انگيزه نوشتن اين مقاله، مطالعه پژوهشهايي درباره ريشه‌يابي خشونت در چارچوب نژادگرايي و بيگانه‌ستيزي  بود، كه در كنار عوامل مختلف سياسي ـ اجتماعي در پيدايش و بروز اين پديده،  نقش تربيت را نيز به عنوان يك فاكتور مهم و مؤثر مورد بررسي قرار داده است. نتايج اين تحقيقات به روشني نشان مي‌دهند كه در صد قابل ملاحظه‌اي از جواناني كه براي پيشبرد هدفهاي ايده‌ئولوژيك ـ سياسي خود به خشونت روي مي‌آورند، به خانواده‌هايي تعلق دارند‌، كه تربيت در آنها از طريق اعمال قدرت زورمدارانه انجام مي‌گيرد. در اين نوشته به گونه‌اي فشرده كوشش مي‌شود كه سير تحولات تعليم و تربيت را در طول تاريخ منحصرا از زاويه نگرش آن به امر اعمال قدرت زورمدارانه، دنبال كند. در پايان به عنوان نمونه تطبيقي،  روش تربيتي اسلامي نوشته محمد قطب مورد بازبيني قرار مي‌گيرد.

 

سيما راستين

 

درباره  تعليم و تربيت متّكي بر اِعمال قدرت

                                           

عاليترين وظيفه آموزش، ايجاد زمينه‌هايي تربيتي در وجدان عمومي جامعه است كه بروز مجدد آشويتس را غير ممكن سازد. 

                                                                                   تئودور آدرنو


PDF for Print
Font Download
Install font

تعليم و تربيت در عصر جديد ميراث فرهنگ و تمدن باستان، در آميختن با مسيحيت، نفوذ سكولاريسم در دوره رنسانس و به ويژه دستاورد تحولات دوره روشنگري در اروپا است. ايده تربيت در دوره آنتيك، بيانگر ديدگاهي بود كه زندگي اجتماعي در جامعه (پوليس) را در قالب يك دموكراسي كه در آن سياستمداران منتخب و مردم در كنار هم زندگي مي‌كنند و عملكرد دولتي از زندگي اجتماعي جدايي‌پذير نيست، تعريف مي‌كرد. آموزش در اين جامعه، عمدتا آموزش سياسي بود.  هدف آموزش از نگاه افلاطون، رها كردن افكار گنگ و غبار‌آلود براي رسيدن به  شناخت ايده هاي نيكي و عدالت براي  همگان و تركيب آنها با عاليترين فضائل انساني مثل سنجيدگي/ خردمندي، عدالت، شجاعت و پرهيزگاري تعريف شده است. به استناد نوشته‌هاي مربوط به دوره آنتيك در يونان، معدود مدارس خصوصي در اختيار فرزندان مذكر شهروندان آزاد ( حضور بردگان در اين مدارس ممنوع بود) قرار داشت. در اين مدارس اصول پايه‌اي موسيقي، ژيمناستيك، و ادبيات تدريس مي‌شد. در مدارس فلسفه مثل آكادمي افلاطون نيز موضوعاتي در محدوده امور معنوي مورد مباحثه قرار مي‌گرفت. در دست نداشتن مدارك كافي از زندگي روزمره و چگونگي پيشبرد تربيت در زندگي عادي انسانها در دوره تمدن باستان،  بررسي دقيق و داوري آگاهانه‌تر‌ در زمينه تربيت  به ويژه از زاويه چگونگي اعمال قدرت در مناسبات انساني را در اين دوره دشوار مي‌كند. از آنجايي‌ كه تمدنهاي باستاني بر  مناسبات برده‌داري استوار و برد‌گان از بيشتر مزاياي اجتماعي موجود در جامعه محروم بوده‌اند، منطقا قابل تصور است كه تعادل اجتماعي در آن دوران نيز بدون استفاده از اهرم اعمال قدرت دولتي در عرصه‌هاي اجتماعي و فرهنگي نمي‌توانست تحقق پذيرد.  

