آرشيو:
  1    2    3    4    5    6    7    8    9    10    11    12   

فرستنده :    يکي از خوانندگان قديمي تر

 

آقاي کلانتري اين لينک هاي داغ شما که همينطور خنک و خنک تر مي شوند. حالا ما را مي فرستيد برويم مانيفست حسين درخشان را بخوانيم که در يک بيانيه هم تحيليل سياسي مي دهد و هم از وضعيت مونوگامي خودش خبر مي دهد و اينکه جائي براي خوابيدن ندارد و هم اينکه مأمورنيست و مي تواند به خامنه اي فحش هاي چاله ميداني بدهد و آن يکي جرئت نمي کند کاريکاتور خامنه اي را بکشد و خودش مأمور است و ... خلاصه ما بايد اين معلومات ذي قيمت را که از نان شب براي مان واجب تر است به سفارش شما بخوانيم؟!


 

فرستنده :    ر ـ ساعي

 

در ارتباط با مقاله هاي هالوکاست در نيلگون

شعر و فاجعه

نويسنده: علي عباس‌بيگي

به نقل از سايت رخداد

http://www.rokhdaad.com/yaddasht-d.php?id=29

تاريخ: ۱۵ آبان ۱۳۸۵

 

فلسفه نوعي بيرحم‌بودن را که لازمه تفکر انتقادي است به آدم مي‌آموزد و همين باعث مي‌شود آدم با شعر هم بيرحمانه برخورد کند. دست کم با تفسيري خاص از گفتار [تئودور] آدرنو درباره شعرپس از آشويتس، شاعران و خيال بافهايي که خود را خيلي جدي مي‌گيرند و به لطف يک شکل خاص زندگي خود را واجد نوعي موضع ممتاز معرفتي مي‌دانند ( مثل جماعت نسل بيت Beat که به لطف بوديسم و ساير تکنيکهاي معرفت بخش، که امروزه به لطف اقتصاد سرمايه داري در قالب کلاسها و شکلهاي مختلف توليد و باز توليد مي‌شود، مدعي بودند به نوعي «آگاهي الهي » رسيده اند ــ [آلن] گينزبرگ ــ و يا خبرة «سفرهايي اکتشافي» هستند، سفر به اعماق درون، از اين رو يکي از همين جماعت خود را « کيهان شناس » جهان درون مي‌دانست.) نمي توان خيلي جدي گرفت.

 

شکل خاص زندگي اي که آشويتش پديد آورد پديد آورندة انسانهايي (موجوداتي) بود که در اردوگاهها بي هيچ خيالي و اميدي زندگي مي‌کردند ( يا حتا به قول آن دوست اصلا واژه اميد در ترمهايشان وجود نداشت، زبان آنها به قول صاحب وبلاگ شکل زندگي به زبان بنايان قسمتهاي نخستين کتاب پژوهشهاي فلسفي [لودويک] ويتگنشتاين شبيه است )، به قول [هانا] آرنت آنها در صف هاي طويلي مرگ را انتظار مي‌کشيدند ليکن هيچگاه گزارش نشد که عده اي از آنها با هم دست به يکي کنند و يکي از اين جلادان را نابود سازند. انساني که به واسطه آشويتس انسانيتش را همراه با تمام شاديها، حرصها و اميدهايش از دست داد، يک انسان خاص نيست بلکه بطور بالقوه وضعيتي است که همه ما ممکن بود و هست در آن قرار بگيريم، و آن موقع سخن گفتن از گودل، آدرنو و رخداد هيچ محلي از اعراب ندارد. (اين وضعيت از وضعيت حيواني هم پست‌تر است، زيرا در آن هيچ صيانت نفسي وجود ندارد و عده اي از اين موجودات اردوگاهي حتا توانايي غذاخوردن را نيز از دست داده بودند.)

 

گفتار آدرنو درباره شعر يک گفتار فانتزي نيست، به نظر من آدرنو در اينجا فراتر از توجهي که به آن قربانيان نشان مي‌دهد از نوعي عدم امکان حرف مي‌زند. تمام شکلهاي زندگي پيش و پس از زندگي اردوگاهي، زندگي اردوگاهي را در خود نهفته دارند، يا بطور بالقوه ميتوانند به آن بدل شوند. از اين رو همه ما هم ممکن بود به موجوداتي اردوگاهي بدل شويم. شايد به همين دليل است که به گمان بعضي، ويتگنشتاين پژوهشها را بازبان بيروح و بيرحم اردوگاهي آغاز مي‌کند. زباني که چنان ساده و تهي است که درونش ترمهايي مثل اميد به چشم نمي آيد.

