آرشيو:
 1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  12  13  14  

فرستنده :    ميثم

 

ايهاالناس!اي خلايق جمع بشويد که ليلي افاضه نموده اند و با اين افاضه دست فرديد را هم از پشت بسته اند. عبارت ميرداماد گونه ليلي را بنگريد که ميرداماد را هم با اين نوشته شرم آمد:"م.م. و فضول عزيز،تقيه: يعني چشمان (با عرض معذرت از بي ادبي) کور شده من تا پايان استخر زاغ سياه چوب نزد و يا نخواست بزند و تقصير آقاي کلانتري است. اصل و واجب الوجود آن؟ = فريب خود، قبل از تحميق ديگران ."بنگريد و حظ کنيد!فضول جان تو هم بيکار ننشين و به دفاع برخيز که تو به خاطر دفاع از اين ليلي تمام حقايق را زير پا مي گذاري واين جمله ارسطو را باور نداري که به معترضان خود که مي گفتند چرا اين همه بر افلاطون نقد مي کني گفت: من افلاطون را دوست دارم؛ولي حقيقت را بيشتر از افلاطون دوست دارم.مبادا بر ليلي ايراد بگيري!!آن وقت پيشي مياد تو رو ميخوره!

 


فرستنده : منير م.

 

 

بدرقه گر

 

تقديم به ليلي ـ مهرماه ۱۳۸۵

 

 

 

دستهامان هرگز در هم نتنند

تو،تو باش و من، من

در همه سرخوشي خود بودن

من تو را مينگرم

 

در همه زاويه هات

شکن و چين و هياهوهايت

ولوله هاي دگرگونيهات

من تو را مينگرم

 

در صعود شر و شور عشقت

در سرازيري ژرف رويا

در نياز تب و تاب فکرت

من تو را مينگرم

 

لحظه "خان"شدن

که بخود مي پيچي

همه بيزاري ز گنداب عميق

من تو را مينگرم

 

لحظه يافتن خود مبهوت

در کمينگاه خيال تزوير

سوژه "خواهر"وار

من تو را مينگرم

 

گر طمع بر تو نبودي از پيش

ور تظاهر به از آن غير نبد

"خواهر"انه به تو آن با تزوير

ميل خود مينگريست؟

 

يک دو روزي پس آن، رمز گشاد

پرده ها رفت کنار

روزه باطل شد و دين رفت ز دست

تو در آن در نگرش

 

رعب فرياد خدائي مجنون

بر سرت کوفت که تو خوار شوي

مهر خود جاي درستي بزد او

در همانجا که سمت ياد شود

 

تا بداني و بدانند همه

اوست هويت پنهان همه چيز

"آفريننده قهر و سرکوب"

تو در او مي بيني

 

پادوانند همه در ره او

سينه چاکند و به فرمانش گوش

ولي از خويش بگويند همه

تو در آنها بيني

 

آينه دار بود گفته شان

آينه سيرت واقع بنمايد بضرور

سيرت بي سر ماست اين پليد

بدرستي گفتي

 

خود جدا کردي از اين وادي گند

شور تو در نگرش تنهائي

اين مبارک قدمي بود درت

من بتو مينگرم

 

خنده يخ زد به لب نعش چه سرد

گفته بودم که در آن در نگري

تو درآويخته با خنده نعش

من بتو مينگرم

 


 

فرستنده : ليلي

 

• توجه و اخطار- هر کوششي در استفاده کامل و يا جزئي از اين متن به مصنوع ناقص الخلقه اي تبديل ميشود. اين نوشته، تنها ميتواند از طرف شخص انديشنده اش نمايندگي شود. زيرا اجزاء و برداشت اش فقط پاسخگوي نياز تجربه کننده اش بوده. ثانيأ بهمان دليل از حيطه ادبيات در گذشته.

 

 

 

روياي بيست و نه مهر هزار و سيصد و پنجاه و هشت، از يادداشت شده در سه صبح، و تفسير شده توسط خود رويا بين.

 

پاره اي اطلاعات مربوط به رويا : تأثر از گزارش اعدام زني از خاک سفيد، طي روز خاک سفيد منطقه فقير نشيني در شرق تهران با گذرگاه هاي سنگلاخي.- سمنگان نام خياباني در شرق تهران.- سلطنت خانم، همسايه ما در زمان کودکي ام. زني زيبا با تجملات و طلاجات، يکي از کساني است که مادرم در وراجي هايش با او، به داشتن پسران مباهات ميکرد.

