فايل پی دی اف برای چاپ


ماجراجو

گئورگ زيمل
ترجمه شاپور بهيان

هر بخشی از سلوک و تجربه ما معنايی دوگانه دارد: اين بخش حول مرکز خود می گردد و در همان حال در بردارنده آن  ژرفا و دامنه و لذت و رنجی است که تجربه بی ميانجی ارزانی اش می دارد. با  اين همه همچون ساير بخش ها ، جزيی است جدايی ناپذير از سير زندگي. اين بخش نه تنها باشنده ای  مشروط به موقعيت است بلکه جزيی است از يک ارگانيسم. هر دوی اين جنبه ها در صورت بندی های گوناگون شان، ويژگی هر آن چيزی است که در زندگی رخ می دهد. رويدادهايی که از لحاظ تاثيرشان بر زندگی در کل، بسيار با هم متفاوت اند ، با  اين حال ممکن است به هم شباهت بسياری داشته باشند يا ممکن است معناهای ذاتی شان مقايسه ناپذير باشد، اما از لحاظ نقش هايی که درکل هستی ما ايفاء می کنند، از لحاظ قرار گرفتن شان به جای هم ، بسيار شبيه هم باشند.

از بين دو تجربه ای که ذاتاً  فرقی با هم ندارند، ممکن است يکی را "ماجرا" بشماريم و ديگری را نه. يکی از آنها از تشخصی برخوردار شود که آن ديگری به دليل فقدان اين تفاوت در رابطه با کل زندگی ما ، از آن برخوردار نشود. دقيق تر بگوييم، عام ترين شکل ماجرا جدايی آن از تداوم زندگی است. روی هم رفته"کليت زندگي"  يعنی اين واقعيت که اجزاء منفرد  ِ تشکيل دهنده زندگي، بربستر فرايندی مستمر شکل می گيرند و اين که ناجوری و ناسازگاری آنها با هم ، هر قدر هم که ميان شان فاصله انداخته باشد، باز اهميتی در اين موضوع ندارد. می توانيم ماجرا را در مقابل اين پيوستگی اجزاء زندگی قرار دهيم؛ در تقابل با اين احساس که  روی هم رفته و به هر حال ، جريان های مخالف و چرخش ها و گره ها ی آن را ، رشته ای يکدست به هم وصل کرده است. ماجرا بخشی از هستی ماست که مستقيماً با بخش های ديگر که قبل از آن و بعد از آن می آيند پيوند دارد؛ اما در عين حال ، ماجرا، به معنای دقيق تر کلمه در بيرون از سير معمول اين زندگی رخ می دهد. با اين حال ماجرا با هر چه تصادفی و بيگانه با اين سير است  و صرفاً با پوسته زندگی تماس می يابد، متفاوت است. ماجرا در حالی که بيرون از متن زندگی ما قرار می گيرد،  اما با همين حرکت ، گويی دوباره به همين متن برمی گردد و چنانکه بعداً خواهيم ديد ماجرا يک  جسم بيگانه در هستی ماست که با اين حال تاحدی با مرکز آن پيوند دارد؛ بيرون بودن آن از لحاظ صوری جنبه ای از درون است؛ حتی اگر اين بيرون نهادگی اش حاصل يک مسير انحرافی  طولانی و ناآشنا باشد.

ماجرايی را که به ياد می آوريم، به لحاظ جايگاهش در زندگی روانی ما، امکان دارد که  کيفيت يک رويا را به خود بگيرد. می دانيم که روياها به سرعت فراموش می شوند، چون آنها نيز بيرون از متن معنادار زندگی به عنوان يک کل قرار می گيرند. آنچه ما "رويا گونه"  می ناميم چيزی نيست جز خاطره ای که در مقايسه با تجربه های معمولی ما، با رشته های اندک تری به فرايند مستمر و واحد زندگی پيوند يافته است. [.. ]ماجرا هر قدر "ماجرايی تر" باشد، يعنی بيشتر در تحقق ايده اش موفق باشد، بيشتر در خاطره ما "رويا گونه " می شود. اين حالت اغلب از مرکز اگو و سير زندگی ای که هدايت و سازماندهی اش بر عهده اگوست، چنان دور می شود که گاهی ممکن است فکر کنيم چيزی است که آدمی ديگر دارد تجربه اش می کند. اين حالت هر اندازه بيشتر   از سير زندگی بيرون باشد هر اندازه  بيشتر نسبت به اين سير بيگانه باشد ، بيشتر احساس می کنيم که سوژه ای جز اگو فاعل آن است.