 

پيامدهاي فلسفه خيلي جاها به سود ادبيات نيست و همين پيامدها ترکهايي در جهان خصوصي ادبيات ايجاد کرده است. تفاوت فيلسوفي مثل [مارتين] هيدگر و آدرنو در موضع گيريشان در مورد شعر کاملا مشخص مي‌شود: براي هيدگر شعر جايي است که پرسش حقيقت محلي از اعراب پيدا مي‌کند. پس لابد شاعر، با تربيتي خاص و واجد تجربه هايي خاص شدن، موضع ممتاز معرفتي اي پيداخواهد کرد و آنچه همه نمي بينند او ميتواند ببيند و تجربه کند. نقد [آلن]بديو به هيدگر درباره حقيقت و انحصار آن به شعر هم جالب است. ليکن آدرنو شجاعانه اسير عرفان بازيهاي غربي و شرقي نمي شود و با بسط فلسفه اش، به شکلي فلسفي زوال تجربه را نشان مي‌دهد چيزي که خواه نا خواه پيامد خوبي براي شعر نخواهد داشت. در اينجاست که براي من پيوند [سميوئل]بکت و آدرنو جالب مي‌شود. و زبان تهي و انتزاعي بکت خيلي به حقيقت نزديک‌تر است تا زبان رنگارنگ و مسحور کننده جماعت نسل بيت.

 


 

فرستنده :    Sahand

 

آقاي کلانتري: ؛ قورباغه اسمان را به بزرگي دهانه چاه مي پندارد.؛ اولا: جنابعالي در زير پيامهاي صفجه مقاله خانم رويا حکاکيان در راديو زمانه از چامسکي نقل قول اورده ايد که ؛ امريکا آزاد ترين کشور جهان است.؛ در حاليکه آکاهانه بخش؛ با نظامي غير دموکراتيک؛ را از قلم انداخته ايد. گفتم آگاهانه زيرا که بقول خودتان شما براي نوشتن نيم صفحه ۲-۳ ساعت وقت مي گذاريد پس چگونه نصف حقيقت را از ؛ ياد؛ برده ايد. ؛ اجازه بديد گفته مرحوم برشت را ياد اوري کنم.؛ آنکس که حقيقت را نمي داند بيشعور است و آنکه مي داند و دروغ مي گويد تبهکار.؛

ثانيا: اين چگونه برخورد دگماتيک و فرقه ايست که پيروان هر انديشمندي را که بهر دليلي يا نمي فهمي و يا نمي خواهي بفهمي و يل اصلا مي ترسي که بفهمي را مسخره مي کني.؟ چطوري به خودت اين حق را مي دهيد که انديشه هاي سه متفکر بزرگ قرن گذشته را فقط بدليل اينکه پيروان مثلا پوپر و هايدگر را طيفي از دينداران تشکيل داده و شما هم از دين و دينداري بيزاريد را رد کنيد.؟ پس فرق بين شما و آن دانش آموز مدارس ديني طالبان در پاکستان چيه.؟ علت بيزاري شما از اين سه انديشمند مخصوصا هايدگر و لاکان اينه که

در فرقه دربسته شما کسي جرات نکرده که پيله خواندنشان را به تنه شان بماله و زيادي هم مد روز نيست که بتوانيد پز بديد. راستي شما که اينهمه مخالف دين هستيد چرا در رسانه اي که بوته هاي انديشه مديرش از فاضلابهاي مرتجعيني مثل شريعتي و احمد قابل تغذيه مي شود قلم فرسايي مي کنيد.؟ آقاي کلانتري: خودتان را از زنداني که با دستهاي خودتان ساخته و زنداني اش شده ايد رها کنيد. حقيقت نه آنست که ساکنين غار افلاطون تصور مي کردند.