 

تربيت از ديدگاه مسيحيت

در فاصله تمدن باستان و دوره نوزايي فرهنگي (رنسانس)، فرهنگ و آموزش بنيادگراي مسيحي  بر اروپا سايه انداخت. در اين جهان بيني خطي تنها يك آفرينش و يك دادگاه رستاخيز وجود دارد. برترين تصور هستي، پروردگاري با عاليترين خصائل قابل تصور بشري است. غايت نه به كمال رسيدن، بلكه رستگاري همه انسانهاست. پيوند به خدا و روح  شبه خدايي يافتن در تمام طول قرون وسطي شالوده افكار آموزشي را تشكيل مي‌دادند. انسان از زاويه پرورش نيروهاي او،   نحوه  تعالي شخصيتي و اجتماعي مطلقا مورد توجه علوم و دستگاههاي موجود در جامعه نبود.  كليساها و معابد، كاركرد آموزشگاه‌هايي را كه در آنها دستور زبان، فن سخنوري، منطق، ستاره شناسي و هندسه تدريس مي‌شد، داشتند. در اين آموزشگاههاي متكي بر ديسيپلين‌هاي خشك و انعطاف ناپذير، منحصرا نوجوانان (مذكر) متعلق به قشر نجبا و وابستگان به روحانيت كليسايي، تحصيل مي‌كردند. براي مردم عادي كه توسط دستگاه روحانيت حكومت مي‌شدند، هيچگونه آموزشي وجود نداشت. زندگي اجتماعي در اروپا تا قبل از دوره روشنگري، به استناد تاريخ و ادبيات مربوط به آن دوره،  زير سلطه مطلق كليسا قرار داشت.  تربيت در چارچوب سيستم راديكال كليسايي، به مفهوم ساختن زندگي بر  بنياد تعاليم مسيحيت و جوهر آن تركيبي از آمريت مطلق و اعمال قدرت انعطاف‌ ناپذير  بود.

 

تربيت در دوره روشنگري

جنبش فكري روشنگري در اروپا، ديدگاه مسلط مسيحي و حقيقت انجيلي بر جامعه، سياست، هنجارها و مؤسسات اجتماعي را كه بر بنياد سنت و اتوريته مذهبي قرار داشتند ، مورد ترديد قرار داد و اعتماد  به خرد انساني را به عنوان مبناي شناخت اعلام كرد.

" شجاعت داشته باش ، خردت را براي خدمت به خودت به كار بگير"  

اين جمله معروف كانت در رساله "روشنگري چيست؟" سرلوحه و مركز ثقل تحولات فكري در دوره روشنگري قرار گرفت.

 

 در اين جنبش كه بر بنياد آزادي انديشه، انتقاد و  رواداري شكل گرفت، مبارزه عليه پيشداوري ها و قدرتهاي متكي بر زور به انتقاد اجتماعي و خواستهاي سياسي منجر شد. جريان روشنگري در اروپا توجه ويژ‌ه‌اي به امر آموزش و تربيت نشان داد و قرن هيجدهم به اين اعتبار به عنوان " سده تعليم وتربيت" شهرت يافت. براي اين عنوان، دلايل زيادي به ويژه تعريف كانت، از روشنگري "خروج انسان از وضعيت ضعف و ناتواني كه حاصل ندانم كاري و فقدان جسارت در خودش است"،  مؤثر بوده‌اند. به اين ترتيب خط هدايت كننده جنبش روشنگري به معناي روشن كردن خردمندانه ابهامات، از بين بردن پيشداوريها و خرافات، ابداع مفاهيم و نظريات روشن درباره آزاديهاي فردي و اجتماعي، به اعتباري حكم يك برنامه تربيتي را دارد. در اين دوره موضوع تعليم و تربيت  به مركز توجه روشنگراني چون  ژان ژاك روسو، شيلر، شلايرماخر، فيخته، هربارت و ويلهلم فون هومبولد تبديل شد. گرچه هريك از اين روشنگران از زاويه خاصي به امر تربيت پرداخته‌اند، اما  تكيه اصلي و روح مشترك مباحث اين دوره بر اعتماد به قدرت خرد بشري و اهميت و برتري آن نسبت به ديدگاههاي كهني قرار داشت كه هدايت انسان و جامعه را از طريق سنت و اتوريته پيش مي‌بردند.