ما برای ماجرا آغازی درنظر می گيريم و پايانی بسيار مشخص تر از آغازها و پايان هايی که در اشکال ديگر تجربه های مان کشف کرده ايم. ماجرا از حصارها و تسلسل هايی که ويژگی اشکال ديگر است آزاد است و از معنايی در خود و برای خود برخوردار است. تجربه روزمره مان بر ما روشن می کند که وقتی يکی ازتجربه ها به  پايان می رسد که ديگری آغاز شده باشد. هر کدام از آنها حد ديگری است  و بنابراين درآنجا که وحدت زمينه ساز زندگی شکل می گيرد يا  به بيان در می آيد، اين تجربه  به يک وسيله تبديل می شود. اما ماجرا بر اساس معنای ذاتی اش مستقل از "قبل"  و "بعد"  است. مرزهای آن  ربطی به اين" قبل" و "بعد" ندارد. ما از ماجرا دقيقا وقتی حرف می زنيم  که براين اساس پيوند آن را با زندگی  ناديده بگيريم يا بهتر است بگوييم اصلاً حتی نيازی نيست ناديده اش بگيريم؛ چون از آغاز می دانيم که سروکار ما با چيزی بيگانه، لمس ناپذير و بيرون از روال عادی زندگی است.ماجرا فاقد آن در هم فرو رفتن متقابل بخش های همجوار باهم ِ زندگی است که زندگی را به عنوان يک کل می سازد. ماجرا مثل جزيره ای در زندگی است که آغاز و پايانش را مطابق با قدرت های شکل دهنده خودش می سازد و نه مثل جزيی از يک قاره، در انطباق با قلمروهای مجاور. اين عامل مهم ِ تعيين مرز که ماجرا را از سير منظم تقدير انسانی جدا می کند،  نه عاملی مکانيکی بلکه انداموار است: درست همان گونه که يک ارگانيسم شکل مکانی خود را نه صرفاً از طريق مجاورت با موانعی که از درون با آنها برخورد می کند، به وجود می آورد، به همين سان هم ماجرا به اين دليل به پايان نمی رسد که ماجرای ديگری آغاز شده است، در عوض شکل زمانمند آن يعنی  تام و تمام بودن اساسی  آن بيان دقيق معنای درونی اش است.

 در اينجا مبنايی برای پيوند عميق ماجراجو و هنرمند و نيز شايد جاذبه ماجرا برای هنرمند وجود دارد. چون ذات يک اثر هنری روی هم رفته اين است که برشی است از سکانس های مستمر  بی پايان تجربه ای که هنرمند به ادراک آن نائل آمده است و  آن را از همه پيوندهايش با تجربه های ديگر جدا کرده است و شکلی خودبسنده به آن داده است ؛ گويی يک هسته دروني، متمايزش کرده و برپايش داشته است. اين شکل به عنوان بخشی از هستی که با اين حال از توالی آن هستی جدايی ناپذير است و با اين حال  می توان آن را همچون يک کل در نظر گرفت و به عنوان وحدتی به هم پيوسته ، ميان ماجرا و اثر هنری مشترک است. در واقع اين صفتی  از اين شکل است که در ما اين احساس را به وجود می آورد که هم در اثر هنری و هم در ماجرا  اين کل زندگی است که تا حدی آن را درک می کنيم  و  و به تمامی در می يابيم و اين  ربطی به درونمايه های خاص هر کدام ندارد. بعلاوه  ما اين را حس می کنيم به اين دليل که اثر هنری به عنوان يک واقعيت، يکسره ورای زندگی قرار می گيرد ؛ ماجرا يکسره ورای زندگی به عنوان سيری پيوسته قرار می گيرد که هر عنصری را با عناصر همجوار ش  - از لحاظ ذهنی اگر بنگريم- پيوند می زند. به اين دليل که اثر هنر ی و ماجرا در مقابل زندگی  قرار می گيرند(حتی اگر در معانی بسيار متفاوت اين عبارت باشد) و اين که هر دو قياس پذير با کليت زندگی اند حتی اگر اين کليت خود را در تلخيص  و فشردگی تجربه يک رويا نشان دهد.

