محمـد
جـلالي
چيـمـه (م.سحر)
فيلســوف
الاســـلام
و «آنچــه
خـــود
کــرد!»
بخشـــي
از کتـــآب
مستطــــآب
«گـفتـمــان
الــرجــال»

دوبيتـــي
هــاي
فيلســـوف
اُلاســـلام
،
حضرتِ
ايدئولوگ
عليشاهِ مغرب
کوب
(همـــراه
بـــا
حــــواشــــي
وتـــوضيــحــــات)
..................................................................
مو علم ِ
مُطلق از
تقليد دارُم
ز تعليماتِ
دين ، تأييد
دارُم
هنر در
بازپرسي و
شکنجه
به فرِّ
حکمتِ فرديد* دارُم !
تفکُّربارهء
بيدادي اُم مو
نظرپردازِ
استبدادي اُم
مو
فلاطوني*
فراکِ هايدگر*
پوش
به سِلکِ حاج
مُلاّ هادي*
اُم مو !
مو که
سرچشمهء
ادراک بودُم
حکيمُ
الاَرض، في
الاَفلاک
بودُم
به حکم
ِ«امرهُم شورا»*
در اين مُلک
مُشاورباشي
ِ ساواک بودُم
!
به عُمري در
پي معلول و
علّت
شدُم سنگِ
بناي کاخ ِ
ذلُت
گَهي
صيقلگرِ
ساطورِ اسلام
گَهي انديشه
سازِ «شاه و
ملّت»* !
حقوق از حق ،
مقام از بُت
گرفتُم
قبا دادُم به
مُلاّ ، کُت
گرفتُم
به مشرق ،
مشعلِ پيکارِ
با غرب
ز مشعلدارِ
«دُن کيشوت»*
گرفتُم !
سر آوردُم
برون از چاهِ
هاروت*
که در بازارِ
دين گِرد
آورُم قوت
سگِ اصحابِ
کـَهف *از مو
درآموخت
فنون ِ جاهلي
در نفي ِطاغوت*!
مو بازرگان
ِافکارِ
بُلندُم
که از انواع ِ
دانش بهره
مندُم
تو شيطان
باش،امّا
مُشتري باش
بخر، امّا
مپُرس از موکه
چندُم !
زماني عارفي
در جوفِ
صوفُم*
گَهي
اُستادِ
ايوان ِ
مخوفُم*
حکيم ِ
تاجرُم در
کُفر و اسلام
مو کاسبکارِ
فکرُم،
فيلسوفُم !
مو درويشُم
که پيرُم
مُقتدر بي
سَماعُم تيز*
و شَطحُم*
شِرّ و وِر بي
مُرادِ مغرب
آموزُم
اُلاغي ست
که اُستادش
الاغ ِ هايدگر*
بي !
زماني هرچه
مي ديدُم بدي
بود
در ايران ،
مغربيت
مُرتدي بود
عرق روسي،
فُکـُل «ايو
سَن لوراني»*
مرا انديشه،
آلِ احمدي*
بود!
زماني غرب از
ايران راندني
بود
نظرگاهُم در
اين ره
خواندني بود
به جادوي دو
برگ از فانون*
و سارتر*
مرا
نورافکني
تاباندني بود!
مو که
اُستادِ
ذوقيات بودُم
مُرادِ اهل
ِمطبوعات
بودُم
به
امدادِ«عبورازخطِّ»*
يونگر*
«خَسي
درعرصهء
ميقات»* بودُم !
مو که
سرچشمهء
افکارِ بکرُم
بُتِ
بُتخانهء
اصحابِ فکرُم
گَهي با يونگ*
و کافکا* هم
پياله
گهي در کربلا
مشغول ِ ذکرُم
!
خوش از حزبي
گري و
خِيلتاشي*
پُلي بستـُم
به روشنفکرِ
ناشي
به خادم سنجي
و خائن تراشي*
شدُم سنگِ
ترازودارباشي
!
