فايل پی دی اف برای چاپ


صدای پیش از باران
ایرج قانونی


این مقاله برای نخستین باربا اغلاط چاپی بسیاردر نشریه اطلاعات حکمت و معرفت شماره ۱۲ در اسفند ماه ۱۳۸۶ چاپ شد. در اینجا آن غلط ها اصلاح شده است.


خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گرچه می گویند: «می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ، کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومهء تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـ چون دل یاران که در هجران یاران ـ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
                                                                                            نیما
***
قاصد روزان ابری، قورباغه ای درختی که بنابر افسانه پیش از باران می خواند حال اما نمی خواند که اگر می خواند بنابر همان افسانه باران می بارید وآن پرسشی لغو بود. حال این داروگ هست اما قاصدی در بین نیست. شاعر از داروگی که گویی کار خود را فراموش کرده از روزهای باران بار می پرسد. مگر می شود باران نزدیک باشد و داروگ ناپیدا؟ آخرین امید شاعرِ به تنگ آمده این است که نکند همه چیز به هم ریخته است و این بار بی هیچ علامتی بتوان انتظار باران را کشید؟ آیا می شود باران، روزی، و نعمت امان ندهد که کسی آن را از پیش آگهی کند؟ آیا می شود باران ناگاه ببارد؟ چه شود اگر رحمت ما را غافلگیر کند. اما در عین حال داروگ ناپیداست آن غوکی در میان غوک هاست و تنها زمانی داروگ است که در هوای ابری بخواند و از پی خواندن او باران ببارد. داروگ بودن داروگ بسته به نزول باران است. اگر قورباغه بخواند و باران نیاید او داروگ نیست قورباغه های دیگر نیز ممکن است بخوانند. صداهای دیگری هم هست اما هیچیک صدای پیش از باران نیست. چرا صدای باران نمی آید در حالیکه ابر باران بار است هنوز بارشی نیست، پس داروگ نشانه باران است. مهم خواندن نیست مهم زمان خواندن است. زمانی که به غریزه طبیعی حیوان اختیار می شود. زمانی که حاکی از هماهنگی پیشین بنیاد موجودی طبیعی به اسم داروگ و واقعه ای طبیعی به اسم باران است. شاعر به زمان خیره می شود. چالش او با زمان است. پس داروگ نشانهء باران است و باران نشانهء داروگ. امید ما نشانهء رحمت است و رحمت نشانهء امید. این به آن و آن به این دلالت می کند. نشانه تنها نشانه نیست و معنا نیز تنها معنا. ما با چیزی که فقط دال باشد یا چیزی که مدلول سروکار نداریم ما با دو به هم پیوسته سروکار داریم. معنا نشانه است و نشانه معنا. دالّ مدلول است و مدلول دالّ. ما از پس پیش را می خوانیم و از پیش پس را. شاعر از زمان می پرسد از نزدیکی دو «آن» می پرسد. از دو «آن» مجاور در یک توالی زمانی. دو آنی که زمانه را ساخته اند. زمانه ای که خواستنی است و قدرت پس راندن زمان حاضر ناگوار را دارد. زمانه ای که در باران پیش می آید. شاعر از «پیس از» می پرسد. «پیش از» هنوز فرا نرسیده است. چون «پیش از» نیامده «پس از» هم نخواهد آمد. شاعر «پس از» را می خواهد. «پیش از» طفیل آن است. زمان فرا نرسیده هنوز فرا نرسیده نطفهء نابودی خود را (از نگاه شاعر) در خود دارد. اصلا داروگ و «پیش از» مهم نیست باران و «پس از»، نتیجه، مهم است. این دو زمان هم سنگ هم نیستند «پیش از» هم تراز با «پس از» نیست. مبدأ زمان از گذشته نیست. جریان زمان از آینده به سمت گذشته است. آینده فرا می رسد و حال را درمی نوردد و به گذشته می پیوندد. زمان از فرانرسیدگی به فرارسیدگی می رسد و همین جا  بی اهمیت می شود. معلوم است اگر چنین باشد آینده مهم تر است . با آنکه «پیش از» هنوز «پس از» زمان زیست خود شاعر است و تکه ای از زمان است اما قدرش تنها به واسطهء «پس از» خود است و نه خودش. چرا چنین است چرا چیزهایی که در دست مایند همه به چشم وسیله نگریسته می شوند؟ حتی باران و «پس از» نیز وسیله است چه که نماد گشایش است و گشایش آغاز بهروزی است و نه خود بهروزی. بهروزی غایب همیشگی این صحنه است. خودِ هیچ چیز مهم نیست. بعد از آن خود مهم است. همه «کلمه» اند. معنا و آنچه بدان اشاره می کنند مهم است. معنای نهایی گزاره ها و کلمات همیشه همچون بهروزی غایبند. از آن ها به نحوی سرپوشیده در کلمه ها و گزاره ها چیز گفته می شود؟ امکان بالقوهء پیوند کلمه با کلمات دیگر و کمتر از آن گزاره ای با گزاره های دیگر همیشه آن ها را از ساحت معنای دم دستی اشان دور می کند. زیرا خود این امکان راه را به روی معنای فرجامین می گشاید. ما در جهان معنوی کشدار و دائماً در حال امتدادی زندگی می کنیم جهانی رو به انبساط. معنای مضمر فرجامین، اتوپیای معنا، همواره بر سر کلمه در پرواز است. معنای دم دستی، معنای صریح، تنها «پیش از» است و ما اغلب در کاربرد همیشه با این «پیش از» سروکار داریم. ما امور روزمرهء خود را در «پیش از» سروسامان می دهیم و قطعی می کنیم و با «پیش از» زندگی می کنیم در عین آنکه تمام توجهمان به اتوپیای «پس از» و بهروزی غایب از نظر است. باورکردنی نیست که کسی بتواند در حال بزید. ما حتی اگر در حال زندگی کنیم باز در زمان «پیش از» بسر می بریم. این فشار و هجوم آینده و نویدهایش است که حال را از پای درمی آورد و آن را «پیش ازِ» خود نگاه می دارد. شاعر به بهروزی چشم دوخته و بهروزی در «زمان» در پیچیده و زمان خود شکسته و به «پیش ازِ» ناچیز و «پس ازِ» فرخنده تقسیم گشته است. آن ناچیز و این فرخنده را نیز حقیقتی نیست و تنها موکول به نگاه شاعرند و شاعر را در بند نوسان ارزشی خود داشته اند و این ارزش در مفهوم شاعر به مثابه کلمه خانه دارد. این است که به نظر می رسد سررشتهء بهروزی به خود او ختم می شود اما او را توان گسست این زنجیره نیست، پس به بیرون می کوبد. زمان را به چالش می کشد آن را می شکند تا درمانده سازد تا بهروزی را از چنگ او بستاند و این همه بی حاصل می نماید و چیزی در بیرون تغییر نمی کند و «بیرون» و «خارج» نشانی از تغییر بر خود ندارد کما اینکه نه باران می آید و نه حتی داروگ می خواند. شاعر اما هنوز امیدوار است که اگر امید نمی داشت نمی پرسید او تنها از باران نمی پرسد از داروگ نیز می پرسد. کو؟ کجاست این باران؟ و کو کجاست این پیام آور باران؟
    اگر داروگ ناپیداست و قابل تشخیص از سایر همنوعان خود نیست پس آن باید مفهومی در ذهن شاعر باشد. خیالی شاعرانه. اما ابرها می گویند که داروگ موجودی ذهنی نیست بلکه حضور دارد. وقتی ابر هست داروگ هم هست. تنها صدایش برنمی آید. پس شاعر از صدا می پرسد او از صدای برنیامده می پرسد. او خوب می داند محتوای صدا چه خواهد بود. او معنای صدا را می داند. پس از آن نمی پرسد. او صرفاً از صدا می پرسد. فقط می خواهد صدای داروگ را بشنود اما در عین حال این پرسش را نیز از صدا می کند. او از لفظِ لفظ و صورتِ کلمه میپرسد. شکوهء او از آن است که این لفظ، این صوت، این صورت صرف کلمه برنیامده است. او از آغاز کلمه می پرسد. چه، خوب می داند که آغاز کلمه صورت کلمه است و معنایی نخواهیم داشت تا صورتی نداشته باشیم. پس پرسش او از آستانهء کلمه است. کلمه در اینجا آغاز می شود. آیا او به پس از آغاز ناظر نیست یا می داند که بعد از آغاز چیست؟ پس از آن پرسیدن را بی وجه می داند. زیرا خود آستانه پس از آستانه، یا حضور معنا، را لازم می آورد. یعنی کافی است آستانه پیدا شود.  معنا خود از پس آن می رسد. معنا بی اختیار و لامحاله می بارد. کجاست این صدای برنیامده؟ آستانهء آغاز چرا ناپیداست؟ او خوب می داند که این آستانه آستانهء خود اوست و الا باران را علل طبیعی دیگری است. شاید درست تر آن است که بگوییم این آستانه آستانه ای از برای اوست. او همیشه از اینجا قدم به ساحت حضور باران و معنا گذارده است. اما در عین حال او خود این آستانه را برای خود تعبیه نکرده است. بین این آستانه و آن  ساحتِ پس از آستانه مقارنتی طبیعی بوده است. این دو همیشه از پی هم می آمده اند و حال هیچ نشانی از یکی از آنها نیست. اما نشانه ای از فقدان این پیامد ناگزیر در آسمان پیش آمده و آن ابر است. ابر از داروگ می گوید و داروگ از باران. اما حال تنها یکی از اسباب بهروزی به کار است و آن دلگیری ابر است و شاعر. و خوب می دانیم که ابری در بیرون ابری در درون شاعر را نیز بهمراه داشته است و الا پرسش بی معنی بود. ابری که حاصل تأخیر باران با وجود ابر است. شاعر با ظهور اولین نشانه یا ابر سر برداشته و از دومین نشانه، یا داروگ، می پرسد چه بسا غافل از آنکه بنا نبود داروگ با هر ابری بخواند. به هر روی حال نه داروگی است و نه بالطبع بارانی. این توالی را نشانه ای نیست. ابرها تنها نشانهء عدم آنها، عدم آنها در مقام نشانه اند. اگرچه صدای داروگ صدای موافقت است اما صدای برنیامدهء او صدای مخالفت است. مثل صدای خاموش مخالفین سیاسی یک رژیم. آن سکوت پیشه کنندگان ِ در برابر قدرت. آن صدا فروخوردگان. داروگ صدای خود را فرو خورده است. مخالفت او از برای چیست؟ اینجا که پای چنان رژیمی در کار نیست. خاموشی آزار دهنده ای بر در و دشت، در زیر آسمان دم کرده و اوضاع متشنج و درهم برهم حکمفرماست. چیزی که در نهایت آرامش ما را برهم می زند. چرا آنجا که باید صدایی باشد، در حضور ابر، در حضور گرفتگی، در حضور نامرادی صدایی برنمی آید. شاعر معترض است. شاعر چه بسا خوب می داند که بارانی در کار نیست اما چرا نباید صدایی بر ضد نیامدن باران، بر ضد این اوضاع و احوال شوریده، سر داد؟ اگر او می داند که هر ابری باران زا نیست باید بداند که چرا صدا از داروگ برنمی خیزد. اما در عین حال او با علم به این مطلب معترض ِ خاموش داروگ است. او صرفِ پریشانی را مجوز سر دادن صدا می داند. صرفِ ناملایم، صرفِ وجود ابر را باید اعلام داشت اما خوب می داند که داروگ تنها نوید باران می دهد. پس او خود داروگ می شود داروگی اختیار می کند داروگ معترضی می شود که غیاب باران را بیم می دهد و پرده از حضور ابر و پریشانی می دهد. ما نباید دامان این ابر باران زا، این شعر نیما را از دست بدهیم. او سخنی بس تفکربرانگیز گفته است. او داروگ خود را به آوازخوانی واداشته است. او داروگ است. داروگی که از غیاب داروگ، غیاب باران شکوه می کند و صدای اعتراض خود را در شعر خود بلند کرده است. چرا نباید اعتراض کرد؟ اگر نعمتی از پس نقمت نیست یا بساط نقمت باید پرچیده شود یا باران باید ببارد و داروگ خبر آن را پیشاپیش بلند بخواند. چرا نباید اعتراض کرد؟ اگر داروگ که تنها نویددهندهء باران است و نه خبردهندهء غیاب باران خاموش است چرا شاعر، داروگ عالم معنا، نباید بر ابرها نهیب زند و نیز بر داروگِ وظیفه فراموش کرده؟