به اين دليل ماجراجو مثال بارز يک آدم بدون تاريخ است. آدمی که در حال زندگی می کند. از طرفی او در قيد هيچ گذشته ای نيست.(اين تفاوت او را از آدم مسن متمايز می کند که اين يک از گذشته اش بيشتر تاثير گرفته است) از طرف ديگر آينده ای هم برای او وجود ندارد. يک شاهد بسيار سرشت نشان در اين زمينه زندگی کازانواست(آن طور که از خاطراتش بر می آيد) که در طی زندگی ماجرايی اروتيک اش بسيار اوقات جداً قصد می کرد با زنی  ازدواج کند که در آن لحظه عاشق آن زن شده بود. ما بواسطه آشنايی مان با خلق و خو و سلوک او در زندگی می توانيم تصور کنيم که هيچ امری ناممکن تر از اين کارنبود؛ هم به لحاظ درونی و هم به لحاظ بيروني. کازانوا نه فقط شناخت بی نظيری از آدم ها داشت، بلکه شناخت نادری هم از خودش داشت.  او بايد می دانست که اين ازدواج حتی دوهفته هم دوام نمی آورد و اين چنين  اقدامی نتيجه شومی در پی دارد. با  وجود اين، نشئه حال ،آينده را در نظرش محو  می کرد.(تاکيدم بر حال است تا نشئه) . چون او کاملاً در تسخير حس چنين لحظه ای بود، او می خواست رابطه ای ايجاد کند که مبتنی برآينده باشد، اما می دانست که چنين کاری ناممکن است،  از آن رو که دقيقاً خلق و خوی اش معطوف به زمان حال بود.


 ماجرا برخلاف آن جنبه هايی از زندگی که سرنوشت صرف فقط در جوار هم  قرار شان داده است، علی رغم جداسری و حادث بودگی اش، براين مبنا تعريف می شود که می تواند از ضرورت و معنا برخوردار شود. چيزی به ماجرا تبديل می شود که اين دو شرط را احراز کند: اين که خود آن سازمان خاصی باشد از معنايی بسيار مهم با يک آغاز و يک پايان و اين که علی رغم ماهيت حادث بودن  و فرا منطقه ای بودنش در نسبت با استمرار زندگي، با اين حال با منش و هويت صاحب  آن زندگی پيوند خورده باشد - که از سرضرورتی راز آميز، از جنبه های بسيار عقلانی تر زندگی  به معنای دقيقش فراتر می رود.

در اينجا رابطه بين ماجرا جو و قمارباز نمايان می شود. روشن است که قمارباز خود را به دست بی معنايی شانس سپرده است؛ شانس  تا مادامی که قمارباز روی آن حساب می کند و به امکان و تحقق اش در زندگی وابسته به آن باور دارد برای او بخشی اززمينه معنا می شود. خرافه نوعی  قمار باز چيزی نيست جز شکل ملموس و جدا شده و البته بچگانه اين شاکله عميق و فراگير ِ زندگی اش که بر طبق آن شانس معنا دارد و از معنايی ضروری برخوردار است(هر چند نه لزوماً بر مبنای عقلانی اش). او با خرافه اش می خواهد شانس را به کمک شگون ها و جادوها، به حيطه نظام غايت شناسی اش بکشاند و به اين ترتيب آن را از قيد جدافتادگی و دسترس ناپذيری اش رها کند و نظمی قانونمند در آن بيابد؛ صرف نظر از اين که قوانين چنين نظمی تا چه حد خيالی باشند.

ماجراجو به همين سان می  گذارد حادثه  تا حدودی از معنايی  برخوردار شود که بر استمرار زندگی حاکم است، هر چند حادثه بيرون از آن استمرار قرار گيرد. او به احساس اصلی زندگی دست می يابد که  غرابت ماجرا را در بر می گيرد و ضرورتی جديد و معنادار برای زندگی اش می آفريند که در فاصله ميان محتوای تصادفی و عرضی آن و هستی وحدت بخش ِ وجودی که معنا از آن سر برمی کند ، واقع می شود.  در ما فرايند ی ابدی وجود دارد که بين شانس و ضرورت ،بين ماده پراکنده ای که از بيرون به ما داده می شود و معنايی  پيوسته از زندگی که از درون شکل می گيرد ، در آمد وشد  است  


