، عراق و
کويت. اين همان
جايي است که 30
سال پيش ايران
ژاندارمش بود و
اکثريت مردمش
از اين
ژاندارمي ناراضي
و شاکي. همان
آبراهي است که
صدام حسين برتريجو
ابتدا به
ايرانش حمله
برد [گمان برد
که بيشه
گرفتار جنگ
داخلي است و
خالي] و بعد به
کويتش [گمان
برد روابط گسترده
وي با آمريکا
و بعضي
اروپاييها
اذنش ميدهد
که آن 105
ميليارد بشکه
را هم در
اختيار بگيرد
و جان خود و
خانوادهاش
را بر سر اين
بازي داو
گذاشت و باخت،
گرچه عدهاي
از عراقيهاي
سني تصور ميکنند
که چون سيفالاسلام
بود شهيد شد
با فرزندانش.
اين
چهار کشور که
گفتم، روي هم
از کل کشورهاي
ديگر
صادرکننده
بزرگ نفت – اعم
از آمريکا،
چين، روسيه و
اروپا با آن
همه باد و
بروت که دارند–
يکونيم
برابر بيشتر
ذخيره دارند.
در عين حال تصور
يک روز زندگي
بدون سوخت
براي کشورهاي
قهار و قادر و
صاحب
زرادخانه
هستهاي و
غيرهستهاي
جهنم است.
اين را
ما ايرانيها
خوب درمييابيم
که يک ساعت هم
تحمل بدون
بنزيني را
نداريم چه رسد
به ساير
فرآوردهها و
سرد شدن خانهها
و توقف
کارخانههايي
که براساس سوخت
ارزان بنا شدهاند.
آنچه
اينديپندنت
را واداشته که
در دومين روز
جدلش با توني
بلر چنين نقشه
گويايي را در
صفحه اول خود
چاپ کند کمک
کردن به اين
تحليل است که
نخستوزير در
حال رفتن به
خاطر نفت و
تسلط بر جهان
آينده است که
همراه آمريکا
به عراق لشکر
کشيده است،
اما به شما
[مردم] دروغ ميگويد
و ما را به
خاطر پرده
برداريمان از
واقعيت محکوم
ميکند.
اتفاقا
چنين افشاگري
که
اينديپندنت کرده
بلر را هم بد
نميآيد،
چراکه مردم
جزيره بايد
بدانند که
کدام مصلحتانديشي
و آيندهنگري
دولتشان را
واداشته تا
جوانان آن
کشور را به
مهلکه عراق
بفرستند.
در
اين بخش اوس
مسعود گزارشي
ارائه ميکند
از پاسخ
روزنامه
اينديپندنت
به انتفاد
نخست وزير
توني بلر. در
پس تمام روده
درازيهاي اوس
مسعود در اين
بخش هم تنها
يک حکم ساده و
عقل سليمي ست:
-بخش
اعظم ذخيره
هاي نفتي جهان
در خاورميانه
است. بنابراين
انگيزه واقعي
آمريکا و
بريتانيا از لشکرکشي
به خاورميانه
تسلط بر اين
ذخاير نفتي
ست.
پاسخ
اينديپندنت
به بلر نقش
رفرنس اوس
مسعود را در
مدعاي بالا
دارد. ما با
اين واقعيت
کاري نداريم
که در ميان
کوه کتابها و
مقالاتي که قصد
ثابت کردن
همين استدلال
را دارد اوس
مسعود ما تنها
دست اش به يک
شماره از روزنامه
اينديپندنت
رسيده است، آن
هم بدون ارجاع
دقيق و حتا
تاريخ انتشار
مقاله مورد
نظر. مسئله
جالبتر شيوه
استفاده اوس
مسعود است از
همين يک منبع: تنها
رفرنس آقاي
مسعود بهنود
در تمام مقاله
توصيف يک نقشه
است از يک
شماره مجهول
روزنامه اينديپندنت.
