بدون مرز

Without Boundary

دنيا پيش مي رود،  افکار و تعريف ها هزار غلت مي خورد و ما همچنان خاک مي خوريم. چرا فقط ما؟


شهرام کريمي

 

۹ تير ۱٣٨۵ -  ٣۰ ژوئن ۲۰۰۶

 

بدون مرز نام نمايشگاهي است در« موزه هنرهاي مدرن»  نيويورک از هنرمندان کشورهاي مسلمان که خود در کشورشان به سر نمي برند. نمايشگاه، طبق متن کاتالوگ آن که خانم فرشته دفتري انتخاب کننده ي کارها نوشته است، ادعاي «بي مرزي» دارد. امّا آيا واقعاً چنين است؟

 

حد «جغرافياي اعتقادي» به کاردادن، خود نوعي مرزبندي است. آيا اين عده نمونه ي هنرمندان «اسلامي» هستند چون از آن جغرافيا مي آيند؟ نوع سکونت شان کجا تعريف مي شود؟


"Pleasure Pillars" (2001) by Pakistani-born Shahzia Sikander.

چارچوبي اينچنين، راه کليشه را به اثر و تعبير آن باز مي کند. با اينکه متن بدرستي روي مواردي از کليشه ها بعنوان نمونه هاي «هويت» مثل خط - مينياتور- چادر - فرش دست مي گذارد و ما را از آن ها بر حذر مي دارد, اما خود در عمل همان راه را رفته است که آشنا است ودر نهايت قدمي فراتر از دستمايه هاي کليشه اي برنمي دارد.

 

نشانه هاي آشناي تبديل شده به عادت، راهِ  نو جويي  و در تاريکي جُستن را مي بندند. عادت، چشم وفکر را تنبل مي کند وراه ساده پذيري را هموار. نشانه هاي آشنا، اشاره اي مي شوند به چيز دومي که به ما عادت داده شده است، وقتي آن نشانه مي آيد خود بخود چيز دوم در نظر مجسم مي شود. ناخود آگاه پسته وفرش, ايران مي شود؛ چادر و زن مسلمان و چيزي که امروز در دنياي سياست شاهديم، اسم «عرب» مساوي مي شود با «تروريسم». ذهن راحت طلب و عادت جو براي ارائه ي مورد دوم (بخوان هويت / Identity) راحت به سراغ نشانه هاي آشنا مي رود تا بيننده اش درفهم «هويت» دچار اشکال وترديد نشود: اين هنرمند, ايراني يا پاکستاني و يا... مي باشد.

اين درد مزمن ريشه تاريخي دارد، کهنگي ش به روش و بينش «اورينتاليسم» برمي گردد تا به امروز.

 

چند سال پيش وقتي آقاي" آکويي" نيجريايي الاصل ساکن نيويورک يکي از بزرگترين نمايشگاه هاي هنر Documenta را در کاسل آلمان برگزار کرد, زير پوشش فکري " Global " درب نمايشگاه را روي همه ي کشورها باز گذاشت اما هنرمندان اين کشورها چنان انتخاب شده بودند که با قدم زدن در نمايشگاه درهمان نگاه اول مي فهميدي اين يکي ايراني وآن يکي هندي يا پاکستاني است. براي آکويي اين «جهاني کردن هنر» محسوب مي شد. البته اينکه راه براي همه باز مي شد مسئله ي مثبتي بود اما بحث بر سر چگونگي آن راه است.

 

"بدون مرز " اما با انتخاب همه ي هنرمندان شناخته شده و جا افتاده در دنياي هنر اين «مکان» را با احتياط کامل «مطمئن» مي کند و حاضربه هيچگونه ريسکي نيست. آثاراين هنرمندان که بخشي از آنها بيشتر به طور فردي نگاه به کارشان بايد کرد، وقتي در يک خط پيوند زده مي شوند وروي ديوار موزه کنار هم مي نشيند، چيزي بيرون مي زند که از «قاب» آشنا واز يک "استتيک" شرقي فراتر نمي رود.


A wool carpet created by Shirana Shahbazi.

نمايشگاه در شکل شسته رفته اش به دنيا مي گويد اين فرم هاي زيبا متعلق به هنرمندان کشورهاي «اسلامي» است. به هيچ کجا وهيچ کسي هم بر نمي خورد. کشورهاي مصيبت زده اي که بلا از داخل وخارج روي سرشان جاريست. اشتباه نشود، منظور اين نيست که بايد سطل خون، خون هاي جاري شده در اين سرزمينها را به نمايشگاه آورد. نه؛ منظور يک قدم جلوتررفتن وبه اين«امکان»  وسعتِ نظر بخشيدن وفکر تازه دادن مي باشد. مي شد نگاهي متفاوت يا حتي «غير اسلامي» هم در آن جا داد, که اين خود جسارتي مي بود.

