روشنفکري لائيک: بنيان‌هاي نظري و چالش‌هاي عملي

 

يحيي بزرگمهر

 

 

ديباچه:

آيا روشنفکرانِ ناملتزم به دين با عالمانِ راست‌کيشِ ديني در يک جبهه قرار دارند؟

آيا صف‌آرايي اين هر دو گروه در برابرِ روشنفکري ديني را مي‌توان دليلي بر نادرستي پروژه‌ي روشنفکرانِ لائيک قرار داد؟

زماني عبدالکريم ِ سروش در پاسخ به انتقاداتِ محمدرضا نيکفر، او را با راست‌کيشاني چون مصباح ِ يزدي در يک جبهه قرار داد و اين هم‌سنگري را دستاويزي براي سرزنشِ منتقدِ خود ساخت.

انگيزه‌ي نگارشِ اين مقاله از همان زمان در ذهنِ نگارنده نقش بست و مهمترين دغدغه‌ي آن نيز يکي تعيينِ نسبت ميانِ روشنفکرانِ لائيک و عالمانِ راست‌کيش و ديگري صورت‌بندي يک چالش در توفيقِ پروژه‌ي سکولاريزاسيون در رويکردِ روشنفکرانِ لائيک به دين است. در ادامه با نقدِ کوتاهي بر ابهامِ واژه‌ي «سکولاريزم» در بيانِ برخي روشنفکران، خاستگاهِ طرحِ چنين چالش‌اي و شيوه‌ي حل نمودنِ آن (يا به تعبيرِ دقيق‌تر، منحل نمودنِ آن) بررسي گرديده است. البته در سراسرِ مقاله نيز برخي تعارضات و تناقضاتِ دروني روشنفکري ديني بازنمايانده شده است.

 


PDF for Print
Font Download
Install font

۱. نمونه‌هايي چند از آياتِ کانوني و چالش‌برانگيزِ قرآن: تفسيرِ نوانديشانه و راست‌کيشانه از دين (اسلام)

 

۱.۱. در برخي آياتِ قرآن [1]  نوعي از يأس و نااميدي به انبياء نسبت داده شده است و اينکه حتي آنان نيز که ادعاي ارتباطِ وحياني با الله را داشته اند در لحظاتي نسبت به تحققِ وعده‌هاي الهي و نصرتِ پروردگار دچارِ ترديد مي‌گشته اند.

در نحوه‌ي مواجهه با اين قبيل آيات دستِ کم دو نوع رويکرد وجود داشته است:

 

رويکردِ اول مبتني بر نگاهِ نوآورانه (بدعت‌گزار) در دين و تفسيرِ کتابِ مقدس است. بر اساسِ اين نگاه اين قبيل حالاتِ انبياء چنين توجيه مي‌شود که آنان نيز بشر بوده اند و واجدِ تأثّرات و بيم و اميدهاي همه‌ي انسانهاي ديگر. پس در اين نوع نگاه نه تنها اين حالات، ضعفي براي رسولانِ الهي بحساب نمي‌آيد که حتي بعنوانِ شاهد به ياري پروژه‌هاي بشري نمودنِ دين که غالباً از سوي روشنفکرانِ ديني پيگيري مي‌شود نيز خواهد آمد.

 

رويکردِ دوم مبتني بر نگاهِ ارتدوکسي به دين و تفسيرِ آن است. در اينجا البته راست‌کيشان و روشنگرانِ لائيک [2]  در يک جبهه قرار دارند. از ديدِ هر دوي اينان نسبت دادنِ يأس و ترس به انبياءِ الهي نشان دهنده‌ي ضعف بوده و به شأنِ رسالتِ الهي آنان آسيب مي‌زند.

 

اما تنها تفاوت در آن است که متدينانِ راست‌کيش اين نوع تفاسير از متنِ مقدس را رد مي‌کنند ولي روشنگرانِ لائيک (اينجا: دين‌ستيز) با قبولِ اين نوع نگاه، آن را نشانه‌اي از وهنِ چنين ديني مي‌دانند که حتي پيامبرِ آن نيز که بايد علي‌‌القاعده اسوه‌ي صلابتِ ايمان براي پيروان‌اش باشد، در برهه‌هاي مخاطره‌انگيزِ دعوتِ خويش، خود نيز دچارِ ترديد و دودِلي مي‌گشته است. [3]

 

