|
آسيب شناسي
روشنفکر ديني
رامين
احمدي
در
نوشتهء «عزيمت
از آزادي زن
به قصد آسيب
شناسي
روشنفکري
ديني»،
محمدرضا
نيکفر
مينويسد : «در
خطهء فرهنگي
ما اين امکان
موجود است که
روشنفکر ديني
اي پا گيرد که
حتي الزام هاي
تعريفي بس
راديکال را از
روشنفکري
برآورده کند.
براي اين که
اين قوه به
فعل تبديل شود
بايستي اخلاق
مداري و
پارسايي و
آزادگي، جاي
نص مداري و
داعيه هاي
حقيقت ورزي را
بگيرد.»
مقاله
نيکفر در
زماني نوشته
شده که حکومت
اسلامي و
روشنفکران
اسلامي در
ايران با
بحرانهايي
بزرگ دست به
گريبانند.
حکومت در
اختيار فاشيست
ترين جناحهای
حاکم قرار
گرفته و کشور
را هر روز
گامي ديگر
بسوي تحريم
بيشتر
اقتصادي و
مقابلهء
نظامي با
آمريکا و غرب
ميبرد و از
سويي ديگر،
روشنفکران
اصلاح طلب
اسلامي ديگر
جاذبه اي براي
مردم ايران و
حتي جمع کوچک
خويش ندارند.
برخي از
رهبران سياسي
و فکري آنها
اخيرا سکوت و
ناپديد شدن از
جامعهء سياسي
و خانه نشيني
را توصيه
ميکنند.
مقالهء نيکفر
در چنين بستر
تاريخي ای
منتشر ميشود و
بنابراين
آشفتگي ها و
دشواري هايش
را نميتوان
جدا از همين واقعيت
هاي سياسي و
فرهنگي در
ايران
ارزيابي کرد.
محمدرضا
نيکفر خود
روشنفکري
اسلامي نيست و
تناقضات بحث
او، آنگاه که
از ديگري (روشنفکر
اسلامي) سخن
ميگويد، يکي
از نقاط ضعف
مهم جنبش
روشنفکري
ايران را نشان
می دهد. اين
نکته را پس از
پرداختن به
بحث نيکفر
بيشتر تحليل خواهم
کرد تا براي
«مشکل»
روشنفکري
ايراني در دوران
حاکميت سياسي
آخوندي
تصويري متفاوت
از تصوير
نيکفر ترسيم
کنم.
روش
تعريف
در
تعريف
روشنفکر،
نيکفر تلاش
دارد که
«نگاهي سنجيده
و ابهام زدا
به معدل
معنايي واژه
در کاربست
عمومي آن»
داشته باشد. اگر
رويکردي
ميخواهد
سنجيده باشد،
از ابتدا با
محک و ميزان
انتخابي خود
آغاز ميکند و به
«معدل
معنايي»، يعني
معياري که از
بيرون بر رويکرد
تحميل ميشود،
کاري ندارد. اگر ميخواهد
«ابهام زدا»
باشد نبايد از
مفاهيم مبهمي
چون «کاربست
عمومي» و «معدل
معنايي واژه»
استفاده کند.
کاربست عمومي
هميشه مبهم
است چون مرزهای
«عموم» روشن
نيست و همچون
اماکن و حوزه
های «عمومي»،
هرکسي
ميتواند از
راه برسد و در
آن به شيوه ای
متفاوت عمل
کند. «معدل»
زماني معني
ِدقيق پيدا می
کند که صورت و
مخرج کسر مورد
نظر را
بدانيم. اگر
به من کلاسي
با ده شاگرد
را نشان دهيد
و سن هريک را
به من بگوييد،
من قادرخواهم
شد معدل سني
کلاس را براي
شما محاسبه
کنم. اما «معدل
معنايي» واژه،
آنهم در
«کاربست
عمومي» نه
سنجيده است و
نه ابهام زدا.
برچنين
زمينهء
مبهمي، نيکفر
، روشنفکر را
با چهار مختصه
تعريف ميکند: ۱-
روشنفکر انسان
فرهنگي متجدد
است؛ ۲- ترقي
خواه است؛ ۳-
به وضعيت
سياسي و
اجتماعي
موجود نگاهي
انتقادي
دارد؛ و ۴- از
قدرت غالب
فاصله مي گيرد.