پاراگراف
25-30
دعواي
رسانههاي
بريتانيايي و
بلر را که رها
کنيم و به کار خود
برسيم چند
زوايه دارد که
با پرسشهايي
ميتوان به
سوي پاسخگويي
بدان رفت.اول
اينکه نگاه کن
شاگردان
گيدنز و
حکومتگران
امروزي دنيا،
چندان که درمييابند
مصلحت آيندهشان
کدام است،
وجاهت را در
راه آن قرباني
ميکنند،
اميد دارند که
تاريخ سهم
آنان را ميدهد
و ميدهد هم
هر چه هست.
گرچه
امروز با
تمايلات صلح
دوستان مردم
مغاير باشد.
اهالي جزيره
بريتانيا خوب
ميدانند که
مصلحت آنان
است که هر جا
آمريکا رفت با
برادر بزرگ
بروند. آنها
در تاريخ
معاصر يک بار
بدون آمريکا
رفتند که
فاجعه بزرگ
سوئز شد و جز
باخت نصيب
نبردند، در
حالي که وقتي
با او ميروند،
سود ميبرند و
وقت مناسب هم
جاي فرار
دارند. تا کنارش
هستند هم از
تندرويهايش
ميکاهند و بر
نفوذ خود ميافزايند.
از ديد
مصالح ملي
خودشان، وقتي
با فرانسه
مقايسه ميشوند،
رازشان از
پرده به در ميافتد.
اما اينکه چرا
آنان ميتوانند
ببرند و ميبرند
حتي وقت ورود
به قرن بيستم
براي اين است که
شرقيها به
اندازه آنان
مصلحتانديش
و آيندهنگر
نيستند.
امروزشان خوش
است. نگاه
کنيد به امروز
ايران. که
براي خوشي
امروز چگونه
دولتش فرداها
را به خطر
انداخته است.
آن هم نه براي
منفعت امروز
که براي شعر و
شعار و
محبوبيت
امروز.
دوم
اينکه عيب مي جمله
بگفتي هنرش
نيز بگو، اين
حکايت نزديکي
ايران با
ونزوئلا، جز
اين مغازله
ظاهري که بين
رئيسجمهوران
دو کشور در
جريان است و
موضوع نقدهاست،
يک حرکت سوقالجيشي
حساب شده است
که بايد کاملا
آن را در نظر
داشت.
براي
فهم آسانتر
اين موضوع
نگاهي به نقشه
ايندپندنت
نشان ميدهد
که بعد از منطقه
خاورميانه
[سعودي،
ايران، عراق،
کويت و امارات]
تنها دو
کشورند که 80
ميليارد بشکه
نفت ذخيره
دارند؛ يکي
روسيه است و
ديگري همين
ونزوئلا.بعد
از اينها ليبي
[42 ميليارد]،
نيجريه 36 و ايالات
متحده آمريکا
30 . بريتانيايي
که موضوع دعواي
بلر و
اينديپندنت
است با وجود
پيدا شدن نفت
در حوزه
دريايي
مشترکش با نروژ،
وضعش از همه
اروپاييها
بهتر است اما
فقط دو
ميليارد بشکه
ذخيره دارد.
نقشهاي بدين
وضوح براي
شناخت جهان و
پيشبيني
آيندهاش
بدون اين
اشاره کاستي
دارد که حاشيه
خليجفارس
اينک ب
ه آن
سه،چهار نفر
ميمانند که
در روستايي
چوپاني ميکردند.
زندگيشان از
قضا بد هم
نبود. تا روزي
که در مرتع به
گنجي
برخوردند. گنج
را پي گرفتند
خمره به اين
رسيد و خمره
به آن. هر چهار.
تا اينجا
سرنوشتشان مشترک
بود. اما دو
سال بعد يکي
از آنها جان
بر سر اين گنج
نهاده بود.
يکي با
درايتي که
داشت بر همه
روستا آقايي
گرفته بود.