 

خردورزي كاربردي در مقابله با خردورزي روشنگرانه     

دستاوردهاي عصر روشنگري تا به امروز الهام بخش و هدايتگر تلاشهاي فكري شگرفي در عرصه‌ آزادي و حقوق فردي و اجتماعي، آموزش و مؤسسات مربوط به آن، استقلال آموزش از مذهب و سياست، مردود دانستن اعمال قدرت (اتوريته) و حذف آن از سيستم آموزشي بوده‌ است.  از آنجاييكه خرد مطلق بسان نيروهاي طبيعت قدرتمند و نافذ است، هم به عنوان نيروي محركه سازندگي و هم تخريب و ويرانگري به كار گرفته مي‌شود. از اين‌روست كه تكيه بر خردورزي منحصرا از زاويه روشنگرانه و براي انساني كردن جهان انجام نگرفته و به موازات آن استفاده ابزاري از خرد در تمامي عرصه‌هاي زندگي و دانش بشري به وجه  غالب بخشهايي از تلاشهاي علمي تبديل شده است. كاربرد خرد در صحنه علوم طبيعي به پيشرفت‌هاي عظيم و بي وقفه تكنيكي منتهي شد و در علوم انساني دستاوردهايي چشمگير در شناخت انسان به عنوان فرد و بررسي جايگاه و مكانيسمهاي رواني ـ  اجتماعي و تحولات او در سيستمهاي متفاوت خانوادگي، شغلي، دولتي را به ارمغان آورد. فاصله گرفتن تدريجي خردورزي از وجدان روشنگري را مي‌توان در ساختن تجهيزات و متدهاي جنگهاي مدرن، در تكامل ابزارها و متدهاي بينهايت پيشرفته شكنجه هاي جسمي و روحي، در سيستمهاي آموزشي متكي بر اعمال قدرت ماهرانه و پيچيده كه بدون تنبيهات بدني امكانپذير است، در كنترل پليسي جامعه از طريق ويديو و دوربينهاي مخفي در گوشه و كنار شهرها، ساختمانهاي بزرگ، و ادارات دولتي تعبيه شده‌اند و بسياري ديگر مظاهر جوامع مدرن كه غالبا به هنجارهاي اجتماعي مبدل شده‌اند، مشاهده كرد. اوج تراژيك خردورزي كاربردي در قرن بيستم، در بزرگترين فجايع بشري مثل بمباران اتمي در هيروشيما و ناكازاكي  توسط دولت وقت آمريكا و  پاكسازي نژادي و قتل عام ماشيني توسط دولت ناسيونال ـ سوسياليست در آلمان تجلي يافت. پروژه انهدام انسانها به شيوه مدرن فقط محصول استفاده از تكنيك پيشرفته و مديون فعاليت آرشيتكتها، مهندسين ابزارسازي و الكترونيك نبود.  همكاري تنگاتنگ روانشناسان، پزشكان، مددكاران اجتماعي، مربيان تعليم و تربيت، حقوقدانان موفقيت آنرا تضمين كرد. ژرف‌نگري نقادانه و آميخته به رومانتيسم ژان ژاك روسو درباره يكسويه  بودن پيشرفتهاي صنعتي  در قرن هيجدهم، در تراژدي هاي واقعي قرن بيستم به واقعيت نشست.

 

عاليترين وظيفه تعليم و تربيت، ايجاد آن زمينه هاي تربيتي در وجدان عمومي جامعه است كه بروز مجدد آشويتس را غيرممكن سازد.