کم
دقتي اين روش
را آسان
ميتوان نشان
داد. آيا روشنفکر
نيکفر بايد
همهء اين
مختصات را
داشته باشد يا
اکثر آنها
را؟
اگر از نظر
فرهنگي،
«متجدد» (به هر
معني) نباشد
ولي «ترقي
خواه» باشد،
مثلا از نظر
فرهنگي محافظه
کار و ترقي
خواه باشد اما
آن «ترقي» مورد
نظر نيکفر را
نخواهد؛ يا
اينکه هيچيک
از اينها
نباشد اما به
وضعيت سياسي
(نه اجتماعي)
موجود
نگاهي
انتقادي
داشته باشد؛
يا گاه از
قدرت فاصله
بگيرد و گاه
در خدمت قدرت
باشد؛ آيا
چنين کسی را
نبايد
روشنفکر
محسوب کرد؟
مشکل
تعريف نيکفر
آن است که
ميخواهد
زمينه اين بحث
را چه در غرب و
چه در ايران،
و آنچه که پيش از
او نوشته شده،
به سکوت
برگزار کند و
آن را به
اصطلاح از نو
اختراع کند.
ببينيم اين
زمينه چيست.
زمينه
ايراني بحث
روشنفکران
هنوز
هم مهمترين و
مفصل ترين بحث
در اين زمينه
متعلق به
آرامش
دوستدار است.
اغلب روشنفکران
ما يا درباره
کتاب
«درخششهاي
تيره» سکوت کرده
اند يا در
باره اش فقط
چند کلمه
شتابزده و حاکی
از بدفهمی
نوشته اند.
آرامش
دوستدار در اين
اثر يک تز
روشن دارد و
اين تز را
همراه با بحثي
مفصل و منسجم
عرضه ميکند.
او بر دو عنصر
فرهنگ خواصِ
ايراني يعني
«دينخويي و روزمرگي»
انگشت
ميگذارد و
آنگاه
روشنفکري را در
درهم شکستن
سلطهء
اين دو عنصر
فرهنگي تعريف
ميکند.
سکوت
نيکفر درباره
بحث آرامش
دوستدار قابل
درک است زيرا
بحث دوستدار
از همان ابتدا
مفهوم روشنفکر
ديني يا
روشنفکر
اسلامي را به
بن بست
ميرساند: با
طرح اين مسأله
که «تفکر» به
نيروي پرسش
زنده است و
بينش ديني به
محض آزاد شدن
نيروي پرسش واقعي
در درونش،
خواهد مرد. او
«روشنفکر اسلامي»
را چون
«جمهوري
اسلامي»
مفهومي
متناقض ميداند
(زنده ياد
مصطفي رحيمي
نيز در اوان
انقلاب، در
مقاله ای به
نام
«چرا با جمهوري
اسلامي
مخالفم»،
تناقض مفهومی
«جمهوری اسلامی»
را تشريح کرده
بود.). دوستدار
نشان ميدهد که
چگونه فرهنگ
ايراني با
ساختارهای
ويژه و تکرار
شونده ای، ذهن
ايراني را
تنبل ميکند و
چگونه به
اصطلاح
روشنفکران
اسلامي اين
ساختارهای
مسموم را باز
توليد ميکنند.
اما بحث دوستدار
در مقابله و
يا بر زمينه
کتاب
تاثيرگذار ديگري
به قلم جلال
آل احمد به
نام « درخدمت و
خيانت
روشنفکران»
نوشته شده
است. نزد آل
احمد، روشنفکران
معترضين به
قدرت اند، بار
پيامبران را
بر دوش ميبرند
و تنها تعهد
آنها، سرسپردگی
به عالم غيب است.
تحت تاثير
احمد فرديد و
مانند علي
شريعتي، «روشنفکر
آل احمد» در
مقابله با غرب
روشنفکري اسلامي
مي شود. در اين
بازگشت به
ريشه ها و ذوب
شدن در ولايت
فقيه و پذيرشِ
کامل سلطه
اسلامي، رويکردي
جهان سومي و
«انقلابي»،
برآمده از
دنيای
مستعمره وجود
دارد. در اين
بومي گرايي،
چنانکه در فرانتس
فانون نيز
ميتوان نشان
داد، جهان
فقير و عقب
ماندهء
مستعمره در
برابر بي
عدالتي و خشونت
استعمار ايده
آليزه ميشود.