    اما شاعر ما، شاعر کوهستانی ما، شاعری بیش از همه باران دیده، بیش از همه به لطف باران خو کرده، به قول خودش آنکه «خاطر پر درد کوهستانی («من از این دونان شهرستان نیم/ خاطر پردرد کوهستانیم») است طلب باران دارد. نزدیک ترین ها چنین طلب می کنند و مگر نزدیکی جز حکایت انس و الفت است؟ پس مأنوس ترین کسان باران از قدوم بارن می پرسد. از آنها سراغ یار غار آنها را می گیرد. کسی که در ارتفاع است و به ارتفاع خو کرده در آن بلندا و از بلندا بیم خود از فراق دوست و حتی بیم از تشنگی و خشک روزی خود را نجوا می کند. او خوب می داند:
    اگر باران به کوهستان (و بر او) نبارد
    به سالی دجله گردد خشک رودی
    مرد کوهستان انیس و یار باران است. کوهستان و بلندی او را خو کردهء باران کرده است. او در بلندی چنین دوستی گزیده است. باران همیشه لطف را به زندگی او داده است. دریغ داشتن این لطف، تأخیر این رحمت در عین حال تهدیدی از برای زندگی است. نسبت او با باران نسبت لطف و نیازمندی هر دو است. این جمع دوستی و نیاز مانع آن است که او از باران فقط خود را بخواهد. او از باران هم باران و هم بقای خود را می خواهد. مرد کوهستانی را دوستان کم اند. تنها همانها که قادر به زندگی در ارتفاعات اند می توانند با او دوستی کنند. در بلندی بودن و به حضیض زندگی روزمره تن ندادن از شمار دوستان می کاهد. مرد کوهستان، مرد بلندی ها، مرد تنهایی هاست. وقتی تنها هستی دل به آسمان می بندی. وقتی نمی توانی با دونان شهرستانی برآیی و حال و روزت تباه است و جهانت ابری در پی داروگ می گردی و چون او را نمی بینی صدایت برمی آید. در این حال صدایی شنیده می شود صدایی که دیگر تنها صدا نیست که از صرف صدا کاری ساخته نیست. همیشه می پرسند مخالفت با چه و هیچگاه نمی پرسند موافقت با چه. همین که موافقت است کافی است. اما مخالفت نمی تواند تنها در آستانهء کلمه بایستد. او باید پیش تر رود. او باید به درون کلمه نفوذ کند. او باید کلمه را تسخیر کند. چه که او صدای بازدارندگی است. بازداشتن کسانی که به اراده راهی را برگزیده اند و آن اراده بر دانایی و شناخت آنها متکی بوده است. حال باید بدانند چرا دانایی آنها جز نادانی نبوده و اساساً شناختی در کار نبوده است و این همه جز با کلمه میسر نیست. کلمه ای که از دهان یک کلمه و نوشتار انسای برمی آید کلمه ای که داروگ و قورباغهء درختی را به آن دسترسی نیست. باید کلمهء انسانی بود و بر حضور ابر و غیاب باران اعتراض کرد.
    باران را در نزد مرد کوهستانی حشمتی است که نزد دیگران نیست. باران با خدم و حشم نزول اجلال می کند. ابر و داروگ پیشاپیش از ورود او خبر می دهند. در پیشاپیش بوی دوستی می آید. اما بوی سدّ حاجت نیز می آید. البته در این پرسش شاعر نیازمندی پیشتر دویده است: «قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران؟». دورافتاده از باران دورافتاده از زندگی می نماید. چیزی که چیزی نیست چه که وجود ندارد زندگی او را به مخاطره انداخته است. بالمآل نیستی باران نیستی زندگی است. ظواهر امر حاکی از آمدن باران می کند. یکی از یاران باران، ابر، نوید باران می دهد اما با وجود این صدایی برنمی آید. صدایی از زمین، از داروگ، برنیامده است. تنها آسمان نوید می دهد و از یار زمینی باران، داروگ اثری نیست. آسمان با باران به زمین می رسد. اما پیش از آن زمین و نویددهندهء آن داروگ، آسمان، ابرها، را به خود فرا می خواند. اما حال از این فراخواندن خبری نیست. چیزی که باید روی دهد روی نمی دهد و این یعنی دور ماندن ناگزیر آسمان از زمین که در عمل باران از میان می رفت. باران آسمان را به زمین می رساند و شاعر همین را می خواهد. او ایستاده بر کوه تنهایی خویش بهروزی را تنها در اتصال به آسمان می بیند. آسمانی که متوجه اوست و از برای اوست و بر او می بارد و نیز از بهرِ او می بارد.