همين جا مناسب است مطلبِ مهمي بازگو گردد. يک انتقادِ عام به روشنفکرانِ لائيک آن است که در فهم و تفسيرِ دين، خود اسيرِ همان مفروضاتِ تئولوژيکي هستند که خواهانِ نقدِ آن مي‌باشند. بعنوانِ مثال در اينجا مي‌توان اين اشکال را مطرح ساخت که اساساً چرا بايد انبياء، اسوه‌ي مطلقِ صلابتِ ايمان و داراي اوصافي فرابشري باشند. اما اين خرده‌گيري از دو جنبه قابلِ پاسخگويي است: اول آنکه روشنفکرِ لائيک وقتي به دين نظر مي‌کند سعي دارد آن را در زمينه و بافتِ ديني‌اش فهم کند. به تعبيرِ دقيق‌تر، روشنفکرِ لائيک در صدد است تا از منظرِ تدينِ تاريخي به فهمِ دين بپردازد. اين نه بدان معني ست که او خود نيز اسيرِ تئولوژي است بلکه بدين معني است که براي نقدِ دين، سعي دارد آنرا ابتدا تئولوژيک بفهمد و سپس همان مباني تئولوژيک را از منظري بيروني/غيرِ تئولوژيک نقد کند. براي روشنفکرِ لائيک ميانِ شيوه‌ي فهمِ دين و شيوه‌ي نقدِ دين، گسستِ روش‌شناختي وجود دارد. او دين را از منظري دروني/ديني فهم مي‌کند و اما پس از اين مرحله، در نقدِ دين از منظري بيروني/غير ديني وارد مي‌شود. هيچکس نمي‌تواند مدعي شود که ما تنها مخير ميانِ يکي از اين دو راه هستيم: يا دين را ديني بفهميم و در نقدِ دين نيز ناگزير ديني باشيم که چندان معناي محصلي ندارد و يا دين را غيرديني بفهميم و در نقدِ آن نيز غيرديني باشيم که باز هم بي‌معني است. وجهِ مشترکِ اين دو راه آن است که هر دو کمابيش منجر به تعطيلي نقدِ بنيادينِ دين مي‌گردند. اگر دين را درون‌ديني بفهميد و بخواهيد در نقدش هم از منظري متدينانه وارد شويد، لاجرم نقدِ جدي در کار نخواهد بود. چه شما پيشاپيش در مرحله‌ي فهم، دين را سنتي فهم کرده ايد و ناگزير از منظرِ سنتي ديگر نقدي به آن وارد نخواهد بود و اگر هم بخواهيد دين را برون‌ديني بفهميد و در نقدش هم از منظري غيرِمتدينانه وارد شويد، باز هم نقدِ جدي در کار نخواهد بود چه شما پيشاپيش در مرحله‌ي فهم، دين را مدرن فهم کرده ايد و ناگزير از منظرِ مدرن ديگر نقدي به آن وارد نخواهد بود. دستِ بر قضا روشنفکري لائيک آن‌گونه که نگارنده به آن نظر دارد، تمامِ شالوده‌اش بر اين استوار است که دين را در مرحله‌ي اول سنتي/راست‌کيشانه مي‌فهمد ولي در مرحله‌ي بعد آنرا مدرن/متجددانه نقد مي‌کند. اين نه اتخاذِ منطقي دوگانه/يک بام و دو هوا بودن، بلکه صرفاً ناظر به امکانِ گسستِ روش‌شناختي ميانِ دو سپهرِ فهم و نقدِ دين است. فهمِ راست‌کيشانه‌ي روشنفکرِ لائيک از دين، فهمي الهياتي - تاريخي ست و اين (التزام به حقيقتِ تاريخي دين) خود نوعي بصيرتِ آگاهانه است که نه در روشنفکرانِ ديني و نه در راست‌کيشانِ ديني چندان به آن اهتمامي ورزيده نشده است. جنبه‌ي دوم در پاسخ به اين اشکال آن است که روشنفکرِ لائيک حتي خود مي‌تواند به نوعي ايمانِ معنوي/غيرِديني باورمند باشد و طبعاً اسوه‌ي ايمان را نيز فراتر از بنيانگذارانِ اديان و مذاهب بداند، اما باز در نحوه‌ي نگرشش به دين آن را از منظري تاريخي/ديني فهم کند. بعنوانِ مثال او ايمانِ اسلامي را از منظرِ آموزه‌هاي خودِ اين دين بررسي مي‌کند گرچه ايده‌آلِ شخصي‌اش در بابِ ايمان با اين آموزه‌ها تفاوتِ بنيادين داشته باشد. بنابراين ادعاي اسارتِ روشنفکرانِ لائيک در بندِ مفروضاتِ تئولوژيکي که خواهانِ نقدِ آن هستند، چندان قابلِ دفاع بنظر نمي‌رسد. [4]

 

۱.۲. در بسياري از آياتِ قرآن [5]  نگاهِ حداکثري به دين وجود دارد و روح ِ غالب و حال و هواي عمومي متن مقدس و رواياتِ اسلامي نيز جز اين نمي‌گويد. در اين نوع آيات بيان شده است که هيچ امري در عالمِ هستي نيست مگر آنکه در اين کتاب به آن اشارت رفته است و تفصيلِ هر چيزي را در سخنانِ الهي خواهيد يافت.

