يک نامه
از ايران
Auf Scheiße gebaut!
يا حبيبي!
خيلي وقت است
که ميخواهم
سر قلم بروم و
برايت نامهاي
بنويسم ولي
حال و احوال
بد نميگذارد.
نميدانم حال
تو چه طور است
ولي من خيلي
وقت است که
دارم احساس
خفگي ميکنم.
بوي گند دارد
خفهام ميکند.
دنبال دلايلاش
ميگردم. لابد
دليلي جز اين
ندارد که چشم
و گوشام بايد
شبانهروزبه
دنبال اخباراين
کشورباشد و
زندگي در اين
ملک را تماشا
کنم. کاش مي شد
خود ام را از
شر اين وسواس
خلاص کنم و
مثل آدم هاي
درست و حسابي
به دنبال کار
و زندگي خود
باشم. بهترين
کار هم در اين
مملکت اين است
که به خيل
گردنهگيرها
و غارتگرها بپيوندي.
ولي نميشود. يعني
خداوند در حق
اين حقير عنايت
نفرموده و
استعداد اش را
به اين ضعيف
عطا نکرده است.
محکوم ام که در
اين خراب شده چشم
و بيني ام دايم
باز باشد و از
بوي گند و
منظرههاي
زشت در عذاب
باشم. کاش من
هم مثل تو عقل
به خرج داده
بودم و در
همان آلمان
مانده بودم.
آلمان
گفتم و چيزي ياد
ام آمد. در
زمان آن
"مرحوم"،
همان شاهنشاه
آريامهر
خودمان، غفّره
الله، در اوج
رجزخوانيهاي
رژيم در مورد
پيشرفتهاي ايران
در سالهاي پس
از جهش پول
نفت در ۱۹٧۳
که قرار بود ايران
را به زودي به
پاي ژاپن و
بلکه بالاتر
از آن برساند،
مجلهي آلماني
اشپيگل در سال
۱۹٧۴ يا
با دادن ارقام
و آمار در ۱۹٧٥مقالهاي
پر از طعنه و
تمسخر در بارهي
پروژهي
شاهنشاهي
رساندن ايران به
مقام پنجمين
قدرت جهان چاپ
کرده بود.
عنواناش،
اگر درست به
خاطر ام مانده
باشد، اين
بود:Ein großer Sprung mit lahmem Fuß (معنياش
را هم که ميداني:"پرشي
بلند با پاي
لنگ"). در آن
مقاله با
برشمردن خرابي
و پوسيدگي همهي
زيرساختهاي
کشور و نداشتن
آمادگي براي
چنين ادعاهاي
گـُنده گنده،
از جمله در
وصف وضع پايتخت
کشور و نداشتن
پارگين (همان
"فاضلاب" کذايي
که نميدانم
چرا گنداب
اش "فاضل" شده
است و فضل اش
در چيست. لابد
در فضولات اش!)
به طعنه نوشته
بود: buchsätblich auf Scheiße gebaut. يعني،
"به معناي لفظي
کلمه، بنا شده
بر گـُـه"! ولي
آن موقع کي
بود که به اين
مشاهدات دقيق
توجه کند.
خاطر مبارک
ملوکانه هم
حتما از اين
جسارتها سخت
آزرده شده و
به سفير آلمان
تذکرات لازم
را داده بوده
اند. آخر و
عاقبت اش را
هم ديديم که
چه گونه در آن
پرش بزرگ "با
پاي لنگ" با سر
زمين خورد و
خود و رژيم اش
مثل تپاله روي
زمين پخش
شدند. نتيجهي
اخلاقي: خوردن
گـُـهِ زيادي و
بسيار بزرگتر
از دهن موجب
بدبختي است!
