شيدان وثيق

cvassigh@wanadoo.fr

بهمن ۱۳۸۵ – فوريه ۲۰۰۷

 

پرسش هاي سوسياليسم دموکراتيک

 

 

چندي پيش، در نامه اي، تارنماي دفتر تحکيم وحدت (تحکيم نيوز) پرسش هايي در باره ي سوسيال دموکراسي و مقدرات آن در غرب و ايران مطرح کرد. متن نامه و پرسش ها را در پايان مقاله در يادداشت شماره۱ آورده ام. مطلبي که در زير مي خوانيد، با اصلاحاتِ کوچک و غير عمده، ملاحظاتي است که پيرامون آن پرسش ها در ميان گذاردم.

*********

 

پيش از هر چيز مايلم بگويم که نکته ي تأمل انگيزي که در مقدمه ي آن پرسش ها آمده است (رجوع کنيد به يادداشت شماره۱)، از اين قرار که «چپ در ايران دوباره در حال پا گرفتن است اما متاسفانه به جاي تجديد نظر در گذشته، دوباره به همان قرائت لنينيستي از سوسياليسم رجوع کرده است»، مورد تصديق من نيز هست. سال ها ست که دلمشغولي اصلي من در حوزه ي نظري و «سياسي» همواره اين بوده و هست که، به سهم خود، در راهي بغرنج تلاش نمايم: مساعي در راه فراهم شدن زمينه هاي ذهني و عيني و آمادگي هاي لازم  براي گُسست از چپ سنتي و توتاليتر، گسست از آن چه که، در بينش، تئوري و پراتيک، «سوسياليسم واقعاً موجود» ناميدند و آن چه که من، در بياني فراگير، «سياستِ واقعاً موجود» مي نامم.

با چنين رويکردي است که سعي مي کنم به پرسش هاي طرح شده از طريق پيش نهادن پرسش هايي ديگر، تحت عنوان پرسش هاي سوسياليسم دموکراتيک، پاسخ دهم. همان طور که مشاهده مي شود من در اين جا عبارت سوسياليسم دموکراتيک و نه سوسيال دموکراسي را به کار مي برم که با منطق و مقصودي که در پيش گرفته ام خوانايي بيشتري دارد. بدين سان روشن است که در اين نوشتار من به آن دسته از پرسش هاي تحکيم نيوز که بيشتر جنبه ي تاريخي دارند و در حوزه ي کار مورخان جاي دارد نمي پردازم و اگر بحثي در اين باره مي شود، صرفاً لحظه هايي را در بر مي گيرد. پاسخ يا پاسخ هاي اين گونه پرسش ها را مي توان با مطالعه ي اسناد، خاطرات و پژوهشهاي تاريخي به دست آورد. به نمونه اي از آن ها در کتابنامه ي ضميمه اشاره کرده ام.

سوسيال دموکراسي سوژه ي بسيار گسترده اي است که حداقل در غرب، با ۱۵۰ سال تاريخ جنبش کارگري، سوسياليستي و دموکراتيک، از نيمه ي دوم سده ي نوزدهم تا کنون، آميخته شده است. سوسيال دموکراسي حوزه هاي مختلفي چون تاريخ، جامعه شناسي، اقتصاد، فلسفه و سياست را در بر مي گيرد و در نتيجه از زواياي گوناگوني قابل بررسي است. من در اين جا از منظر پرسش هايي که همواره امروزي و در انتظار پاسخ هستند به موضوع مورد بحث نگاه خواهم کرد. البته در اين نظر اجمالي، نه همه ي پرسش هاي موجود بلکه گزينشي از آن ها را که به گمانم داراي اهميت بيشتري اند، طرح خواهم کرد. يکي از آن ها که بويژه پس از شکست و فروپاشي «سوسياليسم واقعاً موجود» به پرسش اصلي و اساسي درآمده است، دريافت و تبيين ما از «سوسياليسم امروز» است که متأسفانه يا خوشبختانه پاسخي براي آن در دست نداريم. در اين ميان، تنها مي توان به بيان چند «مناسبت» چون بغرنج پرداخت. طرح اين «مناسبت» ها چون معضل و تأمل در باره ي آن ها، خود، سرآغاز رهيافت است. 

ابتدا، از منظر مقوله ي بنيادين «چندگانگي»(۲)، تعريفي از پديدار سوسيال دموکراسي و ويژگي مفهومي – اجتماعي آن به دست مي دهم و چند لحظه ي تاريخي شاخص آن را يادآوري مي کنم. سپس پرسش هاي سوسياليسم دموکراتيک را در پرتو چند «مناسبت» اساسي يا پروبلماتيک مورد تأمل قرار مي دهم و سرانجام، در مورد پرسش: سوسياليسم در ايران چيست؟ بغرنج «گُسست ها» و بحران ناشي از آن را در خطوط اصلي مورد اشاره قرار خواهم داد. در پايان، کتابنامه ي کوتاهي را همراه اين نوشتار مي کنم.

 

۱. سوسيال دموکراسي چون «ائتلاف».

ويژگي مفهومي – اجتماعي، چند لحظه ي تاريخي،  مُدل اصلي  و اشتقاق توتاليتر

       

سوسيال دموکراسي، چون جنبشي سياسي- اجتماعي و گرايشي دموکراتيک و سوسياليستي، در نيمه ي دوم سده ي نوزدهم در اروپاي غربي پديدار مي شود. با اين که نخستين حزب سوسيال دموکرات در فرانسه پس از انقلاب ۱۸۴۸ ايجاد مي شود، اما نمونه يا مُدل اصلي آن در ۱۸۷۵ در آلمان از ائتلاف جنبش فکري و سياسي سوسياليستي و جنبش مطالباتي و اتحاديه اي کارگري شکل مي گيرد.

ويژگي مفهومي – اجتماعي سوسيال دموکراسي، همانا مسأله ي «ائتلاف»(۳) است. «ائتلاف»، به دليل وجود «چندگانگي»، اختلاف و تضاد، هم در ميان زحمتکشان و جنبش کارگري و هم در حوزه ي «امر عمومي»(res publica) يا «سياست». در ابتدا، اغلب سوسياليست ها و مارکسيست ها (به استثناي خودِ مارکس و تا حدي شايد انگلس(۴))، از جمله مارکسيست هاي مهاجر روسيه و اروپاي شرقي در غرب، خود را سوسيال دموکرات مي ناميدند و سازمان ها و احزابي به اين عنوان تشکيل مي دادند. حزب سوسيال دموکرات آلمان و رهبران فکري برجسته اش، «مرجع» همه ي سوسياليست ها شناخته مي شدند. در اين هنگام، برنامه و هدف سوسيال دموکرات ها، با وجود تضادهاي شان، کم و بيش سوسياليسم به مثابه نفي نظام سرمايه داري است. اما طولي نمي کشد که اختلاف بر سر «رفرم يا انقلاب» نخستين شکاف ها را در سوسيال دموکراسي ايجاد مي کند و سپس در آستانه ي جنگ جهاني اول (۱۹۱۴-۱۹۱۸) و در پي انقلاب اکتبر روسيه، انشعابي بزرگ و  تاريخي در سوسيال دموکراسي رخ مي دهد. در آلمان، سوسيال موکرات هاي مخالف جنگ امپرياليستي، چون روزالوکزامبورگ، از جناح هاي ميانه يا راست طرفدار جنگ جدا مي شوند.

ار يکسو در روسيه، با تصرف قدرت توسط بلشويک ها در پي انقلاب اکتبر، تئوري و پراتيکي به نام مارکس و کمونيسم بر جنبش کارگري و سوسياليستي مستولي مي شود که مي توان آن را اشتقاقي توتاليتر از سوسيال دموکراسي ناميد.

از سوي ديگر در اروپاي غربي، بويژه پس از جنگ جهاني دوم، سوسيال دموکراسي و احزاب موسوم به «سوسياليستي» نقش مديران اجتماعي نظام سرمايه داري را بر عهده مي گيرند؛ با نمايندگان سرمايه در قدرت سهيم مي شوند و مدت ها ست که نه تنها برنامه بلکه حتا پربلماتيک گسست از سرمايه داري را تقريباً يا کاملاً کنار گذارده اند.

 

 

- ويژگي مفهومي - اجتماعي      

سوسيال دموکراسي، همان طور که از نام مرکبش پيداست، جمع، پيوند يا «ائتلاف» دو چيز است: امر مطالبات اجتماعي(۵) و امر دموکراسي(۶). در اين جا ما با «ائتلافي» رو به رو هستيم که ويژگي يا شاخص مفهومي – اجتماعي سوسيال دموکراسي را تشکيل مي دهد. «ائتلافي» که با «چندگانگي» که خصلت امرعمومي يا «سياست» است، گره مي خورَد. مسأله ي «ائتلاف» و در نتيجه مسأله ي «چنداگانگي»، از ابتداي شکل گيري جنبش کارگري و سوسياليستي، نقش اساسي و تعيين کننده در فراز و نشيب سوسياليسم ( و به طور کلي چپ سوسياليستي/کمونيستي) و سرنوشت آن ايفا کرده و همواره مي کند.   