يکي فرزندان
را فرستاده به
شهر که درس
بخوانند و چهارمي
هنوز سرنوشتش
معلوم نشده
بود و در
گيرودار بود و
شايد هم منتظر
که نرگسي کسي
از در درآيد و
خير و شر را
بنماياند. از
اين تصوير تا
به حال نقش
صدام حسين
معلوم شده و
آن است که جان
باخت. ما از
خود ميپرسيم
و از
گردانندگان
جامعه که کجا
ايستادهايم
و کجايمان
آرزوست.
اينجا
مسعود بهنود
وعده ميدهد
بلر و اينديپندنت
را به حال خود
بگذارد و «به
کار خودمان
برسد.» رسيدن
به کار خودمان
براي اوس
مسعود مستلزم
مقدار بيشتري
از گفته هاي
راويان اخبار
و ناقلان
احوال و غيره
است. اگر سيل
جملات بي ربط
را ناديده
بگيريم، آنچه
بهنود سعي
دارد در قسمت
پاياني مقاله
خود بگويد ازين
قرار است:
(يک)
ايرانيها
براي خوشي
امروز مصلحت
فردا را به
خطر انداخته
اند.
(دو)
«مغازله
ظاهري» جمهوري
اسلامي با
ونوزئلا يک «حرکت
سوق الجيشي»
ست.
(سه)
ايرانيها
بهتر است براي
خوشي امروز
مصلحت فردا را
به خطر
نيندازند
زيرا در غير
اينصورت
مانند آن سه
چهار چوپاني
که گنج پيدا
کرده بودند و
يکيشان مُرد
ميشوند.
حکمهاي
بالا
غيرمستقيم و
مبهم هستند.
معلوم نيست
«مصلحت فردا»
يا «حرکت سوق
الجيشي» يا
چوپان و گنج
دقيقا به چه
واقعيتهاي بيروني
اشاره دارند.
درست مانند
پند و اندرز
اخلاقي که
داستانهاي
کهن ايراني
قرار است در
خود داشته
باشند، نتيجه
گيري و «تفسير»
اشارات داستانگونه
اوس مسعود هم
به عهده
خواننده گذاشته
ميشود.
خواننده
مجبور است
تصميم بگيرد
که اوس مسعود
احتمالا
ميخواهد
بگويد «مصلحت فردا»ي
جمهوري
اسلامي است به
راه «چوپان
مرده» نرفتن.
لابد «مصلحت
فردا» کنايه
است از رابطه
با غرب و
«چوپان»
استعاره از
صدام. در غياب
زبان ساده و
مستقيم و
هرگونه
تحليل، هر يک
از داستانهاي
بي ارتباط به
يکديگر اوس
مسعود درين
مقاله را
ميشود به هزار
و يک شيوه تفسير
کرد. گوييا
اوس مسعود
تحليل سياسي
را با داستانهاي
مجموعه «قصه
هاي خوب براي
بچه هاي خوب»
اشتباه گرفته
است. درين
ميان اوس
مسعود سيلي از
اطلاعات به
طرز احمقانه
اي سطحي را هم
در سطر سطر
نوشته اش
گنجانده که به
راستي مفرح
اند:
اوس
مسعود ميگويد:
«نگاه
کن شاگردان
گيدنز و
حکومتگران
امروزي دنيا،
چندان که درمييابند
مصلحت آيندهشان
کدام است،
وجاهت را در
راه آن قرباني
ميکنند،
اميد دارند که
تاريخ سهم
آنان را ميدهد
و ميدهد هم
هر چه هست.»
معلوم
نيست «شاگردان
گيدنز» چه کساني
هستند که چنين
هنرنماييها
ميکنند که اوس
مسعود
ميفرمايد.
اوس
مسعود ميگويد:
«از ديد
مصالح ملي
خودشان، وقتي
با فرانسه مقايسه
ميشوند،
رازشان از
پرده به در ميافتد.»