مو در توزين ِ
خدمت يا خيانت
به دستِ کينه
دادُم با
متانت :
امين ِ
راستي، سنگِ
شريعت
کليدِ حق،
ترازوي ديانت
!
به عقلِ کور و
چشم ِ بابقوري
شدستُم ـ هم
غيابي، هم
حضوري ـ
شرف بخشندهء
مشروعه
خواهان
وکيلِ شيخ
فضل اللّه
نوري*!
زدُم پيوند ،
کاهو با
کَـلَم پيچ
لنين بر دين*،
شريعت را به
گورويچ*
ز طوفانُم چه
غير از باد در
دست؟
ز مزروعُم چه
اندر دست جُز
هيچ؟
نه با قُبح ِ
عمَل ، با
حُسن ِ نيات
شدُم
انديشمند از
سوربُنيات*
دکارت* و
مالبرانش* و
مجلسي* را
زدُم پيوند
با
ماسينيونيات*!
ز چسبِ کينه
پيوستُم به
نيکي
اصولِ دين و
رسم ِ
بُلشِويکي
لنين بر شيعه
،عاشورا به
اُکتُبر
شهادت را به
افکارِ چريکي
!
رژيم ِ شاه را
از بهرِ توبيخ
به تابوتِ
حقيقت مي زدُم
ميخ
براي عيش ِ
مُلاّ هاي
ايران
شهيدان مي
فرستادُم به
تاريخ* !
به داء
اُلفکرِ* مو
قُرآن دوا بي
نظرگاهُم
سوي «آلِ عبا»*
بي
همه ايام ،
عاشوراي
ايران
همه عالم ،
زمينِ کربلا
بي* !
محقق بوده يم در
«قلبِ تاريخ»*
که تا سازُم
از ايران سلبِ
تاريخ
خرِ دجّالِ
*عصرُم
رخش ِ رستم
سگِ اصحابِ
کـَهفـُم*
کلبِ* تاريخ !
ز ايام ِ ازل
تا عصرِ حاضر
ز مجموع ِ
نوابغ يا
نوادر
بلالُم* حجّت
و پيرُم
ابوذر*
دلِم سلمان* ،
سرُم عمّارِ
ياسر*
پژوهش کرده
در آبِ
کـُر*اَستـُم
ز قُم مُلاّ،
ز«سوربُن»
*دکتُراستـُم
خدا در توبره
و خُرما در
آخور
نظر بر توبره
، سر در
آخوراستـُم *!
افاضاتِ مو
رمزي بود و
کـُد داشت
نيامد آمد و
شد يا نشد
داشت
نبرد
افکارُم از
بيگانه فيضي
ولي سيل ِ فنا
بُرد «آنچه
خود داشت»* !
پاريس
، بهار 2004
آنـچـــــه
خــــود
کـــــرد!
ابتـــدا
نزديک
به چهار سال
است که اين
دوبيتي هاي
طنز آميز و
انتقادي سروده
شده اند.
سراينده طي اين
مدت همواره در
نظر داشت تا
يادداشت هايي
در توضيح و تفسير
و شأن نزول
آنها بنويسد
تا از دامنهء
سوء تعبيرها و
سوء تفاهمات
احتمالي
کاسته شود و
به خوانندگاني
که درهرحال
روزي ،
روزگاري اين
دوبيتي ها را
برابر خود
خواهند داشت
ياد آوري کند
که مطالب و
مضامين اين
ابيات نه از
سر بلهوسي هاي
شاعرانه يا
شيطنت هاي ذوق
ورزانه بلکه تصويري
صميمانه ـ
اگرچه
گاهي نيشدار
و تلخ ـ
ازگيرودارهاي
فکري سراينده
اند و ريشه در
گرفتاري هايي
دارند که
ازابتداي نيمهء
آخر قرن بسيتم
تا امروز
جامعهء ايران
را در ميان دوسنگ
آسياي سـُنّت
و مدرنيته ،
واپس گرايي و پيشرفت، به سايش
و فرسايش
هولناکي گرفتار
داشته است.