شکل های بزرگی که ما جوهر زندگی را در آن مجسم می کنيم عبارتند از ترکيب ها ، تناقض ها و سازش ها ميان شانس و ضرورت. ماجرا چنين شکلی است. وقتی ماجراجوی حرفه ای  نظامی از زندگی را از درون زندگی  فاقد نظامش می سازد، وقتی ازسر ضرورت درونی اش ،به جستجوی حوادث عريان و بيرونی بر می آيد و ضرورت را در آنها شکل می دهد، گويی فقط با ذره بين  چيزی را به ديدار می آورد که شکل ذاتی هر ماجرايی است، حتی شکل اساسی ماجرا برای آدمی که بدون ماجراست. چون ما هميشه منظورمان از ماجرا يک چيز سوم است. نه رخداد محض گسسته ای که معنايش -يک داده صرف-بيرون از ما باشد و نه هم تسلسل مستمر زندگی که در آن هر عنصر ، عنصر ديگر را برای رسيدن به  يک معنای منحصرا ًيکدست، تکميل می کند. ماجرا ملغمه ای صرف از اين دو تا نيست. بلکه  بايد گفت بيشتر تجربه قياس ناپذيری  است که تنها می شود به عنوان وضعی خاص تفسيرش کرد که در  آن  ضرورت درونی ، امر حادث بيرونی را در بر می گيرد.  

 اما گاهی اين رابطه کلی در يک شکلبندی درونی عميق تر درک می شود . صرف نظر از اين که ماجرا تا چه حد مبتنی بر ايجاد تفاوتی درون زندگی باشد، خود زندگی را به عنوان يک کل می توان يک ماجرا در نظر گرفت. از اين رو نه لازم است فرد ماجراجو باشد و نه هم ماجراهای زيادی ازسر گذرانده باشد. فرد برای داشتن چنين وجهه نظر جالب توجهی  نسبت به زندگی بايد کليت آن را به صورت وحدتی عالی تر ، يک فرا زندگی درک کند که گويی رابطه اش با زندگی موازای است با رابطه اش با کليت بی ميانجی خود زندگی با آن تجربه خاصی که ما ماجرا می ناميمش.

شايد ما به نظمی متافيزيکی متعلقيم. شايد روح دارای يک هستی استعلايی است ، آن سان که زندگی آگاه دنيوی ما در مقايسه با متن نام ناپذير هستی ای که در آن سيلان دارد، فقط پاره ای جزيی باشد. اسطوره حلول ارواح ممکن است تلاشی نيم بند برای بيان اين خصلت  تکه پاره  هر زندگی فردی باشد. هر کس که در کل زندگي، وجود مرموز و بی زمان روح را ببيند که با واقعيت های زندگی تنها پيوندی با فاصله دارد، زندگی را در کليت داده شده و محدودش- وقتی آن را با اين سرنوشت استعلايی و در خود گنجيده مقايسه کند -همچون ماجرايی خواهد ديد. به نظرمی رسد که چنين ادراکی را می توان در برخی حالات مذهبی ديد. وقتی دوره زندگی زمينی مان را به عنوان مرحله ای صرفاً مقدماتی در  تکميل سرنوشت های جاودانه مان ببينيم، وقتی خانه ای نداريم جز يک پناهگاه موقتی روی زمين، اين دريافت بوضوح فقط تعبيری خاص از احساس کلی ماست از اين که زندگی در کل يک ماجراست. اين امر صرفاً  در هم پيچيده شدن نشانه های ماجرا را در زندگی بيان می کند. اين امر، آن معنای دقيق و سير پيوسته هستی را که  زندگی  با يک سرنوشت و يک سمبوليسم  راز آميز به آن گره خورده است، معلوم می کند. يک حادثه جزيی است اما با اين حال مثل يک اثر هنری محصور  در يک آغازی ويک  پايان است. مثل يک رويا همه شورمندی ها را در خود گرد می آورد و با اين همه مثل يک رويا مقدر است که فراموش شود. مثل بازی با جديت ناسازگار است و با اين همه مثل بانک قمار باز حاوی نوسانی است بين بالاترين حد بردن و باختن تام و تمام.