اوس
مسعود جمله اي
ميپراند، هيچ
توضيحي نميدهد
و ميگذرد.
معلوم نيست
«مصالح ملي
بريتانيا» چرا
وقتي با
فرانسه
مقايسه شود
«رازشان را از
پرده به در» مي
اندازد. کدام
راز؟ چه
مقايسه اي؟ کدام
مصالح ملي؟
هرپاراگراف
از شاهکارهاي
اوس مسعود
بهنود مشتي
جمله بيسر و
ته است که
بدون هيچ منطق
تحليلي سرهم
بندي شده است.
در غياب ذهن
تحليلي، قلم
شيرين و نقالي
و حکايتبافي
ميدانداري
ميکند. بقيه
اش هم بنابر
قاعده اي ملي
ميهني ميماند
به عهده انجمن
تملق متقابل
فرهنگدوستان
مرز پر گهر تا
لقب استاد و متفکرو
انديشمند و
غيره را طوري
که همه خوشحال
باشند ميان
جماعت تقسيم
کند.
لينک
دائم\ 4:38 PM\
نوشته کاوه
پزشک براي
بنگاه خبرپراکني
Qolang
http://exqolang.blogspot.com/2007/06/blog-post_21.html
6/13/2007
عليه
زوال
اميد
معماريان:
پايينتر از
ميانمايه
در
نوشته پيشين
اين وبلاگ
نوشتيم که
نويسندگان و
گردانندگان
روزآنلاين
تقلبي و
دروغين و تجسم
«ميانمايگي»
هستند. ادعا
کرديم
نويسندگان
روزآنلاين، امثال
بهنود، نبوي،
معماريان و
همقطارانشان،
مشتي نويسنده
بي استعداد و
تقلبي هستند
که در تمام
مدت انتشار
اين روزنامه
از انتشار يک مقاله
که بودن و
نبودن اش فرقي
به حال فرهنگ
ما داشته باشد
عاجز بوده
اند. اين بار
ميخواهيم با
نگاهي به
نوشته
اخيراميد
معماريان، يکي
از نويسندگان
روزآنلاين،
درباره
بيانيه اخير
جنبش زنان در
ملاحظه فوق
دقيقتر شويم.
نيازي به
يادآوري نيست
که ما از
بيانيه جنبش
به تاکيد
حمايت ميکنيم
و نوشته حاضر
نه متوجه نويسندگان
يا امضا
کنندگان
بيانيه بلکه
فقط و فقط
متوجه نوشته
اميد
معماريان
درباره آن است.
عنوان
نوشته
اميد
معماريان
ازين قرار است
«پيام يک
بيانيه با
هفتصد امضا». يعني
در اين مقاله
قرار است
نويسنده
پيامهاي (در
وبلاگ شخصي
معماريان
«پيام» به
«پيامها» تبديل
شده) بيانيه
هفتصد امضايي
جنبش زنان را
براي ما روشن
کند. نوشته
معماريان نه
پاراگراف
دارد. منطقا
بايد فرض کرد
معماريان قصد
دارد در مقاله
اش روي هفت
«پيام» بيانيه
(به انضمام يک
پاراگراف
براي گشايش
مطلب و يک
پاراگراف
براي نتيجه گيري/جمعبندي)
دست بگذارد،
يا هفت گزاره
يا استدلال
درباره آن
مطرح کند. حال
ببينيم
معماريان چه
کرده است.
پاراگراف
اول:
بيانيه
اي که طي
روزهاي گذشته
و به مناسبت 22
خرداد،
روزهمبستگي
زنان توسط 700
نفر ازفعالان
جامعه مدني
ايران امضاء
شده است، نشان
مي دهد علي
رغم همه
ناملايمات و
فشارهايي که
طي سالهاي
پيشين وبه
خصوص در چندين
ماهه گذشته،
پيش روي جمعي
از پيگيرترين
زنان ومردان
در حوزه تغيير
قوانين
وبهبود وضعيت
زنان بوده است،
آنان استوار
به راه خود
ادامه مي دهند
و هر
روزحاميان
بيشتري را
درطرف خود مي
بينند.