روشنفکر آل
احمد در نقطه
اي ۱۸۰ درجه
دورتر از
روشنفکر
آرامش دوستدار
نشسته است.
زمينه
غربي بحث
روشنفکر
اگر
در زمينه
ايراني، آل
احمد و
دوستدار را در
فاصله اي صد و
هشتاد درجه اي
بتوان دو قطب
اصلي بحث
روشنفکر
دانست، در
زمينه غربي
بايد از «جولين
بندا» و
«آنتونيو
گرامشي» نام
برد. در بحث بندا،
روشنفکران،
روحانيون
ايده آليست
هستند که با
اهداف عملي و
دست يافتني
کاري ندارند.
ايده آليست
بودن آنهاست
که آنها را
براي تحقق
دنيايي که
نيست ولي امکان
تحقق آن در
آينده وجود
دارد، بسيج
ميکند. جولين
بندا بر وظيفه
روشنفکران
تأکيد دارد. روشنفکران
واقعي
رزمندگان راه
عدالت و حقيقت
هستند. اين
ايده آليست
بودن و از جنس
اين دنيا
نبودن
«روشنفکر
بندا» را، به
احتمالي، آل
احمد درست
نميفهمد يا
درچهارچوب
اعتقادات مذهبي
خود به
«سرسپردگي به
عالم غيب»
تعبير ميکند.
روشنفکر
نيکفر نيز با
همه چهار
مختصه اش ميتواند
در همان حوزه
«بندايي» جا
بگيرد. تاکيد
بر وظيفه
روشنفکر است.
آنچه که
روشنفکر بايد
انجام دهد تا
شايستهء
عنوان
روشنفکر باشد.
روشنفکر
گرامشي با
روشنفکر بندا
کاملاً متفاوت
است. گرامشي
در کتاب
يادداشتهاي
زندان مينويسد،
«همهء انسانها
روشنفکرند.
اما همهء انسانها
در جامعه
عملکرد
روشنفکري را
برعهده ندارند.»
گرامشي
روشنفکران را
به دو دسته
سنتي و
ارگانيک
تقسيم ميکند.
روشنفکران
سنتي، همان
اهل کتاب و
کتابت و قرائت
هستند. معلمان،
بوروکراتها و
روحانيون
(گرامشي
منظورش روحانيون
مسيحي طرفدار
الاهيات
رهايي يا حتي
آخوندهاي
خودمان نبود)
روشنفکران
سنتي هستند. آنها
از يک نسل تا
نسلي ديگر به
وظايفي مشخص
اشتغال دارند.
اما
روشنفکران
ارگانيک از
ديد گرامشي به
طبقه يا طبقات
خاصي تعلق
دارند که اين
طبقات از آنها
براي گرفتن
قدرت بيشتر و
پيشبرد منافع
خود استفاده
ميکنند. وظيفه
روشنفکران
ارگانيک
متشکل کردن
منافع اين
طبقات يا گروهبندي
هاي اجتماعي
خاص است.
گرامشي معتقد
است سرمايه
داران جهان
صنعتي در کنار
خويش به گروهي
تکنيسين
صنعتي، متخصص
علوم اقتصاد و
سياست،
فرهنگيان و
فرهنگ سازان
جامعه سرمايه
داري و
حقوقدانان
دستگاه حقوقي
تازه نيازمند
هستند. در
چهارچوب
دموکراسي
وظيفه اين روشنفکران، بسيج
همراهي و
همرأيي مردم است.
روشنفکران
ارگانيک
گرامشي بر
خلاف همتاهاي
سنتي خود،
دائم در جامعه
درگير هستند و
به طور مداوم
ميکوشند که با
تغيير افکار
مردم در جهت منافع
طبقه يا
طبقاتي که
نمايندگي
ميکنند حوزه
های نفوذ و
منافع را
گسترش دهند.
