پنجشنبه، ۳ آذر ۱۳۸۴

 

مهاجران، مهاجمان

محمد قائد

 

روز، روزنامه‌ی صبح تهران

 

‏اين روزها سؤالى  جواب ـ ‏سرـ خود در گفتگوهاى مردم ايران به گوش مى‏رسد: اگر گروهي از نسل دوم مهاجرانِ مقيم ايران سر به شورش بردارند و اتومبيل و مدرسه آتش بزنند چه رفتارى با آنها خواهد شد؟ جواب اين است كه تك ‏تك شورشيان را، از هر طايفه اي كه باشند، بلافاصله و با شدت هرچه تمام تر سرکوب مي کنند. و اگر نظام مقدس اين كار را نكند جماعت كنار نمى‏ايستند تا ياغيان ماشين هاى عزيزتر از جانشان را صد تا صد تا به آتش بكشند، و خودشان دست به مقابله مى زنند.


PDF for Print
Font Download
Install font

اما سؤال ديگرى كه در بحث هاى اروپايى‏ها بسيار شنيده مى‏شود پاسخى تا اين اندازه سرراست ندارد. انگليسى‏ها، فرانسوى‏ها و هلندى‏ها خودشان را ملامت مى‏كنند كه چرا نتوانستند مهاجران مسلمان را رام كنند، و از همديگر مى‏پرسند چرا از دو تا آدم، يكى با والدينى اهل جامائيكا يا مارتينيك و يكى والدينش اهل مراكش يا پاكستان، كه هر دو در اروپا به دنيا آمده‏اند، اولى ممكن است از دست فرانسوى و انگليسىِ‏ فيس‏ بالا دلخور باشد، اما دندان روى جگر مى‏گذارد تا شايد بعدها فرزندانش كاملاً در اين محيط جا بيفتند و فكر مى‏كند گرچه خوب است آدم گاهى به وطنِ بدبختِ پشت ‏سرش نامه بنويسد [يا اى‏ميل بزند] اما از اين به بعد اينجايي است و "بازآمدنت نيست، چو رفتى رفتى."

در مقابل، فرد دوم با اين اعتقاد بزرگ مى‏شود كه كفار فرنگ نه تنها نجس‏اند و نه تنها زنهايشان بويى از عفت و عصمت نبرده‏اند، بلكه اساساً چون از فرمان قادر متعال سر پيچيده‏اند و بر مذهب منسوخ خويش مانده‏اند به جهنم خواهند رفت و مال‏ و منالى كه بنا حق غصب كرده‏اند در واقع به مؤمنان تعلق دارد چون خداوند تبارك و تعالى اين طور اراده فرموده است.

 

در سال ۱۸۸۲، ارنست رُنان در سخنرانى‏اش در دانشگاه سوربن دريغ خورد كه اگر تا قرن هفتم ميلادى توپ اختراع شده بود تمدن غرب جلو بيرون ‏آمدنِ مهاجمان عرب را مى‏گرفت و آنها را در شنزارهاى شبه‏ جزيرة العرب محصور نگه مى‏داشت. رنان اسلام را گران‏ترين زنجير تاريخ بر پاى بشريت خواند.

 

سيد جمال‏الدين اسدآبادى كه در همان زمان در اروپا بود در جوابيه‏اى به رنان، كه در روزنامه‏اى در پاريس چاپ شد، گفت مسلمانان هم، مانند مسيحيانِ مغرب ‏زمين، براى بهبود زندگى خويش كوشيده‏اند و، همانند بسيارى ملت هاى ديگر، گرفتار حاكمان جابر و فاسد بوده‏اند. جوهر حرف سيدجمال، كه كيفيت يك پديده را به چيزى يكسره بيرون از خود پديده نسبت مى‏داد و مشتمل بر مقدارى آه ‏و ناله بود، تا امروز مدام تكرار مى‏شود. اما آنچه مقاله سيد را از بيشتر نفرين ‏نامه‏هاى ضد استبدادى و ضد استعمارىِ بعدى متمايز مى‏كند، اول، اين نكته بود كه براى نخستين بار يك مسلمان مشرق ‏زمينى به متفكر اروپايى شهيرى در نشريه پر تيراژ پاريس پاسخ مى‏داد. دوم، در بحث سيدجمال وارد بحث اسلام نمي شد. حرفش اين بود كه مسلمان هم سختى كشيده، مسلمان هم به‏ عنوان انسانِ كمال ‏طلب تلاش كرده و مسلمان هم از حاكمان مستبد تو سرى خورده است، حالا اساس اعتقادات ماوراء الطبيعه‏اش هرچه مى‏خواهد باشد.