اين
پاراگراف
بنابر قاعده
بايد حاوي
معرفي موضوع
مقاله و
همينطور تز
نويسنده باشد.
گذشته ازين
واقعيت که کل
پاراگراف
تشکيل شده است
از تنها يک
جمله بلند و
بدشکل،
بايستي فرض
کرد تز
معماريان اين
است که:
جنبش
زنان علاغم
سرکوب (يک)
استوار و (دو)
رو به گسترش
است.
پاراگراف
دوم:
افرادي
که تلاش مي
کنند به از
بين بردن
تبعيضاتي که
عملا با توجه
به تغييرات
اجتماعي،
سياسي
واقتصادي
سالهاي اخيرتحملش
آسان نيست، در
حوزه تغيير
قوانين، تغيير
فرهنگ
اجتماعي و به
انتقاد کشيدن
سنت هاي
وباورهاي
ريشه دوانده
در جاي جاي
جامعه، اقدام
کنند.
اين
پاراگراف به
علت غلط بودن
ساختار جمله
بي معني است و
نميتواند
تحليل شود.
پاراگراف
سوم:
به
علاوه، صدور
بيانيه اي
قاطع که نويد
بخش استمرار
حرکت و اراده
اي جدي براي
تحقق مطالباتي
است که هزينه
هاي پرداخت
شده درمسير
بيان آن روز
به روز بيشتر
مي شود، نشان
مي دهد که علي
رغم تصور بخشي
از مقامات
امنيتي که
گمان مي کنند
با برخوردهاي
سرکوبي و سلبي
و ايجاد فضاي
پليسي و ارعاب
اصحاب جامعه
مدني، امکان
تعويق
انداختن مطالبات
ويا خاموش
کردن آن مي
رود، عملا
تصوري باطل
است.
اينجا
از طريق يک
جمله بلند و
بدشکل ديگر
معماريان
ميخواهد
بگويد (يک)
صدور بيانيه
نويد اراده
جدي (راستي
مگر اراده
غيرجدي هم
داريم؟) جنبش
زنان در دنبال
کردن و تحقق
بخشيدن به
مطالبات زنان
است و (دو)
سرکوب جنبش را
متوقف نخواهد
کرد. بقيه
کلمات و قطار
صفتها و قيدها
همه زايد و بي
خاصيت هستند و
فقط به کار پرکردن
صفحه ميايند.
پاراگراف
چهارم:
به صورت
معمول رسم است
که وقتي يک
حرکت اجتماعي
با سرکوب
مواجه مي شود،
توسط نيروهاي
امنيتي به
خارج از کشور
متصل مي شود،
به فعالان آن
تهمت زده مي
شود، برايشان
درحوزه هاي ديگر
از مالي گرفته
تا اخلاقي
وغيره پرونده
سازي مي شود،
نامشان در
روزنامه
بدنام کيهان
دمادم آورده
مي شود، آنگاه
براي امضا جمع
کردن در خصوص
حمايت ازآن
دشواري هايي
پديد مي آيد.
طي سالهاي
گذشته به کرات
به ياد مي
آورم که بعد
از برخوردهاي
امنيتي از اين
نوع ، دست ودل
برخي ازکساني
که معمولا پاي
ثابت نامه هاي
اعتراض ويا
حمايت از
مطالبات مدني
هستند، لرزش
اندکي پيدا مي
کرد ويا
محافظه کاري
خاصي را
ميهمان
دلهاشان مي
نمود.
اين
پاراگراف فقط
ميخواهد
بگويد حمايت
از جنبش در
شرايط سرکوب
دشوار است.