 


 

فرستنده :    Sahand

 

مگر شماها از سرنوشت رقت بار و اسفناک و قابل ترحم سوپر روشنفکران اخير ايراني مثل جهانبگلو و کورش لاشايي و پرويز نيکخواه و عباس ميلاني و ديگران که خواستند بر عليه مسير جريان روند تاريخي مردم شنا کنند و هر کدامشان سر از اخور يکي از هزاران سازمانهاي ناشناس در اوردند و مثل جزامي ها از طرف مردم طرد شدند درس ياد نگرفته ايد.؟


 

فرستنده :    عبدي کلانتري

 

در پاسخ به «يک خوانندهء قديمي تر» : بيشتر بلاگرهاي جوان فرزندان دوران خاتمي اند که حالا يتيم شده اند. اين سو و آنسوي دنيا و حتا در کشور خودشان آواره اند. از لحاظ فکري و فرهنگي هم. آدم نمي تواند احساس سمپاتي نکند. شايد خانه به دوشي حسين درخشان استعاره اي باشد از راهها ومسافرهائي در کشورما که هرگز به مقصدي نخواهند رسيد.


 

فرستنده :    م . رهسپار

 

آقاي کلانتري شما چطور بلد نيستيد به خودتان «پيله» بماليد و با آن پز بدهيد؟ پس اينهمه سال در نيويورک چکار مي کرديد؟! از آقاي سهند ياد بگيريد که ماليده و در نتيجه سر از آخور هيچ سازمان «ناشناسي» در نياورده (استعاره از خود آقاي سهند است چون گويا ايشان اهل ترکستان و آذري است!!!)


 

فرستنده :    آتش

 

خوب بعله يتيم شده اند ولي هنوز خدا رو بنده نيستن. هنوز خيال مي کند با جبهه مشارکت به دمکراسي مي رسه به گنجي فحش مي ده و خدا رو هم بنده نيست. همه اين ها انگار از دماغ فيل افتاده اند ولي خيلي هم رقت انگيزن چون مرتب به همديگه فحش ميدن ولي با همين فحش دادنا به همديگه سخت احتياج هم دارن. يک جور تأئيد وجودي براي هم هستند. فکرش را بکنيدکه اين ها حالا دارند مي رسند به چهل سالگي ، نه سوادي نه دستاوردي نه مي تونن بگن ما روشنفکريم چون بلد نيستند بردارند يک چيز جدي بنويسند. نه مي تونند بگن ما ژوناليستييم. نه تحصيلي نه مدرکي نه شغل درست حسابي. اگر اين وبلاگ را ازشون بگيري چي مي ماند بايد بروند خودشونو را دار بزنند. جواني شون رو با حزب الله بازي هدر دادن حالا مي خوان جبران کنند که نمي شه مونوگامي پوليگامي همه کشک. همه دارند زور مي زنن خوش تيپ باشن و کچل هم دارن مي شن (البته مقصودم شما نيستين آقاي کلانتري که عکس بدون ماسکتون رو هم در بايگاني ديديم که نيک آهنگ کوثر به شما گفته خوش تيپ ترين کچل خوش گذران در نيويورک در تاريخچه کرماني ها . حتما به همين خاطر هواشون رو دارين ديگه.) خلاصه نخير ، بي خودي سمپتاتي نداشته باشين حق با همون خواننده قديمي است.

 


 

فرستنده :    فضول

 

آقاي ر. ساعي گرامي، نوشته شعر و فاجعه از آقاي عباس بيگي که شما اينجا گذاشتيد، براي من که باندازه کافي در جهنم سوزان از نا اميدي له له ميزنم و دستم به هيچ جائي بند نيست چه ميآورد؟

آيا وقتي اين نوشته کوتاه، که مسلمأ از فهم نويسنده اش از فلاسفه غربي نتيجه گيري هاي خودش را ارائه ميدهد و از خواننده ميخواهد همواره نااميدانه در اردوگاه، خالي از احساس انساني مدفون بماند، چه راهي غير از خودکشي پيشنهاد ميکند ؟

راست اش من هم مثل ديگران خود را در جهنم سوزان مي يابم. آيا واقعأ فلسفه آنقدر "بيرحم" است که براي مني که هرگز حتي امکان شناخت اش را هم نداشته ام حکم مرگ صادر کند ؟