 تأمل خردمندانه آدرنو  بر رويدادهاي فاجعه بار نيمه اول قرن بيستم و تكيه او بر وظيفه هستي‌ساز تعليم تربيت در جامعه، ابعادي فراتر از  تدابيري تربيتي در مقابله مشخص با بروز مجدد آشويتس را دارد. او به مجموعه‌اي فرهنگي متشكل از اعتقادات سنتي ـ مذهبي، نگرش‌هاي سياسي، هنجارهاي اجتماعي در جامعه و دروني شدن اين هنجارها در قالب اخلاق و رفتارهاي اجتماعي افراد يك جامعه نظر دارد. آدرنو در كتاب "مطالعاتي درباره شخصيت معطوف به قدرت"  براي توضيح ساختار شخصيتي فرد، به تاثير فاكتورهاي سياسي، اقتصادي، و اجتماعي در اعتقادات فردي و ارتباط مستقيم آن در ايجاد يك كاراكتر معين مي‌پردازد. به اين اعتبار سخن درباره تحولي ساختاري در ديدگاههاي كلاسيك تربيتي است. تحولي كه وظايف تربيت را فراتر از نظارت بر امور اخلاقي مثل فوايد درستكاري و مضرات عدم اطاعت از والدين تعريف مي‌كند و استفاده ابزاري از كودكان را براي پيشبرد ايده‌ئولوژيها و اهداف سياسي قدرتهاي حاكمه مردود مي‌داند. در اين ديدگاه كه آميخته به روح روشنگري است، احترام به فرديت و شآن انساني، مايه تربيتي و فرهنگي نسلهايي خواهد شد كه در برابر سوزانيدن انسانها در كوره هاي آدم سوزاني سر فرود نياورند.  گرچه پروسه اين بازنگري در امر تعليم و تربيت و به ويژه بررسي مكانيسم‌هاي روانشناسانه، اجتماعي، تربيتي درباره اكثريت ملتي متمدن كه پس از تجربه جمهوري وايمار، به حمايت از هيتلر در راه بربريت برخاستند،  به كندي صورت گرفت، ولي نهايتا در دهه ۶۰ و ۷۰ دستاوردهاي قابل توجهي به ويژه لغو اعمال اتوريته در امر آموزش و  ايده استقلال امر تعليم و تربيت در مقابل قدرتهاي اجتماعي و ايده‌ئواوژي‌هاي جهاني را به ارمغان آورد.

 

آشويتس با ويژ‌گي‌هاي كلاسيك آن در اروپا تكرار نشد، اما جنگها، كودتاها، انواع و اقسام دخالت‌هاي زورمدارانه نظامي، پاكسازيهاي قومي، قتل‌عام‌هاي دسته‌جمعي صفحات زيادي از تاريخ پس از جنگ جهاني دوم را خونين كردند. از آنگاه كانونهاي تشنج به مناطق ديگري از جهان انتقال يافتند.  آشويتس تكرار نشد، اما در كودتاي نظامي در شيلي، در قتل‌عام صبرا و شتيلا در فلسطين، در جنگ ميان ايران عراق، در روآندا، در افغانستان، در عراق، بي‌حرمتي به حقوق فردي و پايمال كردن ارج انساني از طريق اعمال قدرت سياسيـ نظامي وبه كارگرفتن مدرنترين ابزارهاي جنگي، نابودي انسانهاي بيشماري را به دنبال داشته است.

 

عاليترين وظيفه تعليم و تربيت ، ايجاد آن زمينه هاي تربيتي در وجدان عمومي بشريت است كه بروز جنگ و خشونت را غيرممكن سازد.     