ضمنا «به صورت
معمول رسم است
براي امضا جمع
کردن در خصوص
آن دشواريهايي
پديد آيد» از
نظر قواعد
نوشتاري از زشت
ترين جمله
هاييست که من
در عمرم ديده
ام. «مهمان دل
کردن محافظه
کاري»، آنهم
از نوع «خاص»
اش، از نظر
زشتي فقط
ميتواند با
«به صورت
معمول رسم بودن»
مقايسه شود.
پاراگراف
پنجم:
گمان مي
کنم هنوز
کساني هستند
که چنين ويژگي
دارند. يعني
اقدامات شگفت
انگيزمقامات
امنيتي
درسرکوب
مسالمت آميز
ترين حرکت هاي
اجتماعي – که
امروز زنان
پرچم آن را
حمل مي کنند-
آنها را براي
امضاي بيانيه
هاي حمايت
واعتراض مردد
مي کند. اما از
سوي ديگر،
آنچنان سيل
افرادي که به
حقانيت چنين
حرکت هاي
ايمان مي
آورند يا ايمانشان
درپيگيري
آنچه مطرح مي
شود، راسخ تر
مي شود که هر
روز شاهد نام
هاي جديدي
هستيم که نام
هاي قديمي را
همراهي مي کنند
واين نويد را
مي دهند که
برخلاف تصور
بخش اندکي از
مسئولين
امنيتي
وقضايي که
سياست هايشان
دربرخورد با
حرکت هاي
اجتماعي
ازکاستي هاي
جدي و ويژگي
هاي
بيمارگونه اي
برخوردار
است، صداي
زنان – به
عنوان بخش
فعالي
ازجامعه مدني
ايراني- رساست
وبه بقيه مي
رسد. يعني
اينکه سياست
بزن و بگير و
ببند و تهمت
بزن و به آن
جريده دريده
بگو تا تهمت
نامه بنويسد،
نه تنها اثري
ندارد، بلکه
خودش در تثبيت
اين واقعيت که
مطالبات مطرح
شده توسط زنان
اصيل و از
نيازهاي
جامعه ايراني
است، تاثير
مثبت دارد.
اين
پاراگراف
قرار است
ادامه
پاراگراف قبل
باشد.
معماريان سعي
دارد بگويد
(يک) علي رغم
اينکه عده اي
در اثر سرکوب
در حمايت از
جنبش زنان متزلزل
ميشوند جنبش
گسترش ميابد و
(دو) سرکوب اثري
ندارد و شايد
حتا بر خلاف
خواسته
سرکوبگر به
نفع جنبش هم
تمام شود. اينکه
چطور بيان
گزاره اي به
اين سادگي
براي معماريان
پاراگرافي به
درازي دويست
لغت لازم دارد
را بايد از
خود اين
نويسنده کبير
پرسيد.
پاراگراف
ششم:
حال
سرمقاله نويس
کيهان، بيايد
خانه عنکبوت
سريالي يک،
دو، سه بنويسد
ودرگزارش هاي
اختصاصي تمام
عالم وآدم را وصل
کند به
بنيادهاي
خارجي و
کشورهاي
بيگانه وسرويس
هاي جاسوسي
کشورهاي غربي
و.... بار هم هيچ
تغييري
دروضعيت داده
نمي شود. چرا
که چنين تهمت
نامه هايي،
دربهترين
حالت، تنها
آنها را که
درآن سو به
فقردانش
وبينش نسبت به
حکومت داري
دچارهستند،
تحميق مي کند،
اما تغييري
دراراده
افراد اين سوي
ميدان حاصل
نمي کند.
هفتصد راي
خودآگاه که
بسياري
ازآنها سالها تجربه
ودانش را پشت
امضاهاي خود
دارند و خودآگاهي
دقيقي نسبت به
تبعات گذاشتن
امضاي خود برپاي
نامه هايي از
اين دست
دارند، نشان
دهنده اين است
که آن روشها،
درعصري به کار
رفته واحتمالا
به صورت مقطعي
نتايجي براي
طراحان ان به
همراه آورده،
که هم اينک
تنها به صورت
سايه شومي
بدنامي
نهادها
وسازمان هاي
حامي آن را به
همراه دارد.