مارکس در فرداي انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، در هژدهم برومر لوئي بناپارت، شايد براي تحستين بار در ادبيات سوسياليستي، تکوين سوسيال دموکراسي (به همين عنوان) را چنين توضيح مي دهد:

«در برابر ائتلاف بورژوازى، ائتلافى از خرده‌بورژوازى و کارگران تشکيل شده بود که همان به اصطلاح حزب سوسيال دموکرات بود. بي درنگ پس از ايام ژوئن١٨٤٨، خرده‌بورژواها چندان خشنود نبودند و احساس مي کردند که حقشان به آنان داده نشده. آنها منافع مادى خود را در خطر مي ديدند و نگران بودند که ضدانقلاب تضمين‌هاى دمکراتيک لازم براى برخوردارى از اين منافع را زير پا بگذارد. به اين دليل به کارگران نزديک شدند. از سوى ديگر، نمايندگى اين گروه در مجلس، يعنى حزب مونتاني هم در وضع بهترى قرار داشت. حزب مونتاني که در دوره ديکتاتورى بورژوازى جمهوريخواه کنار گذاشته شده بود، در نيمه دوم عمر مجلس مؤسسان، با مبارزه‌اش بر ضد بناپارت و کابينه سلطنت‌طلب وى، وجهه مردمى از دست رفته خود را دوباره بدست آورد. در ميان مونتاني و سران سوسياليست اتحادى پديد آمده بود. در فوريه ١٨٤٨ ضيافت هايى براى آشتىِ دو طرف بر پا شده بود. طرح برنامه مشترکى ريخته شد، کميته‌هاى انتخاباتىِ مشترکى بوجود آمد، و هر دو طرف نامزدهاى مشترکى را اعلام کردند. از تند و تيزى انقلابي مطالبات اجتماعي پرولتاريا کاسته شد و بر جنبه ي دموکراتيکى آنها افزوده گرديد. مطالبات دموکراتيک خرده بورژوازى از قالب سياسى محض به در آمدند و حدت سوسياليستى آنها برجسته شد. و اين چنين بود که سوسيال دموکراسى بوجود آمد.»(تأکيدات از من است)(۷).

در فراز بالا به درستي اشاره مي شود که سوسيال دموکراسي از «ائتلاف» دو «چيز» به وجود مي آيد. بايد توجه کرد که اين دو «چيز»، تنها دو نوع «تشکل» نيستند: يکي حزبي با خواست هاي سياسي و دموکراتيک و ديگري، اتحاديه اي (سنديکايي) با مطالبات اقتصادي و اجتماعي. تنها «ائتلاف» دو «جريان» (يا جنبش)(۸) نيست: يکي سياسي،جمهوري خواهانه و دموکراتيک و ديگري، اجتماعي، ضد سرمايه داري و سوسيالستي. تنها «ائتلاف» دو قشر اجتماعي يا طبقاتي يعني، به قول مارکس، خرده بورژوازي و کارگران نيست. بلکه، در عين حال، به معناي «ائتلاف» دو پديدار يعني «سوسياليسيم» و «دموکراسي» است. گويي يکي بدون ديگري و بويژه اولي (سوسياليسم) بدون دومي (دموکراسي) امکان پذير است. پنجاه سال قبل از پيدايش سوسياليسم توتاليتر، ابداع مفهومي چون سوسيال دموکراسي به معناي امتزاج سوسياليسم و دموکراسي بيانگر روشن بيني و درايت تحسين انگيزي است.

حال يکي از مسائل مرکزي سوسيال دموکراسي و بطور کلي سوسياليسم (زيرا تنها يک مسأله ي مرکزي وجود ندارد)، همين معضل «ائتلافِ» ناشي از واقعيت گريز ناپذير «چندگانگي» است. پروبلماتيکِ سوسياليسم، از همين نقطه ي گرهي، از همين لحظه ي بنيادين، از همين نياز به «ائتلاف» ناشي از چندگانگي، از همين بغرنج تبيين مناسبات بين چيز هايي که «يک» و همسان خود نيستند (به قول ارسطو(۹))، که چندگانه يا بسيارگونه اند، بر مي خيزد. چندگانه بودني که به قول هانا آرنت معناي حقيقي(۱۰) «امر عمومي»(۱۱) يا «سياست»(۱۲) در گُسست از سياست سنتي است که مبتني بر يگانه گرايي است(۱۳).

مارکس، در آن اثر سياسي اصلي اش، در حقيقت، انگشت روي موضوعي مي گذارد که با پاراديگم نظري و تجريدي اش، بويژه در مانيفست کمونيست، در تباين قرار مي گيرد. زيرا پاراديگم او نيازي به «ائتلاف» ندارد. تضاد لاينحل ميان سرمشق يا پاراديگم همسان گرا و عمل تغييردهنده ناظر بر واقعيت چندگرا از همين جا بر مي خيزد. مي گوئيم که در پاراديگم نظري مارکسي، بويژه در مانيفست کمونيست، ضرورتي به «ائتلاف» وجود ندارد، چون در اين منظومه ي تجريدي "دوران ما يعني دوران بورژوازي... تضاد طبقاتي را ساده کرده است. [زيرا] سراسر جامعه بيش از پيش به دو اردوگاه بزرگ متخاصم، به دو طبقه بزرگ که مستقيماً در برابر يکديگر ايستاده اند تقسيم مي شود: بورژوازي و پرولتاريا". در اين ميان "تنها پرولتاريا طبقه ي واقعاً انقلابي است. تمام طبقات ديگر، بر اثر تکامل صنايع بزرگ راه انحطاط و زوال مي پيمايند". از سوي ديگر، "تصادمات بين افراد جداگانه کارگر و افراد جداگانه بورژوا بيش از پيش شکل تصادم ميان دو طبقه را به خود مي گيرد..." و سرانجام در اثر "اتحاد فزاينده کارگران" در مبارزه بر ضد بورژوازي، پرولتاريا به "شکل طبقه و سرانجام به صورت حزب سياسي" در مي آيد، شکلي که "هر لحظه در اثر رقابت موجود بين کارگران مختل مي شود. ولي بار ديگر، قوي تر و محکم تر و نيرومند تر به وجود مي آيد". بدين سان، بر خلاف تمام "جنبش هايي که تا کنون وجود داشته اند" که "يا جنبش اقليت ها بوده و يا خود به سود اقليت ها انجام مي گرفته اند"، "جنبش پرولتاريا، جنبش خودآگاه مستقل اکثريتي عظيم است که به سود اکثريت عظيم انجام مي پذيرد".(۱۴)

مشاهده مي کنيم که در اين تصوير غايتمَند و جبرباور از دو قطبي شدن(۱۵) روز افزون جامعه، در اين فرايند محتوم قوي تر شدن، محکم تر شدن و نيرومند تر شدن روز افزون کارگران در سير تکامل سرمايه داري (که با انحطاط و زوال طبقات بينابيني و پرولتاريزاسيون فزاينده قشرهاي مختلف اجتماعي همراه است)، پرولتاريا که به شکل حزب سياسي و جنبش خودآگاه مستقل اکثريتي عظيم در مي آيد، هيچ نيازي به اتحاد يا «ائتلاف» با ديگر اقشار اجتماعي و احزاب آن ها در مقابله با بورژوازي ندارد.

اما گير مسأله در همين جا ست. در آن جاست که مارکس و انگلس از همان آغاز شکل گيري جنبش کارگري و سوسياليستي نوين بر پايه ي تکوين مناسبات سرمايه داري با واقعيتي رو به رو مي شوند که با آن چه که در مانيفست، در سنين جواني(۱۶)، نويد ظهور تقريباً جبري اش را مي دهند، تفاوت هاي فاحشي دارد. اين واقعيتِ متباين نسبت به مُدل نظري و مفهومي(۱۷) ساده انگار آن ها، همان ميدان اجتماعي و مبارزاتي سيال، چندگانه، مختلط، پيچيده، نامتجانس، متضاد و متعارض در درون خود است که در صحن آن بايد عمل مي کردند: هم در مناسبت با اقشار و طبقات بينابيني که در حقيقت رو به انحطاط و زوال نمي رفتند و هم در درون خود پرولتاريايي که نه به جنبش خودآگاه مستقل اکثريتي عظيم تبديل مي شد و نه، در «اتحاد» موعودِ منتظر، قادر به تشکيل حزب مستقل سياسي و طبقاتي خود و به دست خود مي گرديد.

 

- چند لحظه ي تاريخي

واقعيتِ چندگانه که مشخصه ي هر جنبش اجتماعي و سياسي و از جمله جنبش هاي کارگري و سوسياليستي است، همواره سوسياليست ها را در برابر دو بغرنج قرار داده است. يکي، چگونگي حل صحيح مناسباتِ چندگانگي، اختلاف و تضاد در داخل خود است و ديگري، مسأله ي «اتحاد» يا «ائتلاف» با ديگر نيروها يا «غير خودي ها». زيرا سوسياليست ها (و زحمتکشان) همواره در وضعيتي قرار داشته اند که به تنهايي قادر به تغيير مناسبات کلان در راستاي آرمان هاي شان نبوده اند. مي گوييم «بغرنج ائتلاف» زيرا هر اتحاد يا «ائتلافي»، در عين حال، پر مخاطره است و گاه نيز با پيامدهاي مصيبت باري همراه مي شود. پارادُکس قضايا در اين جا ست که از يکسو سوسياليست ها و زحمتکشان به تنهايي نمي توانند به نيروي اکثريتِ عظيم و تعيين کننده ي مقدرات جامعه تبديل شوند و بنابراين بايد با غير سوسياليست ها (ديگر نيروهاي اجتماعي) وارد اتحاد يا ائتلافِ سياسي و برنامه اي شوند. اما از سوي ديگر، اين خطر هميشه وجود دارد که در اتحاد يا ائتلاف ضروري با ديگران، سوسياليست ها روح آرماني خود را از دست بدهند، يعني به مجريان و کارگزاران برنامه و سياستي درآيند که نفي و ردِ آن همواره علت موجوديت شان بوده است.    

در انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، ديديم که واقعيت چندگانه و ناتواني عيني و ذهني کارگران در پيش بُرد مبارزه اي مستقل با اتکأ به نيروي خود، پرولتاريا را به سوي «ائتلاف» با خرده بورژوازي (به قول مارکس) سوق مي دهد. «ائتلافي» که طرفين و از جمله کارگران را وادار به کاهش تند و تيزي انقلابي مطالبات شان مي کند.

در سال ۱۸۶۴ در لندن، مسأله ي چندگانگي و در نتيجه «ائتلاف» را در بين الملل اول يا انجمن بين المللي زحمتکشان(۱۸) مشاهده مي کنيم. با اين که بر سرلوحه ي اين جنبش جهاني نوشته شده بود: زحمتکشان سراسر جهان متحد شويد و يا اين شعار که  امر رهايي زحمتکشان به دست خود آنان ميسر است، اما اين جنبش از جناح بندي هاي مختلفي چون پرودُني ها(۱۹)، لاسالي ها(۲۰)، باکونيست ها(۲۱)،مازيني ها(۲۲)، مارکسيست ها... تشکيل شده بود. اختلافاتِ گاه شديدِ دروني به بحران و سرانجام پايان عمر بين الملل اول مي انجامند: جرياني که به راستي مي توان آن را اولين و آخرين جنبش جهاني زحمتکشان تا به امروز ناميد.

در کمون پاريس (۱۸۷۱)، چندگانگي و گروهبندي ها را به گونه اي ديگر در شوراي رهبري آن مشاهده مي کنيم. در آن جا، بلانکيست ها اکثريت بزرگ و هواداران بين الملل اول اقليت کوچک را تشکيل مي دادند. در ميان اين دسته آخري نيز طرفداران پرودون اکثريت و مارکسيست ها اقليتِ کوچکي بودند. از سوي ديگر، مي دانيم که يکي از علل شکست کمون پاريس عدم همراهي ديگر مناطق کشور، از جمله روستاها، از کمون و تنها ماندن کمونارهاي پاريسي است.

 

- مُدل سوسيال دموکرات و انشقاق توتاليتر

مُدل اصلي سوسيال دموکراسي، در حقيقت در پي انحلال بين الملل اول و شکست کمون پاريس در آلمان شکل مي گيرد. در جايي که تا آن لحظه از انقلابات اجتماعي برکنار بود. حزب سوسيال دموکرات آلمان، از اتحاد دو جريان: انجمن عمومي کارگران آلمان (تحت تأثير افکار لاسال) و حزب مارکسيست هاي آلمان (تحت تأثير افکار مارکس و انگلس) (۲۳)، در شهر گوتا، در سال ۱۸۷۵ به وجود مي آيد. مهمترين ويژگي آن، که در حقيقت مشخصه اي است که «مُدل سوسيال دموکرات» مي نامند و تمايز آن نسبت به ديگر احزاب سوسياليستي اروپايي است، اين است که از اتحاد حزب روشنفکري - سياسي با جنبش اتحاديه اي - کارگري به وجود مي آيد. در حالي که در ساير کشورها، سنديکاهاي کارگري و  احزاب سوسياليست مستقل از يکديگر و به موازات هم فعاليت مي کنند، در نمونه آلماني ساختار سوسيال دموکراتيک بر مشارکت و تباني فعال حزب – سنديکا استوار است. علاوه بر آن، تحت هدايت کائوتسکي، حزب سوسيال دموکرات آلمان تبديل به دستگاهي سلسله مراتبي، بوروکراتيک و صاحب "دکترين علمي اجتماعي" مي شود. "علمي" که عالم روشنفکر سوسياليست بايد به درون طبقه کارگر ببرد و در پرتو آن کارگران را تعليم دهد. سرانجام، اين سوسيال دموکراسي دولت (۲۴) را الگو و سرمشق خود قرار مي دهد و نه موضوع نقد و نفي.

با اين که در آن دوران، سوسيال دموکراسي آلمان و رهبرانش از لحاظ نظري، سازماني و عملي سرمشقي براي همه ي سوسياليست ها به شمار مي آيند، اما ويژگي اصلي جنبش سوسياليستي اروپا، اختلاف و تفرق بر سر تئوري و عمل است. اين اختلاف ها آن چنان اند که در سال ۱۸۹۸، هنگام تشکيل بين الملل دوم در کنگره پاريس، شکل ساختاري نا متمرکز و فدراتيوي از احزاب ملي مستقل اتخاذ مي شود. در حالي که بين الملل اول (کارگري) جنبشي متمرکز از اتحاديه هاي زحمتکشي بود، بين الملل دوم (سوسيال دموکرات) ائتلافي غير متمرکز از احزاب مستقل سوسياليستي است. با اين حال، ديري نمي گذرد که حتا اين شکل از ائتلاف احزاب نيز، در پيچ و خم پيشامد(۲۵) و حوادث تاريخي از هم مي پاشد. ابتدا مسأله ي رفرم يا انقلاب (روزا در برابر برنشتاين)(۱۸۹۰) و سپس جنگ ملي يا امپرياليستي(۱۹۱۴) سوسيال دموکراسي را به چند گروه و شاخه تقسيم مي کند.

اما در اين ميان، مهمترين و بزرگترين شکاف در پي انقلاب اکتبر (۱۹۱۷) رخ مي دهد. هنگامي که طرفداران اين انقلاب راه خود را از ساير سوسياليست ها جدا کرده، احزاب کمونيست را ايجاد مي کنند، احزابي که به شعبه اي از کمينترن (بين الملل سوم( ۱۹۱۹)) تحت رهبري و مرجعيت حزب کمونيست شوروي در مي آيند. اکنون با گذشت بيش از هشتاد سال از آن انشعاب تاريخي و تأمل بر آن چه رفت و آزموده شد، به راستي در مي يابيم که گسست «انقلابي» لنيني از رفرميسم سوسياليستي (يا سوسيال دموکراتيک)، در جوهر، انشقاقي توتاليتر و نافي دموکراسي، آزادي و چندگانگي (پلوراليته) در همه ي عرصه ها و زمينه ها بود.

در غياب پرولتارياي موعودِ پاراديگمِ مارکسي در مانيفست، در شرايطي که طبقه کارگر صنعتي نه به اکثريت عظيم در مي آيد، نه به اتحاد و يگانکي موهوم و تخيلي مي رسد و نه به شکل حزب آگاه سياسي مبدل مي شود، «راه حل» لنيني چه بود؟ تحقق پاراديگم مانيفست! اما نه به دست آن طبقه ي اکثريت عظيم و متشکل و آگاه و متحدِ مورد نظر مارکس که وجود واقعي نداشت، بلکه توسط گروهي که به «وکالت» ادعايي از کارگران قدرت را به تصرف بلامنازع خود در آورد. بدين سان، اراده ي جبري و نظامي حزب ( و سپس يک نفر در رأس آن) به جاي اراده ي آزاد کارگران و تمام مردم مي نشيند. يگانه گرايي به جنگ چندگانگي در همه ي عرصه ها مي رود. ديکتاتوري تام و تمام حزب و سپس يک نفر در رأس آن، به نام سوسياليسم، بر تمام جامعه مستولي مي شود.

نتيجه اين که از دل سوسيال دموکراسي چندگانه، دموکرات و لائيک، موجود تمامت خواهي به دنيا مي آيد که مهدويت (مسيحا باوري(۲۶)) «حزبِ راهبر» را جايگزين مهدويت «پرولتاريا» مي کند که خودِ اين مهدويتِ پرولتاريا نيز در حقيقت چيزي جز برگردان زميني و سکولار مهدويت ديني نبود.

 

۲. مسائل عمومي سوسياليسم دموکراتيک:

     مناسبت هاي مسأله انگيزِ

 

از ميان پرسش هاي سوسياليسم دموکراتيک که بسيارند، من تنها پاره اي از آن ها را تحت چند «مناسبتِ» مسأله انگيز (پروبلماتيک) طرح مي کنم. همان طور که گفتيم، پذيرش و طرح اين بغرنج ها و انديشيدن در باره ي آن ها، خود، سرآغاز يافتن پاسخ يا پاسخ ها ست.

 

- مناسبت با چندگانگي، دموکراسي و آزادي

ارسطو مي گويد که "پوليس(۲۷)، شکلي از چندگانگي است" و آرنت اضافه مي کند که چندگانگي (پلوراليته(۲۸)) بدين معناست که "اين انسان ها هستند که روي زمين زندگي مي کنند و ساکن دنيا هستند" و در نتيجه شرط بود و نبود هر گونه «وجود سياسي»(۲۹)، واقعيت چندگانگي يا پلوراليته است. پس چندگانگي، شرط «سياست» است زيرا که در يگانگي، همساني و حاکميت توتاليتر، محلي براي سياست ورزي نمي ماند. اما چندگانگي فقط شرط «سياست» نيست بلکه در عين حال شرط بود و نبود دموکراسي و آزادي نيز هست که اين دو نيز در غياب بسيارگونگي و اختلاف بي معنايند. در نتيحه مي توان گفت که چندگانگي يا پلوراليته نام ديگر دموکراسي يا آزادي است و دموکراسي يا آزادي نيز نام هاي ديگر چندگانگي يا پلوراليته اند .