اكنون همچنان در گوشه هايي از جهان متمدن امروزي، تعليم و تربيت متكي بر اتوريته در قالب مدرن، بدون كاربرد خشونت مستقيم و با همكاري مربيان متخصص و انستيتوهاي دولتي، به بقاي خود ادامه مي‌دهند. هنوز اعمال قدرت عليه كودكان و نوجوانان با تبليغات و آموزشهاي زيركانه در تشكلهاي مذهبي و سياسي و عقيدتي مثل "ميليشيا"، "نازيسم نو" " كودكان حزب‌الله" و غيره انجام مي‌گيرد.  الگوهاي متنوع سياسي ايده‌ئولوژيك "ناسيوناليسم"، "سوسياليسم"، "اسلام"، "مسيحيت"، "يهوديت" كه در گوشه هاي مختلف جهان، به عنوان سمبول انسانيت و به شيوه‌هاي تهييج‌گرانه براي بسيج جمعيت انساني، معرفي و تبليغ مي‌شوند،  همه بر  به ثمر نرسيدن جامع ايده‌آل جنبش روشنگري  يعني اعتماد و اتكا به خرد انساني كه در خدمت مصالح انساني قرار گيرد و ارج گذاري به فرديت انساني دلالت مي‌كنند.  به كمال نرسيدن  آرمان روشنگري و ايده درخشان آدرنو در امر تعليم و تربيت،  به معناي عدم حقانيت اين ايده‌آلهاي بشري  نيست.  جامعه ‌انساني در كليت خود براي به تحقق رسانيدن اين آرمانها با دشواريهاي عظيمي رو به روست.

 

روشن است كه اين آرمانها داراي خصلت انساني و فاقد مرزهاي ملي و منطقه‌اي هستند. فقط طرفداران افراطي نسبي‌گرايي فرهنگي، حتي خشونت و يا اعمال اتوريته را در جوامع خاصي زير عنوان ويژگي فرهنگي تعريف كرده و انتقاد از آن را به عنوان عدم رعايت مرزهاي باصطلاح فرهنگي و پايمال كردن دموكراسي توضيح مي‌دهند. از اين رو بررسي فرهنگ و آموزش هر جامعه‌اي از زاويه  نزديكي و يا دوري آن به آرمانهاي روشنگري كه در رعايت حرمت فرد ي انسان،  حذف اعمال قدرت در مناسبات انساني (كودك و والدين،  دانش آموز و آموزگار، دولت و شهروندان)، عدم استفاده ابزاري از انسانها در همه زمينه‌هاي زندگي انساني، معنا پيدا مي‌كند و تلاش خردمندانه براي تحقق اين آرمان در همه زمينه هاي اجتماعي، فرهنگي و تربيتي، براي مقابله با خشونت و تامين صلح در جامعه نقش بسزايي دارد.

 

به عنوان نمونه‌اي از يك بررسي تطبيقي،  سنجش كتاب روش تربيتي اسلامي به قلم محمد قطب،  تئوري‌پرداز معتبر مسلمان، اهميت دارد.  اين كتاب از زواياي متعددي توجه برانگيز است ؛

 

به عنوان يك كتاب مربوط به تعليم و تربيت از ديدگاه اسلامي، كه اغلب احكام تربيتي را با استناد به كتابهاي مرجع اسلامي مستدل مي‌كند، داراي ارزش اطلاعاتي قابل توجهي‌ است.

اين كتاب در دانشكده تربيت معلم دانشگاه كلن (آلمان) به عنوان يك مرجع كلاسيك درباره اصول تربيتي اسلام در اختيار دانشجويان علاقمند گذاشته مي‌شود. اين كتاب در ايران به عنوان كارپايه آموزشي و منبع مطالعاتي در اختيار دانشجويان تربيت معلم كه طبعا با تكيه بر تعاليم آموخته شده از اين كتاب، در مدارس و مراكز آموزشي به تدريس خواهند پرداخت، قرار مي گيرد.  مضامين مطرح شده در اين كتاب، جهت‌گيري آموزشي مدارس و مراكز تربيتي در ايران را بيان مي‌كند.

 

مباني تربيتي اسلامي  که به قلم محمد قطب به رشته تحرير در آمده است را مي‌توان در اصول پايه‌اي زير خلاصه كرد:

۱. اعتقاد به خدا

۲. پرواداري

۳. روشهاي تربيتي اسلام

 

اعتقاد به خدا

در اين زمينه قطب اعتقاد به خدا و اصول اسلامي را محور روش تربيتي اسلام دانسته و اظهار مي دارد که تمام قانونگذاري‌ها، برنامه‌ها و راهنماييهاي اسلام از اصل اعتقاد به خدا سرچشمه گرفته و زندگي بشر بر اين پايه استوار گرديده است.