 

عناصر موجود در رويا : ساعت هشت صبح.- اشتياق به بازديد_ محل خاطره انگيزي که رويا بين يکبار در آنجا خوش گذرانده.- محل، آخر ايستگاه اتوبوس است.- پا برهنه شدن قبل از ورود به محوطه بتصور سنگلاخي بودن محل.- گفتگو با زني با دامن سياه_ تا روي زانو، در هنگام ورود. کمي بعد تنها از کمر به پايين زن ديده شده. گفتگو کوتاه و در باره چادر و دامن است. - محوطه، بلوکي کوچک. - هوا بهاري و گرم دلچسب. - رنگ فضا و همه چيز در آن، فقط خاکستري_ روشن و شفاف. - خانه_ پنجره دارکمي پائين تر از سطح زمين در گذرگاه. نگاه رويابين از پنجره به درون - زن در اطاق خانه روسري دارد.- چهار نوزاد در قنداق هاي سفيد کاملأ تميز روي تخت در يک رديف.- زن پنجمين نوزاد را با دقت قنداق ميکند.- دست و پاهاي نوزادان بايد صاف و باندازه بي حرکت ماندن بسته شوند. - در مجاور_ اطاق، آشپزخانه.- ناهار روي اجاق در حال پختن است.- در طول خيابان محل پر آبي هست . آب انبار يا حمام عمومي (؟). - در ادامه خيابان پيچي هست که در جلو، محوطه اي باز دارد. اتوبوس از اينجا به سمنگان ميرود. - در طرف چپ رستوران. صداي همهمه در رستوان. - رويا بيننده گرسنه نيست و نميخواهد به رستوران برود. - در حال کشيدن سيگار، سيگار خاموش ميشود و از وسط ميشکند ولي دو تکه نميشود. رويا بين پس از بيداري راضي است.

 

احساس و کوشش در فهم، در طي رويا :رويابين احساس رضايت کامل از بازگشت به اين مکان داشته. - در بدو ورود از ديدن زن بي حجاب تعجب کرده.- از ديدن زن( مادر ) و عملکردش متعجب نشده. نسبت دادن نام سلطنت خانم به زن با سرعت، همراه ظنز_غليظ_ سياه انجام شده. - توجه نه به نوزادان، بلکه به قنداق و همراه احساس اشمئزازبوده.- وجود آب انبار کاملأ طبيعي بنظر رسيده - سعي در بخاطر آوردن اسم سمنگان داشته و سپس از ياد آوري اش خوشحال شده.

 

رويا بين وقتي متوجه شکستگي سيگار شده، مدتي به آن چشم دوخته و سعي کرده بفهمد چرا سيگار شکسته ؟ ( در گزارش_ بلافاصله بعد از بيداري نشاني از يافتن جواب اين سؤال در رويا نيست).

 

تفاوت بين "گذشته و حال" در طول رويا فقط در اجبار کنوني چادر ديده شده است.

 

انتقادات در حين تجربه رويا: به پوشش اجباري.- به بستن راه کنجکاوي نوزاد بوسيله قنداق.- به سلطنت تجربه شده در ايران بخاطر.تجمل و جلوگيري از کنجکاوي.- به نقش منفي مادر در الف- تبعيض جنسي بين فرزندان. ب- عامل جلوگير رشد فکري کودک از بدو تولد.

 

يافته ها از رويا: سمنگان.؟ - سم + انگ +ان = آن جاهائي که از طرف جامعه انگ_ سم ميخورند. انگ.= نسبتي که بخاطر به لجن کشيدن کسي و يا چيزي بکار ميرود. نسبت دهنده کاملأ واقف است که «نسبت»، تصوير سازي است و نه واقعي. انگ زده ميشود که ديگران، از آنچه بنظر کليدي ميرسد دور شوند. رويا، خواسته نقش_ انگ زدن، يعني سم جلوه دادن آلت تناسلي را افشاء کند. - زن جلو محوطه با دامن سياه، از کمر به پايين = تمرکز رويا روي دامن و رنگ سياه بوده. دامن = وسيله پوشاندن_ آنچه بايد مخفي شود. بيشتر بدليل گرانبهائي اش. رنگ سياه = شيک. بالاترين رنگ.و در عين حال نمودار تاريکي -.(نه عزا) - رويابين بر رضايت از جنسيت خود اصرار ورزيده. سيگار شکسته ؟ = وقوف به وجود جنس مخالف ضعيف تر در خود.