بدين سان ماجرا شکل خاصی است که در آن مقولات بنيادی زندگی ترکيب شده اند. ترکيب ديگری که ماجرا به دست می آورد ترکيب بين مقولات  فاعليت و انفعال است. بين آنچه فتح می کنيم و آنچه به ما داده می شود. مطمئناً ترکيب آنها به شکل ماجرا درک تقابل شان را به نهايت می رساند. به عبارت ديگر در ماجرا ما مجبوريم جهان را به درون خودمان بکشيم. اين امر وقتی روشن می شود که ماجرا را با شيوه ای مقايسه کنيم که در آن از طريق کار، مواهب جهان را  به چنگ می آوريم. کار گويی يک رابطه ارگاينک با جهان دارد.کار به شيوه ای آگاهانه  نيروها و مصالح جهان را به سوی  اوج در هدف انسانی شان می راند، حال آن که در ماجرا ما رابطه ای غير ارگانيک با جهان داريم. ماجرا  حال و هوای يک تسخيرگر را دارد. تسخير سريع فرصت، صرف نظر از اين که آن بخشی که ما از بقيه  جدايش می کنيم با  ما ، با جهان و با رابطه ما با جهان  هماهنگ باشد يا نباشد. اما از سوی ديگر، در ماجرا – در مقايسه با هر رابطه ديگري،  در مقابل جهان ما کمتر دفاعی و کمتر احتياط کاريم، چون  پيوند روابط ديگر با سير کلی زندگی دنيوی ما  از طريق پل های بيشتری ميسر شده است و بدين سان از طريق احترازها و انطباق های تمهيد شده بهتر ما را در برابر شوک ها و خطرها محافظت می کند.  در ماجرا ، به هم بافتگی فعاليت و انفعال که مشخصه زندگی ماست اين عناصر را در همزيستی فتح – که همه چيزش را مديون  قدرت و حضور ذهن خود است- و تسليم کامل خود به قدرت ها و حوادث دنيا- که می تواند مسرورمان دارد يا کاملاً نابودمان سازد- به هم گره می زند. و مطمئناً در ميان جاذبه های بسيار شگفت و فريبنده ماجرا وحدتی وجود دارد که ما به خاطر آن فعاليت و انفعال مان را از طرق خود فرايند زيستن با هم ترکيب می کنيم-  وحدتی که به معنايی خود زندگی است- و اين وحدت بر اين عناصر از هم جدا تاکيد صريحی می گذارد و دقيقا به اين شيوه است که ما آن را عميق تر درک می کنيم. گويی آنها فقط دوجنبه از زندگی يگانه ای اند که به شکل راز آميزی يکپارچه است.

بعلاوه اگر ماجرا را به عنوان تركيبی از عناصر يقيين و بی يقينی در زندگی در نظر بگيريم، اين بيشتر برداشتی است از همان رابطه بينادی از زوايه ای ديگر. يقيينی كه با آن – به درستی يا به خطا- ما نتيجه کار را می دانيم و اين  به فعاليت ما يكی از ويژگی های مشخص اش را می بخشد. اگر از طرف ديگر، ما در باره نقطه ای كه می خواهيم به آن برسيم يقين نداشته باشيم؛ اگر بر نادانی مان از نييجه وقوف داشته باشيم، آنگاه اين نه فقط به معنی يك يقين كميتاً كاهش يافته است بلكه  يك سلوك به لحاظ درونی و بيرونی يگانه است.  ماجراجو در يك كلام با عنصر محاسبه ناپذير به طريقی رفتار می كند كه ما معمولا با آنچه فكر می كنيم بنا برتعريف محاسبه شدنی است رفتار می كنيم. (به اين دليل فيلسوف يك ماجراجوی روح است. او تلاشی نوميد اما نه البته بی معنی ، می كند تا به نگرش روح ، وجهه نظرش  نسبت به خودش و جهان و خدا به صورت يک دانش مفهومی در آورد  ) وقتی آميختگی عناصر تشخيص ناپذير سرنوشت  عمل ما را  به شک می آلايد، ما صرف نيروهای مان را محدود می كنيم. خطوط  راه های بازگشت را باز می گذرايم و به گونه ای گام برمی داريم كه گويی سفتی زمين زير پايمان را می آزمايم.


