|
روان
نژندیِ
اسلامی و
واکنش خشونت
آميز عليه غرب
علی
ميرفطروس
از مصاحبه
ای با نشـريهء
تلاش - ۲۱
شهريور ۱۳۸۴
بنيادگرائي
اسلامي را مي
توان واكنش
قهرآميز
مسلمانان
افراطي در
مقابله با
نفوذ فرهنگ و
ارزش هاي غرب
دانست. در
واقع با حضور
و سلطة
استعماري
انگليس و فرانسه
(و بعداً
آمريكا) در
كشورهاي
عربي، جوامع اسلامي
خود را مورد
هجوم «اروپاي
استكباري و مسيحي»
احساس كردند،
اروپائي كه
بنظر اين مسلمانان،
در حال تدارك
حملات
ويرانگري
عليه ارزش هاي
ديني و فرهنگي
شان بوده است.
با چنين حس و حالتي،
جوامع اسلامي
خود را مانند قربانيان
مظلومي مي
ديدند كه در
يك حالت مرگ و
زندگي، خود را
«برحق» مي
دانستند تا در
برابر هجوم
ارزش هاي غربي
ايستادگي
كنند. بنيادگرائي
اسلامي،
اساساً يك
ايدئولوژيِ جهان
سومي است و
بهمين جهت در
كشورهاي
دموكراتيك و
پيشرفته و
صنعتي،
پايگاهي
ندارد. اين
ايدئولوژي از
آغاز قرن
بيستم و
همزمان با
حضور
روزافزون کشورهای
استعماري غرب
در كشورهاي
مسلمان آشكار
شد كه در مصر و
سوريه بصورت
گروه «اخوان
المسلمين» و
در ايران
بصورت گروه
«فدائيان
اسلام» ظاهر
گرديد. پيدايش
دولت اسرائيل
در سرزمين هاي
اشغال شدة
فلسطين و
خصوصاً شكست
حقارت بارِ
اعراب از
اسرائيل (در
جنگ شش روزه
۱۹۶۷ و اكتبر
۱۹۷۳) و حمايت
بيدريغ دولت
هاي غربي از
اسرائيل، به
كينه و نفرت
جوامع اسلامي
نسبت به «غرب» ُبعد
ديگري داد و
با توجه به نفرت
تاريخي
مسلمانان
نسبت به
يهوديان ـ كه
از زمان
پيغمبر اسلام
آغاز شده و
در سراسر سوره
هاي قرآن نيز
آشكار است(اين
كينه و نفرت
حتي در زمان
حضرت محمد
باعث كشتار
دسته جمعي يهوديان
«بني قريظه» و
سرانجام،
موجب تغيير
قبلة مسلمانان
از «بيت
المقدس» به
«بيت الحرام»
(مكه) گرديد.).
اين مسائل، به
«جهاد»
مسلمانان
عليه «غرب استكباري»
و «اسرائيل
غاصب» مشروعيت
ديني و سياسي
داد.
... ريشة
فاجعه ۱۱
سپتامبر را
بايد در
تعاليم اسلامي
جستجو كرد.
اين، مسئله اي
است كه
متأسفانه در
تحليل هاي مربوط
به فاجعة ۱۱
سپتامبر
توجهي به آن
نشده است.
ببينيد! قرآن
كتابي است كه
كلمة «قتال»
(كشتن) و
اشتقاقات اين
كلمه، در آن
فراوان تكرار
شده است بطوري
كه مي توان
آنرا «مانيفست
خشونت» ناميد.
از طرف ديگر:
در تاريخ
اديان،
پيغمبر اسلام
به «پيغمبر
مسلح» مشهور
است، پيغمبري
كه بقول علي
شريعتي: براي
پيشبرد
عقايدش مي
گفت: «يا از سرِ
راهِ من كنار
برويد! و يا
نابود مي
شويد!» فلسفه
سياسي حضرت محمد
در اين جمله
معروف او
خلاصه شده كه
مي گفت: «من
آمده ام كه
درو كنم نه
بكارم! بهشت،
در زير ساية
شمشير عربان
است». در
تاريخ اديان
بزرگ جهان،
هيچ ديني را
نمي توان يافت
كه مثل اسلام
براي پيشبرد
تعاليم و انديشه
هايش، اينهمه
به تهديد و
قتل و ارعاب
متوسل شده باشد.
در واقع،
تاريخ رشد و
گسترش اسلام
را نمي توان
فهميد مگر
اينكه ابتداء
خصلت خشن، تند
و مهاجم آنرا
بشناسيم.
مسئله
ديگر، مفهوم
«شهادت»، در
اسلام است كه
نوعي حقانيت
ديني و تاريخي
به «شهيد» مي
دهد كه طي
آن، اگر چه
فرد (شهيد) از
زندگي دنيوي
دست مي شويد،
اما با شهادت
خويش به
«لقاالله»
نائل مي گردد
و در «آن دنيا»
جاويد مي
ماند. اين
چنين است كه
بقول دكتر
شريعتي:
«شهيد، قلب
تاريخ است» يا
بقول مرتضي مطهري:
«شهيد، شمع
تاريخ است» ...
اعتقاد به
«شهادت»، از
خودبيگانگي
فرد را دامن
مي زند و در
ارتكاب عمل
باعث نوعي «بي
حسي اخلاقي»
مي گردد كه طي
آن هر عمل و
جنايتي «مشروع»
مي شود،
اعتقادي كه بي
باكي، جسارت و
دليري
مجاهدان
اسلامي را
برمي انگيزد و
معمولاً باعث
«پيروزي حق بر
باطل» مي گردد.