 

هويت چيزي است که از دل کار هنري بيرون مي آيد, اين هنرمند است که هويت را هرباره مي سازد. يک اثر هويت خودش را دارد. تاريخ و سنّت تنها زماني مي توانند چيز متفاوت و از نو قابل مصرفي بشوند که باعبور از ذهن و دست هنرمند،  فکرتازه اي راساخته باشند. نمايشگاه بدون مرز مي توانست با  امکان دادن به فکرهاي تازه وسعت بيشتري به مفهوم بي مرزي بدهد.

 

اما متاسفانه نمايشگاه نه تنها جايي براي فکرهاي تازه ي ديگران نبود بلکه حتي سعي شده بود هنرمنداني نيز که کارشان لبه ي تيزي دارد و در گير است, مثل خانم شيرين نشاط ويا مونا هاتون Mona Hatoun را هم خنثا نشان دهد. نشان دادن کارهاي اخير خانم نشاط،  بخصوص فيلم «زرين» مي توانست درگيري يک هنرمند زن از کشوري مسلمان را با تابوهاي فرهنگي اش نشان دهد. درگيري اين هنرمند درزمان حال جاري است, چطور مي توان ازاين گذشت وکارمتعلق به سال ١٩٩٦اورابه ديوارموزه نصب کرد؟ بنظر مي رسد که خانم نشاط را نمي شد در نمايشگاه نداشت اما مي بايست نوع با احتياط  وبي خطر او را گزين کرد!


"Speechless" (1996) by Shirin Neshat.

«کفيه» (Keffieh) يا  شال گردن فلسطيني کار خانم مونا هاتون بازدرهمان نگاه اول جيغ مي زند که اين هنرمند فلسطيني است. درصورتي که اگر شما کار اين هنرمند بسيارخوب را دنبال کرده باشيد, بخصوص کارهاي اخيرش، متوجه خواهيد شد که چرا کارهاي اخير اين هنرمند به معرض نمايش گذاشته نشده اند.

چنين است که مي بينيم سال ها اين نشانه هاي «هويت» چنان خود را جا انداخته اند که امروزمثل «کارت ورودي» به سالن نمايشگاه ها عمل مي کند. واقعاً چند صد نفرجوان ايراني بدنبال زنان چادري مي دوند؟ يا توي صندوقچه هاي بوي نا گرفته ي پدربزرگشان به دنبال نشانه ها وعکس هاي مردان سينه ستبرِ گودهاي زورخانه مي گردند، تا شايد با کمي دستکاري بتوانند به سالن نمايشگاه هاي بين المللي راه يابند. بخصوص اگر شانس بزند، انتخاب کننده هم نظرجنسيِ خاصي نسبت به هم جنس خود داشته باشد که کار با ارائه ي آثار اينگونه اي هم ديگربرايش تمام است.

 

چطور «خانه ي فرهنگي آلمان» در برلين وقتي نمايشگاه برگزارمي کند ستون هاي ورودي نمايشگاه را مزين به فرش مي کند  يا زن ابروقاجاريِ چادري با چرخ وکوکاکولا در دست, که نشانه ي استتيک زن مدرن ايراني مي شود. آيا واقعيت برعکس نيست؟ ما ممکن است در حوزه ي فکر يک جايي جامانده باشيم اما حداقل در ظاهرمان خيلي متجدد هستيم. جاي شک نيست که اين کارها براي چشم , بخصوص چشم خارجي ها جذاب ودلفريبند. هم اينجا بگويم اين برخورد را نبايد شخصي گرفت، برعکس دل سوختن براي چيزي  است که همه ي ما آن را مي خواهيم و آن هنر است.

 

چرا سينماي ايران که بدرستي وبا زحمت زياد جايگاه خاصي در سينماي جهان پيدا کرده, دارد چنين به سرعت همه را خسته مي کند؟ مگر تا چه مدت مي توان سينما را که «سينما» ست دستمايه ي مشکلات زنان يا حضور کودکان ومناظر زيبا کرد؟

 