روشنفکري
در جمهوري
اسلامي
نيکفر
مينويسد،
«ميتوان در هر
مقطع تعريف
هاي مشخص تري
از روشنفکر
داد.» منظور او
از «مقطع» دوره
تاريخي مشخصي
است، چرا که
بلافاصله و پس
از استفاده از
محک هاي خودساخته،
(آنچه «وضعيت
فعلي» مينامد)
به اين نتيجه
ميرسد که،
«شرط لازم
روشنفکري در
ايران امروز
دفاع از آزادي
زنان و
پشتيباني قاطع
از بايستگي
برابري حقوق
آنان با مردان
است.» اما آنجا
که به دنبال
تعريف هاي
مشخص و شرايط
تاريخي مشخص
هستيم بايد از
کلي گويي و
انتزاعي
نوشتن پرهيز
کنيم. بحث
روشنفکري در
جمهوري اسلامي،
بحث «روشنفکر
ديني» نيست
آنطور که نيکفر
مرتب به آن
اشاره ميکند.
صحبت «حکومت
اسلامي ايران»
است و منظور
از «اسلام» نيز
اسلام شيعی و
ايراني در
دوره تاريخي
حکومت جمهوري
اسلامي است، و
در نتيجه
روشنفکر ديني
نيز «روشنفکر
اسلامي» است
در اين شرايط
تاريخي؛ نمونهء
خاصي از آن
نيز خود را
«ملي مذهبي»
ناميده است.
هم
اين روشنفکر و
هم حکومت
تاريخچه اي
دارد، منابع
فرهنگي و
فلسفي ای دارد،
و در واقعيت و
در دنياي عملي
کارنامه اي که
با آن پيشينه
هماهنگ و
همخوان است.
نه اسلام چون
هر ديني قابل
بررسي است و
نه حکومت
جمهوري
اسلامي چون هر
حکومت مذهبي
ديگر. روشنفکر
اسلامي ايران
نيز پديده ای
خاص است و آنگاه
که در او دقيق
شويم ميبينيم
چرا و چگونه نميتواند
مختصات مورد
نظر نيکفر را
دارا باشد؛ يا
ارزشهايي چون
اخلاق،
عدالت،
مدارا، و صلح
را معيار قرار
دهد. اما او در
همه حال
«روشنفکر» است
و از پس
وظيفهء خود در
بازتوليد
ارزشهاي
حکومت
اسلامي، در
تحميل
چهارچوب حکومتي
به مردم، در
تبليغ عناد با
غرب و آمريکا،
و در نااميد
کردن مردم از
دموکراسي و
حقوق بشر و
مبارزه براي
بدست آوردن آن
بسيار خوب
برميايد. در
اينجا تعريف
روشنفکر
گرامشي بيشتر
به کار ميايد.
زيرا، چنانکه
در زير
پيشنهاد
خواهم کرد،
جامعه
روشنفکري ما
به طور عام و روشنفکر
اسلامي به طور
خاص، در خدمت
حکومت ملايان
بوده اند و
اين خدمت را
از طريق کار
فکري و تجزيه
و تحليل سياسي
و فرهنگي و
توزيع محصولات
فکري خود در
سطح جامعه
انجام داده و
ميدهند. بنابراين
با وجودي که
فاصلهء
دلخواه نيکفر
را از قدرت
حاکم
نميگيرند طبق
تعريف گرامشي،
در حوزه
روشنفکران
ارگانيک جا
ميگيرند.
آسيب
شناسي
روشنفکر
اسلامي
به
طور پيشنهادي
مينويسم (و
براي اين
پيشنهاد در
صورت چالش
دلايل و شواهد
کافي دارم) که
جمهوري
اسلامي ايران
پس از گذشت
بيست و پنج
سال در همه
عرصه هاي
سياسي،
اقتصادي، و
فرهنگي شکست
خورده است جز
يک عرصه کوچک
اما بسيار
مهم، و آن
عرصه جامعهء
روشنفکري
ايران است.