 

يافتن خويش دردوران.هشت ماهگي جنيني

 

تجربه اين رويا رابطه تنگاتنگ با خواسته رويا بين در يافتن خودش ميباشد.. اين رويا در جهت برآوردن همين خواسته روي داده. در عين حال پيام خفته در آن به رويا بين نويد_ يافتن_ جواب به سوآلاتش، در صورت طرح ، و جستجوي جواب، با اتکاء بخود ميدهد.

 

 

 

وقوع و وقوف

 

کجا رفتم ؟ به رحم مادر. تا کجا رفتم؟ تا هشت ماهگي از پيدايشم. چه يافتم ؟ امکان يافتن و يافته شدن.چرا کردم ؟ زيرا بدون يافتن خود در حال احتضار بودم..يعني چه ؟ يعني دو ياره زيستم. جوان شدم. زنده شدم.

 

اين تجربه هر قدر کوچک نياز مرا در اين برهه برآورد.

 

واضح است که بدون تأثير از دوستدار و ياري فرويد امکان يافتن راه براي من نميبود.


 

 

فرستنده :    ميثم

 

منير جان عينک هم بدم خدمتتان که بهتر بنگري!!


 

فرستنده :    ميثم

 

نکته مه اينکه در نوشته ليلي جان غلط املايي وجود ندارد!شرط مي بندم که اين متن را کسي مثل فضول برايش ويراستاري نموده است. خلاصه ليلي جان اينگونه بنويس که ما هم زياد خرده نگيريم.واقعا از ليلي بعيد است که واژه اشمئزاز را درست بنويسد. چون آنقدر کلمات دم دستي را اشتباه نوشته که مطمئنا اينگونه کلمات را هم اشتباه مي نوشت اگر و تنها اگر کسي به دادش نمي رسيد.در هر خوشحالم که ليلي هم به جمع ما پيوست!!!!!


 

فرستنده :  

 

فرستنده : فضول، که اصلأ اسم نست.

 

 

 

خانم ليلي، جوابت را از سخنگويان آقاي کلانتري و طوطيان شکر شکن و مستعاران (جعلي = سيد ا. محمدي سفت و سخت تر در حال تقيه بسر ميبرد)، و دورخيز کنندگان آماده حمله به فلاسفه را گرفتي ؟ پيشنهاد من اين است که برگردي توي رحم مادرت و همانجا ببيني اصلأ ميخواهي دنيا بيائي ؟ بيچاره داريوش آشوري به اينهمه سرگردان خوراک داد.

 


 

فرستنده :  

 

 

فرستنده : م.م.

براي آقاي کلانتري، مورد توجه ليلي و فضول

 

از ايران زرتشتي تا اسلام. شائول شاکد

طرز تهيه خوراکي صوفيانه و دو فرزانه:

مضامين ايراني در پوشش اسلامي

 

زُرافه يکي از نزديکان متوکل خليفه عباسي، از ذوالنون مصري، صوفي مشهور، خواست دعائي براي او بنويسد.ذوالنون چنين کرد و زُرافه بشقابي شيريني لوزينه که از مغز بادام درست شده بود به او هديه داد و گفت:«از اين ميل کن، چون مغز را تقويت ميکند و براي هوش سودمند است.» ذوالنون گفت: «براي هوش چيز ديگري سودمند است.» زُرافه پرسيد: «چه چيزي؟» ذوالنون پاسخ داد: «پيروي از فرمان خداوند و خودداري از آنچه ممنوع است.» زُرافه اصرار کرد: «بر من منت گذار و از آن بخور.» اما ذوالنون گفت: «من چيز ديگري ميخواهم.» زُرافه پرسيد: «چه ميخواهي؟» ذوالنون گفت:«اين بشقاب براي کسي است که خوردنش را نميداند. انسان آگاه در برابر اين لوزينه خويشتن داري ميکند.» زُرافه گفت:«فکر نکنم کسي در جهان باشد که بتواند لوزينه اي بهتر از اين که در آشپزخانه خليفه المتوکل علي الله درست شده پيدا کند.» ذوالنون گفت: من طرز تهيه لوزينه کسي را براي تو خواهم گفت که متوکل به خداوند (المتوکل علي الله) است.» زُرافه گفت:«بخاطر خدا چنين کن.» آنگاه ذوالنون طرز تهيه آنرا بصورت زير بيان کرد:

 

