٢. چالشِ روشنگرانِ لائيک بر سرِ توفيقِ پروژه‌ي سکولاريزاسيونِ دين‌ناباورانه:

 

حال با اين مقدمات مهمترين چالش براي روشنفکري لائيک رخ مي‌نمايد:

نوعِ رويکردِ روشنفکرانِ لائيک به متنِ مقدس در مقامِ تببين و تفسيرِ دين (بيانِ واقعيت‌هاي دين) با رويکردِ متدينانِ راست‌کيش در يک جبهه قرار دارد، گرچه از اينجا به بعد در تقابل با راست‌کيشان و در بحث از حقانيتِ ادعاهاي دين آنها را نظراً نادرست و عملاً دروغ ارزيابي مي‌کنند. درست برعکسِ روشنفکرانِ ديني که در مقامِ بيانِ واقعيت‌هاي دين يا سکوت مي‌کنند و يا تفاسيرِ غيرِواقعي از واقعيتِ اسلام عرضه مي‌کنند اما در مقامِ دوم، مدعي حقانيتِ ادعاهاي علي‌الفرض حداقلي دين مي‌شوند و تاريخِ دين را از اين جهت موفقيت‌آميز مي‌پندارند. در اينجا البته برگِ برنده به بهاي تزوير در دستِ روشنفکرانِ ديني ست که واقعيتِ دين را تحريف کرده و آنرا به نوعي جلوه مي‌دهند که گرچه غيرِواقعي ست اما دفاع از حقانيتِ آن و ادعاي موفقيتِ تاريخي‌اش بمراتب شانسِ بيشتري دارد تا آنچه راست‌کيشان مدعي اثبات‌اش هستند. متدينانِ راست‌کيش، اين دون‌کيشوت‌هاي عصرِ جديد، حقيقتاً خلوصِ ديني شان احترام‌برانگيز و تلاششان براي مدد گرفتن از تاريخ ترحم‌انگيز است. محقق شدنِ ادعاهاي به واقع حداکثري دين در تاريخ سخني ست که پيشاپيش شکستِ محتومي در انتظار دارد.

 

کوتاه سخن آنکه توصيفِ روشنگرانِ لائيک از واقعيتِ دين (منطبق بر توصيفِ متدينانِ راست‌کيش) و نيز داوري آنان نسبت به عدمِ کاميابي دين در محقق ساختنِ وعده‌هاي خويش، تضادِ ادعايي با وظيفه‌ي مهمِ ديگري دارد و آن لزومِ آماده‌سازي و تسهيلِ روندِ سکولاريزاسيون در يک جامعه‌ي ديني است.

بطورِ خلاصه رويکردِ روشنفکرانِ ديني و لائيک در پيشبردِ سکولاريزاسيون در جامعه به اين صورت مي‌تواند فرمول‌بندي گردد: [11]

 

سکولاريزمِ روشنفکري ديني: دين تنها براي معنا بخشيدن به زندگي شخصي متدينان آمده، پس از آنجا که خودش ادعاي دخالت در زندگي اجتماعي – سياسي را ندارد نبايد در اين حوزه ها وارد گردد و اين البته به نفعِ دين است. (جمله‌ي اخير چاشني به ظاهر ديني و در بطن ضدِ ديني سخنانِ بسياري از روشنفکرانِ ديني است. اين سخن در بطن ضدِ ديني ست زيرا عقب‌نشيني سنگر به سنگرِ دين در دورانِ مدرن را احياگري نام نهاده و از آن به "نجاتِ دين" تعبير مي‌کند.)

 

سکولاريزمِ روشنفکري لائيک: دين ادعاي سامان‌دادن به اجتماع و سياستِ امور را بر گرده‌ي خود دارد اما اين ادعاي دين نظراً غيرِ قابلِ دفاع و عملاً در تجربه‌ي تاريخي خويش شکست خورده است و بهرحال دين براي هر چه که آمده باشد، حقِ دخالت در اجتماع و اداره‌ي زندگي جمعي را ندارد.