اميدوارم
سخناني که در
اين ابيات طرح
مي شوند و به
ويژه صراحتي
که در بيان ِ
توضيحات مشاهده
مي شود رنجش
خاطرکسان را
فراهم نياورد
و شاگردان و
پيروان يا
شيفتگان برخي
نحله ها و
فرقه ها در
جامعهء
روشنفکري
معاصر ايران
را آزرده
نسازد و
چنانچه با
خواندن يادداشت
هاي زير،
نادرستي يا
کژفهمي درآراء
يا دربرداشت
هاي من ديدند
به حساب فقر
فرهنگي زمانه
و جامعه اي
بگذارند که ما
نيز چون ديگران
محصول آنيم و بر ما
حَرَجي نيست ،
زيرا معلمان
فکري و
چراغداران
فرهنگي و علمي و به
قولي«
پيشنمازان»
جامعهء ما به
هر صورت همين
انديشه ورزان
و نظريه
پردازاني بوده
اند که از
آنان نام برده
مي شود. به
گفتهء حافظ :
مکن
دراين چمنم
سرزنش به
خودرويي
چنان که
پرورشم مي
دهند مي رويم!
از اين
رو گذشته اي که
جواني و
روزگار ما و
نسل هاي پس از
ما در آن طي شد
، همانا
«آينده» اي بود
که همين
جنابان پيشقراولان
فکري طرح ريزي
کرده بودند.
درست است که
برخي از آنان
نيت خير داشته
اند ، اما نيت هاي
خير و صفاي
باطن آنان
همراه خود
ِآنان از اين
جهان رخت
بربسته و رفته
است اما آنچه
برجاي مانده
است همين
محصول تلخ زقوّم
وار و کـَبَست
کرداري ست که
ما امروز
درومي کنيم و
مي چشيم
وهزاردريغ که
براي آيندگان
نيزبه يادگار
مي گذاريم!
از همهء
اينها گذشته قرار
نيست تا ما نيز
همچون سايرهم
وطنانمان که
در داخل کشور
زنجيرهاي
اسارت
استبداد ديني
را برتن و
روان خود
تجربه مي کنند
، زبان درکام
کشيم و در
بيانِ صريح
سخنان خود
خسّت به خرج
دهيم
زيرا ما جان
به دربردگان ِ
معاصر
ايران،
در تبعيد
ناخواستهء
خود ، از
خانمان وهست
ونيست گذشته و
از يار وديار
گسسته ايم تا در
بيان
آزادانهء
آراء خود به
احدي باج
ندهيم و بيم و
باکي در دل
نپروريم. سيصد
گل سرخ و صد گل
نصراني....
امــّا
بعــد
اين
دوبيتي هاي
طنز آميز در نقد
افکار و
انديشه هاي گروهي
از «متفکران » و
«روشنفکران»
ايران
معاصرسروده
شده اند. از
احمد فرديد که
به دستاويز
انواع شيوه
ها،
خود را
سرحلقهء هايدگرين
هاي سنت پرست
و غرب ستيز
ايران قرار
داده بود
بگيريد تا
برسيد به
شاگرد فکري او
آل احمد که
خود الهام بخش
وفرصت ساز
ِنظرات
مندرس، اما نو
نماي شريعتي
در جامعه
ايران
بود و زمينه
ساز اقبال
عمومي بسياري
از دانشجويان
و درس
خواندگان
ايران دههء
پنجاه از
افکار بنياد
گرايانه ،
آشوبگر و رجعت
خواه او گرديد
که نتيجهء آن
را در سال 57
ديديم و نزديک
به سه دهه است
که ملت ايران
در جهنم سوزان
آن گرفتار است
و چشم انداز
رستگاري و
رهايي از شعله
هاي هراسناک
آن همچنان نا
روشن و روزگار
اهل ايران درميان
قلعهء
اسارتباري که
فرديد وآل
احمد و شريعتي
از معماران آن
به شمار مي آيند،
همچنان غرقه در
سياهي و دهشت
و تباهي
استبداد
ديني
است .