گفتيم که سوسيال دموکراسي در درازاي تاريخش همواره با واقعيت چندگانگي و مشکل تبيين صحيح مناسبت خود با آن رو به رو بوده است: چندگانگي هم در درون خود، هم در درون طبقه و هم در درون جامعه. در اين ميان، آن چه که به نام سوسياليسم، چه در اردوگاه شوروي سابق طي دوران حياتش و چه در آن جا که هم چنان به بقاي واپس گرايانه اش، در چين، کره شمالي، کوبا... ادامه مي دهد، همواره نشان داده و مي دهد که سوسياليسمي يگانه گرا و نافي چندگانگي است، که با «شور و تصميم گيري دموکراتيک» مردم ضديت بنيادين دارد و در نتيجه هميشه در اساس آزادي کُش است. دليل ساده ي آن نيز اين است که سه مؤلفه ي فوق يعني «چندگانگي»، «شور و تصميم گيري دموکراتيک» و «آزادي» بيش از هر چيز ديگري حاکميت مطلقه ي او را به خطر مي اندازند.

گفتيم که در برابر پرسش «سوسياليسم امروز چيست؟» پاسخي در دست نداريم زيرا که نسخه هاي آزموده شده و شکست خورده ي پيشين را باطل مي شماريم و بر اين باوريم که بسياري چيز ها، تئوري ها، تحليل ها و پراتيک ها را بايد از سر آغاز، ابداع و تبيين کنيم. اما آن چه که در هر حال مي توان گفت اين است که شرط بندي(۳۰) ما براي فرا روي از وضع موجودِ مناسبات سرمايه داري (گذار به پسا سرمايه داري)، شرط بندي براي تداوم و تعميق «چندگانگي»، «شور و تصميم گيري دموکراتيک» و «آزادي» است که شرط اوليه و اساسي هر گونه سوسياليسم دموکراتيک تصور پذير است.

امروزه، بايد اعتراف کنيم که بديلي در فراروي از دموکراسي شناخته شده ي کنوني يعني دموکراسي نمايندگي شده(۳۱) در درست نداريم. با اين وجود، مي توان براي تعميق دموکراسي به سوي شور، مشارکت و تصميم گيري مستقيم و بلاواسطه ي مردم در امور، شرط بندي و مبارزه کرد. اين سرنوشت شرط بندي و مبارزه براي دموکراسي مستقيم، بلاواسطه و مشارکتي مردم است که در عمل نشان خواهد داد آيا دموکراسي نمايندگي شده ي واقعاً موجود کنوني تنها «افق گذر ناپذير بشريت» (۳۲) است يا نه.

  

- مناسبت با تحولاتِ سرمايه داري

امروزه، به نظر مي رسد که بسياري از شاخص هاي عيني سرمايه داري سده ي نوزدهم و نيمه ي اول سده ي بيستم دست خوش تحول و دگرگوني شده اند. از آن جمله است پديدار جهاني شدن و وابستگي متقابل کشورها، اقتصاد ها... که امکان «سوسياليسم» در محدوده ي يک کشور را منتفي مي سازد و بيش از پيش مسأله را در چهار چوب منطقه اي اگر نه جهاني طرح مي کند. به طور کلي تغييرات و دگرگوني هاي قابل تشخيصي رخ داده اند که ما را بايد به بازانديشي و بازنگري مجدد در تحليل از نظام سرمايه داري (چه در سطح ملي و چه جهاني)، مشخصات کنوني آن و راه هاي گسست از آن تشويق کند.   

يکي از اين تحولات، گرايش‏ به سوي تمركز و تجمع روزافزون سرمايه (ثابت) از جنگ جهاني دوم به اين سو ست که سيري معكوس‏ طي كرده است. روند عمومي در اين سال‌ها (با توجه به امكانات جديد فن شناختي و نقش‏ دولت...) به سمت ايجاد واحدهاي متوسط و كوچك در بخش‏ توليد، توزيع و به ويژه خدمات بوده است. روندي كه در كشورهاي توسعه نيافته نيز مشاهده مي‌شود. اهميت اين فرايندِ نوين در آن جا ست که مُدل سنتي حل مسأله ي مالکيت که يکي از مسايل اساسي سوسياليسم است  به زير سؤال مي رود. مي دانيم که در نظريه ي کلاسيک، روند طبيعي سرمايه در جهت تمرکز و تجمع هر چه بيشتر مالکيت در دست عده ي قليلي از صاحبان سرمايه است. بدين سان، بخش اعظم اقتصاد کشور متمرکز و مجتمع مي شود و در تملک گروهي کوچک قرار مي گيرد. در نتيجه انتقال مالکيتِ اقتصاد کشور از بخش خصوصي به بخش جمعي که همانا مالکيت دولتي است، کاري بس ساده و ممکن مي گردد. اما در شرايطي که واحد هاي کوچک و متوسط بخش بزرگي از اقتصاد را در دست دارند، "اجتماعي کردن" آن ها نه تنها دشوار  و غير ممکن مي شود بلکه حتا در صورت تحقق يعني تصاحب آن ها توسط دولت، جامعه را با خطر ظهور دستگاهي بوروکراتيک، نيرومند و فعال مايشا رو به رو مي سازد که هم صاحب مطلق قدرت سياسي است و هم اقتصادي. پيامدهاي نابود کننده نظام اقتصاد دولتي را در  سوسياليسم واقعاً موجود آزموده ايم.       

در پنجاه سال اخير، ما با روند مهم ديگري نيز مواجه‌ايم. طبقه­ي كارگر جمعي، صنعتي و مولد يا به عبارت ديگر پرولتارياي كلاسيك كه در مركز بينش‏ فرجام‌گرايانه­ي ماركسيستي قرار داشته است و حتا تا اواسط قرن بيستم بر صفوف و نيرويش‏ افزوده مي‌گرديد، امروز نه تنها رو به تقليل مي‌رود بلكه از انسجام، اتحاد، خود‌- آگاهي و خود‌-‌سازماندهي طبقاتي‌اش‏ نيز كاسته مي‌شود. در مقياس‏ جهاني اما، با رشد صنعتي شدن در كشورهاي توسعه نيافته، بر تعداد كارگران به طور مطلق افزوده شده است، ولي در اين جا نيز با احتساب رشد جمعيت جهاني، اين كميت به طور نسبي در حال كاهش‏ است.

يکي ديگر از تحولات قابل تأمل در جوامع سرمايه داري غربي، رشد خرده‌بورژازي جديد و اقشار متوسط است. گر چه مزدبگيران قريب هشتاد در صد جمعيت شاغل را تشكيل مي‌دهند و بر تعداد آن‌ها نسبت به گذشته افزوده مي شود (با وجود رشد بي‌كاري)، اما از اين تعداد، كادرهاي بالا و متوسط و كارمندان بيش‏ترين رشد را داشته‌اند در حالي‌كه كارگران صنعتي و به طور كلي پرولتاريا كه علاوه بر اين دسته از كارگران شامل كاركنان بخش‏ تجارت، بانك‌ها و مزدبران زراعي نيز مي‌گردند، سير نزولي طي كرده‌اند. به نظر مي رسد که روند عمومي سرمايه‌داري امروز در جهت تشديد اين سمتگيري سه گانه مي ‌باشد: رشد اقشار جدا شده از كار و توليد، رشد اقشار متوسط و كاهش‏ پرولتارياي سنتي.

اما مهم‌تر از عامل رشد كمي طبقات متوسط در نظام سرمايه‌داري كه مورد توجه ماركس‏ نيز قرار گرفته بود (‌او در نوشتارهاي تئوريك خود در باره­ي اضافه ارزش، ريكاردو را از اين‌جهت كه عامل فوق را ناديده مي‌گيرد سرزنش‏ مي‌كند)، رشد تمايزها و جدايش‏ها(۳۳) در درون پرولتاريا و در اقشار وسيع گسسته از كار و توليد است كه همبستگي و تعاون ميان آن‌ها را از هم مي ‌پاشد و آگاهي طبقاتي ‌شان را تضعيف مي‌كند.

وضعيت فوق، بيش‏ از آن كه تصادفي يا موقتي باشد، ترجمان تغيير و تحولات ساختاري و اجتماعي در عرصه­ي مبارزه با سرمايه‌داري است. به اين معنا كه تضاد ميان كار و سرمايه، موضوع استثمار سرمايه‌داري در فرايند توليد – آن چه که در ادبيات سوسياليستي يا کمونيستي به «تضاد اصلي» سرمايه داري معروف است -  اگر چه همواره يك ركن مهم مبارزات طبقاتي و ضد سرمايه‌داري در جهت نفي اين نظام باقي مي‌ماند، اما جايگاه انحصاري سابق خود را كه از سده نوزده تا اواسط سده بيست احراز مي‌كرد، از دست مي‌دهد. تضاد كار و سرمايه در توليد ديگر تنها عامل كسب خود‌-‌آگاهي و تنها محركه­ي تغيير و تحولات و ايجاد جنبش‏هاي ضد سرمايه‌داري نيست، اگر چه اهميت خود را همواره به مثابه­ي بخشي مهم و قابل توجه از اين جنبش‏ حفظ مي کند.