فاجعة ۱۱ سپتامبر،
بارزترين
نمونة اين
اعتقاد و
«پيروزي» است!
بنيادگراي
اسلامي - بصورت
جنبشي تمام
خواه و
ايدئولوژيك -
چه در حوزة
عمل و چه در
حوزة عقايد،
شباهت هاي
فراواني با
توتاليتاريسم
و خصوصاً
فاشيسم دارد.
...
بنيادگرائي
اسلامي
ابتداء خصلتي
«روشنفكرانه»
و غيرتوده اي
داشت و حضور
آن، بيشتر در
محافل
روشنفكري و
دانشگاهي
احساس مي شد،
اما چندان نمي
توان آنرا
«بازتاب و
نتيجة تلاش هاي
روشنفكران
اسلامي»
دانست، بلكه -
بتدريج - يعني
با رشد
ناموزون و
شتابان
مناسبات
سرمايه داري و
ورود ارزش هاي
غربي به جوامع
اسلامي، و سيل
مهاجرت
روستائيان از
دهات به حاشية
شهرهاي بزرگ،
اين
بنيادگرائي
از حالت گروهي
و «روشنفكري»
به جنبشي
گسترده و
مردمي بدل گرديد.
جنبش هاي
اسلامي اگرچه
در شهرهاي
بزرگ ظاهر
شدند و «جنبش
شهري» بشمار
مي آيند، اما
از نظر انديشه
و ايدئولوژي،
حامل انديشه
ها و ارزش هاي
قبيله اي و
پيش سرمايه
داري هستند.
در اين ايدئولوژي،
«حكومت صدر
اسلام» چنان
«ايده آليزه»
گرديده كه در
باور توده هاي
مسلمان،
دوران حضرت
محمد و ۴
خليفة
«راشدين»،
دوران اوج
آزادي، عدالت
اجتماعي،
برابري و
برادري بشمار
مي آيد. مشخصه
هاي اين «تمدن
خيالي» روان
آسيب ديده و روح
تحقير شدة
مسلمانان را
تسكين مي داد:
فريب بزرگي كه
انعكاسات فكري
آن به جامعة
ما نيز كشيده
شد بطوري كه
مثلاً بعضي از
روشنفكران
ملي - مذهبي ما
(مانند دكتر
شريعتي)
انتشار كتاب
«سير تحول
تدريجي قرآن» (نوشته
مهندس مهدي
بازرگان) را
«كشفي همسنگ
كشف اسحق
نيوتن»
دانستند!!!
... در
اين سال های
حكومت اسلامي
در ايران،
اسلام و روشنفكران
ملي -مذهبي ما -
در يك موقعيت
استثنائي -
تمام بضاعت و
توان فكري،
فلسفي و سياسي
خويش را «عرضه»
كرده اند كه
نتيجه اش: اين
شكست و شرمساري
بزرگ است كه
روي دست ملت
ما باقي
گذاشته اند،
اين شكست و
شرمساري ـ يك
بار ديگر- اين
حقيقت را ثابت
مي كند كه:
جامعة ما تا
زماني كه از
اين صحراي
كربلاي احساس
و انديشه، از
اين فولكلورِ
عزا و مرثيه و
زاري، از اين
«دينخوني»
و بردگي روحي
و از اين ُدور
باطل
ايدئولوژي اسلام
سياسي بيرون
نيايد،
نخواهد
توانست جايگاه
شايسته خود را
در جهان
شتابان و
پيشرفتة امروز،
بدست آورد.
براي نمونه
نگاه كنيد به
دو كشور هند و
پاكستان بعد
از استقلال:
يكي با تكيه
بر يك سياست
غيرديني، به
يكي از
بزرگترين
دموكراسي هاي
جهان بدل شد،
اما ديگري
(پاكستان) با
تكيه بر اسلام
و اسلاميت به
نمونه اي از
استبداد
سياسي، فقر،
عقب ماندگي و
بنيادگرائي
اسلامي... اين
فرهنگ عزا و
شهادت و
عاشورا، قرن
هاست كه انسان
ايراني را
دچار «ازخود
بيگانگي» و
عدم تعادل كرده
است. انساني
كه بجاي «سر»،
همواره با
«دل»ش مي انديشد.
انساني كه
هميشه «آينده»
را در نابودي
«حال» جستجو
كرده است.
دوستاني كه
بعنوان «حفظ
ارزش هاي ثابت
و سنت ها» در
حفظ و تداوم
سلطه اسلام
تلاش مي كنند،
در واقع بي اعتقادي
خود را به
«انديشة مدرن،
خردگرائي و اصالت
فرد» عيان مي
كنند. من
نگرانم كه
بعضي از روشنفكران
مذهبي ما
(مانند دكتر
عبدالكريم سروش)
به سبك دكتر
علي شريعتي
بخواهند يك
«شيعه علوي» يا
يك «اسلام
نبوي» ديگر
براي جامعة در
حال تحول
ايران
«اختراع» كنند.
در حاليكه
مسئلة ما -
امروز - مسئلة
«قبض و بسط
شريعت» نيست.
ما امروز ـ
بيش و پيش از
اسلام - بايد
به ايران بيانديشيم
و آرمان هاي
خيالي تمدن
اسلامي را به
افسون شدگان
اصلي آن (يعني
اعراب مسلمان)
واگذار كنيم.
آنهمه جشن و
اميد و تلاش و
شادخواري و
شادزيستن در
فرهنگ ايران
پيش از اسلام،
براي ما
ايرانيان،
ذخائر ارزشمندي
براي رسيدن به
يك ايران
مدرن، شاد و
سرفراز،
بشمار مي روند.
|