اينجا
معماريان فقط
و فقط ميخواهد
بگويد نوشته
هاي کيهان
تاثيري بر جنبش
زنان ندارد.
درين ميان
معماريان
موفق ميشود
ترکيب بي
سابقه «راي
خودآگاه» را
اختراع کند.
لابد
معماريان
گاهي
ناخودآگاه
راي ميدهد و
از خودآگاه
بودن راي
مربوطه متعجب
شده است. از
مفاهيم مفرح
ديگري که
معماريان
درين پاراگراف
اکتشاف
فرموده
بايستي به
«خودآگاهي دقيق»،
«سايه شومي که
بدنامي
نهادها و
سازمانها» را
همراه دارد، و
جالبتر از همه
«تحميق فقراي حکومتدار»
اشاره کرد.
واقعا بايد
اذعان کرد فقط
معماريان با
اين همه
معلومات در
جايگاهي هست
که «فقر دانش و
بينش» را به رخ
مدير مسئول
کيهان بکشد.
پاراگراف
هفتم:
اين
البته براي
بخش هاي فکور
وزحمت کش و
علاقه مند
نظام ، چه در
بخش هاي
امنيتي وچه
دربخش هاي قضايي،
فرصت مغتنمي
است. آنها مي
توانند يک پيام
مشخص را از
لابه لاي
بيانيه محکم
نوشته شده به
مناسبت
"روزهمبستگي
زنان" دريافت
کنند و آن
اينکه دليل
همراهي مردم و
جامعه مدني
ايراني و
جهاني با حرکت
هايي مانند
کمپين مبارزه
با سنگسار ويا
کمپين يک
ميليون امضا
براي تغيير
قوانين ضد زن،
به دليل ماهيت
مسالمت آميز،
انساني، اصيل
و درپيوند با
نيازهاي روز
جامعه ايران
است. مقاومت
در برابرچنين
جريان هاي
اصيلي تنها به
بي حرمت شدن
ساحت حکومت مي
انجامد –
مانند تجربه
سالهاي گذشته-
ودرنهايت
شکاف دولت-ملت
را تعميق مي
بخشد. درحالي
که درک آنچه توسط
بخش هايي از
کساني که
عاشقانه
وصبورانه بهبود
وضعيت جامعه
خود را
خواستارهستند
وهمراه شدن
وکمک کردن به
اينکه اين آب
به جاي اينکه
به روش کيهاني
بخواهد سربالا
برود،
درمسيرخودش
درجريان
باشد، پيوندهاي
آنها را با
مردم محکم مي
کند وهزينه
هاي ناشي از
اعمال سياست
هاي نادرست را
کاهش مي دهد
ونشاط
وسرزندگي را
به فضاي جامعه
مدني بازمي گرداند.
فرقي نمي کند
هر دولتي
سرکارباشد،
چنين نسخه ايي
مي تواند به
مسئولان کمک
کنند که
درنزديکي
بيشتر با
جامعه، به جاي
آنکه همواره
پشت سرجامعه
مدني بدود،
خود ابتکار
عمل را به دست
بگيرد و رابطه
اي نزديک با
سازمان هاي
حوزه عمومي
برقرارکند و
از امکانات
نرم افزاي
وسخت افزاري
آن درحوزه هاي
مختلف بهره
بگيرد و ازاين
طريق
برناکامي هاي
بخش هاي دولتي
نيزمرهمي
بگذارد.
اينجا
معماريان سعي
ميکند مراتب
اخلاص خود را
به «بخشهاي
فکور» حکومت
اعلام کند.
معماريان سعي
دارد بگويد به
نفع خود حکومت
است که جنبش زنان
را سرکوب
نکند.