از آن
ميان فرديد
درسايهء «بخت
کارساز خويش»
به درک «دوران
پربرکت
انقلاب
اسلامي» نائل
شد و پس
از کوشش هاي
ناموفق
براي شرکت
مستقيم در
قدرت سياسي
(نمايندگي
مجلس خبرگان و
نمايندگي
مجلس اسلامي)
، فرصت
انواع
«خدمتگذاري»
را به دست
آورد و در
مقام «
فايلاسوف و
حکيم متآله
ديني و عالم
علم اشتقاق و
ماسونولوگ و
يهودشناس» ،
کرسي
استادي
فلسفه را در
دانشگاه هاي
ايران يا در
خانه خود به
کارخانهء
شکنجه گر سازي
و بازپرس
پروري حکومت
استبداد ديني
بدل کرد و در
پاسخ
منويات و
ارادهء حضرت
«پيشوا» ، مشتي
«تکنوکرات» و
حقوق بگير و
پليس ِ فکري
براي تداوم حيات
تئوريک و
ايدئولوژيک
حاکميت
روحانيون شيعه
در ايران
پرورش داد.از
اين رو احمد
ميهني يزدي
معروف به
فرديد
طي دو دهه
نخستين انقلاب
اسلامي
نمايندگي
فکري و فلسفي سرسپردگان
تحجر و
استبداد و ظلم
و جور در
ايران از آن
خود ساخت و
بلا منازع و
بي رقيب ، به نماد
خدمتگزاري
فلسفه به وحشت
و توحش در تاريخ
معاصر ايران بدل
گرديد
و افسوس که
جاي
شاگرد جنجال
گرا و جاه طلب
او جلال آل
احمد خالي بود
تا در کتاب
«خدمت و خيانت
روشنفکران » خود ،
فصل افتخار
آميزي به
«خدمات» ِ اين
«استاد روشن
ضمير» خويش
اختصاص دهد! .
اشارات
و تلميحاتي که
دراين ابيات
رفته اند، به
نظرگاه ها و
نظريه پردازي
هاي
اين سه تن
(فرديد ، آل
احمد ،
شريعتي) محدود
نمي شوند، بل
دامن کسان
رانيز مي
گيرند که هرچند
در جايگاه
فيلسوف يا
جامعه شناس
نظريه پرداز و
اسلام شناس در
خدمت دستگاه
حاکمهء پيشين
بودند و
ازانديشمندان
و فکربازان و
فکرسازان
ِرسمي دستگاه
دولتي محسوب
مي شدند، با
اين وجود به
موازات
ديگرهمکاران
خود در عرصهء
انديشه ونظر،
آيندهء سياه
ايران و ظهور
دستگاه جور
حاکميت ديني
را زمينه سازي
مي کردند و
حتي در اين
مسير شخص اول
مملکت يعني
شاه را نيز تا
حدودي با خود
همراه و
همآواز کرده
بودند.(ر.ک.
ياداشت :
ذيل « آنچه
خود داشت ...»).
درميان
اين
عاليجنابان
مي توان از
سيد حسين نصر
نام برد که يک
«فوندامانتاليست»
اسلام گرا و
معتقد به«
مشرب اصالت
بازگشت به
ريشه و اصل»
بود و« ريشه و
اصل » را هم مثل
ساير آخوند ها
در تاريخ هزار
و چهارصد ساله
پس از اسلام و
در دوسه دههء
نخست برآمدن
شريعت اسلام
در صحراي حجاز
مي ديد وهم اکنون
نيز سال هاست
که درمقام
استاد فيلسوف
و اسلام شناس
در دانشگاه
هاي آمريکا به
يمن تأليفاتي
که به زبان
انگليسي منتشر
کرده ،
توانسته است تا به
عنوان
متفکري
مقبول و مرجع
، خود را در
ميان بسياري
از درس
خواندگان
بنيادگرا
واسلاميست جهان
عرب و مسلمان
ازجايگاه و
موقعيت و
«اعتبار»ويژه
اي برخوردار
سازد. هرچند
بنيادگرائي
اين نواسلاميست
هاي درس
خواندهء عرب
معاصر درقياس با
بنياد گرائي
هايي از نوع
«ملا عمري» و «ملا
روح اللهي»،
داراي مختصر
تفاوت هايي
ازنوع
«سربريدن با
پنبه يا با
شمشير» است.(
فوندامانتاليسم
بازگاني و
شريعتي نيز از
همين نوع بود! و
آقايان سروش و
حجاريان نيز
به همين معنا
«فوندامانتاليست
» هستند!)