اما مگر قدرِ متيقن از ادعاي مندرج در سکولاريزاسيون و مهمترين و روشن‌ترين ثمره‌ي آن جز اين است که دين بايد به حوزه‌ي خصوصي متدينان محدود گردد؟[12]  

 

سؤالِ مهمي که روشنفکرانِ لائيک بايد براي پاسخِ مناسب به آن جهدِ بليغي بورزند آن است که آيا وقتي بناست سکولاريزاسيون در يک جامعه‌ي ديني پيشبرده شود، تفسيرِ سکولار از دين و نفي ادعاي دخالتِ آن در اجتماع موفقيت‌آميزتر است يا تفسيرِ ارتدوکس و سلبِ حقِ دين (علي‌رغمِ ادعاي خودش) مبني بر دخالت در اجتماع؟

 

در رويکردِ روشنفکرانِ لائيک به دين به‌حق نوعي تحقيرِ دين و نشان‌دادنِ تجربه‌ي شکست‌خورده‌ي آفاقي آن در سامان بخشيدن به دنياي مؤمنان وجود دارد که اين رگه‌هاي آته‌ايستي (اينجا: دين‌ستيزانه) در اصلاحِ جامعه‌اي که هنوز ديني است، چندان موفقيت‌آميز نخواهد بود. [13]

 

براي نمونه‌اي از اين دست روشنگري‌هاي تحقيرآميز مي‌توان به نوشته‌هاي ولترمآبانه و ارزشمندِ محمدرضا نيکفر اشاره کرد.[14]  از جمله اينکه نمي‌توان پذيرفت دين سعادتِ آدميان را بشارت دهد اما در طول ِ زندگي تاريخي‌اش بيشترين متدينانِ به آن در بدبختي به سر برند. و يا نقدِ بسيار تندِ او به اخلاقِ ديني و تبعاتِ اخلاق ستيزانه‌اش در زندگي ملموسِ جامعه‌ي فعلي ايران. و نيز اينکه نمي‌توان در کتابِ مقدسِ يک دين و تاريخِ آن دستور به قتل و وقوعِ کشتار را ديد و در عينِ حال آنرا "دينِ رحمت" نام نهاد.[15]

 

تمام چالشي که بر سرِ راهِ روشنفکرانِ لائيک وجود دارد آن است که گرچه توصيفِ آنان از واقعيتِ دين صحيح‌تر است (نسبت به روشنفکرانِ ديني) اما همين رويکرد بهمراهِ بيانِ واقعيتِ ديگري (شکستِ دين در برآورده‌ساختنِ ادعاهاي حداکثري‌اش) که نقطه‌ي افتراقِ آنها با متدينانِ راست‌کيش است، به پروژه‌ي سکولاريزاسيون در يک جامعه‌ي ديني (که حتي بر فرضِ تدينِ مينيمال و حداقلي افرادِ آن، لااقل تحقيرِ دينِ خود و پذيرشِ ناکامي آن را برنمي‌تابند) آسيب خواهد زد.

 

روشنگرانِ لائيک در حالِ حاضر بر سرِ يک دوراهي قرار گرفته اند:

 

اول: سکولاريزاسيونِ موفقيت‌آميز همراه با ارتکابِ خطاي هرمنوتيک در مقامِ تفسيرِ دين (برداشتِ مدرن) و نيز کتمانِ واقعيتِ شکستِ تاريخي دين در احکامِ اجتماعي‌اش.

 

دوم: سکولاريزاسيونِ ناموفق همراه با إعمالِ هرمنوتيکِ شايسته‌ي ديني در مقامِ تفسيرِ دين (برداشتِ ارتدوکس) و نيز بيانِ واقعيت‌هاي تاريخِ خونريز و زندگي ستيزِ دين.

 

چنين بنظر مي‌آيد که تنها راهِ موفقيتِ روشنگرانِ لائيک در آن است که براي حلِ اين معضل و نجات از اين دوراهي بتوانند راهِ سومي را براي خود ترسيم کنند و به‌نحوي التزام به حقيقت را با توفيق در عمل همراه سازند.