محمد قطب با ارائه احكام زير ‌، اصل اول را مستدل مي‌كند:

 خدا بينهايت بزرگ و قدرتمند است و زمين ، زمان ، بشريت و ديگر موجودات را آفريده است.

طبيعي است که انسان  به پاس آفرينش و همه چيزهايي که از آن بهره مند است ، وظيفه دارد که خدا را بپرستد و از فرامين او اطاعت کند.

انسانهايي که به خدا اعتقاد نياورند و از فرامين او سر پيچي کنند، محق مجازات هستند، در نهايت همه به سوي او باز خواهند گشت و راه گريزي وجود ندارد.

 همچنين در ادبيات اسلامي و به ويژه در قرآن ، سير تاريخ بشر به اين گونه نگاشته شده است که تمامي اقوام و ملتها با خواست الهي به وجود آمده و با اراده او نابود شده اند. علت بقا و رستگاري آنان نيز اطاعت، و نابودي آنها به دليل سرپيچي از فرامين آسماني بوده است.

"پيش از شما سنتها و قوانين طبيعي تغيير ناپذيري بوده اند و رفتند. در پيرامون عالم گردش کنيد تا ببينيد آنان که تکذيب کردند چگونه هلاک شدند. اين بياني است براي عموم و راهنما و پندي براي پرواداران." 

 

پرواداري

 محمد قطب مي نويسد: انسان مؤمن کسي است که در عين اعتقاد و اطاعت، از پروردگار خود پروا دارد و آگاه است که خدا بر همه اعمال او ناظر بوده و نيکي ها را پاداش بخشيده و از بديها چشم پوشي نمي کند.

 

او در بخشي از کتاب خود زير عنوان "بيم و اميد" مي نويسد : "هيچيک از نيروهاي زميني ترس آور نبوده و سزاوار ترس نيستند، زيرا همه ي آنها رام شده اند . هيچيک از نيروها نه از خود داراي تواني بوده و نه ذاتا صاحب سود و زياني هستند. آن نيرويي در حقيقت شايسته ي ترسيدن است که چيزي در تصرف و قدرت او است. آن نيرويي که به حق دهنده و گيرنده ، رها کننده و باز دارنده است . دراين صورت ترسيدن از آن واجب و ترس او را در دل داشتن ، به راه راست رفتن است .  شايسته است که ترس تنها از خدا و از چيزهايي باشد که خدا بشر را بدان مي ترساند. " 

 

محمدقطب از ابتدا براي پيشبرد هدف تربيتي خود از خرد انساني مدد نمي‌جويد، به روشهاي روشنگرانه و اقناعي اعتنايي ندارد، بلكه  به ايجاد هراس و تهديد به تنبيهات آسماني متوسل مي‌شود.  

 

روشهاي تربيتي اسلامي   

مكانيسم‌هايي كه محمد قطب  براي تحقق بخشيدن فضايل اخلاقي اسلامي، در جامعه مطرح مي کند؛ عبارتند از پرورش با يك نمونه عملي، قناعت نكردن به كوشش فردي و هدايت امر تربيت، كه در قالب "ضبط و مهار"  نيرو به بيان در مي‌آيد.

 

" نگرش و راه و روش اسلام ، احترام به تمام نيروهاي بشري است، تا آنجا که وظيفه خود را بر اساس سرشت فطري خدا آفريده انجام مي دهند. در پرتو اين را ه و روش و نگرش، ديگر ميداني براي سرکوبي و جايي براي مبارزه با نيروها و استعدادهاي بشري وجودندارد. " ضبط" و " مهار" نيرو سرکوبي نيست. کنترل و خودداري عملي آگاهانه است. اسلام از زمان کودکي با در نظر گرفتن معيار و مقياس اطفال ، آنان را به عاداتي وادار مي کند که مهار کننده رفتار آنان باشد و آنانرا به خودداري کردن از پاره‌اي هوي و هوسهاي متجاوز از حد آموخته مي کند و. براي ارشاد کودک ، نصيحت نرم ، با مدارا و درعين حال عاقبت انديشانه اختيار مي کند. به کيفر رساندن نخستين راه جلوگيري نيست، بلکه وسيله احتياطي است و در هنگامي به کار مي رود که نه الگو قرار دادن بزرگتران فايده بخشد و نه نصيحت." 