در ماجرا ما در جهتی كاملا مخالف گام بر می داريم: اين درست به شانس، به سرنوشت  و يه خطر آويختن است.خراب كردن همه پل ها پشت سر است و گام نهادن به ميان مه است. گويی   راه است كه ما را هدايت می كند به كدام سويش مهم نيست.اين  تقدير گرايی تيپيك ماجراجوست. مسلماً سرنوشت  برای او همانقدر مبهم است که برای ديگران. اما  او طوری رفتار می كند كه گويی ابهامی وجود ندارد. تهور سرشت نشانی   كه او با آن پيوسته استحکامات زندگی را پشت سر می گذارد گويی برای توجيه خود ، پشت گرم به امنيت و " حتماً نتيجه خواهد داد"  ی است که معمولاً فقط به شفافيت رويدادهای محاسبه پذير تعلق دارد. اين فقط  جنبه ای ذهنی ازاين اعتقاد تقدير گرايانه ای است كه ما مسلما نمی توانيم از سرنوشتی كه نمی شناسيم بگريزيم. ماجرا جو با اين حال معتقد است كه تا جايی كه به خودش مربوط باشد، او از اين عنصر ناشناخته و شناخت ناپذير در زندگی خودش مطمئن است. به اين دليل برای شخص عاقل رفتار ماجراجويانه اغلب به نظر ديوانگی می آيد.  چون اين رفتار برای آن  که مفهوم شود بايد ظاهرا اين امر را پيش فرض بگيرد كه امر شناخت ناپذير همان امر شناخته شده است. پرنس لگين درباره كازانوا می گويد:" او به چيزی جز  آنچه  حداقل باور پذيری درش باشد، باور ندارد." پيداست که چنين باوری مبتنی است بر آن رابطه مصرانه يا حداقل "ماجراجويانه" ميان امر مسلم و امر نامسلم  كه به وضوح در پيوند با شك گرايی ماجراجو است.يعنی  كه او "به چيزی اعتقاد ندارد" برای او عدم احتمال، همان احتمال است  و احتمال به راحتی به عدم احتمال تبديل می شود. ماجراجو تا حد زيادی به قدرت خودش متكی است،  اما مهم تر از هر چيز به بخت اش. دقيقتتر بگوييم به وحدت بويژه تفكيك نيافته هردو. قدرتی كه او از آن يقين دارد و بختی كه او نسبت به آن بی يقين است،به طور ذهنی در نوعی يقين تركيب می شوند.

 اگر ماهيت نبوغ اين   باشد  رابطه ای بی ميانجی با اين واحدهای راز آميز داشته باشد که  تجربه  و تحليل عقلاني، آنها در پديده های کاملاً جدا گانه ای قرار می دهند، ماجراجوی  نابغه، گويی با غريزه ای رازآميز در نقطه ای می زيد که در آنجا سيرجهان و سرنوشت فرد هنوز از هم جدا نشده اند. به اين دليل در باره او می گويند که دارای يک"حس نبوغ" يا"  يقينی خوابگردوار " است که ماجراجو با آنزندگی اش را می گذارند واز طريق آن، آنچه که غيرمسلم و محاسبه ناپذير می آيد به مقدمه رفتارش  تبديل می شود. در حاليکه ديگران  تنها امر محاسبه پذير را می بيند. اين يقين که که حتی  واقعيت های امر آن را انکار می کنند، خلل ناپذير باقی می ماند، نشان می دهد که اين منظومه تا چه حد ريشه در شرايط زندگی  طبايع ماجراجو دارد.

ماجرا شکلی از زندگی است که می تواند به صورت شمار نامعينی از تجربه ها در آيد. با اين حال تعاريف ما اين نکته را نشان می دهد يکی از اين تجربه ها بيشتر از بقيه آنها در اين قالب نمايان شود:  تجربه اروتيک. از آن رو که عادت زبانی ما به سختی اجازه می دهد که "ماجرا" را چيزی جز يک ماجرای اروتيک بدانيم. روابط عاشقانه حتی اگر عمر کوتاهی داشته باشند به هيچ وجه هميشه ماجرا نيستند. بايد به اين ماده کمی ،کيفيات خاص روانی را افزود-  که ماجرا را درنقطه تلاقی شان شکل می گيرد. گرايش اين کيفيات در وارد شدن به اين محل تلاقي، گام به گام نمايان خواهد شد.