و اگر آدرنو و هانا آرنت پيام آور مرگ بودند، چرا خودکشي نکردند و چرا پيروانشان خود را دار نزدند ؟

لطفأ توضيح دهيد در اين لم يزرع "فاجعه" شعر و "بيرحمي" فلسفه به بغل چه کسي بايد پناه برد ؟

 


فرستنده :    رحيم ساعي (فرانسه)

 

دوست تيزنگر آقاي «فضول» ، من در نوشته بالا تجويز خودکشي نديدم. فکر نمي کنم آدورنو هم چنين قصدي داشته. در اين نوشته دو چيز جلب نظر مرا کرد. يکي انتقاد از «گرايش به شرق» مکتب بيت در آمريکا که راه حل را بوديسم و هندويسم و از اين قبيل مي ديدند. عده اي هم در ايران از همان سالهاي شصت ميلادي (از راه غرب) همين تقليدها را مي کردند که هنوز هم ادامه دارد. دوم مقام خاص شعر در هايدگر که هرچند عارفانه به معني شرقي نيست اما در فرهنگي شبيه فرهنگ ما باز توسط بينش عرفاني خودي مي شود و از همان چاه فرو مي افتد. اگر اين مخدرها گره اي از کار ما نگشايند ، در هنرما هم شايد نمونه بکت سالم تر و هشياري آورتر باشد تا عرفان (که همان دين تلطيف شده است). شايد ساموئل بکت (که به ما گفته بودند پوچگرا و سياست گريز است) سياسي تر هم باشد و مسول تر. به هرحال اين يک يادداشت کوتاه بود براي همين نوع «کامنت» گذاري ها و نبايد بيش از همان هم آنرا جدي گرفت. دست کم تا زماني که نويسنده و دوستان او در سايت رخداد به طور جدي به مسايل فرهنگي ايران نپردازند.


 

فرستنده :    غلام

 

ازسليقه زيباي شما درانتخاب رنگ وطرح اين سايت سپاس گزاريم

 


 

فرستنده :    فضول

 

آقاي ساعي گرامي، از توضيحتان متشکرم. منظور من هم همين بود. فقط تا زماني که همه چيز مشخص نيست همانطور که شما گفتيد جدي نميگيريم. اما من از شما بدبين ترم.


 

فرستنده :    ليلي

 

از سلسله خاطرات کودکي

 

مدرسه. طوطي. جبران کمبود. پرواز برادر.

 

مدرسه ما، آموزش را غير ملموس و بي ارتباط با خواستگاه ها، خشک و خارج از وجود ما تصوير ميکرد.

يادگيري، بمعني از بر کردن مطالب و نمره، بر روال طوطي مآبي.

در خانه هم يک طوطي داشتيم که پرواز را فراموش کرده بود. درخت هم برايش افراد منزل بود. اين حيوان فقط موقع گرسنگي و تشنگي به قفس ميرفت. او خوشحال از تکرار نام خودش « بي بي جان » و پيمودن ما و جايگيري بر سر و شانه ما، و ما مفتون " لوندي " طوطي خودمان.

در واقع همگوني مدرسه و خانه بر قرار بود.

 

پسر همسايه اما سوژه اي مناسب براي من هفت ساله، جهت جبران کمبود.

اين جوان با موهاي براق، پوست با طراوت و خنده هاي شاد و گهگاه بلند، جبران خالي بودن جلو سر و پوست نه چندان تازه پدر و محجوبي وي را ميکرد.

انتخابش نه براي خود اش، بلکه بخاطر کمال دهي به پدرم و در خدمت اين موجود نازنين بود.ولي با خجالت تصور ميکردم که عاشق اش هستم.

 

با حاملگي مجدد مادر، رنج برادر کوچک افزايش يافت. ديگر اجازه " لوس "کردن خود و چسبيدن به مادر و ور رفتن با پستانش را نداشت. باضافه جايش را بيشتر تر ميکرد و در نتيجه تنبيهات افزوده شد. تازه اينها همه قبل از ختنه سوران اش بود.

بوي تند آمونياک اش مرا هم به تحقيرش واميداشت. هيچ کس ديگري هم به او سمپاتي نداشت.

 

در يک روز تابستاني بدنبال پروانه اي، از پنجره طبقه دوم پرواز و در کوچه سقوط کرد.