آقاي
نصر اين اعتنا
و اعتبار نزد
اسلام گرا هاي
دنياي عرب را
تا آنجا
رسانده است که
دستگاه حاکمهء
ولايت فقيه
نيز که
روزگاري
سايهء ايشان
را با تير مي
زد و « تيغ روح
اللهي » خود را
براي بريدن سر
جناب ايشان
آبديده و تيز
مي کرد ، اينک
چند سالي است
که حضرتشان را
گرامي مي
دارد، براي وي
بزرگداشت مي
گيرد و
دعوتنامه ها
مي فرستد و کنگره
ها مي گشايد و
ستايش نامه
ها و جشن نامه
ها منتشر مي
کند.
(
پيداست نظامي
که در سالهاي
نخستين انقلاب
اسلامي اش ،
ملکوتي ترين
صداي ايران
معاصر را
خاموش کرد و حنجرهء
سحرانگيز
انساني چون
سيد جواد
ذبيحي را به
تيغ رذالت
بُريد و
نيستان
شکوهمندي را که
در صوت اين
مؤذن
بزرگ و اين
استاد بي مانند
آواز هاي
عرفاني و
مذهبي
تعبيه بود به
آتش کشيد،
هرگزنوشيدن
جام هاي پياپي
از خون رئيس دفتر
«علياحضرت
شهبانو
فرح پهلوي
همسر محبوب
شاهنشاه
آريامهر» را
بر خود حرام
نمي شمُرد.
لابد اين مايه
بزرگداشت و
ستايش و تقدير
که اين روز ها
از سوي
فرزندان
خونريز « امام »
نثار «شهيد
زنده» استاد دکتر
سيد حسين نصر مي
شود ، کفاره و بهاي
خوني است که
حاکمان فعلي
در عالم
آرزو
و مجاز،
روزگاري از
فوران رگهاي وي
نوشيده اند! )
به هر
صورت مقصودِ
من از ذکر نام
اين استاد اسلام
شناس،آن بود
که چشمه اي
وگوشه اي
ازهمآوازي و
همدلي پادشاه
سابق را با
طرح نظريات
اسلاميستي و
انديشه هاي نو
اسلام گرايي
در ايران
يادآوري کنم
و اشاره وار
بگويم و
بگذرم
که دکتر سيد
حسين نصر رئيس
انتصابي (از
جانب شخص
اعليحضرت همايوني)
مهم ترين
دانشگاه علم و
تکنولوژي مدرن
يعني دانشگاه
آريامهر در
ايران بود.
يعني پادشاه
وقت ، اداره و
رياست
دانشگاهي را
بر عهدهء
ايشان نهاده
بود که نماد
توسعهء
تکنولوژيک و
پيشرفت علوم
دقيقه (
رياضيات ،
فيزيک ، مکانيک
، الکترونيک ...)
در ايران بود و قاعدتاً
مديريتي را
مي طلبيد که
درمنتهاي روشمندي،
از سوي
دانشمنداني
برخوردار
ازروحيهء اي
آزادمنش (Esprit libre)و
بري از انواع
قشريت هاي
مشربي و
ايدئولوژيک ،
و فارغ از
هرگونه درويش
مسلکي هاي
رايج در ميان
ايرانيان
اعمال شود. در
يک کلام ،
دانشگاه
صنعتي ايراني
که به سوي
مدرنيسم و
توسعهء علمي و
عقلاني و
صنعتي جامعه گام
برمي داشت
منطقاً و
اصولاً مي
بايد از سوي
دانشمنداني
با وسعت نظر و
برخوردار از
روحيات
کاملاً
راسيونل (خرد
گرا) و دکارتي
اداره مي شد،
نه از سوي
فضلاي حوزه
ديده يا نديده
اي که دانايي
و استعداد و
توانايي هاي
فکري و
فرهنگي خود را
تقديم به تئولوژي
يا تئو سوفي
يا انواع ديگر
معارف اسلامي
مي کردند و
رؤيا هاي خوش و شيرين
بازگشت به
روزهاي طلائي
مدينةالنبي
را در ذهن و
روح دانشجويان
ودانش
آموختگان
ايراني پرورش
مي دادند!