يک رابطه عاشقانه در ارتباطی روشن شامل دو عنصر است که شکل ماجرا به طور سرشت نشان آنها را به هم پيوند می زند. نيروی سلطه گر و تسليم آزادنه  که توانايی های شخص آن را به دست آورده است و بستگی به بختی دارد که چيزی محاسبه ناپذير و بيرون از ماست و به ما بخشيده شده است. درجه ای از تعادل ميان اين نيروها را شايد فقط مرد بتواند دريابد که شايد  حاصل درک او از تفکيک صريح شان است. شايد به اين دليل است که از سرمعنايی اجباري، رابطه عاشقانه به عنوان يک قاعده، تنها برای مردان يک ماجراست. برای زنان در مقوله ديگری قرار می گيرد. در رمان های عاشقانه  انفعال زن به طور تيپيک در فعاليت زن نفوذ می کند . انفعالی که يا طبيعت يا تاريخ آن را رقم زده است و به شخصيت او ارزانی داشته است. از سوی ديگر استقبال او از شادی همزمان هم تسليم است و هم بخشش.

دو قطب فتح و مرحمت (که خود را در متغيرهای بسياری نشان می دهند ) در يک زن بيش از يک مرد به هم نزديک می شوند . آنها در مرد امری بديهی اند که با قاطعيت بيشتری از هم جدا شده اند. به اين دليل در مرد تقارن آنها در تجربه اروتيک ، اين تجربه را به صورت ابهام انگيز تری به قالب ماجرا در می آورد. مرد نقش اظهار عشق کردن ، حمله بردن و به چنگ آوردن ِ غالباً خشونت آميز را ايفاء می کند. اين واقعيت باعث می شود که به راحتی عنصر سرنوشت را ، يعنی وابستگی به چيزی که نمی توان از پيش تعين اش کرد يا برانگيختش را ناديده بگيريم. اين امر نه تنها به وابستگی به تسليم  از جانب ديگری اين رابطه اشاره می کند ، بلکه به چيزی عميق تر نيز اشاره دارد.مطمئناً هر" عشقی که بازمی گردد" نيز بخششی است که نمی توان "به دست اش آورد" حتی با هر ميزان از عشق، دليل آن اين است که برای دوست داشتن نياز و غرامت خارج از موضوع قرار می گيرند. عشق از لحاظ اصول در مقوله ای کاملا متفاوت از تسويه حساب قرار می گيرد. اين جا جايی است که به رابطه مذهبی بسيار عميق شباهت پيدا می کند. اما مهم تر از هر چيز اين است که ما از ديگری هديه ای آزاد دريافت می کنيم که در هر شادی عاشقانه ای همچنان وجود دارد. مثل يک حامل عميق ، غيرشخصی آن عناصر شخصي- يعنی لطف سرنوشت را . ما شادی را نه فقط از ديگری دريافت می داريم بلکه آنچه را دريافت می کنيم موهبت تقدير است که محاسبه ناپذير است. در غرور آميز ترين ، متکی به نفس ترين رويداد در اين حوزه، چيزی نهفته است که بايد با فروتنی بپذيريمش. وقتی نيرويی که موفقيت اش را مديون خود است و به همه چيرگی های عشق رنگی از فتح و پيروزی می بخشد که بعد با رنگی ديگر از لطف و سرنوشت ترکيب می شود، آنگاه منطومه ماجرا گويی عيمق تر می شود.


رابطه ای که محتوای اروتيک را با شکل کلی زندگی به عنوان ماجرا مربوط می کند، ريشه در خاکی مايه ورتر دارد. ماجرا ناحيه ای است که در خاک بيگانه زندگی  قرار گرفته است. "گسستی "است که آغاز و انجامش پيوندی با جريان  ِ تاحدی واحد ِ وجود ندارد. و اما ماجرا که گويی از روی جريان می پرد، با غرايز پيچيده و با نيات غايی زندگی به عنوان يک کل مربوط است. و اين امر آن را از رويداد صرف تصادفی متمايز می کند. از آن چه برای ما صرفاً "اتفاقي" بيرونی  است. حال وقتی يک رابطه عاشقانه که عمری چندان ندارد دقيقا در چنين بافتی زندگی می کند دارای خصلت صرفا حاشيه ای اما اساسی است. اين ماجرا ممکن است به زندگی ما فقط شکوهی آنی ببخشد. مثل تابش نوری از بيرون به درون اتاقي، در هر صورت  اين ماجرا نيازی را بر می آورد  يا فقط به فضل وجود يک نياز ممکن می شود که چه آن را جسمانی بدانيم ، چه روحي، چه متافيزيکی ، گويی هميشه دربنيان يا در مرکز هستی ما قرار دارد. اين نياز به تجربه گريز پای ما مربوط است . همچنان که ميل کلی ما به نور نيازی است به آن روشنی اتفاقی که بلافاصله ناپديد می شود.