 

چکيده‌ي محورهاي موردِ تاکيدِ اين بخش را مي‌توان چنين بيان داشت:

-                     روشنفکري ديني واقعيتِ خودساخته‌ي از دين را حق و موفقيت‌آميز ارزيابي مي‌کند و در اين راه البته شانسِ بيشتري نسبت به تدينِ راست‌کيشانه خواهد داشت زيرا تاريخ، برآورده شدنِ ادعاهاي حداقلي دين را بيشتر تأييد مي‌کند تا محقق شدنِ مدعياتِ حداکثري آن را.

-                     در يک جامعه‌ي ديني ترويجِ واقعيتِ خودساخته‌ي از دين بوسيله‌ي روشنفکرانِ ديني، احساساتِ متدينانه‌ي جامعه را نوازش کرده و چه‌بسا سکولاريزاسيون را به‌ظاهر شتاب و مجالِ موفقيتِ بيشتري بدهد تا ترويجِ واقعيتِ تاريخي دين از سوي روشنفکرانِ لائيک که همراه است با تحقير و بيانِ شکستِ دين.

-                     پاشنه‌ي آشيلِ روشنفکري لائيک آن است که رويکرد اش به دين واقعي و حق است اما نتيجه‌ي کار و موفقيتِ پروژه‌اش در جامعه‌ي ديني اندک و بنابراين بايد بتواند ميانِ اين دو محذور راهِ سومي براي خود بيابد. روشنفکري ديني به‌ناحق از بيانِ واقعياتِ دين کوتاه آمده و بعضاً حتي با دروغ‌پردازي اسبابِ موفقيت در عمل را فراهم آورده است اما روشنفکري لائيک با التزام به بيانِ واقعياتِ دين و طرحِ شکستِ آفاقي اسلام در تجربه‌ي تاريخي خود، با چالشِ مهم و سرنوشت‌سازِ "توفيق" و ميزانِ کارايي در يک جامعه‌ي ديني مواجه است.

۳. اسلام؛ دينِ سکولار يا دينِ ضدِ سکولار:

همين‌جا مناسب است به يک مبهم‌گويي معنايي و اغتشاشِ مفهومي در سخنانِ برخي روشنفکرانِ وطني در بابِ ربط و نسبت اسلام و سکولاريزم اشاره‌اي هرچند کوتاه بگردد. در سخنانِ طيفي از متفکرانِ ما (از روشنفکرِ ديني همچون محمدِ مجتهدِ شبستري گرفته تا روشنفکرِ لائيک همچون جوادِ طباطبايي) تاکيدِ فراواني وجود دارد بر اينکه اسلام با مسيحيت از منظرِ ربط و نسبت با سکولاريزم تفاوتِ بنيادين دارد. مسيحيت روي به آسمان داشت و از دنيا بازماند اما اسلام روي به دنيا نيز دارد (چه‌بسا سخنِ مبهمِ اينان که در مسيحيت ميانِ امرِ قدسي و امرِ غيرقدسي جدايي و گسست وجود داشت حال که در اسلام هر دو هماغوشِ يکديگر حضور دارند، به همين مطلب اشاره داشته باشد) و بر اين اساس، سخن گفتن از لزومِ سکولاريزم در موردِ اسلام بي‌معنا بوده چرا که اسلام خود ديني سکولار است. در موردِ اين سخنان دو مطلب گفتني است: اول آنکه سکولاريزم‌اي که در بيانِ اين متفکران آمده، مفهومي مبهم است که نه وضوح دارد نه تمايز. يعني نه مشخص است که اين سکولاريزم دقيقاً چه چيزي است و نه مرزِ آن با غيرِسکولاريزم دانسته است. دوم آنکه در اينجا يک رهزني مفهومي و بسيار مخاطره‌آميز روي داده است. اين طيف از متفکران، سکولاريزم را به معناي دنياگرايي يا رويکرد به دنيا گرفته‌اند و گويا از وفورِ احکامِ مربوط به دنيا در اسلام به اين نتيجه دست‌يافته اند که اسلام ديني ست سکولار. اما درست به‌عکس، انبوه و تورمِ احکامِ اسلام (اسلام؛ اين واپسين ثمره‌ي نگرشِ سامي به هستي و انسان) بزرگترين دليل بر تقابلِ جوهره‌ي چنين ديني با سکولاريزم بوده و در اين تقابل اسلام با شريعتِ سترگ‌اش بمراتب از نظيرِ خود، مسيحيت، پيش‌تر است. سکولاريزم بمعناي دنيايي‌گرداندنِ دين است اما در موردِ اسلام و احکامِ بيشمارِ آن در بابِ کوچکترين جزئياتِ زندگي بشر، بوضوحِ هر چه تمامتر مي‌توان ديني‌گرداندنِ دنيا را سراغ گرفت و روشن است که ميانِ اين دو مفهوم، تفاوتِ بنيادين و تضادِ جدايي‌ناپذيري وجود دارد. اسلام، دنيا را با قدرتِ هرچه تمامتر ديني مي‌گرداند و سکولاريزم سرِ آن دارد تا دين را دنيايي سازد. اسلام، معرفتِ بشري را در منظومه‌ي دين محصور مي‌سازد اما سکولاريزم بنا دارد تا دين را در پيشگاهِ فهمِ عرفي و عقلِ جمعي آدميان وادار به عقب‌نشيني سازد. اسلام هرگز ديني سکولار نبوده درست به همان دليل که دنياي انساني را با انبوهي از احکام و بايست‌هاي ديني، در کامِ خود فرو برده است.[16]  

