|
مطلب را
گرفته اند يا
ما را؟
پاسخي
به نقد
اميد مهرگان
محمود صدري
بياد
دارم دکتر
سيمين دانشور
ميگفتند
ادبيات دوره
مشروطه
ادبيات فحش
خواهرمادر
است.
حالا حکايت
ناقدين ماست.
نمي دانم ديگر
ميشود در باره
آدمي مثل احمد
فرديد (و
آدمهائي که در
باره او حرف
دارند) بدون
طعن و لعن و
گوشه و کنايه
حرف زد يا نه؟
نقد آقاي
مهرگان
ازيادداشت ما
اين اميد را
نا اميد مي
کند. از
آنجا که
مقابله به مثل
درروش پاسخگوئي به
سخنان اميد
مهرگان
نه برازنده
نگارنده است
و نه در شان خواننده
بگذاريد به
متن نقد ايشان
بپردازم.
نخستين
انتفاد ايشان
به کلام بنده
اين است که
چرا عنوان آنرا
"تاملاتي در
باب احمد
فرديد" قرار
داده ام حال
آنکه بزعم
ايشان تامل
ماُُملي
درکار نبوده.
اولا اگر ناقد
محترم به اصل
مقاله که به
انگليسي
نگاشته شده
مراجعه
ميکردند در مي
يافتند که
سرمطلب مقاله
شرق مبتني بر
پيشنهاد
مترجم بوده نه
مولف.
پس فلسفه
"هگلي" بافتن
آقاي مهرگان
که چرا اين
"تاملات" از
اين جنس است
نه از آن جنس
همه پا در
هواست. داوري
خام ايشان در
باره ترجيح عقل بر
حس نيز نشان
ميدهد که
ايشان آموزه
هاي هگل را هم مثل
يادداشت اين
حقير از ترجمه
ها بر گرفته
اند! اينگونه
لغزشهاي
چشمگيرکه
ناشي از
تعابيرنادرست
ناقد از الفاظ
يادداشت بنده
هستند
در ما بقي
نقد پراز
"گيومه"
ايشان نيز ادامه
مي يابد.
اگر آقاي
مهرگان قرار بر
نقد لفظي
يادداشت بنده
داشتند و
ميخواستند از
اين طريق نه
تنها به
"ذهنيت
ايراني" (؟)
بلکه به "لغزش
هاي فرويدي" اين
نگارنده دست
يابند بد نبود
زحمت خواندن
اين سه صفحه
ونيم به
انگليسي را به
خود ميدادند
که در ترجمه
تعابيري چون
"بي پروا" و
"ذاتي " به
تنگناي قافيه
نيافتند.
واما
لب لباب
يادداشت من نه
"تاملي"
فلسفي در آرا
فرديد که
استيضاح اين آفت
تفکر معاصرايراني
بود که لعل
نقد منصفانه
را به خزف
تخطئه بي
رحمانه
ميفروشد و با
کوررنگي
مانوي وار (منکيستي)
همه هستي را
به ميدان نبرد
سياهي و سپيدي
تقسيم کرده
ميراث انديشه
خودرا بباد
ناسزا مي گيرد
ودر شهر
فرهنگمان هر
آنچه هست مست مي
ا نگارد.
در آنجا
پرسيده بودم
که چرا نه فقط
فرديد (که بجا
يا نابجا معلم
سه نسل از برجسته
ترين متفکرين
ما بوده) بلکه
حتي هويدا يا
ديگران را به
قلم و زبان از
انسانيت ساقط
کنيم؟ آيا اين
منصفانه است؟
آيا بلحاظ
تاريخي دقيق
است؟ ويا از
جهت فرهنگي
بسود ماست؟ چرا نقد
فلسفي و علمي
را به شخصيت
کشي و
"افشاگري"
مشوه کنيم؟
مگر آش هم به
اين شوري ميشود؟
آيا عقل
وانصاف
ميپذيرند يک
آدم مظهر محض
اين همه خبائث
باشد؟ همه حرف
من همين بوده و
هست.
حالا در
اثبات مدعا و
در برابر خاطرات
استاد آشوري
ازخاطرات
خويش بهره
جسته برخي
صفات انساني
فرديد را
ستوده ام. اينها
اما از منظر
منتقد ما نه
از جنس خالص
تفکر که از
گونه "نازل
ادراک حسي بي
واسطه" هستند.
جل الخالق!
نمي دانم آقاي
مهرگان بعد از
سوتفاهمات هگلي
شان چيزديگري
هم مطالعه
کرده اند؟
مارسل پروست
را خوانده
اند؟ پسامدرن
ها را مي
شناسند؟ از
ارزيابي مجدد
"منطق احساس"
در ربع قرن
اخير چيزي
شنيده اند؟ اين عقب
نشيني جوانان
ما از
روشنفکري
معاصر به "منورالفکري"
دوره مشروطه
اي بواقع حيرت
انگيز است. در جاي
ديگر بعنوان
شاهد مدعاي
عقب افتادگيمان
از ملتي ياد
ميکنند که
فعلا بايد بيايد
"خط آهن
بکشد"!
ببينيد
ذهنشان در کجا
ها سير مي کند!
نهايت
نقد مهرگان
اينست که
"گرفتيم (که
نگرفته اند!)
فرديد آدم خوب
و پاک و فروتن
و اهل کتابي بود.
خب بعد چه؟" اگر
ايشان بجاي
اهتمام در
نکته گيريهاي
مغشوش لغوي به
همان متن ترجمه
يادداشت من
التفات کرده
بودند ديگر
لازم نبود
زحمت اين سوال
را به خود بدهند. بعد چي؟
بعد هيچي. ميرويم
آب انار مهمان
من. مثل
اينکه جناب
ايشان نه تنها
بعد از هگل
چيزي نخوانده
اند که قبل از او
را هم
نميدانند. اينها
"فضائل" سقراطي
هستند که هرگز
چه در تفکر
کلاسيک و
معاصر غرب و
چه در حکمت
شرق (که منتقد
سخت متجدد ما
از آن به "عرفان
بازي" تعبير
ميکنند) از
سکه نيافتاده
است.
فرديد هم
انساني بود با
استعدادها و نقاط ضعف و
قوت بسيار. نه
فرشته بود و
نه ديو و لذا
از مطبخ مرده
ريگش آشي براي
زنده باد مرده
باد گويان
موافق و مخالف
گرم نمي شود. چنانچه
در صرافت
آموختن از
غربيانيم
اينرا نيز باد
بگيريم که
آنها اسلاف
فکري شان (حتي
ماکياولي و
مارکي دو ساد) را آماج
بد و بيراه نميکنند.
گرفتيد؟ اگر
نه اميدوارم
اين بيت را
بگيريد:
بزرگش
نخوانند اهل
خرد
که نام
بزرگان بزشتي
برد
محمود صدري
|