اين کار
يک ناداني بود
و چوب ِ
ويرانگري بود
که« پادشاه
متجدد» دانسته
يا نادانسته درميان
چرخ دنده هاي
پيشرفت و تجدد
ايراني فرو مي
کرد.
پيداست
که با خرد و
دانش و پيشرفت
و توسعه ، سازگار
تر آن مي بود
که فضلاي
درويش مسلک و
اسلامگرايي
همچون دکتر
سيد حسين نصر
به حوزه هاي
علميه گسيل مي
شدند
تا نگاه و
منظر ملايان
متحجر عهد
بوقي را نسبت
به معارف ديني
و تاريخ
اسلام
و اصولاً
نسبت به جهان
معاصر ارتقاء
دهند و
روحانيت تنها
کشور شيعه
مذهب ـ
يعني ايران ـ
را به لحاظ
فکري براي
هماهنگ شدن با
مدنيت مدرن ــ
که بيش از يک
قرن همهء
انديشمندان و
مصلحان بزرگ
ايران در آرزوي
اخذ آن مي
گداختند ــ
مهيا سازند .
نه آن که در
مقام مدير ِ
درس خواندهء
مؤمن و متقي و
ديندار
ودرويش مسلک
يک دانشگاه
علمي و صنعتي،
و به عنوان نمونهء
اعلاي يک رئيس
و يک استاد
محترم و
والاجاه فرنگ
رفته و فيزيک
خوانده ،
گرايشات
شرعيهء
دانشجويان را
صيقل زنند و
به جاي پرورش
مهندسان
آينده ساز
خردگرا و معماران
آزاد انديش ِ
ايران مدرن ،
براي جامعهء
درحال توسعهء
ما ، معتقدان
نماز خوان و
قرآن دان
تربيت کنند و
دانشجويان
ايمان آورده و
دل به دين
باخته اي
بپرورند که
انواع اعتراضات
صنفي يا خواست
هاي سياسي خود
را نيز از« فيلتر
شرع انور» مي
گذراندند و
مبارزات
اجتماعي و
کوشش در راه
کسب حقوق فردي
و اجتماعي را
به«شيعهء علوي
يا صفوي»
پيوندمي زدند
و سياست، تنها
در عبور از
صافي اسلاميت
و دين براي
آنها معنا مي
يافت! تا آنجا
که حتي براي بالابردن
کيفيت تغذيهء
خود در
رستوران هاي
دانشگاهي به
ياد مظلوميت
حسين شهيد در
کربلاي مُعّلا
مي افتادند و
به حَرمَله و
شمر و يزيد لعنت
و نفرين مي
فرستادند!
شمر و
يزيد و حرمله
اي که به يمن تفسيرهاي
«انقلابي و
نئو
اسلاميستي»
(لنيني يا
گورويچي) آن روزگار
از سوي برخي
قاريان ِ
سوربن ديده بدل به
اسامي
مستعاري شده
بودند براي شخص شاه
و کارگزاران ِ
دستگاه حاکمه
و همچون فرمول
هاي جادويي و
کُدهاي رمزي
کارکردي
سياسي و تحريک
آميز و
تبليغاتي
يافته بودند و
بلاواسطه و
آشکارا
نام
پادشاه وقت و
سران حکومت را
فراياد
جوانان هيچ
ندان و
سرخورده
وبرآشفته و
ايدئولوژي
زدهء آن
روزگار مي
آوردند و دکان
بلواگري ها و
تحريکات طلاب
منبري
ونوخاستگان ِ
پامنبري آنان
را بر منابر و
مقابر و مساجد
و تکاياي
سراسر ايران
رونق مي دادند
و تخم آشوب مي
پراکندند!