کافي
است جامعهء
روشنفکري
ايران امروز
را با معادلش
در سالهاي پيش
از انقلاب
بهمن ۵۷ مقايسه
کنيد. در ميان
روشنفکران
«مترقي»، ( اين
کلمه را با
همان بار
تاريخي
ايراني و
ابهامش همانطور
که نيکفر
استفاده کرده
به کار ميبرم)
در آن روزگار کسي
نبود که تغيير
رژيم و تحول
بنيادي و
ساختاري نظام
سياسي را
خواستار
نباشد. رژيم
شاهي با وجود
دستاوردهاي
فرهنگي و
اقتصاديش (از
جمله براي
زنان و طبقهء
متوسط) هرگز
موفق به جذب
بخش بزرگی از جامعه
روشنفکري و
تحميل هژموني
/ مشروعيتِ خود
بر اين جامعه
نشد. اما
امروز و پس از
گذشت بيش از
۲۵ سال از
حکومت
اسلامي، پس از
شکنجه ها و کشتارها،
نقض گسترده
حقوق بشر،
تخريب اکثر دستاوردهاي
مثبت جامعه
ايران در
دوران پيش از
انقلاب ـــ
مانند حقوق
زنان،
دادگستري مستقل،
آزاديهاي
مذهبي و
اجتماعي ـــ
جامعهء
روشنفکري
ايران در
مخالفتش با
حکومت اسلامي،
براي تغيير
رژيم اسلامي
در يک تحول
بنيادي،
يکپارچه
نيست؛ و اين
مهمترين
دستاورد و پيروزي
نظام جمهوري
اسلامي است.
اين
پيروزي آسان
به دست نيامده
است و هميشه
بخش مهمي از
نيرو و
سرمايهء رژيم
صرف آن شده
است. باز ساده
انگاري است
اگر اين
پيروزي را
حاصل سرکوبي و
خشونت بيش از
اندازه رژيم
بدانيم.
«هژموني» با
صِرف اعمال
خشونت بدست
نمي آيد. براي
کسب اين هژموني،
نظام جمهوري
اسلامي و
صاحبان اصلي
اش يعني ملايان،
به روشنفکران
محتاج بودند.
نکته مهم ديگر
اين است که
خود اين
ملايان بنا به
تعريف گرامشي
جز روشنفکران
ارگانيک جامعه
ايران محسوب
ميشدند و حضور
مستقيم آنها
در حوزه
روشنفکري ِ
مخالف با شاه
براي آنها
امکان بسيج و
يارگيري از
جامعه
روشنفکري
ايران را فراهم
مي کرد. جز اين
ميتوان از
وجوه مشترک
جهان بيني
روشنفکران
انقلابي
ايران با ملايان
نيز ياد کرد.
يکي
از وجوه مشترک
«لنينيسم» بود.
ملايان انقلابی
براي کسب اين
هژموني و تسلط
بر جامعه روشنفکري
بيشتر و بيشتر
به استفاده از
لغات رايج در
فرهنگ چپ
لنينيست
پرداختند و در
عمل نيز با رهبري
ِمبارزه ضد امپرياليستي
و اشغال سفارت
آمريکا،
روشنفکران
ايران را به
دنبال خود
کشيدند. اين
هژموني بر
زمينه اي
تاريخي
استوار بود.
در مقابل
مدرنيسم شاه و
حمايت
امپرياليسم
آمريکا از او
و مخالفت
خميني با شاه
به خاطر حقوق
زنان، حق شرکت
در انتخابات،
حق طلاق و
حرکت جامعه
بسوي حقوق
مساوي با
مردان،
روشنفکران از
اين دو قطب سياسي،
خميني را
انتخاب کرده
بودند؛ يعني
بر خلاف سنت
رنسانس و به
جاي اينکه با
شاه عليه کليسا
متحد شوند با
کليسا عليه
شاه قيام
کردند.
روشنفکران
اين دوره
متاثر از
چگوارا و
فانون بودند و
نقشي مهم در
انقلاب
اسلامي ايفا
کردند. پس از
انقلاب نيز در
سرکوب ها و
کشتارهاي
خونين پس از
انقلاب نقشي
کليدي داشتند.
آنها جزو
نيروهاي پايه
گذار جمهوري
اسلامي محسوب
ميشوند.
جامعهء
روشنفکري
ايراني حتي در
مقاطعي از
دوران اوليه
جمهوري
اسلامي در
سرکوب بخشهايي
از خويش با
ملايان همراه
و همکار شد.