 

۴. وجهِ بنيادينِ روشنفکري لائيک: برتري حقيقت بر مصلحت

روشنفکر کيست؟ آيا وظيفه‌ي گوهرينِ روشنفکر چيزي جز نقدِ بنيادينِ روحيات و باورهاي حاکم بر مردمانِ جامعه‌ي خويش است؟ آيا چالشِ طرح‌شده در بابِ ميزانِ کارايي پروژه‌ي سکولاريزاسيونِ دين‌ناباورانه، خاستگاه‌اي جز لزومِ توجه به مصلحت در کنارِ حقيقت دارد؟

 

درباره‌ي چالشِ مذکور بايد گفت که سکولاريزاسيون اساساً در جوامعِ غيرديني موضوعيت پيدا نمي‌کند و بنابراين هميشه لزومِ جايگيرشدنِ ارزشهاي سکولار در يک جامعه، با فرضِ ديني بودنِ چنين جامعه‌اي همراه است. حال بايد پرسيد که شيوه‌ي مواجهه‌ي روشنفکرانِ لائيک با سکولاريزم اصيل‌تر است يا شيوه‌ي روشنفکرانِ ديني.

 

بي‌ترديد رويکردِ روشنفکرانِ لائيک به دين و سکولاريزم که طبعاً همراه است با پرهيز از شاهدسازي ديني براي بنيانهاي عصرِ جديد درست بر خلافِ روشنفکرانِ ديني، مزيتِ بزرگِ خروج از چرخه‌ي بي‌حاصلِ احتجاجاتِ ديني را در خود دارد. برخي روشنفکرانِ ديني مدعي اند که براي بنيانهاي عصرِ جديد اصالتِ في‌نفسه قائل اند و آنها را خودبنياد مي‌دانند و اين احتجاجاتِ ديني صرفاً براي تاثيري است که بر ذهنيتِ متدينان دارد. اما اين شاهدسازي‌ها به هر انگيزه‌اي که صورت گيرد، ثمره‌اش جز خود‌ويرانگري و از دست رفتنِ همان اصالتِ في‌نفسه نيست، به اين دليلِ روشن که اين شاهدسازي‌ها هميشه با شاهد هاي ديني که در مقابل، عالمانِ راست‌کيش عرضه مي‌کنند و دستِ بر قضا با روحِ دين نيز سازگارتر است، معارضه پيدا مي‌کند و بواسطه‌ي سستي دريافتهاي ديني غالبِ روشنفکرانِ ديني، ناگزير شکست‌خورده عرصه را به تلقي راست‌کيشانه واگذار مي‌نمايد.[17]  