" بچه هاي خود را از هفت سالگي وادار به نماز خواندن کنيد ، اگر تا سن دهسالگي با نصيحت و محبت وادار نشدند ، براي نماز آنها را بزنيد." 

 

محمد قطب از سويي درباره احترام به نيروهاي بشري سخن مي‌گويد و از سوي ديگر ابزارهاي متكي بر اعمال زور را براي پيشبرد تربيت توصيه مي‌كند. . "کنترل و مهار" را در تربيت، امري متكي بر آگاهي كه با "سرکوبي نيرو" مغايرت دارد، مطرح مي‌كند ولي بلافاصله براي وادار كردن يك كودك دهساله به خواندن نماز، به تنبيه  بدني متوسل مي‌شود. روشن نيست که درک قطب از سرکوب چيست؟  کتک زدن كودك دهساله با هدف وادار کردن او به  کاري که به آن تمايل ندارد، چه چيزي جز سرکوب و خشونت محسوب مي شود؟

 

تناقض قطب يک سوءتفاهم ساده نيست و ريشه آن در تفكري است که براي پيشبرد خود درتمام عرصه هاي زندگي انساني، به بحث وگفتگو و روشهاي اقناع‌گرانه نمي‌پردازد.  منطقا نيز در روش تربيتي کودکان نمي تواند طرح سازنده و خلاقي كه متناسب با طبيعت ساده و شكننده آنها باشد، پيش نهد . به همين دليل نيز قطب در جاي ديگري از کتاب خود صراحتا به شرح مزاياي کيفر بعنوان جزء جدايي ناپذير تربيت مي پردازد.

 

" اگر نمونه هاي عملي و پند و اندرزهاي خيرخواهانه سودي نبخشيد، ناچار بايد دست به اقدام شديدتري زد تا کارها هر يک بر روند خود قرار گيرند . و چاره قاطع در اين مورد به کيفر رساندن است. پاره اي از شيوه هاي تربيتي جديد ، نه تنها از تنبيه و کيفر نفرت دارد، بلکه به زبان آوردن آنها  نيز برايشان ناخوشايند است. اما نسلي که بدون تنبيه تربيت شود، نمونه ي آن نسلي است که بي بند و بار و خود نما و بي‌شخصيت در آمريکا زندگي مي کند. تنبيه براي هر کسي ضروري نيست کسي که با الگو قراردادن نمونه ي عملي و يا موعظه غني شده است، در زندگي به کيفر نيازي ندارد ، اما بي‌ترديد همه مردم چنين نيستند ، بلکه کساني هستند که براي يکبار و يا چند بار به شدت عمل نيازمندند."   

 

روش تربيتي محمد قطب،  روشي برخاسته از بينشي بي‌اعتنا به فرديت، خرد و ارج انساني و داراي روحي زورمدارانه و متكي بر اعمال قدرت مطلق بر كودك است.  جلب اعتقاد و اطاعت، نه به كمك متدهاي آموزشي روشنگرانه و تقويت كننده خودآگاهي در كودك،  بلكه از طريق وسائل خشونت‌آميز و ايجاد ترس و وحشت كسب مي‌شود . سرپيچي معصومانه كودك با  تنبيه بدني مورد مجازات قرار مي‌گيرد.  اين نگرش،  تربيت كودك را از بدو تولد با اعمال قدرت مطلق آغاز كرده و تمامي زندگي اجتماعي او را در تمام مراحل زندگي با اعمال اتوريته هدايت مي‌كند.   هدف برنامه تربيتي قطب در حقيقت، نه ايجاد جامعه‌اي خردمند و خودآگاه كه اعتقاداتش بر مبناي آگاهي و انتخاب مستقل باشد، بلكه  تحقق اطاعت محض در جامعه است. در جامعه‌اي كه  اعمال زورمدارانه قدرت، روح تعليم و تربيت آن را مي،سازد، خشونت مدام توليد و باز توليد مي‌شود. در جامعه‌اي كه خشونت ركن جدي آموزش را تشكيل مي‌دهد، حساسيت و مقاومت در برابر خشونت سست و بيجان است. در جامعه‌اي كه خشونت در آن جاري است،  جنبش صلح، جنبش ضد نيروي اتمي، جنبش محيط زيست، بي رمق  و فاقد انرژي هستي ساز است و بي حرمتي به  حقوق انساني در كليت آن نيز به نوعي هنجار اجتماعي تبديل مي‌شود.   