امروزه به نظر مي آيد که خودآگاهي و خود‌- ‌سازماندهي اجتماعي در مقابله با سرمايه داري محصول مبارزاتي مي‌گردند که در بطن آن‌ها راه‌حل‌ها و پروژه‌هاي نفي ارزش‏هاي حاكم مطرح مي‌شوند؛ ارزش‏هاي سرمايه داري اي كه معيارهايي چون سود و ارزش‏ (مبادله)، رقابت و «توليد فزاينده براي سود فراينده»... را بر انسان و هستي او برتر مي شمارند. در اين مبارزات، اقشاري مختلف (و نه تنها كارگران) در جبهه‌هايي مختلف (و نه تنها در عرصه توليد) با نظم و ارزش‏هاي سرمايه‌داري درافتاده و درگير مي‌شوند: در جبهه­ي آموزش‏ و بهداشت‏، در عرصه­ي محيط زيست، در رابطه با مسكن و محيط زندگي، در عرصه­ي فرهنگ و هنر، در جبهه­ي رسانه‌هاي گروهي، ارتباطات و اطلاعات، در حيطه­ي حقوق بشر، آزادي‌ها و دمكراسي شهروندي، در جبهه­ي قضايي و سياست‌هاي كشوري و سرانجام در زمينه­ي اتحاد و همبستگي بين‌المللي... در تمامي اين جبهه‌ها ست كه زحمتكشان و به طور كلي مردمان تحت ستم و خودبيگانگي ( آليناسيون(۳۴)) نظام سرمايه‌داري، با وارد شدن در ميدان دخالت‌گري اجتماعي، سياسي و فرهنگي، توانايي‌هاي شان را در چاره‌جويي براي ارايه راه‌حل‌هاي نو در گسست از نظام موجود تجربه مي‌كنند و به آزمايش‏ مي‌گذارند.

 

- مناسبت با جنبش اجتماعي

مناسبت با جنبش، در طول تاريخ سوسياليسم، يكي از موضوعات مورد اختلاف و افتراق بوده است. عموماً دو بينش در برابر هم قرار گرفته اند. يكي، آزادي خواهانه  كه بر خودمختاري و استقلال «جنبش اجتماعي» تاكيد مي ورزد و ديگري آمرانه كه «جنبش» را تحت قيمومتِ «عنصر آگاه» در قالب «حزب پيشرو» قرار مي دهد. در جنبش سوسياليستي، با وجود مقاومت ماركسيست هاي آزاديخواهي چون روزالوکزامبورگ... که در اقليت بودند، همواره بينش حزب گرايانه ي مبتني بر قيمومت حزب بر جنبش کارگري و اجتماعي، به ويژه در شکل لنيني و استاليني آن، چيره بوده است.

امروزه با نقدِ شكل ها و شوه هاي كهنه ي فعاليت سياسي و سازماني، «جنبش هاي احتماعي» نويني در غرب سر بلند مي کنند كه البته در برابر چالش هاي چديدي نيز قرار مي گيرند.

جنبش‏ اجتماعي را مي توان محل تلاقي و اشتراك سه فضاي اصلي دانست. فضاي اپوزيسيوني، انتقادي و دگرسازانه­ در روابط اجتماعي، فضاي آزمون خود‌مختاري و خود‌گرداني و فضاي تبادل و تقابل نظري در چندگانگي. اين سه فضا توأماً و در اشتراك با هم معنا و مفهوم جنبش‏ اجتماعي را مي‌سازند.

جنبش‏ اجتماعي، پديداري واحد، يك دست و متجانس‏ نيست. نه تنها مبارزه­ي طبقاتي در درون آن عمل مي‌كند بلکه منافع و ديدگاه‌هاي مختلف فردي، گروهي، قشري و طبقاتي در بطن آن نيز منعكس‏ مي‌شوند. جنبش‏ اجتماعي فضاي هم‌زيستي‌ در تقابل است. هم‌‌زيستي در تقابل ميان طرح‌ها، برنامه‌ها، شيوه ها و شکل هاي مختلف. پس‏ جنبش‏ اجتماعي پديده‌اي كثرت‌گرا و چند‌گانه، هم متحد و هم متنازع است. تضاد‌هاي بنياديني را در خود دارد كه به جنبش نيرو، قدرت ابتكار، خلاقيت و آفرينندگي مي‌بخشند.

جنبش‏هاي انجمني و اجتماعي امروزي ترجمان تمايل لايه‌هاي بيش‏ از پيش‏ وسيع مردم و جامعه ي مدني به خودمختاري، خودگرداني و خودرهايي است. خودمختاري(۳۵) به معناي آزادي، استقلال و حاكم بودن بر سرنوشت خود است. خودگرداني(۳۶) به معناي نفي رهبري دايمي توسط يك مركز، به معناي اداره­ي برابرانه و گردان امور است. خود‌‌رهايي(۳۷) به معناي آزاد شدن از روابط فرادستي‌ و خود بيکانگي هاي مناسبات سرمايه‌داري است.

بورديو (Bourdieu)، جامعه شناس فرانسوي و نطريه پرداز «جنبش اجتماعي»، تعريفي از اين پديدار به دست داده است که نقل آن را در اين جا بي مناسبت نمي دانيم.

« جمع کردن بدون يکي کردن

جنبش هاي اجتماعي هر چند که خاستگاه ها، هدف ها و طرح هاي گوناگوني دارند، اما مسلماً به دليل جمع خطوط مشترک شان، از يک خانواده اند.

- اولين شاخص مشترک اين است که اين جنبش ها چون محصول نفي شکل هاي سنتي فعاليت سياسي مانند احزاب کمونيست نوع شوروي هستند، هر گونه انحصار طلبي را طرد و مشارکت مستقيم همه ي علاقه مندان را تشويق مي کنند. از اين زاويه، جنبش هاي اجتماعي را مي توان نزديک به سنت آزادي خواهي(۳۸) دانست. اين جنبش ها تمايل به شکل هاي خودگردان سازماندهي دارند که مشخصه ي آن ها، ايجاد ساز و برگ تشکيلاتي سبک است. تشکيلاتي که به افراد اجازه دهد نقش خود را به منزله ي سوژه هاي فعال ايفا کنند و انحصارطلبي احزاب سياسي که تنها براي خود حق مداخله در سياست قائلند را به زير سؤال بَرَند.

- دومين شاخص مشترک اين است که جنبش هاي اجتماعي هدف هاي دقيق و مشخصي را تعقيب مي کنند که براي زندگي اجتماعي بسيار مهم اند، چون مساله ي مسکن، اشتغال، بهداشت....

 - سومين ويژگي مشترک اين است که اين جنبش ها براي عمل مستقيم ارزش والايي قائل اند و مراقب اند که مخالفت ها و طرح هاي شان رابطه اي مستقيم با موضوع داشته باشند و در اقدام هاي نمونه اي، نتايج مشخصي به بار آورند.

 - چهارمين خصلت تميز دهنده و مشترک اين است که جنبش هاي اجتماعي همبستگي را که اصل تلويحي غالب مبارزات است، ارج مي نهند.

تصديق اين نزديکي در هدف هاي مبارزه سياسي و لوازم آن ايجاب مي کند که به سوي هماهنگي رويم، با توجه به اين که يکي کردن همه ي جنبش هاي پراکنده، که خواست فعالان  و به ويژه جواناني است که تحت تأثير هم گرايي ها و دوباره کاري ها قرار مي گيرند، بدون ترديد نا ممکن است. هماهنگ کردن مطالبات و فعاليت ها در رد هر گونه انحصار طلبي مي تواند صورت شبکه اي به خود گيرد. شبکه اي که قادر باشد مشارکت افراد و گروه ها را تأمين کند، در شرايطي که هيچ کس نتواند بر ديگري حاکم شود و يا ديگران را تنزل دهد. شبکه اي که بتواند قابليت هاي ناشي از تنوع تجربيات، نقطه نظرات و برنامه ها را محفوظ نگاه دارد.»(۳۹) 

 

- مناسبت با «رفرم يا انقلاب»

«امور انساني»، به قول ارسطو(۴۰) - بر خلاف «امور خدايي» که جاودانه و ناميرايند - همواره دست خوش تغيير و تحول اند؛ سيال، دگرگشت و زوال پذيرند. از اين رو، در «امر سياست»، هر از گاه، مورد «بزنگاه» يا «لحظه ي مناسب» براي تصميم و اقدامي معين فرا مي رسد. «بزنگاهي» که يونانيان کايروس Kairos ناميدند و کايروس نزد آنان بدين معناست که در زمان مناسبي که هر از گاه فرا مي رسد، در فرصت کوتاهي که به دست مي آيد، که اگر مغتنم شمرده نشود، زود از دست مي رود و ديگر شايد هرگز بازنگردد، عمل و اقدامي از سوي انسان ها، از سوي جمع (همان جمع سيال و متغير) سر مي زند که در حالت عادي و طبيعي سر نخواهد زد. بزنگاه را هميشه (و خوشبختانه!) نمي توان پيش بيني کرد؛ زمان و مضمونش را از قبل معلوم کرد؛ آن را سازمان داد و در قالبي معين ريخت. کايروس، اتفاق است؛ فرصتي استثنايي و نادر براي عملي استثنايي و نادر است؛ لحظه اي کوچک براي تصميمي بزرگ است... که حادث مي شود، سريع مي آيد و زود سپري مي شود و... يکنواختي، همساني و روزمرگي زندگي بشر را برهم مي زند، مي شکافد و آشفته مي سازد. پس کايروس مي تواند لحظه ي نابهنگام و نامنتظره ي بدعت و نوآفريني باشد که نام ديگرش «انقلاب» است.