ليبرالهايي
که ليبرالهاي
مخالف خميني
را وابسته به
سيا خواندند و
مارکسيستهايي
که وظيفه
معرفي و تحويل
مارکسيستهاي
ديگر را به جوخه
هاي اعدام
پاسداران
برعهده
گرفتند.
بازتوليد
هژموني
جمهوري
اسلامي در
جامعه روشنفکري
رژيم
جمهوري
اسلامي در باز
توليد اين
هژموني بسيار
موفق بوده
است. استفاده
از «امپرياليسم
آمريکا» به
مثابه دشمن
دائمي و در
کمين از اولين
روزهاي
انقلاب
تاکنون نقش
مهمي در بازتوليد
اين هژموني
بازي کرده
است. با
وجوديکه از نظر
اقتصادي
روابط جمهوري
اسلامي با غرب
يا قدرت هاي
اقتصادي جهان
به استثناي
آمريکا
روابطي اغلب
متعارف بوده
است، جنگ
رواني و تبليغاتي
دائم رژيم،
جامعه
روشنفکري
ايران را متقاعد
ساخته است که
ملايان نوعي
تضاد با ساختار
سرمايه داري
جهاني دارند و
روشنفکران مترقي
چپ در صورت
مبارزه با
جمهوري
اسلامي در اردوگاه
سرمايه داري
قرار ميگيرند.
عامل مهم ديگر،
کنترل شديد
پليسي جامعه
روشنفکري است و
تمرکز جنگ
رواني و
ايدئولوژيک
بر آنها. آن دسته
از روشنفکران
ايران که به
طور استثنايي
از تور کنترل
رژيم خارج
ميشوند و به
مبارزه علني و
حقيقت گويي و
مقاومت
ميپردازند با
شدت و بي رحمي
سرکوب ميشوند
چه داريوش و
پروانه فروهر
چه علي اکبر
سعيدي
سيرجاني چه
محمد مختاري و
جعفر پوينده.
ديگراني که
مقاومت
ميکنند زير
فشار زندان و
شکنجه و کنترل
روزانه به انزوا
از جامعه
وادار ميشوند.
آنگاه ميداني
محدود در
اختيار
روشنفکراني
قرار ميگيرد
که در بازتوليد
هژموني رژيم
حاضر به ايفاي
نقش ميشوند.
در چنين
شرايطي فشار
مداوم هر روز
عده اي را به
جمع تسليم
شدگان اضافه
ميکند. بخشي
از اين موفقيت
مرهون فشار
فيزيکي و ترور
است اما بخشي
نيز ريشه در
وجوه مشترک
جهان بيني
سياسي دارد.
حتي امروز در
خارج از کشور
ميتوانيد بين
طرفداران پر
سر و صداي
نظام مقدس، روشنفکراني
را پيدا کنيد
که در سالهاي
آغاز انقلاب
از فعالان
راديکال ترين
بخشهاي جنبش
چپ مانند
«پيکار» و غيره
بوده اند.
نقش
کليدي
روشنفکر ملي ـ
مذهبي
تاريخ
روشنفکران
ملي مذهبي به
طور مشخص به
دو گروه
مجاهدين خلق و
نهضت آزادي
باز ميگردد.
اين هردو گروه
در انقلاب
۱۳۵۷ مشارکتي
فعال داشته
اند و همراه
خميني از پايه
گذاران
جمهوري
اسلامي بودند.
اين بخش از
جامعه
روشنفکري
ايران در
بنيادگذاری و
سپس بازتوليد
هژموني نقشي
کليدي داشت.
نخست از اين
رو که براي
اين
روشنفکران
اسلام هرگز به
مثابه يک مذهب
و تنها در
حريم خصوصي
افراد مطرح
نبود. اسلام
براي آنها
نمودي سياسي و
ايدئولوژيک
داشت. گام
بزرگ و دشوار
اول، از مذهب
سياست و
ايدئولوژي
ساختن است.