با دو پاي شکسته، مدتها رنج اش را با طوطي که بر روي سينه اش جا خوش ميکرد گفت.

 

طوطي اما فقط اسم خود ( بي بي جان ) را تکرار ميکرد و برادر از آن خرم بود.

 

هرگز برادر و ما، نه معني پرواز و سقوط را فهميديم و نه معني اين پرواز و سقوط را!!!


 

فرستنده :    javad

 

با سلام و درود به آقاي کلانتري

به تازگي دو مقاله از آقاي نيکفر, يکي در مجله نگاه نو به نام "معناي معنا" و ديگري در مجله مدرسه به نام "لوتر و دين-پيرايي مسيحي"چاپ شده است.اگر امکان دارد متن اين دو مقاله را روي سايت بگذاريد.با سپاس

 


 

فرستنده :    م.م.

 

مقاله لينک روز از آقاي فرهادپور در رابطه با پوپوليسم و نسبت معکوس آزادي و قيمت نفت، بنظر من کاملأ سطحي ارزيابي کرده.دليل تجهيز شدن مردم در ونزوئلا کاملأ با دليلش در يک جامعه مسلمان شيعه متفاوت است.گر چه چاوز و احمدي نژاد را نفت و اختلافشان با آمريکا متحد کرده، ولي عوامل داخلي مورد نياز هر کدام از اين دو، چيز هاي ديگري است.

اين پوپوليسم تقريبأ همانقدر آبکي است که گنجي گفته و بيشتر شبيه موضع گيري است تا ارزيابي پديده.

 


 

فرستنده :    فضول

 

آقاي سهند، مبادا فکر کنيد ليلي " اوکي " است و برداريد دوباره يادداشت بگذاريد.

آقاي کلانتري، مبادا احساس سمپاتي براي برادر ليلي کنيد.

؟ آتش، مبادا مقايسه اي بين رابطه برادر ليلي و طوطي، و حسين درخشان و مشابه هايش کنيد. و يا خوش تيپ سازي ليلي از پدراش بوسيله " عشق "اش.

مخصوصآ مبادا معناي پرواز را بفهميم!

 

ببخشيد همه اش شوخيه.

 


 

فرستنده :    ليلي

 

؟ فضول، مثل اينکه با من هم شوخي مي کنيد.

خب من هم از آنجائي که احساس مدرنيت ميکردم، خواستم پدرم که تنها موجود مورد پرستش ام بود را مدرن = آپ ديت کنم.


 

فرستنده :    Sahand

 

درسته که افراد . سازمانها. گروه 1:ها و دولت ها در شرايط بامطلوب مجبورند که گاهگاهي بخاطر حفظ منافع استراتژيکي از منافع کوتاه مدت و تاکتيکي بگذرند ولي هيچوقت آگاهانه منافع دراز مدت و جياتي شان را فداي معظل هاي موقتي و کوتاه مدت نمي کنند. بارها گفته ام که خظ قرمزي که امريکا ازش نخواهد گذشت . قبول اتمي شدن ايرانه. دسترسي ايران به سلاح هاي اتمي يعني ۱: پايان عمر اسرائيل ۲: تشويق همسايگان ايران به داشتن همان سلاح. منظورم ار پايان عمر اسرائيل به آن معني نيست که ايران بخواهد اسرائيل را از روي زمين بردارد. اصلي که همه دارندگان سلاح هاي اتمي ميدانند اينه که؛ هر ملتي که از اينهمه شعور و فرهنگ و تکنولوژي برخوردار باشد که بتواند سلاحهاي هسته اي توليد کند به همان اندازه هم از خرد و هوش بر خوردار است که بداند با استفاده ارش پايان عمر خود را نيز اعلام مي کند. زيرا که دشمن هم قابليت و امکانات تلافي جويانه را دارد.--- مخصوصا اسرائيل--- که تازه گيها چندين عدد زير دريائي خيلي مدرن از المان خريداري کرده که مخصوص حمله دوم تلافي جويانه است. منظورم از پايان عمر اينه که اسرائيل ديگر فادر نخواهد بود که شبهاي

 