«انقلاب»، هم محصول ويژه ي آن شرايطي است که تحولات کوچک، کند، متزلزل و نا پايدار، ديگر پاسخ گوي نيازها و مطالبات سرشار توده هاي وسيع مردم طي ساليان دراز نيستند و هم، در عين حال، محصول ويژه ي آن وضعيتي است که «تحولات» ممکن ولي محدود اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و سياسي... زمينه هاي برآمدن احتمالي «انقلاب» را فراهم مي آورند. پارادُکس(۴۱) قضيه ي «انقلاب – رفرم» در همين جاست و تأملي بر انقلاب هاي تاريخ نشان مي دهند که «انقلاب» هم  محصول «تحول» و ادامه ي آن در شکل ديگري است و هم ناشي از کاستي ها يا بُن بست «تحول». «رفرم»، هم مي تواند مانع «انقلاب» شود و هم مسبب آن گردد.

«انقلاب» و «رفرم» نافي و ناسخ يکديگر نيستند. اين پديدارهاي اجتماعي، صرف نطر از ميل و اراده ي «روشنفکر مصلح جامعه»، در طول زمان و به نوبت، هر دو با هم يا يکي پس از ديگري، در مناسباتي گاه تکميلي و گاه تنازعي، در هم زيستي و هم ستيزي، وجود داشته و خواهند داشت. ذهنيتي که يکي را در ضديت مطلق با ديگري قرار دهد، بيش از هر چيز، جزميت خود را به پديدار هاي احتماعي نسبت مي دهد. در حالي که پديدار هاي اجتماعي (حتا "مطلق گرا" ترين شان) کاملاً مطلق نبوده و مطلق عمل نمي کنند، بلکه همواره به صورت بغرنج، پيچيده، چندگانه و مختلط در تاريخ، گه بهنگام و گه نابهنگام و بي خبر، يه صورت پيشامد احتمالي، حادث مي شوند و عموماً نيز برنامه ها و پيش بيني هاي سياسيون را نقش بر آب مي کنند.

 

۳. مسائل سوسياليسم دموکراتيک در ايران:

     بغرنح »گُسَست ها» و بحران چپ

 

مي دانيم که سوسيال دموکراسي يا سوسياليسم، بر مبناي پيدايش و رشد مناسبات سرمايه داري و امتزاج جنبش فکري و سياسي سوسياليستي و دموکراتيک با جنبش کارگري در غرب و در عصر مدرنيته به وجود آمد و تکوين يافت. پس در ايرانِ صد سال پيش، در آستانه ي انقلاب مشروطه، يعني در جامعه اي که تمام عوامل و پيش شرط هاي فوق تازه در حال به دنيا آمدن بودند، ايده ي سوسياليسم تنها مي توانست وارداتي باشد.

افکار سوسياليستي از غرب وارد ايران مي شوند اما از راه شمال و با گذر از صافي آن.  اگر ايران هم مرز روسيه نبود و يا قفقاز مرکز اقتصادي جذب نيروي کار نمي شد... شايد اين افکار در کشور ما سرنوشت ديگري پيدا مي کردند. اما شرايط جغرافيايي و نفوذ همسايه شمالي در ايران، چه در عصر روسيه تزاري و جه در دوران سوسياليسم واقعاً موجود، چنين کرد که قرائت روسي از سوسيال دموکراسي و مارکسيسم در جنبش چپ ايران غالب شود.

با اين حال، تغلب بينش توتاليتر در چپ سوسياليستي/کمونيستي ايران، بينشي که نافي چندگانگي و دموکراسي است، بينشي که پس از شهريور ۱۳۲۰ حامل و عامل اجرايي خود را در حزب توده وابسته به شوروي سابق پيدا مي کند، با مقاومت هايي، هر چند ناکام ولي قابل ارج، رو به رو مي شود. عنوان هاي چند لحظه ي تاريخي اين مقاومت ها را ياد آوري کنيم.

- مکاتبات اجتماعيون عاميون ايران با دو تن از سران اصلي سوسيال دموکراسي يعني کائوتسکي و پلخانف، چند روز پس از به توپ بستن مجلس توسط محمد علي شاه (۱۳۲۶ قمري – ۱۹۰۸ ميلادي)، با وجود آشفتگي ها و سردرگمي هاي سوسيال دموکرات هاي نو ظهور ايراني، اما به گونه اي - با زبان آن دوره و نه با زبان امروزي ما - معضل و بغرنج اساسي و همواره امروزي جامعه ي ما يعني مناسبات سوسياليسم و عقب ماندگي ، استبداد و دموکراسي را طرح مي کنند.

- در ۱۳۱۰، تلاش روشنفکران غرب ديده و مستقل انديشي چون اراني را مي توان لحظه ي ديگري، هر چند محدود و کوتاه و محفلي، از مقاومت در برابر تنگ نظري، مطلق انديشي و فکر غير انتقادگر، به شمار آورد.

- پس از شهريور بيست، بايد از مقاومت جسورانه خليل ملکي و برخي محافل چپ در برابر سلطه و ارعاب ايدئولوژيکي و سازماني حزب توده نام برد. کوشش ملکي و ديگران در يافتن راه سومي جدا از سوسياليسم روسي و سرمايه داري، در يافتن سوسياليسمي ضداستاليني، آزادي خواه و دموکراتيک، سوسياليسمي در انطباق با شرايط زمانه ي ايران، و در اين راستا يافتن سياست، برنامه و عملي استقلال طلبانه در پشتيباني از مبارزه ي دکتر مصدق براي ملي کردن نفت... با اينکه داراي ضعف ها و نارسايي هاي بسيار بود و عملاً نير شکست خورد، اما تجاربي ارزنده و آموزنده به جاي گذارد.

- در سال هاي ۱۳۴۰-۱۳۵۰، در پي جدايي چين و شوروي (۱۹۶۳ – ۱۳۴۲) و برآمدن گواريسم و مشي هاي کانوني، چريکي، جنگ توده اي... "چپ نويني" در ايران و در خارج از کشور، در جدايي از حزب توده، شکل مي گيرد که بسياري از دانشجويان و جوانان را جلب و تحث تأثير معنوي و عملي خود قرار مي دهد. اما اين جدايي ها، چه در مورد چين و اکثر گروهاي هاي انقلابي از شوروي و چه در مورد "چپ نوين" ايران از حزب توده به دليل اشتباهات، انحرافات يا خيانت هايش، به معناي گسست از بينش و عملکرد توتاليتر نبود. گسست واقعي از بينش، روش، سبک کار، سياست ورزي و سازمان دهي... لنيني – استاليني، در حقيقت، انجام نگرفت و يا کاملاً انجام نگرفت.

بدين سان در اين بازنگري ناقص و اجمالي، بازبيني لحظه هايي از تاريخ سوسياليسم ايران از منظر مقاومت در برابر بينش غالب توتاليتر، مشاهده مي کنيم که چپ مارکسيست يا سوسياليست کشور ما همواره با مسئله ي «گُسَست» از اين بينش، با بغرنج چگونگي تحقق اين «گُسَست» و همراه با آن با مشکل ابداع «چپِ ديگر» در شرايط خاص ايران رو به رو بوده است.

پيش از اين، برخي مسايل عام سوسياليسم دموکراتيک را در چهار «مناسبت» مورد توجه قرار داديم. اکنون در اختتام اين گفتار، در خطوط کلي و عنوان گونه، به طرح بغرنج «گُسَست ها» (چون يک «گُسَست» وجود ندارد)  و بحران چپ ايران در ويژگي هايش، مي پردازيم.

- گُسَست از استبداد، براي دموکراسي. در ايران، چيرگي پايدار استبداد تاريخي، در شکل ديکتاتوري سلطنتي يا دين سالاري اسلامي، ضرورت دموکراسي و آزادي هاي جمعي و فردي در راستاي پذيرش چندگانگي را به صورت حاد و مبرمي مطرح مي کند. اگر در غرب، يکي از مسائل سوسياليسم چگونگي تعميق دموکراسي يا گذر(۴۲) از دموکراسي نمايندگي شده به دموکراسي مستقيم و مشارکتي مردم است، در ايران، تحقق دموکراسي شناخته شده در جهان امروز، در شاخص ها و سازند هاي اصلي و بنيادين اش، گريزناپذير و پيش شرط همه ي چيز هاي ديگر است.

اين شاخص ها و سازند هاي اصلي و بنيادين دموکراسي عموماً شناخته شده نام هايي دارند که تلگرافاً مي شماريم. در حوزه ي نظام سياسي: جمهوري؛ لائيسيته يا حدايي دولت و دين؛ انتخابات آزاد؛ پلوراليسم(حزبي)؛ مجلس قانون گذاري (پارلمان)؛ جدايي قواي اجرايي، مقننه و قضايي؛ استقلال دستگاه قضايي؛ تمرکز زدايي؛ خودمحتاري هاي محلي، فدراليسم... در حوزه ي حقوق اساسي و آزادي ها: اصول مصرح در اعلاميه جهاني حقوق بشر؛ آزادي هاي فردي و جمعي چون آزادي بيان، انديشه، تشکل و تجمع؛ آزادي زنان و برابر حقوقي زنان و مردان؛ آزادي سنديکاهاي مستقل کارگري و ديگر تشکلات مستقل جامعه ي مدني؛ برابر حقوقي مليت ها و اقوام مختلف و حل دموکراتيک مسائل مليتي و قومي...                      