 

در اينجا نيز دو نوع مواجهه با اين مسئله قابلِ ملاحظه است:

اولي که گويا رويکردِ غالبِ نسلِ متأخرِ روشنفکرانِ ديني در جهانِ اسلام بوده، مدعي ست که دين تنها براي معني بخشيدن به زندگي شخصي متدينان آمده است و نحوه‌ي اداره‌ي اجتماع و سياستِ عمومي را اساساً نبايد بر گرده‌ي دين نهاد و چنين اموري به عقلِ جمعي و فهمِ عرفي انسانها واگذار شده است. اينان براي تئوريزه کردنِ اين نگاه، مبحثِ "انتظارِ بشر از دين" را طرح مي‌کنند و در آن نوعي نگاهِ حداقلي را که متمرکز بر حريمِ شخصي متدينان است، تنها نوعِ انتظارِ معقول از دين معرفي مي‌نمايند.[6]  

 

نمونه‌اي از اين دست تأويلاتِ مدرن را مي‌توان در سخنراني عبدالکريمِ سروش با موضوعِ "کارکردهاي دين" (۲۱/٣/۷٤) در پاسخ به پرسشي در همين زمينه نظاره کرد: سؤال‌کننده بطورِ مشخص مي‌پرسد شما که مي‌گوييد دين بايد متواضع گرديده، در حيطه‌ي اداره‌ي اجتماع و علمِ تجربي دست‌درازي نکند با مضامين‌اي از قرآن همانندِ «تبيان کل شيء» چه مي کنيد و سروش در پاسخ به‌راحتي آيه را بر اساس و پايه‌ي "انتظارِ بشر از دين" که مقوله‌اي کاملاً غيرِديني (به زبانِ سروش بخوانيد: برون‌ديني) است تأويل مي‌کند و چنين پاسخ مي‌دهد که ما ابتدا بايد ببينيم دين اصلاً براي چه چيزي و چه هدفي آمده و سپس معلوم مي‌شود که مراد از اين آيه آن است که قرآن تبيانِ هر آنچيزي ست که براي آن نازل شده است!

 

نقدِ رويکردِ اول:

مغالطه‌ي ميانِ تجويز و توصيف در نگاهِ روشنفکرانِ ديني به "انتظارِ بشر از دين"، مهمترين مشکلي ست که با آن دست به گريبان هستند و ناصادقانه نيز از کنارِ آن به سکوت مي‌گذرند.

 

روشنفکرانِ ديني مي‌گويند "بايد از دين انتظارِ حداقلي داشت" اما کمتر متعرضِ اين نکته مي‌شوند که آيا خودِ دين نيز تنها به برآوردنِ همان حداقل‌ها متعهد شده يا اينکه بسي بيشتر از اين را در مدعاهاي خود به صورِ مختلف بيان داشته است.

 

پاشنه‌ي آشيل و چالشِ هميشگي روشنفکرانِ ديني آن بوده که در جمع‌آوري مستندات و شواهدِ ديني ("ديني" يعني درون‌ديني و لاغير. تفکيک ميان "درون‌ديني" و "برون‌ديني" نيز از اکتشافاتِ بي‌ثمرِ روشنفکري ديني است. در اينجا نبايد از يک بزنگاه هرگز غافل ماند: شواهدِ برون‌ديني اساساً ديني نيستند.) براي مدعاي خود هرگز توفيق نيافته اند، به اين دليلِ ساده که شواهدِ ديني عموماً و احکامِ اجتماعي و بيشمارِ اسلام خصوصاً برخلافِ مدعاي آنان است.

رويکردِ دوم که مبتني بر نگاهِ ارتدوکسي به دين است و فصلِ مشترکِ متدينانِ راست‌کيش و روشنفکرانِ لائيک، مدعي ست که آن آياتِ موردِ بحث قابلِ چشم‌پوشي و توجيهاتِ مُدِ روز نيستند و اين يعني که تفسيرِ صحيح و منطبق با غالبِ آموزه‌هاي اسلام همان نگاهِ حداکثري به دين است که از شواهدِ آن مجموعه‌اي از آيات، روايات و حتي اظهارِ نظرهاي پيشوايانِ دين در بابِ پزشکي، نجوم و ...  را مي‌توان نام برد.[7]

 

اما در اينجا از تفاوتِ مهم ميانِ راست‌کيشانِ ديني و روشنفکرانِ لائيک هرگز نبايد غفلت نمود.