 

صد و بيست سال بعد، بار ديگر بحث اساس اعتقادات اسلامى و تهديدى كه براى تمدن غرب ايجاد كرده است به صفحه اول روزنامه‏هاى فرنگ كشيد. پس از واقعه يازدهم سپتامبر ۲۰۰۱، از جمله نوشته‏هايى كه در غرب سر و صدا كرد يكى مقاله‏اى بود با عنوان "باكره‏ها، كدام باكره‏ها؟" در روزنامه گاردين، چاپ لندن. بحث براى كسان بسيارى تازگى داشت و بخصوص از اين جهت جلب توجه كرد كه آشكارا با اسم مستعار ["ابن ِ ورّاق"] چاپ شده بود و محافل فرهنگى غرب، با اشاره به خطر مرگ براى نويسنده [كه گمان مى‏رود ايرانى باشد]، محققان كنجكاو را از تحقيق علنى درباره هويت او بازداشتند.

 

انگيزه انتشار اين مقاله واقعه ۱۱ سپتامبر و نيز حرف يكى از فعّالان گروه فلسطينى حماس بود كه در ماه اوت ۲۰۰۱ در مصاحبه‏اى با يك تلويزيونِ آمريكايى پاداش كشته‏ شدگان در عمليات شهادت طلبانه را ۷۰ عدد، يا نفر، حورى اعلام كرد.

 

نويسنده مقاله يادآورى مى‏كرد كه عدد دقيق هديه خداوند به شهدا، ۷۲ است. در ادامه به نتيجه كند وكاو يك محقق آلمانى در ريشة واژه‏هاى "حور" و "حورى" كه در زبانهاى آرامى و سريانى به‏معنى كشمشهاى سپيد است مي پرداخت و نتيجه مي گرفت كه انتحاركنندگان بيهوده شكمشان را صابون مى‏زنند چون خداوند فى‏الواقع فقط وعده كشمشهاى سپيد در جامهاى بلورين داده است.

 

مقاله ديگرى، در مارس ۲۰۰۲ در روزنامه نيويورك تايمز، با عنوان "ديدگاههاى راديكال جديد در اسلام و ريشه‏هاى قرآنی" عمدتاً به اين سبب اهميت يافت كه در صفحه اول يك روزنامه معتبر آمريكا چاپ شد و همين روزنامه از انتشار نامه‏هايى كه در ردّ اين مقاله رسيد، حتى در ستون نامه‏هاى خوانندگان، خوددارى كرد. در چند جوابيّه بر اين مقاله كه در جاهاى ديگر از جمله در اينترنت انتشار يافت، محققانى، هم مسلمان و هم جز آن، به رفتار تبعيض‏آميز نيويورك تايمز اعتراض كردند و نوشتند درج بحثى نظرى و آكادميك در صفحه اول روزنامه‏اى خبرى اقدامى است بى‏سابقه، و محروم ‏كردنِ اهل نظر از پاسخگويى به محتواى مطلبى كه ظاهراً تا اين حد با اهميت تلقى شده، در جامعه‏اى ليبرال اقدامى است سزاوار سرزنش.

 

درهرحال، امروز كه غربيان از مشرق زمينياني دعوت مى‏كنند بيايند حرفشان را بزنند دنبال اين نيستند كه اصل قضيه چيست، زيرا اصل قضيه را خودشان قرنها پيش پيدا كرده‏اند. صد يك ِ‌ كتابهايي كه در دويست و پنجاه گذشته اروپاييان در باب شرق و اسلام نوشته اند هنوز به زبانهاي خاورميانه ترجمه نشده است. و ناپلئون در راه لشكركشى به مصر ترجمه قرآن به فرانسه را مطالعه كرد تا در ديدار با شيوخ عرب كم نياورد. در واقع، آنها دنبال اين نكته‏اند: چه بايد كرد و چرا، چرا، چرا مردم الجزيره وقتى ژاك شيراك برايشان در ميدان شهر سخنراني مى‏كند يك ‏صدا فرياد مى‏زنند "ويزا! ويزا!" اما وقتى ويزا گرفتند و پايشان به سرزمين كفار رسيد، نه تنها از آن جوامع خوششان نمى‏آيد بلكه مى‏خواهند نابودشان كنند.

 

كسانى از غربيان تك ‏تك آيات قرآن را كلمه به كلمه زير ذره بين گذاشته اند و خبر دارند حكم خداوند درباره ايمان‏ نياورندگان چيست و لعنت ابدي ِ اللَّه به بنى‏اسرائيل چند بار در چه سوره‏هايى تكرار شده است. اما خودشان را به آن راه مى‏زنند و صلاح نمى‏دانند به روى طرف بياورند، زيرا چنين كارى راههاى ارتباط و سازش را سد مى‏كند. قرنها به مردم مستعمرات گفته‏اند "ما همه فرانسوى هستيم، ما همه انگليسى هستيم، ما همه هلندى هستيم و از كاركردن در كنار يكديگر لذت مى‏بريم" اما حالا در منتهاى وحشت مى‏بينند طرف با صراحت مى‏گويد: "زحمت نكش، خوب مى‏دانم كه مى‏دانى من مى‏خواهم سر به تنت نباشد، چون خداوند چنين مقرر كرده است." و در برابر حكم خداوند، ويزا و اجازه‌ اقامت و اوراق تابعيت كشورى اروپايى ورق ‏پاره‏هايى بيش نيست.