«مغز پنهان خوراک ناب معرفت باطني را بگير، آنرا با آب اجتهاد خمير کن، روي سه پايه نوميدي بگذار، با عشق ناب آتش گيران، سپس نان لوزينه خداپرستان را با گرماي آتش روح پارسايان(زهاد)بپز، آنرا با هيزم تسلا برافروز تا آتش هيزم آنرا در بارقه هاي رخوت بيني، سپس آنرا با شکر قند خرسندي پر کن، با کمک هاون وفاداري آنرا در تشويش مغز بادام درون ريحان بگذار، با عطر ترحم عشق اشتياق معطر کن، سيس آنرا چون کسي که کيسه ها را با خمير براي مردم مي غلطاند، بغلطان، آن را با کاردهاي بي خوابي در ژرفاي شبهاي بي ستاره تکه تکه کن و در حاليکه شيريني خواب آلودکي را دور ميکني، روي سرهاي بيقراري و هق هق اشک دسته کن، و بر آن شکري بپاش که از آه و ناله هاي سوختن استخراج شده، سپس آن را با انگشتان متوکل[به خدا] در سفره هاي تضرع خلوت بخور، و در آن حال دستخوش هيجانات ناشي از تجربياتي عرفاني هستي که در دل ميفروزد. با انجام اين کار، اندوه قلب برطرف ميشود، و انسان بحالت شادي عاشقانه به سلطان محبوب مي رسدد.

 

ذوالنون اين را گفت و زُرافه را ترک کرد.

 


 

فرستنده :    سيد.ا.محمدي

 

جناب فضول!شما مثل اينکه به گفته آقا ميثم علم غيب هم بلديد.نه بنده ميثم هستم و نه ميثم بنده!من هر وقت احساس نياز مي کردم مطالبي را مي نوشتم. ولي از موقعي که ديدم نوشتن مطلب در اينجا دريا به کفچه پيمودن است از آن صرف نظر کردم.و ديگر نيازي به تقيه نيست. نکته بعد اينکه نميتوانم اين مسأله را انکار کنم که بنده آقا ميثم را مي شناسم و از هم بحثان بنده است. و اتفاقا اين سايت را من به ايشان معرفي کرده بودم. به خاطر مقالات دکتر نيکفر و به ايشان در مورد خصوصيات کساني که در اينجا مطلب مي نويسند هم مطالبي چند گفته بودم . مثل عدم مطالعه برخي از نويسندگان اين کامنت ها.ايشان اول باور نمي کرد و مي گفت مگر مي شود کساني مقالات امثال دکتر نيکفر را بخوانند ولي حتي در کوچکترين موارد مثل نگارش درست درمانند؟ گفتم اگر باور نداري خودت بيا و از نزديک تماشا کن! بعد به بنده گفتند که چرا خودت جوابشان را نميدهي؟ به شوخي گفتم که من ديگر از دست اين دوستان دق کرده ام!وديگر مطلب نمي نويسم.اين واقعيت را براي اين گفتم که شباهت نوشتاري ميثم با نوشتار بنده صرفا حاکي از همفکري نسبي ما دو نفر است و هيچ محمل ديگري را برنميتابد. و شما فضول عزيز!با اينکه تفاوت ماهوي به لحاظ سطح سواد با ديگراني که از آنها حمايت مي کنيد داريد،ليکن پاسخهاي درخوري به ميثم تا به حال نداده ايد.البته ما منتظر اين پاسخها نيستيم. فقط مي خواهم بگويم که با يکي دانستن ميثم با بنده پرده از نقاب واقعيت نخواهد افتاد و گافهاي نوشتاري و نگارشي و مفهومي دوستان شما اصلاح نخواهد شد. هميشه موفق باشيد!


 

فرستنده :    پوانکاره

 

؛ من آدم ناداني هستم. تقريبا شاعرم.؛--- سانتايانا----


 

فرستنده :  

 

فرستنده : ليلي

 

از سلسله خاطرات کودکي

مدرسه. طوطي. جبران کمبود. پرواز برادر.

مدرسه ما، آموزش را غير ملموس و بي ارتباط با خواستگاه ها، خشک و خارج از وجود ما تصوير ميکرد.

يادگيري، بمعني از بر کردن مطالب و نمره، بر روال طوطي مآبي.

در خانه هم يک طوطي داشتيم که پرواز را فراموش کرده بود. درخت هم برايش افراد منزل بود. اين حيوان فقط موقع گرسنگي و تشنگي به قفس ميرفت. او خوشحال از تکرار نام خودش « بي بي جان » و پيمودن ما و جايگيري بر سر و شانه ما، و ما مفتون " لوندي " طوطي خودمان.