آيا به
طرز شگفتاوري
نابجا و
خردگريزانه
نبود که مثلاً
سيد حسين نصر
رئيس
دانشکدهء
مهندسي و علوم
تکنولوژيک
مدرن باشد و
در همان زمان دانشکدهء
معقول و منقول
ــ که ظاهراً
روحانيون«بافرهنگ»
و«عالم
»جهانديده
و«دانش دوست» د
آنجا فوق
ليسانس و
دکترا مي گرفتند
ــ از وجود
امثال ايشان
محروم بماند و
کرسي استادي
دکترسيد حسين
نصر در
دانشکدهء
الهيات، نصيب
ماترياليستِ
لنين شناس و
مارکسولوگ
مشهور، جناب
دکتر
اميرحسين
آريانپور
گردد؟
و به
راستي آيا در
ايران آن
سالها برنامه
و پروژهء
انديشيده و
تدارک ديده
شده اي موجود
بود که در
عالم فلسفه
بنا را برآن
مينهاد
تا مکاتب دير
سال و ديرپا و
نامتجانس
ايدآليسم و
ماترياليسم
را با يکديگر
آشتي دهد؟ و
آيا قصد
گردانندگان
فکري جامعهء
آن روزگار
ايران آن بود
که مثلاً در
عرصهء سياست و جامعه
و فرهنگ ، دو
مشرب ناهمگون
و آشتي ناپذير
مارکسيسم و
اسلاميسم
سياسي را به
هم
پيوند زنند و
خطبهء عقد
شرعي اين دو
مکتب را در
ايران پادشاهي
جاري سازند؟
آيا با
منطق ِ سياستِ
فرهنگي و
سياست ِ آموزشي
زمانه سازگار
بود که
مثلاَ اسلامولوگ مؤمني
همچون نصر که
در مشرب
درويشي و
ئآله و تفقه
اسلامي مقام و
موقعيت و
اعتباري بهم
رسانده بود و
افزون براين ،
با تکيه به
تيتر
دانشگاهي اش
در مقام
ِفيزيکداني
فرنگ ديده
واستادي که
تقوي و تدين
و«تقدس» خود را
به مُهر
اعتبار
آکادميک و
علمي ممهور و
مؤيد مي ساخت
وجاذبهء
معارف الهي و
منش آخوندي خود را
نزد
دانشجويان
علم و صنعت مدرن، خواستني
تر و ستايش
آميزترمي
کرد، به رياست
ِ يکي از مهم
ترين نهادهاي
پيشگام و
منادي علوم
دقيقه و
توسعهء دانش و
تکنولوژي
مدرن (دانشگاه
صنعتي
آريامهر)
فرستاده شود و
آن ديگري (آريانپور)
که در مکتب«
ناخداباور»
(آتئيسم)
مارکسيستي
صاحب نام و
شهرتي بود به
پايگاه علوم
شرعيهء
اسلامي
و اردوگاه
معارف ديني و
فقه و
الهيات(دانشکدهء
معقول و منقول)
اعزام گردد؟
آيا
حضور نمادين
اين دو استاد
شاخص
در دو حوزهء
علمي با
ماهيتي
کاملاً متنافر
و ناهمگون به
معناي سردرگمي
و تشتت فکري
وسوراخ دعا گم
کردگي
گردانندگان
فکري نظام پيشين
نبود؟
آيا
خدمتگزاري
اين دو
استاد
ناهمجنس ، در
دو نهاد
آموزشي نا
همساز ،
دانسته يا نادانسته
، به قصدحوزوي
کردن دانشگاه
يا دانشگاهي
کردن حوزه هاي
«علميه»
برنامه ريزي
شده بود؟
آيا مي بايد به وجود اراده هاي نامرئي و مرموزي انديشيد که در مسيرِ اهداف وانگيزه هاي ناروشني