وقتي که مذهبي
ايدئولوژي شد
و در جامعه
حضوري سياسي
داشت آنگاه تا
حاکم شدنش و
تا حاکم مطلقه
شدنش راه بسيار
کوتاهي است. براي
گام اول اسلام
مصالح و منابع
کافي در
اختيار
روشنفکران
ملي- مذهبي ش
قرار داده
بود. حتي پس از
سالها که مجاهدين
و نهضت آزادي
به حاشيه
رانده شدند و
ديگر از اقبال
مردم و مراعات
حکومت اسلامي
برخوردار
نبودند، اين
بخش از جامعهء
روشنفکري نام
ملي ـ مذهبي
را براي خود
برگزيد. چرا
که مذهب هرگز
براي آنان
امري خصوصي و
شخصي نبود و
باز از همين
رو، راه چاره
ي نيکفر يعني
بازگشت به
اخلاق و
انسانيت
درحريم خصوصي
براي اينان،
امروز ، راهي
ناممکن است.
امروز،
«روشنفکران
ملي- مذهبي» در
جمهوري اسلامي
براي
ايرانيان
طرفدار
دموکراسي و
حقوق بشر همان
نقشي را بازي
ميکنند که حزب
توده در اوئل
انقلاب براي
جوانان
طرفدار
مارکسيسم و
انقلاب کارگري
ايفا ميکرد.
کوله بار
مبارزه ضد
امپرياليستي
با دشمن عمدهء
خلق ايران و
دفاع از نظام
جمهوري
اسلامي در
برابر اين
دشمن بر دوش
خستهء آنان
است.
آزمون
روشنفکري
محمدرضا
نيکفر
در
طرح «عزيمت از
آزادي زن» ،
نيکفر آزموني
در برابر
روشنفکران
اسلامي قرار
ميدهد. به طور
پيشنهادي
ميگويد، «شرط
لازم
روشنفکري در
ايران امروز،
دفاع از آزادي
زنان و
پشتيباني
قاطع از
بايستگي
برابري حقوق
آنان با مردان
است.» سپس
درباره اينکه
آيا
روشنفکران
اسلامي ميتوانند
به درکي
راديکال از
آزادي زن
برسند جواب
ميدهد: «آري. با
يک تفسير
رهايي بخش از
سنت. تفسيري
که رابطه اي
منفي با گذشته
ميگيرد.»
به
نظر من در راه
حلي که نيکفر
پيشنهاد
ميکند ميتوان
نقطه ضعف اصلي
جامعه
روشنفکري
ايران تحت
سلطه جمهوري
اسلامي را
ديد. جامعه اي
که تصور ميکند
براي رهايي از
جمهوري اسلامي
و رسيدن به
دموکراسي
احتياجي به
فلسفه و به
طور اخص
ديدگاهي
رهايي بخش
دارد. به طور
پيشنهادي
ميگويم که
ميتوان در
مقابل اين
ديدگاه راه
ديگري نيز
ارائه داد و
آن اينکه براي
رهايي ما
احتياجي به
فلسفه، به
«تفسيري رهايي
بخش از سنت»
نداريم. آنقدر
نارضايتي در
سطح جامعه
ايران وسيع و
گسترده است ،
آنقدر بي عدالتي
ها و حق کشي ها
روشن و ملموس
هستند و
آنگونه جمهوري
اسلامي در حل
اين مشکلات به
بن بست رسيده
است که براي
سازمان دادن
يک جنبش رهايي
بخش و عبور از
اين نظام و
گذار به يک دموکراسي
ِمدل غرب،
نيازي به
تفسيري رهايي
بخش از سنت
اسلام نداشته
باشيم. اگر
روشنفکران ملي
ـ مذهبي
بتوانند مذهب
خود را در
چهارديواري
خانه جا
بگذارند،
صرفنظر از
ديدگاهشان درباره
حقوق زن،
ميتوانند
بخشي از اين
جنبش باشند.
از نظر تاريخي
نيز آخوندهاي
سنتي ايران،
روحانيوني که
از نظر
انقلابيون
«مرتجعين» خوانده
ميشدند،
بسيار از
روحانيون
مترقي، پارساتر
و اخلاقي تر
بودند و براي
يک آينده
دموکراتيک،
روحانيوني
چون خويي،
شريعتمداري،
و شيخ جواد
تبريزي بسيار
بي خطرتر
هستند تا
کساني چون
خميني،
بهشتي، خامنه
اي و امثال
آنها. از همين
رو امروز
آزمون رهايي
بخش، آزمون
روشنفکري،
موضع گيري خاص
در مورد مسائل
حقوق زنان يا
غيره نيست.