    شاعر به تاریخ نیز اشاره دارد. در تاریخی که به او می رسد در «روزان ابری» چنین چیزی روی می داد. حال گویا تاریخ در اینجا، در این لحظه از زمان، که او ایستاده خود را پی نمی گیرد و این رویه گسسته می نماید. او با تکیه بر این تاریخ، این رویهء تاریخی، به فراروی خود می نگرد. او تنها نگران پیش روی خود نیست. او فقط نمی پرسد که چرا باران نمی بارد. او به شواهد رجوع می کند. او نمی گوید در روز ابری چنین و چنان می شود بلکه او به «روزان ابری» ارجاع می دهد. او از عدم تکرار گذشته، از پی نگرفتن گذشته خود را، می پرسد. او پیش از آنکه به پیش روی خود بنگرد به پس روی خود نگریسته است. گویا او بر گسلی تاریخی ایستاده است.
    شکافی دهان باز کرده است چنانکه بیم آن می رود که هرچه روزگار تیره و ابری هم باشد منادی بهروزی ای وجود نداشته باشد. بیم آن می رود که کسانی صدای قدم های نیکبختی را نیز نشنوند. در این صورت نکند نیکبختی برسد و کسی را بر آن التفات نباشد. در آن صورت چگونه می توان نیکبختی ای را که نیکبختی نمی دانستیم نیکبختی بخوانیم. شاعر از قاعده می پرسد قاعده ای اساس نظم نیک روزی است قاعده ای که گویا شکسته شده است. قاعده ای که نیکبختی را درضبط خویش داشت آن را کنترل می کرد. زمان آن را معین می کرد. قاعده ای که حال دیگر عمل نمی کند و می رود که نیکبختی بیرون از حساب و کتاب شود. اگر چنین شود اگر ندانیم که چه زمانی باران خواهد آمد خود نیز مصیبتی دیگر است. مصیبتی دیگر در راه است: زیستن ِ بدون قانون. پس در حال ِ روبرو شدن با دو بیم هستیم. یکی نباریدن باران و دیگر، چیزی که مضمر است، معلوم نبودن زمان بارش. ابر و داروگ به شاعر قدرت محاسبه می داد. او حال به نظر می رسد که دست خالی است و این دو معیار با هم در کار نیستند. این دو سنجه که تنها وقتی هر دو بودند عمل می کردند حال از کار افتاده اند. یکی هست و دیگری نیست. بنا بر رویهء تاریخی ابتدا ابر بود و آنگاه داروگ. آنها همبودان ِهماهنگ بودند. از پس همبودی ِآنها هماهنگی بود. شاعر یا خدای هماهنگی، چیزی که در خود این شعر به کمال مشهود است، در فقدان هماهنگی می گدازد. پیش از غیاب باران و بیش از آن، هماهنگی آن دو سنجه از میان رفته است و خدای هماهنگی ها، شاعر، را قدرتی بر وضع آن نیست. او نمی تواند غیبت باران را جبران کند. پس غیبت هماهنگی را چاره می کند. اگر شاعر، دو چیز، دو سنجهء بارش، داشت حال ما سه چیز داریم. شعر او را هم داریم و بیش از هر چیز در «روزان ابری» بیاد می آوریم که بنا بر شعر نیما باید داروگ بخواند و باران ببارد و حتی اگر نبارد با خواندن شعر نیما، خالق هماهنگی، احساس لطیفی به ما دست می دهد همچون احساس یک باران خوردهء طربناک. چه که آن شعری است به لطافت باران، در غیاب باران.