مفرحترين
اظهار فضل
معماريان
درين ميان
«امکانات سخت
افزاري و نرم
افزاري
سازمانهاي
حوزه عمومي»
است. توجه
کنيد که اين
تمام آنچيزي
ست که
معماريان قصد
دارد بگويد نه
خلاصه آن.
بقيه کلمات
اين پاراگراف
کاملا بي دليل
اين جا هستند.
پاراگراف
هشتم:
اين
هفتصد امضا،
درزمانه اي که
بسياري
ازامضاء
کنندگان پاي
نامه، يا به
زندان رفته
اند، يا
پرونده شان
دردادگاه
بازاست
ووثيقه هاي
سنگين مانند شمشير
داموکلوس
برروي سر و
حکم هاي تعليق
وزندان و فلان
وبهمان درجيب
هاشان، مي
تواند اتفاق
ميموني باشد و
به بخش هاي
عاقل حکومت به
خصوص درميان
محافظه کاران
ميانه رو
ودنيا ديده اين
پيام را منتقل
کند که آنچه
طي چند ساله
با جامعه مدني
–وبه خصوص
سازمان هاي
حوزه زنان –
شده است، زشت،
بي فرجام، بي
نتيجه، بي ثمر
و هزينه زا
بوده است.
اين
پاراگراف بي
معني است.
معلوم نيست با
چه منطقي
هفتصد امضا
اين پيام را
منتقل کرده
است که سرکوب
زنان زشت، بي
فرجام، بي
نتيجه، بي ثمر،
و هزينه زا
بوده است.
ضمنا دليل
استفاده از سه
کلمه مترادف
پشت هم نيز
معلوم نيست.
در حقيقت با
توجه به آنچه
گفته شد تنها
چيزي که درين
ميان زشت، بي فرجام،
بي نتيجه و
هزينه زا بوده
است مقاله معماريان
است!
پاراگراف
آخر:
برآنها
که همت کردند
تا اين پيام
را بفرستند نيز
بايد تبريک
گفت که از
هراتفاق بدي
دراين سالها،
دسته گلي
ساخته اند که
بوي خوش آن
براي فعالان
جامعه مدني
ايران،
غنيميتي بوده
است.
اين
پاراگراف هم
بي معني است.
معلوم نيست
چرا «هر اتفاق
بدي در اين
سالها» از نظر
معماريان «دست
گل» شده است.
ظاهرا
معماريان خود آنقدر
گل است که همه
چيز را دست گل
ميبيند (به جز
نوشته هاي
خوداش که
البته هرکدام
دسته گلي هستند
که دست گلي که
معماريان
باشد آنها را
به آب داده
است).
بنابراين
ميبينيم که
تمام روده
درازيهاي معماريان
براي اين است
که بگويد جنبش
زنان استوارو
رو به گسترش
است، بيانيه
اخير
«نويدبخش»
بوده است،
سرکوب اثري
ندارد، و به
نفع حکومت است
که زنان را
سرکوب نکند. اين
چهار ملاحظه
ساده را
معماريان در
سيلي از کلمات
بي ربط
ميپيچاند
براي اينکه
مقاله اي سرهم
بندي کند.
درين بين تنها
چيزي که وجود
ندارد تحليل و
بررسي ست. به
عبارت ديگر فلسفه
وجودي و غرض
مقاله نويسي
يعني تحليل از
مقاله
معماريان به
طور مطلق غايب
است.
کار
معماريان از
«ميانمايگي»
گذشته است.
معماريان به
معني واقعي
کلمه «بي مايه»
است. و فقط ميانمايه
اي مانند اوس
مسعود بهنود
ميتواند چرنديات
معماريان را
در روزنامه اش
منتشر کند.
لينک
دائم\ 9:25 PM\ نوشته
کاوه پزشک
براي بنگاه
خبرپراکني Qolang
http://exqolang.blogspot.com/2007/06/blog-post_13.html
|