خوشي را به سحر برساند. اين از آن پديده هائي است که برگشت ناپذيره و هيچ آدم عاقلي اجازه همچو ريسکي را قبول نمي کنه . مثلا در دوران جنگ سرد ديوار برلين خط قرمزي بود که روسها گفته بودند که همه چيز قابل گفتگوست بجز ديوار برلين. --- که بخاطر خواب هاي سنگين روسها خود بخود ريخته شد. ۲: درسته که ايران در عراق مي تواند اعمال نفوذ کند ولي خيلي کم. زيرا که اکثرا اين سني ها هستند که دست به دست القاعده مي خواهند که جنگ داخلي براه بياندازند که ايران نه تنها هيچ قدرتي براي نفوذ بينشان ندارد بلکه که آنها ايران را هم دشمن خود مي دانند. اگر هم شيعيان بنا به نصيحت ايران براي مدتي کوتاه از خود دفاع نکنند . سني ها حري تر شده و خود بخود پاي شيعيان را به جنگ خواهند کشانيد. ۳: ايران تقريبا براي وضع افغانستان هيچ کاري نمي تواند بکند زيرا که با طالبان دشمني خوني دارد و کمکهاي تاکتيکي و مادي و غيره به دولت افغانستان هم هيچ مشکل اساسي را حل نمي تواند بکند. ۴: يهودي ها دربين دموکرات هاي امريکا بيشتر از جمهوري خواهان طرفدار دارند و با اکثريت شدنشان نه تنها بيشتر از حقوق اسرائيل دفاع خواهند کرد بلکه که به حمله احتمالي

 

به ايران مشروعيت هم خواهند داد . يکي از اصلي ترين عوامل ادامه خشونت در عراق بخاطر وجود سربازان مسيحي در خاک يک کشور مسلمانه. هيچ ملتي از اشغالگر--- حتي اگر به امر خير وارد شده باشد--- خوشش نمي ايد. عدم رضايت کره جنوبي ها هم همينه تازه آنها اينهمه دشمني با امريکا ندارند. من حايي خواندم که ويتنامي ها از فرانسوي ها بيشتر از امريکايي ها نفرت مي کنند زيرا که مردم هر روز چهره فرانسوي ها را ميديدند که بخاطر اشغالگر بودنشان ازشان نفرت مي کردند ولي به آمريکايي ها به ان صورت اشغالگر نگاه نمي کردند . چونکه اشغالگري توهيني است به شرافت و حيثيت ملتي و توهين کردن و خورد کردن کرامت انساني از خونريزي هم بدتره. من فکر مي کنم که اختمالا بعد از اعدام صدام. امريکايي ها با بقاياي بعثي ها کنار امده و انها را در برابر ايران تقويت خواهند کرد و خودشان هم خاک عراق دا ترک خواهند کرد. پس بيائيد زيادي به حرفهاي روزنامه ها گوش ندهيم و خودمان را به بدترين شرايط اماده کنيم و اينرا هم بدانيم که نقشه هاي استراتژيکي را هميشه ادمهاي پشت پرده حاظر مي کنند که حکومت ها فقط اجرا مي کنند. پس دست خود بوش هم تا جايي بسته است.

 

دولتمندان ايران دو راه در پيش پايشان است. مي توانند ايران را تبديل گلستان و يا گورستان کنند ولي من بد بين واقع گرا مي بينم که راه دومي بهتر اسفالت شده و مي ترسم که گول اين جادهاسفالت شده را بخورند. ارزو مي کنم که پيش بينيهايم همه نادرست از اب بيايند. شما هم همه بگيد امين.

 


 

فرستنده :    فضول

 

«واقعگرا نياز به تيزنگري دارد»

آقاي ر. ساعي عزيز، از مزاحمت مجدد عذر ميخواهم. راست اش چند روزي است هديه اي که شما بمن داديد، برايم سردرد شديد و آلرژي ايجاد کرده. از لطف شما متشکرم. بسيار درخشنده و چابک است. سليقه خوبي داريد. متأسفانه نه برازنده من.

خواستم اگر اجازه ميدهيد همينجا اين تيزنگري را به آقاي سهند تقديم کنم.

هديه بايد مناسب نياز شخص انتخاب شود تا به او بچسبد.

از موافقتتان سپاسگزار ميشوم.


 

فرستنده :    افشاگر

 

مزدوران را بشناسيم:

 

آقاي دار&