 

ژنرال پرويز مشرف با گلايه‏اى تلخ و در حد اعتراض مي گويد غربيان به طوفان‏زدگان اندونزى حسابى كمك مى‏كنند چون به آنها در جزيره بالى خوش مى‏گذرد، اما به كشمير محنت‏زده از آن پول ها نمى‏دهند. خيلى عجيب است كه پاكستان و مدرسه‏هاى تروريست ‏پرور اسلامى‏اش و بوروكراسى غيرمعتمدش را صاحبان دِرَم و كَرَم در مغرب‏زمين دوست ندارند؟

 

در ميان كشورهاى داراى جمعيت مسلمان، اندونزى و مالزى نه به زور شمشير عرب، بلكه با تبليغ بازرگانان به دين جديد گرويدند. بنابراين، از تجربة آن جوروستم‏ها كه استيلاى عرب بر مغلوبان ايرانى و غيره تحميل كرده در جنوب شرقى آسيا خبرى نيست. اما اين دليل نمى‏شود كه مردم را، حتى اگر در شمار ايمان‏آورندگان باشند، حافظان سنت الهى به حال خود رها كنند.

 

حرف ژنرال غلط نيست اما اين نكته را ناگفته مى‏گذارد كه تروريسم اسلامى درست همان جاهايى را نشانه مى‏گيرد كه وعده الهى را تبديل به كالا مى‏كنند و به طور اقساط به حراج مى‏گذارند: جزيره‏اى ۲۴ ساعته طى ۳۶۵ روز سال دماى هوايش ۳۰ درجه است، مِهى ملايم از سوى دريا به ساحل مى‏وزد و مى‏توان يك هفته خيال كرد آدم و حوّاييم در جنّات عدْن، بى خطر اخراج به دليل چيز فهم‏ بودن يا ارتكاب گناه. چنين جايى ويران بايد گردد زيرا گردانندگانش سنت الهى را ناديده مى‏گيرند و اعلام مى‏كنند براى برخوردارى از آن خدمات ويژه لازم نيست كسي را بكشيد، فقط شماره كارت اعتبارى‏تان را تايپ كنيد.

 

سيك و جامائيكايى و ويتنامى و هندو از امكاناتى كه جامعه ميزبان در غرب در اختيارشان مى‏گذارد استفاده مى‏كنند و مى‏كوشند چيز ياد بگيرند و بچه‏هايشان را تشويق به پيشرفت كنند. در مقابل، عرب مسلمان فقط دندان اسب پيش‏كشى را مى‏شمارد و مى‏گويد: از همه‏تان متنفرم چون از ما و خداى ما متنفريد، اما سهمم را درِ خانه‏ام بياوريد.

 

در اسفند ۱۳۵۷، يك ماه از استقرار جمهورى اسلامى نگذشته، حجت‏اسلام محمد مفتح ــــ داراى درجه‌ دكترا، رئيس بعدي ِ دانشكده الهيات و ظاهراً عضو شوراى انقلاب ــ در مصاحبه‏اى مفصل به روزنامه آيندگان گفت: "ما به يك سنت ايرانى و واقعاً مسخره مثل چهارشنبه سورى مى‏گوييم نخير. روشنفكرى است." بيست و شش تا چهارشنبه سورى بعد، آيت‏اللَّه امامى كاشانى در خطبه نماز جمعه تهران گفت چهارشنبه‏سورى و سيزده‏ به‏در "خرافات است."

 

در چنين اوضاع و احوالى، از سخنراناني خاورميانه اي دعوت مي شود تشريف ببرند غربيان را ارشاد كنند كه با مهاجران خاورميانه و شمال آفريقا چه بايد كرد و چه كلكى بايد زد كه اينها نمك گير شوند، تعلق به آب و خاك و جامعه پيدا كنند و به تمدن ديگران احترام بگذارند. كَل اگر طبيب بودى سر خود دوا نمودى. هم مرامان آن مهاجران هزار و چند صد سال است بر ايران رياست و حكومت مى‏كنند اما هنوز ايرانى را به رسميت نمى‏شناسند، پيك‏نيك ِ روى چمنش را به عنوان "خرافات" تخطئه مي كنند و چهارشنبه سوري اش را گبربازي و "روشنفكريِ"، و بلكه جرم مي دانند. آن وقت كسانى در غرب انتظار دارند اينها بعد از چند ده سال اقامت در اروپا تفريحگاه هاى جزيره بالى و سبك زندگى در پاريس و لندن را خيلى راحت بپذيرند و اجراى حكم خدا را تعطيل كنند. طفلك فرنگى ِ ساده‏دل.