    خود شاعر چه می دید؟ او فقط ابر می دید و نه بارانی و نه بالطبع داروگی. آن چه می دید بر آنچه نمی دید غالب بود. دست او بیشتر خالی بود تا پر. او نگران این همه غیبت بود، این همه به چشم نیامدن، این ناچیزی مرئی و مشهودها. اما ما، ما که از پس شعر نیما، دل ناگران غیبت داروگ و بارانیم کارمان به سامان تر از اوست. ما «روزان ابری» داریم و شعر نیما را. نیما، با شعر خود، با خلق هماهنگی های لفظی و معنوی و پیچیده و تو در تو به کفهء داشته های ما افزوده است. حال داشته و نداشته با یکدیگر برابرند. «کلمهء» انسانی چنین می کند. او این گونه بر فقدان و عدم خیمه می زند و دم به دم از دامنهء آن می کاهد. او می بیند، می فهمد و می سراید (بهترین گونهء نوشتن) و اعتراض می کند و می شکافد. او خود را امتداد می دهد و از وسعت بیابان نیستی پیش روی خود می کاهد.
    از سوی دیگر می توان گفت: شاعر تنهاست. تنهای تنها. تنهاتر از هر تنها. بی همرهی «خود». خود با همهء نیرومند ی هایش. می توان تنها بود و در خود بود و با خود و امکانات و مسئله های دم به دم پیداشونده اش همچون متفکران زیست. می توان با وادادگی در برابر مسئله و دشواری ترک تفکر کرد. به نظر می رسد مرد احساس، شاعر، در اینجا درست در برابر متفکر قرار دارد. او از خود خالی شده به بیرون رو کرده است. به همانجا که «سقف آسمان» کوتاه است. هر چند در وهلهء نخست معلوم نیست که او به آسمان گرفته است یا آسمان به او. یعنی آیا دل گیری او از این ابر آسمان کوتاه کرده است یا نه کوتاه شدگی آسمان ابری از گرفتگی اندرون اوست؟ اما قدری که تأمل کنیم در می یابیم که او باید از خود نومید شده باشد چه تا آدمی بتواند خود زمین و زمانه را دگرگون کند به تغییر آن به وسیلهء عوامل بیرونی دل نمی بندد. شاعر از متفکر در همین جا می برد و به راه خود می رود. دل گسسته از خود وابستهء بیرون است. متفکر به خود متکی است. معنای حقیقی اتکای به نفس در شخص متفکر و در حین تفکر روی می کند. غریق اما به چوبی خشک، رویایی پیش گو، قاصدی، و یا داروگی خوش خبر دل می بندد. تا من خود نقشه می کشم و تدبیر می کنم کارم به تقدیر نیست. مرد عمل، غرق عملیات و اقدامات خویش است. کار او به سرنوشت، اندازه های تاریخی و محدودیت های در راه نیست. تا سر و کلهء ناکامی و شکست پیدا می شود بحث تقدیر هم به میان می آید. یاران موافق ثمرهء پیروزی اند. پیروزمندان مسئله ها و دشواری ها را پشت سر گذاشته اند. آسمان، باران، تقدیر، و هر عامل جبری دیگری در آن حال رو نهان می کند. در پیروزی به جدّ  پرسشی در میان نیست. شکست مسئله است نه پیروزی. شاعر به شکست خورده ها می ماند به از درون شکسته ها. پرسش از وضعیت،پرسش ِ پیچ خوردگی و شکست هاست. مسئله گره خوردگی است ذات آن پیچ و تاب است. مسئله نمی تواند روشن باشد. مسئله تا مسئله است پیچیده است و وقتی روشن می شود نیز دیگر مسئله نیست. این مسئله است که متفکر را متفکر می کند. از همین رو می توان گفت که تفکر به سوی متفکر می آید و نه متفکر به سوی تفکر. چه، تفکر رهاورد مسئله است. زندگی ای که یکسره قرین توفیق است مسئله کُش است. در چنان زندگی ای نباید به دنبال متفکر گشت. آنجا پژوهش گر بجویید. دانشگاه محل تربیت پژوهش گر است و کارزار زندگی متفکرساز. مبرم ترین و غیر قابل اغماض ترین مسئله آن است که به وجود و حیات مربوط است. تفکر حقیقی تفکر حیاتی