 

از اين رو، بي‌گمان سکولاريزمِ روشنفکري لائيک اصيل‌تر و به همان ميزان نيز محقق ساختن‌اش در جوامعِ ديني دشوارتر است. اما دشواري اين رويکرد، نبايد سببِ رويگرداني از آن و پناه‌بردن به سکولاريزمِ روشنفکرانِ ديني گردد. سکولاريزم/انديشه‌ي سکولار خودبنياد و مستقل از دين/انديشه‌ي ديني است و براي مشروعيت بخشيدن به جهان‌بيني سکولار هرگز نبايد به ورطه‌ي توجيهاتِ ديني فرو غلطيد[18]. تلاش براي تفسيرِ سکولار از دين، تابحال دين را سکولار نساخته بلکه سکولاريزم را ديني گردانده است. به‌تعبيري در اين رويکرد، بفرجام اين دين نيست که در چهارچوبِ سکولاريزم محدود مي‌گردد بلکه اين سکولاريزم است که در چهارچوبِ دين محصور خواهد گرديد.

 

وانگهي گويا چالشِ پيشِ روي روشنفکري لائيک، درست پيامدِ روشنفکري باشد. روشنفکر حق ندارد به بهانه‌ي مصلحت يا از دست نرفتنِ آرامشِ مردمان، با دينِ جامعه‌ي خويش همراهي کند. نقدِ دين آن‌سان که روشنفکرِ لائيک به آن دست مي‌يازد، اقتضاي نفسِ روشنفکري است. روشنفکران پاره‌ي خودآگاهِ جامعه‌ي خويش نسبت به کاستي‌ها و رذيلت‌ها هستند. اين روشنفکر نيست که بايد با جامعه همراه گردد، بلکه اين جامعه است که با تلاشِ روشنفکران به مرور باورهاي نادرستِ خويش را زدوده و با روشنفکران همراه مي‌گردد. چالشِ ميزانِ کارايي به هيچ روي مجوزي براي عدول از رويکردِ اصيل و حقيقت‌مدارانه‌ي روشنفکري لائيک به دين نيست.

 

اگر امثالِ ولتر و اصحابِ دائرة المعارف، رهيافتِ انتقادي خود را نسبت به دينِ مسيح با دغدغه‌ي ميزانِ تاثير در جامعه‌ي مسيحي فرانسه يا آسيب ديدنِ احساساتِ متدينانه‌ي افرادِ آن تنظيم مي‌نمودند، هرگز نشاني از عصرِ روشنگري (و به تبعِ آن، واکنشي چون نهضتِ رومانتيزم) در تاريخِ اروپا وجود نداشت. اگر بنا بود واهمه از ميزانِ تاثير/کارايي و يا همراهي جامعه با روشنفکران، در منظرِ آنان و دريافت‌هاي نظري‌شان دگرگوني ايجاد کند، بي‌ترديد هيچگاه مسيحيت در باخترزمين چنين نقادي بيرحمانه‌اي را از سر نمي‌گذراند و صد البته جامعه‌ي غربي نيز هرگز از ثمرات ِ عصرِ جديد، با همه‌ي فراز و فرودها و پديدارهاي ناهمگون‌اش، بهره‌مند نمي‌شد. روشنفکران در انتظارِ دگرگوني جامعه نمي‌مانند بلکه با تلاشِ انديشه‌ورزانه‌ي خويش، جامعه را به آستانه‌ي تحول مي‌رسانند. نقادان و روشنگرانِ بي‌رحم براي ناراستي‌هاي ذهن و روحِ جامعه، نيشترِ نجات‌بخش‌تري هستند تا مصلحانِ معنوي و ستايشگرانِ احساساتِ ديني جامعه. تاريخ هميشه به ولترها بيشتر مديون بوده است تا به مادرترزاها.

 

PDF for Print