   اين واقعيت که عشق برامکان اين رابطه دوگانه متکی است، با دو جنبه دوگانه زمانمند امر اروتيک مشخص می شود. عشق دو معيار زمانی را نمايان می سازد: شورمندی ای که دمی به اوج می رسد و ناگهان فرو می نشيند و اين ايده که چيزی نمی تواند سپری شود. اين ايده که در آن نيت عارفانه دو جان برای يکدگر و برای يک وحدت عالی تر، بيانی زمانمند می يابد. اين دوگانگی را بايد با وجود دوگانه محتواهای فکری مقايسه کرد. در حالی که آنها فقط در ناپايداری فرايند رواني، در کانون هميشه متحرک آگاهی ظاهر می شوند ، معنای منطقی شان ، از اعتباری بی زمان برخوردار می شود؛ يک معنای ايده آل که کاملاً از آنيت آگاهی مستقل است و در اين آگاهی است که تحقق می يابد. در پديده ماجرا به چنين  شکلی ، اوج ناگهانی آن ،انتهايش را در چشم رس آغازش قرار می دهد. با اين حال پيوند آن با مرکز زندگی چنان است که آن را از همه رويدادهای صرف متمايز می کند. بدين سان " خطر مهلک" در خود سبک آن نهفته است. بنابراين به نظر می رسد که اين پديدار شکلی است که سمبوليسم زمانه اش ،محتوايی اروتيک برای آن در نظر گرفته است.

 اين قياس ها بين عشق و ماجرا به تنهايی اين نکته را  نشان می دهد که ماجرا به سبک زندگی پيرها تعلق ندارد. نکته مهم در باره اين واقعيت اين است که ماجرا در ماهيت و در جذبه خاص اش  شکلی از تجربه کردن است. محتوای تجربه نمی تواند ماجرا را به وجود آورد.  اين که آدم با " خطر مهلکی "  روبرو شود يا به زنی دست يابد تا مدت کوتاهی را به شادی سپری کند، که عواملی ناشناخته که با آنها به قماری دست بزند که در پی اش بردی يا باختی شگفت بيايد، که از لحاظ جسمانی يا روحانی تغيير پيدا کند، که وارد قلمرويی از زندگی شود  و بعد به زندگی بازگردد، چنان که گويی از جهانی غريب به خانه باز می آييم، هيچکدام از اين ها ضرورتاً ماجرا نيست. آنها فقط زمانی ماجرا می شوند که تنش تجربی خاصی صورت گيرد که بواسطه آن جوهر شان تحقق يابد. تنها وقتی جريانی بين ظريف ترين برون بودگی های زندگی جاری شود و منبع اصلی قدرت آنها را درخودش جذب کند، وقتی رنگی ، عطری ، ريتمی  خاص از فرايند زندگی اهميت می يابد و گويی جوهر آن را تغيير می دهد- تنها آن هنگام است که يک حادثه از تجربه صرف به ماجرا تبديل می شود.

   اما چنين اصل تاکيدی برای پيرها بيگانه است. در کل فقط جوان ها هستند که اين تفوق فرايند زندگی را بر جوهر آن   می شناسند. در  پيرها  زمانی که فرايند شروع به کند شدن و لخته بستن می کند، جوهر است که اهميت می يابد. بعد از آن به شيوه ای بی زمان پيش می رود و يا حفظ می شود و نسبت به آهنگ و شورمندی آنچه تجربه بی تفاوت می شود. شخص پير معمولا به شيوه ای  تمرکز يافته زندگی می کندد. علايق حاشيه ای را کنار نهاده است و پيوندشان با زندگی اصلی و ضرورت درونی اش قطع شده است؛ يا مرکزش تحليل می رود  و وجود فقط در جزييات ناچيز جدا شده سير می کند و تاکيد بر ظواهر صرف و حوادث است. هيچ موضوعی نيست که بين سرنوشت بيرونی و جهش های درونی زندگی که ماجرا در آن می گنجد رابطه ای به وجود آورد. روشن است که هيچ موردی هم نيست که درک تقابل سرشت نشان ماجرا را ميسر دارد؛  يعنی آن عملی که کاملا از متن  فراگير زندگی  جدا شده است و همزمان قدرت کلی و شدت زندگی  در آن جاری است.  



منبع
Georg Simmel, "The Adventurer", in
Georg Simmel on Individuality and Social Forms, The University of Chicago Press, 1971. p.187