آزموني
بنيادي تر
براي روشنفکران
ما و بخصوص
آنان که در
پايه گذاري
اين نظام با
خميني سهيم
بودند وجود
دارد. آن
آزمون به «تست
يلتسين» معروف
است.
آزمون
يلتسين
در
يکي از بحراني
ترين سالهاي
گذار روسيه به
دموکراسي، در
آخرين ماههاي
حکومت
ميخاييل گورباچف،
کمونيستهاي
اصلاح طلب با
چالشي دشوار
روبرو شدند.
بوريس يلتسين
معتقد بود
براي امتحان
صدافت آنان
دراصلاح
طلبي، در گسست
از جنايات و
سرکوب گذشته و
حرکت به سوي
دموکراسي، آزموني
ساده وجود
داشت و آن
اينکه تا چه
حد آنان حاضر
بودند از
جنايات لنين،
بنيان گذار سيستم
ديکتاتوري
شوروي سخن
بگويند. اين
آزمون براي
جامعه
روشنفکري
ايران و بخصوص
روشنفکران
ملي مذهبي و
آنان که در
پايه گذاري
جمهوري اسلامي
سهمي داشته
اند ميتواند
چالشي مهم باشد.
جامعهء
روشنفکري ما
درباره
جنايات خميني سکوت
کامل اختيار
کرده است. اما
تنها سکوت نيست
که افشا کننده
عدم صداقت
مدعيان اصلاح
طلبي است.
امروز بسياري
از اصلاح
طلبان
معتقدند که ادامه
دهنده ي واقعي
راه خميني
هستند و در
اين راه
ميخواهند بر
رقبا پيشي
بگيرند.
يکي
دو نمونه از
روشنفکران
پيشرو ملي ـ مذهبي
مثال ميزنم:
۱. «کوشيده
ايم تا حد
امکان فرامين
و سخنان امام خميني
را به مثابه
معيار و محک
سنجش صحت
افکار و آرا و
موضع گيريهاي
فقهي، سياسي،
اجتماعي، اقتصادي،
عبادي.. مورد
استناد قرار
دهيم. زيرا به
عقيده ما
انديشه هاي
ناب امام در
استحکام علمي
و فقهي و ايضا
در طي عمل و
تجربه نشان
داده است که
اقرب واصح با
استنباطات و
استفهامات
فقهي، سياسي،
اجتماعي،
اقتصادي،
عبادي و ... است.
زيرا در تاريخ
اسلام پس از
نبي اکرم (ص)
دوم شخص که
اسلام را به
صورت جهاني
مطرح و منتشر
ساخت امام
خميني بوده
اند. » (
عمادالدين
باقي)
۲- «...
اگر کسي به
موزه تاريخ
پيوسته باشد
مديريت روزنامه
کيهان است نه
امام خميني که
من همچنان با
تمام جان در
تمام نوشته
هايم خود را
وامدار ايشان
ميدانم...»
(اکبر گنجي)
سخن گفتن
درباره
جنايات خميني
در داخل ايران
غيرممکن نيست.
تا امروز آقاي
منتظري اين
کار را کرده است
اما غير از او
جامعه
روشنفکري
اسلامي درباره
خميني يا سکوت
اختيار ميکند
يا با دروغگويي
و تحريف تاريخ
به توجيه
بنيان گذار
ميپردازد.
همان طور که
در نظام شوروي
بدون صحبت
کردن درباره
جنايات لنين،
بدون بازگويي
عناصر و
عواملي که
پايه هاي
جنايت و سيستم
جنايتکار را
بنا کردند
گذار به
دموکراسي
دشوار مينمود
و با خرد شدن
اسطوره لنين
جامعه به سوي
رهايي رفت،
خرد شدن
اسطوره خميني
نيز گامي مهم
در راه رسيدن
به دموکراسي و
حقوق بشر در
ايران خواهد
بود.
رامين
احمدي
October
2007
|