است. مسئلهء از میان رفته مسئله ای در تاریخ است و تنها در تاریخ ِ مسئله دوباره ذکر می شود یعنی آنجا که دیگر مسئله نیست. چه، آن مسئله است و جواب مسئله. جواب ها راه بر مسئله بودن مسئله و بالطبع راه بر تفکر می بندند. همین جا تفکرِ موسوم به تفکر ریاضی از رفتن باز می ماند. ذات چنین تفکری، نحوهء روی آوردنش به مسئله، تعمیق و گستردن آن نیست. بلکه از پا در آوردن آن است. ریاضیدان به طور قطع مسئله را ریشه کن می کند. در علم و نه فلسفه به طور کلی وضع بر این منوال است تازه در ریاضیات غلبهء تفکر بیش از علوم دیگر است. پیداست در اینجا ما را با مسئله سازی های مصنوعی معلمان مدارس و تمرین مسئلهء آنها کاری نیست آن تنها مسئله ای پیش روی نوآموزان نهادن است. آنها مسئله حقیقی نیستند. پیش تر حل شده اند و معلم جواب را می داند و الا جرأت طرح آنها را ندارد. آنها مسائل اند و با اندکی تأخیر جوابها. اقتضای مسئله ای که مسئله من و ما، یا مسئله ی وجودی نیست مثلا ً مسئلهء عدد و زاویه و شکل است پریشانی در پریشانی نیست. ریاضی دان مسئله را محو و تاریخی می کند. متفکر آن را اکنونی تر و زنده تر و نیرومندتر می کند. تفکر بعد از پاسخ داشتن لودگی است.
    اما از سوی دیگر آنگاه که می پرسیم «...کی می رسد باران؟» در طلب صدای پیش از بارانیم. اما مگر جز این است که صدای خود ما به ما می رسد؟ صدا اگر هست شنیده می شود. طلب شنیدن آن عملی است در مسیر مخالف. در اینجا دیگر صدا نیست که به ما می رسد بلکه این ما هستیم که می خواهیم به صدا برسیم. این صدای ماست که در کوه و دشت می پیچد. این صدای ماست که در برابر تقدیر ایستاده است. این صدای ماست که آینده را فرا می خواند. این صداست که خلأ صدا را پر می کند. این صدای ماست که به ردیابی صدا دست زده است. آن ردیاب هوشمند است. در یک سو صدایی است که منشأ انسانی داشته زمام توجیه و تحلیل و تعلیل و تحرک عقلانی را به دست دارد و در سوی دیگر صدایی است خودکار، صدای غریزهء طبیعی. ما در اینجا دو صدا داریم صدای عقل و صدای طبیعت و این صدای عقل است که صدای طبیعت را ردیابی می کند. در این صدا منطقی است پرسشی معقول است. آن صدای به چالش کشنده است. صدای فعال است. صدای طبیعت اما منفعل است تنها مخبر است صدایی است واداده. از هیچ چیز نمی پرسد صدای حال فروخورده شده است. حتی درست تر آن است که بگوییم این صدا از زمان حال بیرون افتاده است. تنها آینده از آن این صدای دم در کشیده است. این صدا صدایی است در انتظار. در انتظار ساعت موعود، ساعت برآمدن صدای پیش از باران. صدایی که حتی از انتظار خود بی خبر است. آن صدای بی خبری  است. آن تنها از یک چیز خبر دارد و پیش از آن از هیچ چیز. حال زمانی که او باردار آگاهی باشد و خبر باران بیاورد فرا نرسیده است. آن در این فرانرسیدگی صدای بی خبری است و ما با آن همه عقل و هوش و با صدای عقل خود که می تواند همه چیز را ردیابی کند از صدای بی خبری می پرسیم و می خواهیم به آن برسیم. می دانیم صدا اگر صدای آگاهی باشد به ما می رسد. چه، آگاه در آگاهی نمی ماند آن به بیرون خیزبردارنده است. آن گاه که به دنبال صدا می گردیم در اصل بی صدایی و ناآگاهی را می جوییم. ما از ناآگاه آگاهی می طلبیم و این خود گواه ناآگاهی ماست. نا آگاهی یک ناشکیبا. چه، صبر از آگاهی است. شناخت آدمی را صبور می کند. اما چرا چون ناآگاهان عمل می کنیم؟ زیرا به اضطرار گرفتار آمده ایم. ما از وضع بغرنج خود آگاهیم. اما از به سر آمدن آن ناآگاهیم. متعلق آگاهی ما عینیت محض است. عینیتی غیر قابل انکار و متعلق ناآگاهی ما ذهنیت است. فرار از عینیت است فرار از واقعیت. ما در حال گریزیم. از واقعیت تلخ می گریزیم. ما شکست خورده ایم. این صدا صدای شکست است. ما روزهای ابری بسیار دیده ایم و در انتظار باران نبوده ایم. چه، کامیاب بوده ایم یا غرق تلاش برای کامیابی. اما اکنون نظر از خود، از کوشش های خود، برگرفته ایم. ما را ابرها دلتنگ داشته اند ابرهای در هم فرو شدهء انبوه و ما خسته از نبرد زمینی خود، نومید از نشنیدن صدای پیش از باران صدایی ساخته ایم و آن را سر داده ایم صدایی که خود نیز صدایی پیشین است و نه صدایی پسین. اما صدای پیش از به گوش نرسیدن صدای پیش از باران. صدای اعتراض همیشه صدای پیشین است و صدای شکر و ثنا صدای پسین، اولی همیشه در طلب دومی است. صدای اعتراض غیر از بی صدایی یا خاموشی یک بی تفاوت است. بی تفاوت پس از  رفع مانع و بهبود اوضاع نیز بی تفاوت می ماند. خاموشی بی تفاوت خاموشی سزخورده ای تمام است یا خاموشی یک بی نیاز. بی نیازی در ایام عسرت، در ایام محرومیت همگانی از باران، با نصیبی از باران نیست. حکایت مرداب نوشی است. چه بسا بابهرگی از گنداب است. هر چه هست چنین بی نیازی جدای از دیگران است. چه، در برابر و بر ضد همگان است. جدا بوده را اعتراضی نیست او مخالفت با همگان را پیش از آن آغاز کرده است او مخالفی موفق است... صدای انتقاد و اعتراض صدای پیش از رویداد خجسته است. هستی منتقد در گرو یوتوپیاست. او به آینده پرتاب شده است. بی تفاوت اگر که بی نیاز باشد در حال زندگی می کند. بی تفاوتِ سرخورده اما از گذشته یکسر گذشته است. یوتوپیا خود به خود فرانمی رسد. آن به انتقاد پدیدار می شود. اما باید دانست که تا انتقاد می کنی شکست نخورده ای. چون انتقاد می کنم هستم و چون هستم زندگی را بهینه می خواهم و در جستجوی بهین روزگارم. پشت انتقاد خواست بهروزی است و نه فقط همین، که شجاعت محاکمهء نظم موجود است و آنگاه دریادلی. چگونه می توان آن را که بر اوضاع پریشان احاطهء عقلی دارد و نقاط ضعف را می داند شکست خورده دانست! منتقد نسبت خود را با حقیقت اثبات می کند و همین اضطراب آور است. چه، همه مطابق حقیقت نزیسته اند. منتقد ناراضی است و عدم رضایت هرگز به معنای شکست نیست.پس آن صدا صدای شکست نیست. صدای خسته یک منتقد است. او در عین انتقاد از وضعیت زمین به آسمان روی آورده است. او آسمان را به یاری می خواهد. صدایی نمی آید پس شاعر به سمت صدا می رود. او با صدای خود به سمت صدا می رود. اما این صدا خاموش است. چه بسا هرگز نیز برنیاید با این وصف چیزی تغییر کرده است. چیزی در روی زمین. شاعر سر از «وضعیت» برداشته، امر بغرنج را وانهاده و به افق و آسمان نظر دوخته است. او بدین وسیله بلندنظری پیشه کرده است. حال حتی اگر باران هم نیاید نگاه او باران خورده است. نگاه ِ وسیع شده است. نگاه ِاحاطه است نه محاط. منتقد با انتقاد برای دمی در میدان نبرد نفس تازه کرده است. با انتقاد قوای خود را بازیافته است. اگر شاعر منتقد است پس او متفکر است و باید حکم پیشین را تصحیح کرد و گفت شاعر و متفکر یکی گشته اند. شاعر در متفکر زندگی آغاز کرده است. شعر از تفکر جان گرفته است. دوباره زندگی آغاز شده است.
    این را نیز فراموش نکنیم که شاعر در روز ابری است