در واقع همگوني مدرسه و خانه بر قرار بود.

 

پسر همسايه اما سوژه اي مناسب براي من هفت ساله، جهت جبران کمبود.

اين جوان با موهاي براق، پوست با طراوت و خنده هاي شاد و گهگاه بلند، جبران خالي بودن جلو سر و پوست نه چندان تازه پدر و محجوبي وي را ميکرد.

انتخابش نه براي خود اش، بلکه بخاطر کمال دهي به پدرم و در خدمت اين موجود نازنين بود.ولي با خجالت تصور ميکردم که عاشق اش هستم.

 

با حاملگي مجدد مادر، رنج برادر کوچک افزايش يافت. ديگر اجازه " لوس "کردن خود و چسبيدن به مادر و ور رفتن با پستانش را نداشت. باضافه جايش را بيشتر تر ميکرد و در نتيجه تنبيهات افزوده شد. تازه اينها همه قبل از ختنه سوران اش بود.

بوي تند آمونياک اش مرا هم به تحقيرش واميداشت. هيچ کس ديگري هم به او سمپاتي نداشت.

 

در يک روز تابستاني بدنبال پروانه اي، از پنجره طبقه دوم پرواز و در کوچه سقوط کرد.

با دو پاي شکسته، مدتها رنج اش را با طوطي که بر روي سينه اش جا خوش ميکرد گفت.

 

طوطي اما فقط اسم خود ( بي بي جان ) را تکرار ميکرد و برادر از آن خرم بود.

 

هرگز برادر و ما، نه معني پرواز و سقوط را فهميديم و نه معني اين پرواز و سقوط را!!!

 


 

فرستنده :    فضول

 

من با برادر ليلي احساس همدردي ميکنم.


 

فرستنده :    م.م.

 

آقاي کلانتري، خواهش ميکنم اگر امکان دارد « درد همچون موضوع ابدي شعر » آقاي بهنام باوندپور را اينجا بگذاريد. متشکرم


 

فرستنده :    م.م.

 

آقاي کلانتري، معلوم است که دست کم من و شمما حرف هم را ميفهميم. متشکرم که درخواست فوق را انجام نداديد. بگذاريم از سفره ديگران(نيکفر و آشوري و غيره) ملاهاي لوزينه خور بخورند. من هر چه هستم و نيستم، خودم ام.


 

فرستنده :    پوانکاره

 

پاول موريس ديراک يکي از نوابغ فيزيک مدرن و کاشف پازيترون ( ضد الکترون) و برنده جايزه نوبل آدمي بوده خيلي کم حرف که از زايده هر چيزي نفرت داشت بطوريکه خودکارش را در اورده و در کتابي که نوشته شده بوده که ؛تکثير اين کتاب به هر وسيله اي ممنوع است؛ کلمه ؛ به هر وسيله ؛ را خط زده بود که اضافي بوده. ايکاش ليلي خانم هم ذره اي از خصوصيات ديراک را داشت و پيامش را دو بار آنهم بدون کم و کاست در اينجا درچ نمي کرد. بقول اذربايحاني ها ؛ قازانين قاپاغي اچيکدر پيشي ين حياسنا نه گلمش.؛ سر ديگ بازه حياي گربه را چي شد.؛ ---اندازه نگه داشتن واجب نيست ولي مستحبه .چند نقل قول از ديراک را مي توانيد در اينجا بخوانيد

.http://www.dirac.ch/PaulDirac.html


 

فرستنده :    فضول

 

خانم ليلي، ببخشيد. من منتقل اش کردم. با ابراز همدردي مجدد با برادرت .

م.م. با خودت حرف زدي. گوشها کرند.


 

فرستنده :    م.م.

 

فضول گرامي، ميدانم منظورتان آقاي کلانتري نيست. اما من واقعأ خطاب به آقاي کلانتري نوشته بودم. ولي گمان هم نکنم گوشها کر باشند. بيخود نيست که همراه سرکوب ليلي باز بودن در ديزي و "حياي گربه" ناخودآگاه سر ميرسد.

در مورد سرکوب ليلي؟ خوبست که همين ديروز، روز مبارزه با خشونت بر عليه زنان بوده. لوزينه خوري ملا اما ادامه دارد.


 

فرستنده :  

 

 

«درد» همچون موضوع ابدي شعر

 

نوشتة بهنام باوندپور

 

۲۳ نوامبر ۲۰۰۶