چرا هميشه ما را در يک گوشه اي گير مي اندازند؟ آنها ما را چنان تعريف مي کنند يا ارزان فروشيِ خودمان را چنان مي خرند که اين بازار هر روز نمونه هاي تازه اي از همان جنس کهنه دارد.  دنيا پيش مي رود،  افکار و تعريف ها هزار غلت مي خورد و ما همچنان خاک مي خوريم. چرا فقط ما؟ کجا هنرمند غربي بايد اول از همه شکل «هويتش» را علم کند؟ کي از او هويت اش را سئوال کرده است؟ اين هويت سازي هاي آبکي چهره ي واقعيت فرهنگي را رنگي خود خواسته مي زند از آنرو که براي عده اي ناني در بساط دارد. يکدفعه داستان خسرو ـ شيرين که منشاء قبل از اسلام دارد و از يک رابطه ي عشق تني سرچشمه گرفته است، عرفاني مي شود ويا همه ي دوره هاي ميناتور ايراني زير نام «هنر اسلامي» تعريف مي شود. اين جا است که وقتي به نمايشگاه برگرديم کار خوب "کامي" نقاش ايراني ساکن نيويورک، که دو پرتره است, ناگهان عرفاني مي شوند. چرا؟ مگر يک نقاشيِ خوب اجرا شده چه اشکالي دارد که حتماً بايد آن را به هويتي قراردادي چسباند؟ اين کار را مي کنند تا شايد حضور متفاوت آن را باز در قاب و قالب بنشانند. حالت «مدي تيشن» را هم که بپذيريم،  اين چه ربطي به عرفان دارد؟



بااين مرز سازي هاي مصنوعي است که «فرم» ساخته مي شود و هنرمندان ديگر که اين فرم شمارا ندارند، مثل نيکزاد نجومي, امير نادري، اردشيرمحصص وشجاع آذري در آن نمي گنجند: امير نادري که سال ها پيش, شهرت اش را روي طاقچهء خاله گذاشت و آمد تا در تاريکي چيز تازه تري پيدا کند، کاري مثل «ديوار صوت» . روشن بگويم از بدبختي هاي هنرمند کشور اسلامي اين است که, اگر براي نمونه آقاي اردشير محصص يهودي مي بود الان يک گوشه در آن خاکش يک موزه ي کوچک به اسم اش درست کرده بودند, اما او وضع ديگري دارد و شرمندگي اش تنها براي ما مي ماند. يادمان نرود که ما از قومي هستيم که هميشه سرآدمهاي با ارزش اش بر باد رفته است. سرهاي خسته نيز اينجا و آنجا روي زمين افتاده اند.  شايد اگراقبالي بيابيم آن سرها را سنگشان مي کنيم  ودر پارک شهر مي نشانيم!

 

بگذريم؛ به نمايشگاه که برگرديم در پيچ بعدي به پرده ي کاملاً تزئيني Rachid مي رسيم که در متن آبي, خط هاي طلايي زيبا نشانده است. بعد از آن به فرش مي رسيم کار خانم شيرانا شهبازي، عکس چهره ي يک خانم غربي  را نشان مي دهد و درکنارش همان چهره روي فرش بافته شده است. در کنار اين فرش دو فرش از منظره وميوه است اما اينطور که در کاتالوگ ديده مي شود اين کار جزيي از يک کار بزرگ تر است. اما اين که ما اينجا مي بينم چيزي بجز زيبابافي فرش ايراني با تصاوير زيبا نمي باشد. ازرابطه ي اين تصاوير با هم معلوم نيست چه مفهومي بيرون مي آيد. از اين نمونه هاي فرش در بازار ايران فراوان است. اينکه مي شود از آنها براي يک فکر وايده استفاده کرد جاي ترديد نيست اما با چه مفهوم و معنايي؟ زيبايي هميشه جزء جدايي ناپذير فرش بوده است.

 

وباز خط، خط زيباي قراني ـ عربي! اما هنرمند ترک Kutlug به آنها شکل متحرک ويدئويي داده است. مي چرخند و فرم عوض مي کنند.

 

جلوتر که مي رويم واقعاً ديگر حوصله ي چشم ازديدن سر مي رود. دو عکس بزرگ کار هنرمند عراقي Jananne Al -Ani ، زنان سياه پوشيده شده در حجاب, اما با پاهاي لخت رديف نشسته اند. واقعاً بيچاره زنان پوشيده! اين کار زير نام Identity in Question مستقماً «هويت زير سئوال» را نشان مي دهد. اين اثر سال هاست دست به دست در نقاط مختلف دنيا در نمايشگاه هايي از اين نوع مي چرخد و دراين نمايشگاه هم جايي به آن داده شده  که در صورت ممکن آنرا نبينيد! در کنار اين کار,کار ويدئويي خانم فلسطيني  Emily Jacir است که «نيويورک ـ رامَلا» نام دارد و آن هم مستقيماً به هويت پرداخته است. يک مغازه در رامَلا و يکي در نيويورک. مثل هر چلوکبابي ايراني در نيويورک که واقعاً مثل چلوکبابي در اصفهان تزئين شده است. اين مي شود «هويت»!

 

واقعاً دردآور است. از اين توريستي تر مي توان به مسئله نگاه کرد؟