- گُسَست از بينش توتاليتر در پذيرش چندگانگي.  آزادي و دموکراسي، همان طور که در طول اين نوشته مورد تأکبد قرار داديم، در چندگانگي يا پلوراليسم معنا و حقيقت پيدا مي کنند. فرهنگ مسلط بر جامعه ي ايران همواره يگانه گرا و نافي چندگانگي بوده است. بدين سان، پذيرش چندگانگي در همه ي عرصه ها و نه تنها در حوزه ي «سياست» که نام ديگر «بسيار گونگي» است، بيش ار آن که مسأله اي حقوقي يا سياسي باشد، مشکلي فرهنگي، تربيتي، رفتاري، منشي و کرداري است که در طول زمان و در آزمون زندگاني اجتماعي و مدني، در فضاي بين انسان ها و در برحورد آن ها در درون اين فضا به دست مي آيد. فرهنگ پذيرش چندگانگي در مقابل فرهنگ توتاليتر، فرهنگي است که واقعيت چندگانه بودن پديدارهاي بشري و زميني و در نتيجه امر شور و مشورت دموکراتيک را ملکه ي ذهني، رفتاري و کرداري خود مي کند.

- گُسَست از مرجع باوري در نفي قيمومت بر جنبش.

در مناسبت با «سياست»، «امر عمومي» يا «جنبش» به طور عمده دو ديدگاه، دو برداشت يا دو «بينش»در برابر هم قرار مي گيرند.

يکي، بينش مرجع باور، در شکل هاي ديني و غير ديني، مدرن يا سکولارِ است که پيرو سرمشق يا پاراديگمي بروني(غير اندرباشي)(۴۳)، توهم‌ساز و مطلق گرا ست که خود را صاحب انحصاري «حقيقتِ» بَرين مي پندارد. اين همان ديدگاه يا بينش مصلح يا منجي يا بنيان گذار آرمان شهري است که همواره تا امروز بر «سياست واقعاً موجود» مسلط بوده و هست. در اين جا، «جنبش» ابژه ي مطالعه و موضوع کار مصلح قرار مي گيرد. ذهنيت ناجي، پاراديگم، بنيادها، تئوري نجات... را "خلق" و در درون «شهر»، جامعه، «جنبش»، «طبقه»... وارد مي کند... تا تحت هدايت آن ها، رستگاري تحقق پذير گردد. سرانجام، در همه جاي اين بينش، رستگاري، يکي است؛ جنبش، يکي است؛ پاراديگم، يکي است؛ تئوري و راه نجات، يکي است؛ راه کار و راه حل، يکي است و سرانجام مردم، يکي است... اين بينش يگانه گرا و يکانه ساز، در وجه دموکراتيک اش «جمهوري» خواه است و حتا مي تواند مروج و مبلغ آن هم باشد... اما «جمهوري» اي مي خواهد که تحت قيموميت و سلطه ي مصلح، منجي، امام يا «حزب راهبر» باشد.

ديگري، بينشي است که درون باشي(۴۴)، بسيارگونگي، و خود ساماندهي «شهر»، جامعه، «جنبش»، «طبقه»... را به رسميت مي شناسد. در اين ديدگاه، نه مصلح، منجي يا بنيان گذاري وجود دارد، نه وعده ي رستگاري و آرمان شهر موهومي داده مي شود و نه پاراديگم يا تئوري نجات بحشي در کار است... که «شهر»، جامعه، «جنبش» يا «طبقه»... را تحت رهبريت و قيموميت خود درآورند. در اين بينش، پديدارهاي اجتماعي بغرنج، چندگانه، چندسويه... و متضادند. اين ديدگاه را ما بينش «عملي- انتقادي» مي ناميم زيرا در آن، نقدِ وضع موجود همراه با عمل تغيير و دگرسازي وضع موجود انجام مي پذيرد و اين دو و هر دو، بدون نقد و بازنگري خود و به زير سؤال بردن افکار، اعمال و طرح هاي خود ميسر نخواهند شد. سرانجام، اين بينش تنها مي تواند براي دنيايي بهتر – در خودمختاري و خودگرداني جنبش هاي احتماعي- شرطبندي کند...

واقعيت هاي اجتماعي بدين گونه تا کنون خود را نشان داده اند که ما هيچگاه با جنبشي واحد، منسجم و يکدست رو به رو نمي شويم بلکه همواره با جنبش هاي مختلط و متفاوت با شرکت اقشار و طبقات مختلف، با مضمون هاي گوناگون، گه هم سو، گه چند سو و گه در برابر هم، مواجه ايم. در نتيجه، از جنبش به صورت جمع بايد سخن راند. جنبش هايي که هر يک، در فرايند ايجاد و تکوين شان، خود را تعريف، تعيين و تبيين کرده و خواهند کرد.

تعيين بنياد هاي «جنبش» از پيش، توسط روشنفکر مصلح جامعه، تبيين احکامي بخشاً مطلق و بخشاً مجهول براي «جنبشي» که يگانه نيست، جنبشي که خود را هنوز نيافته و سامان نداده... هر چند از روي خيرخواهي باشد که هست، اما تلاشي واهي است چون از وراي مسير طبيعي خود مختاري و خود ساماندهي «جنبش ها» مي گذرد، چون بيهوده مي کوشد واقعيت هاي چندگانه و بغرنج را در قالبي واحد و تام و تمام زنداني کند و توضيح دهد.  

نظريه ها، بنيادها، مضمون ها، برنامه ها، ساختارها، راه حل ها و راه کارهاي...جنبش ها، محصول فکر، تلاش و مبارزه ي جمعي، مشارکتي، آزاد و داوطلبانه ي شرکت کنندگان آن جنبش هايند که در فرايند شور دموکراتيک مستقيم و بلاواسطه، بحث و گفت و شنود، ارتباط، برخورد، چالش و تقابل عقايد و نظرات، در روند همکوشي و همراهي... در نهادها، مجمع ها و انجمن هاي جنبش ها.. تعيين و تبيين مي شوند.

در اين ميان، نقش «روشنفکر منتقد جمعي(کُلکتيف)»(۴۵) (مفهومي که از بورديو وام مي گيريم) چيست؟ اين نقش، به باور آن چه که بينش عملي- انتقادي(۴۶) ناميديم، همراهي و همکوشي با جنبش هاي اجتماعي براي تغيير وضع موجود يا، در کلامي ديگر، دخالت گري اجتماعي از طريق مبارزه و مشارکت جمعي(۴۷) است... نه به خاطر تعيين تکليف براي جنبش ها، نه به جاي آن ها و يا فراسوي آن ها... بلکه همراه با آن ها. تلاش در جهتي که عمل دگرسازي جامعه با فکر بغرنج نگر و انتقادگر(۴۸) انجام پذيرد: پراتيک دگرسازانه و تئوري انتقادگر، هم در مورد بيرون از خود و هم و همزمان در مورد خود!

امروزه در ايران، بحران چپ به طور کلي و بحران سوسياليسم دموکراتيک به طور خاص از اين واقعيت برمي خيزند که ما هم چنان در آغاز راه گُسَست هاي اساسي و بنيادين قرار داريم. راهي که دراز، ناهموار، دشوار با آينده اي نامعلوم و نامسلم است. اما خودِ اين نامعلومي، خودِ  پذيرش بحران تاريخي و ساختاري اي که در آن قرار داريم - بحراني که فرا تر از بحث چگونگي سوسياليسم دموکراتيک در ايران مي رود و مجموعه ي بينش، «سياست» و راهکار... را در بر مي گيرد - به ما قوت و اميد مي بخشد که براي دگرساختن ايران و جهان - زمين مشترک مان... به سهم خود تلاش نماييم.

 

****************************

 

کتاب نامه ي کوتاه. به  مناسبت پاره اي از بحث هاي طرح شده در اين نوشتار، آثار و تأليفاتي را به عنوان چند نمونه مي آوريم که بي شک بسيار مختصر و ناقص اند. بيشتر آن ها جزو کلاسيک ها و به زيان خارجي هستند. برخي از آن ها به فارسي نيز برگردانده شده اند ولي نگارنده از کمو و کيف اين ترجمه ها اطلاعي ندارد. در مورد تاريخ جنبش سوسيال دموکراسي در ايران، علاوه بر اسناد تاريخي جمع آوري شده از دير باز به همت آقاي خسرو شاکري، مي توان، از جمله، به نوشته ها و خاطرات خليل ملکي (که توسط آقاي همايون کاتوزيان جمع آوري شده) رجوع کرد. يکي از تازه ترين بررسي ها در باره ي اجتماعيون عاميون توسط آقاي ماشاء الاه آجوداني در کتاب مشروطه ي ايراني (نشر اختران، ۱۳۸۲، ص.۴۱۱-۴۴۲) صورت گرفته که به رغم برخي يکجانبه نگري ها، درخور توجه و تأمل است.

     

 

۱- Aristote, Ethique de Nicomaque, Jean Voilquin, Flammarion, ۱۹۶۵ Paris.

ارسطو، اخلاق نيکوماخوس، محمد حسن لطفي، تهران، طرحي نو، ۱۳۷۸

۲- Pascal, Les pensées Ed. Pocket, collection Agore, ۲۰۰۳.