راست‌کيشان مي‌گويند همه چيز را بايد از دين خواست و دين هم تمامِ اين خواست‌ها را به بهترين نحو برآورده ساخته و مي‌سازد.

 

در نقدِ اين رويکرد همين بس که تاريخ ِ عيني و آبجکتيوِ دين چنين توفيقي را نه تنها تأييد نمي‌کند که نشان مي‌دهد غالبِ جوامعي که دين در آنها ادعاي آباد ساختنِ نيازهاي مادي اين دنيايي را داشته، جز خراب‌آباد براي پيروانش به ارمغان نياورده است.[8]

 

اما دسته‌ي دوم که روشنگرانِ لائيک در آن جاي مي‌گيرند در اصلِ اين سخن که دين ادعاي برآوردنِ انتظاراتِ حداکثري را دارد و حلِ همه‌ي امور را به خود ارجاع داده است با راست کيشان در يک جبهه قرار دارند (و در مقابلِ روشنفکري ديني) اما به عکس مدعي اند که دين در اثباتِ اين ادعاي خويش در مقامِ تجربه‌ي تاريخي، شکست خورده است.

 

چکيده‌ي محورهاي موردِ تاکيدِ اين بخش را مي‌توان چنين بيان داشت:

-                     امکان و اعتبارِ گسستِ روش‌شناختي ميانِ دو سپهرِ فهم و نقدِ دين، يکي از بنيانهاي نظري روشنفکري لائيک است.

-                     التزام و روشنگري نسبت به حقيقتِ هرمنوتيکي و حقيقتِ تاريخي دين، از شالوده‌هاي نظري و مميزِ روشن‌نگري لائيک از روشنفکري ديني است.

-                     روشنفکري لائيک با تدينِ راست‌کيشانه در معتبر دانستنِ واقعيتِ انحصارطلبانه و تماميت‌خواهِ دين مشترک است.

-                     نقطه‌ي افتراقِ روشنفکري لائيک و تدينِ راست‌کيشانه در آن است که اولي اين واقعيت را ناحق و شکست‌خورده مي‌داند اما دومي آنرا حق مي‌پندارد و موفقيت‌آميز. از اين رو تدينِ راست‌کيشانه با ادعاي اخير، وظيفه‌ي سنگين و پيشاپيش عقيمي بر عهده‌ي خويش نهاده است.

-                     روشنفکري ديني واقعيتِ دين را سلاخي و بزک مي‌کند و در غيرِواقعي نشان دادنِ واقعيتِ دين در مقابلِ تدينِ راست‌کيشانه و روشنفکري لائيک قرار دارد.

-                     مهمترين بايستِ طرح شده در اين بخش آن است که دين را بايد (در معناي شايستگي تفسيري) ديني فهميد، يعني در فرآيندي از روي‌آوري به اتمسفرِ حاکم بر متن و تاثيري که اين متن در جهانِ گذشته‌ي بشري و ذيلِ عنوانِ "تاريخِ دين" برجاي گذاشته است. روشنفکرانِ ديني بمثابه‌ي مفسرانِ مدرنِ دين با متهم ساختن و گناهکار گرداندنِ معرفتِ ديني در جهانِ سنت و ادعاي پديدارگشتنِ گوهرِ دين در تفاسيرِ نوين (که هميشه از مرده‌ريگِ سنتِ عرفاني بهره‌کشي کرده است)، هم به‌روشني اسارتِ خود را در چرخه‌ي رقابتِ ديني بر سرِ تفسيرِ دين با راست‌کيشان نشان مي‌دهند [9]  و هم ناراستي رويکردِ خويش را در واگرداندنِ انگشتِ اتهام از دين (دين؛ آنچه تابحال [10]  در تاريخِ خويش پيام و قابليت هاي خود را محقق ساخته) به فهمِ دين از طريقِ ذات‌تراشي استعلايي براي دين و فرافکني ناکامي و نارواداري دين به معرفتِ ديني باز مي‌نمايانند. در اينجا گناهِ تمامي جنايت‌هاي ديني بر گرده‌ي معرفتِ ديني است و دين (آن ذاتِ موجود در عالمِ قدسي که پيراسته از هر کاستي و مبرا از هر اتهامي ست) همچنان پاک، معصوم و نجات‌بخش باقي مي‌ماند. گذشته از اين موارد، نحوه‌ي مواجهه‌ي متدينانِ روشنفکر با دين، يکسره آن را از تاريخِ دين جدا و بيگانه وا مي‌نماياند و همين نشانه‌اي ست بر خطاي هرمنوتيکي آنان به نامِ هرمنوتيک و فهمِ نو از متنِ نوستيز.