 

اميل دوركيم   به امر تعليم تربيت از زاويه جامعه‌شناسي نگاه مي‌كند. او تربيت را اساسا ايجاد شرايطي الزامي تعريف مي‌كند كه  يك جامعه براي  تضمين بقاي خود‌، همواره به آن نيازمند است.  او مطرح مي‌كند كه فقط جامعه‌اي قابليت ادامه هستي و بقا دارد كه همگني و تجانس كافي در درون اعضاي آن موجود باشد. تربيت مهمترين امكاني است كه اين تجانس را  از طريق آموزشي كه منطبق بر نيازهاي يك جامعه مفروض براي بقاي خود است،  تآمين مي‌كند. از هر زاويه‌اي كه به امر تربيت در جوامع مختلف نگريسته شود، اهداف، ابزارهاي تربيت، روشها و رفتارهاي تربيتي همه و همه يك كاراكتر دارند و آن نيز هماهنگي و قابليت براي برآورده كردن نيازهاي اجتماعي در يك جامعه معين است.  دوركيم در ادامه مطرح مي‌كند كه زمان آن فرا رسيده است كه در جستجوي خط راهنما و ايده هاي هدايت كننده باشيم .اما اين ايده‌ها را در كجا بايستي جستجو كنيم؟ آيا در حقيقت به سوي منشا واقعي اصل تربيت، يعني جامعه بر نمي‌گرديم؟ براي شروع بايستي ابتدا جامعه را مورد مطالعه و بررسي قرار دهيم، سپس بايستي نيازهاي آنرا بشناسيم و در جستجوي روشها و ابزار مناسبي باشيم كه به اين نيازها پاسخ گويند.

 

از سكوي دوركيم به جامعه ايران نگاه مي‌كنيم و نيازهايي را جستجو ميكنيم كه منطبق بر تعليمات مبتني بر اعمال زور و خشونت محمد قطب باشد. آيا حقيقتاً جامعه ايران به نسلهايي كه با خشونت پرورش يابند و منطقا  خشونت را باز توليد كنند،  نياز دارد؟  اگر از تمام تنشهاي اجتماعي سياسي دو دهه اخير در ايران  چشم پوشي كنيم و فقط جنگ ۸ ساله ميان ايران و عراق را به عنوان بزرگترين فاجعه اجتماعي  اين دوره به لحاظ ابعاد بيشمار تلفات انساني،  خسارات مادي و صدمات رواني آن در نظر بگيريم، قطعا به اين نتيجه خواهيم رسيد كه جامعه ايران بيش از هر چيز به آرامش، به صلح، به سازندگي، به مسالمت جويي و گفتگو براي حل مسائل اجتماعي نياز دارد و نه به خشونت و باز توليد آن.  تعليم و تربيت در جامعه ما بايستي به ويژه به ايجاد زمينه‌هايي در وجدان عمومي بپردازد كه بروز جنگ مجدد و باز توليد خشونت را در جامعه غيرممكن سازد.  براي تحقق اين هدف در گام نخست، لغو اعمال اتوريته در همه اشكال معنوي و ابزاري آن در امر تعليم وتربيت ضرورت دارد. بررسي و نقد كتابهايي از قبيل روش تربيتي اسلامي و تلاش براي حذف اين گونه ادبيات از رديف كتابهاي آموزشي،  يكي از راههاي نزديك شدن به اين هدف است.                                                                                                سيما راستين   ژانويه ۲۰۰۶