۳- Marx- Engels, Manifeste du parti communiste Oeuvres choisies, Ed. Progrès, ۱۹۷۸ tome ۱

مارکس – انگلس، مانيفست حزب کمونيست چاپ پکن، ۱۹۷۲

۴- Marx, Le ۱۸ Brumaire de Louis bonaparte, Oeuvres choisies, Ed. Progrès, ۱۹۷۸ tome ۲

 مارکس، ۱۸ برومز لويي بناپارت به فارسي، ترجمه باقر پرهام، ناشر مزکر، ۱۳۸۲

     ۵- Marx,Critique du programme de Gotha Oeuvres choisies, Ed. Progrès, ۱۹۷۸ tome ۳

۶- Karl Kautsky, Les trois sources du marxisme, l'oeuvre historique de Marx, Spartacus, ۱۹۶۹.

۷- Karl Kautsky, Die Diktatur des Proletariats,

کارل کائوتسکي، ديکتاتوري پرولتاريا، مجموعه مقالات، برگردان به فارسي: منوچهر صالحي.   

۸- Rosa Luxembourg, Réforme sociale ou Révolution, Grève de masse, Parti et syndicat

Edition Découverte, ۲۰۰۱.

۹- Rosa Luxembourg, Ecrits politiques sur la Révolution russe , ۱۹۱۷-۱۹۱۸ , Découverte ۲۰۰۲.

۱۰- Eduard Bernstein, in Dictionnaire critique du Marxisme, Geoges Labica- Gérard Bensussan.

۱۱- Hannah Arendt, Le système totalitaire, Ed. Seuil, Paris, ۱۹۷۲.

۱۲- Hannah Arendt, Qu'est-ce-que la politique?, Ed. Seuil, Paris, ۱۹۹۵.

۱۳- Hannah Arendt, Journal de pensée, Seuil, Paris ۲۰۰۵.

۱۴- Arendt/Jaspers, Correspondance (۱۹۲۶-۱۹۶۹), Ed. Galilée, Paris, ۱۹۹۳.

۱۵- Jacques Derrida, Spectres de Marx, Galilée, Paris, ۱۹۹۳.

ژاک دريدا، اشياح مارکس، فصل سوم اين کتاب: فرسودگي ها، تصوير جهاني که سن ندارد، توسط شيدان وثيق به فارسي برگردانده شده است: در طرحي نو (شوراي موقت سوسياليست هاي چپ ايران) شمارهاي ۹۶-۹۷  فوريه ۲۰۰۵ و هم چنين در تارنماي نيلگون.

۱۶- Jacques Derrida, Marx & Sons, PUF, Paris, ۲۰۰۲.

۱۷- Cornelius Castoriadis, Sur la politique de Platon, Ed. Seuil, Paris ۱۹۹۹.

۱۸- Pierre Bourdieu, Raisons pratiques sur la théorie de l'action, Ed. Seuil, Paris, ۱۹۹۴.

۱۹- Pierre Bourdieu, Interventions,Science sociale et action politique, ۱۹۶۱-۲۰۰۱ Ed. Agone.

۲۰- Antonio Negri, Kairos, Alma Venus, multitude, Ed. Calmann-Lévy, ۲۰۰۱.

۲۱- Miguel Abensour, Hannah Arendt contre la philosophie politique, Ed. Sens & Tonka, ۲۰۰۶.

 

 

ياد داشت ها

 (۱) پرسش هاي تارنماي دفتر تحکيم وحدت:

      با سلام

دليل اصلي طرح اين پرسشها از حضرتعالي اين است که چپ در ايران دوباره در حال پا گرفتن است اما متاسفانه به جاي تجديد نظر در گذشته، دوباره به همان قرائت لنينيستي از سوسياليسم رجوع کرده است . با توجه به اينکه شما خود را "چپ دمکرات و جمهوريخواه "مي دانيد  بسيار لطف خواهيد کرد اگر در روشن شدن زوايايي از اين بحث که هم اکنون در درون جنبش دانشجويي ايران در جريان است کمک نماييد.نکات اساسي مد نظر ما در پرسشهاي ۳،۴،۵،۶،۷ مطرح شده اند.

۱-    به طور خلاصه،سوسيال دمکراسي چيست؟

۲-   سوسيال دمکراسي ريشه در انديشه هاي چه متفکراني دارد؟

سوسيال دمکراسي امروزي بيشتر به انديشه هاي کدام متفکران شبيه است؟برنشتاين ، کائوتسکي،        گيدنز.....؟

۳-   ريشه هاي تاريخي سوسيال دمکراسي در ايران کدام است؟

۴-   آيا ما در ايران نظريه پرداز يا حزب سوسيال دمکراتي داشته ايم؟

۵-  با توجه به اينکه تقريبا تا مدتهاهيچ اثري از پدران سوسيال دمکراسي در ايران ترجمه نشده بوده است منابع نظري سوسيال دمکراسي ايراني چيست؟

۶-  نسبت سوسيال دمکراسي و مذهب چيست؟ آيا سوسيال دمکراسي مذهبي ممکن است؟

۷-  با توجه به فرومايگي فرهنگي و طبع مذهبي اقشار فرودست در ايران سوسيال دمکراسي در ايران چه آينده اي دارد و اصولا پايگاه طبقاتي سوسيال دمکراتها در ايران کجاست؟

 

(۲ ) چندگانگي برابر با Pluralité, Pluralisme, Multitude

(۳ ) ائتلاف برابر با Alliance

(۴ ) مارکس هيچ گاه نه خود را سوسيال دموکرات خواند و نه مارکسيست. انگلس در دهه ي آخر عمرش نقش تئوريک فعالي در رابطه با حزب سوسيال دموکرات آلمان ايفا کرد اما او نيز هيچگاه به عضويت اين حرب در نيامد.

(۵ ) اجتماعي برابر با  Social

(۶ ) دموکراسي: از دو کلمه ي يوناني تشکيل شده است: دِموس Démos يعني مردم و کراتوس Kratos يعني نيرو، توانمندي، قدرت.

(۷) مارکس، هيجدهم برومر لوئي بناپارت، آثار منتخب به زبان فرانسه، فصل سوم، ص ۴۴۰.

(۸ ) جنبش اجتماعي برابر با Mouvement social

(۹ ) ارسطو Aristote در اخلاق نيکوماخوس، نگاه کنيد به کتاب نامه.

(۱۰) حقيقي برابر با vrai, véritable

(۱۱) امر عمومي برابر با Choses publiques 

(۱۲) هانا آرنت در Journal de pensée نگاه کنيد به کتاب نامه.

(۱۳) يگانه گرايي برابر با Uniformisme, Unique

(۱۴) مانيفست حزب کمونيست، نگاه کنيد به کتاب نامه.

(۱۵) دو قطبي شدن برابر با Polarisation

(۱۶) هنگام نگارش مانيفست در دسامبر ۱۸۴۷ – ژانويه ۱۸۴۸ مارکس ۳۰ سال و انگلس ۲۸ سال داشت.

(۱۷) مُدل مفهومي برابر با Modèle conceptuel

(۱۸) انجمن بين المللي زحمتکشان يا بين الملل کارگري اول :Association internationale des travailleurs (AIT)

(۱۹) پي ار ژوزف پرودُن ۱۸۰۹- ۱۸۶۵: Pierre Joseph Proudhon ۱۸۰۹-۱۸۶۵

(۲۰) فردينان لاسال ۱۸۲۵– ۱۸۶۴ : Ferdinand Lassalle ۱۸۲۵-۱۸۶۴

(۲۱) ميخائل باکونين ۱۸۱۴- ۱۸۷۶: Mikael Bakounine ۱۸۱۴-۱۸۷۶

(۲۲) ژيوسپ مازيني ۱۸۰۵- ۱۸۷۲: Giuseppe Mazzini ۱۸۰۵-۱۸۷۲

(۲۳) حزب کارگري سوسيال دموکرات آلمان به رهبري ويلهلم ليبکنخت Wilhelm Liebknecht  و اوگوست ببل Auguste Bebel

(۲۴) دولت برابر با Etat, State

(۲۵) پيشامد احتمالي برابر با contingence

(۲۶) مسيحاباوري برابر با Messianisme

(۲۷) پوليس يا شهر يوناني: Polis

(۲۸) Pluralité

(۲۹) هانا آرنت، همانجا.

(۳۰) شرطبندي (پاسکالي):(pascalien) Pari

(۳۱) دموکراسي نمايندگي شده برابر با  Démocratie représentative

(۳۲) افق گذر ناپذير بشريتاصطلاحي بود که سارتر براي مارکسيسم به کار برد:

L'horizon indépassable de l'humanité        

(۳۳) جدايش ها برابر با Différenciations- séparations

(۳۴) آليناسيون، از خود بيگانگي برابر با Aliénation

(۳۵) حود مختاري برابر با autonomie

(۳۶) خود گرداني برابر با auto-gestion

(۳۷) خود رهايي برابر با auto-émancipation

(۳۸) آزادي خواهي برابر با Libertaire

(۳۹) Bourdieu; Les objectifs d'un mouvement social européen; Interventions, Agone

(۴۰) ارسطو در اخلاق نيکوماخوس، نگاه کنيد به کتاب نامه.

(۴۱) ناسازه، تناقض دار برابر با Paradoxe

(۴۲) گذر برابر با Dépassement

(۴۳) بروني، غير اندرباشي برابر با Extrinséque  

(۴۴) اندرباشي برابر با  Immanence

(۴۵) روشنفکر منتقد جمعي اصطلاح بورديو برابر با Intéllectuel critique collectif

(۴۶) عملي- انتقادي برابر با pratique-critique

(۴۷) جمعي برابر با collectif

(۴۸) فکر بغرنج نگر و انتقادگر برابر با Pensée complexe et critique