به هر حال با
الهام از آن
نکتهسنجي دقيق
مجلهي اشپيگل
که وضع کل رژيم
را هم به زبان
سمبوليک بيان
ميکرد، بايد
گفت که نه
تنها به معناي
لفظي پايتخت
اش-- که جانشين
پايتخت کورش و
داريوش بود!--
بر گـُه بنا
شده بود، که
به معناي مجازي
همه چيز بر گه
بنا شده بود. يا
به زبان فصيح
آلماني: Alles war auf Scheiße gebaut!
ولي
داستان ما از
داستان او هم
بامزهتر است.
ما هم که در آن
عنفوان شباب
جزوههاي
انور خوجه و
مائوتسه تونگ
را همراه جزوههاي
پويان و
احمدزاده در
بارهي روشهاي
جنگ انقلابي
خوانده بوديم
و از غربزدگي
آل احمد و
آثار شريعتي
هم غافل
نمانده بوديم،
وقتي ديديم
ستارهي بخت
آخوند رو به
اوج است، زديم
و انقلاب کرديم.
حالا با اين
انقلاب
شکوهمند قرار
است ايران نه
تنها باز از
ژاپن در علم و
صنعت جلو بزند
که با آوردن جهان
به زير پرچم "حکومت
اسلامي" کل بشريت
را از شر امريکاي
جهانخوارو
امپرياليسم
غرب نجات دهد
و به "صراط
مستقيم"هدايت
کند! وقتي از
زبان سردار
پاسدارهايمان
ميشنوم که
هواپيماي جنگياي
ساخته ايم که
به هواپيماي F18
امريکايي زکي
ميگويد و بمب
هزارکيلويياي
که توي دهن
بمب امريکايي
ميزند و در
همان حال هر
دو ماه يک بار يکي
از آن
قارقارکهاي
پرنده اش سقوط
ميکند و دهها
و صدها نفر را
به کشتن ميدهد
و آمار کشتههاي
جادههايش روي
جنگهاي عراق
و افغانستان
را در کشتار
کم کرده و
آمار فحشاء و
جنايات اش و
وضع نسل جوان
اش و اقتصاد
اش و دزديها
و غارتگريهايش
چهها که
نکرده... آدم
دهان اش از
تعجب باز ميماند.
از ساخت زيردرياييها
و انرژي اتمياش
و کشفيات محيرالعقول
علمي اش هم
خود ات خبر
داري و بهتر
است که من همين
جا درز بگيرم.
باري
ما انقلاب کرديم
(يا شايد، به
قول شاعر شيرينسخن،
"يا انقلاب ما
را"!) و همه دست
به دست هم داديم
و براي جمع
کردن تپالهي
شاهنشاه آريا
مهر و ساير
نجاسات آن رژيم
رفتيم و علماي
علم استنجا و
علوم بول و غايط
را سر کار
آورديم تا
مملکت را
طهارت بگيرند (تبصره:
فراموش نکن که
بول و غايط
شناسي ديگر
موضوع يک علم
نيست، بلکه
مثل علوم حضرت
عباس شناسي و
امام زمان
شناسي بعد از
انقلاب به شاخههاي
مختلف تقسيم
شده است و
متخصصهاي
جداگانه دارد.
خلاصه داستان
"علوم اسلامي"
ديگر کار يک
شاهي- صنار نيست
و توي دهن
علوم مدرن ميزند
و براي شان شيشکي
ميبندد.) اما دريغ
و درد که، چنان
که ملاحظه مي
فرماييد، نه
تنها در زمينهي
"مطهّرات" و
رفع نجاسات هيچ
پيشرفتي نکرديم
که-- گلاب به روتان--
تا
گردن در گه
فرورفته ايم.
خلاصه، چون در
گهزدگي چند
مرتبه پيشتريا
فروتر رفته ايم،
به زبان فصيح
آلماني باز
بگويمWörtlich und bildlich, hier ist alles in Scheiße
ertrunken! (چون
ممکن است که
آلمانيات در
آلمان پس رفته
باشد يا براي
اين که ادبيات
فارسيات
بهتر شود، برايت
ترجمه کنم: "به
معناي لفظي و مجازي،
اين جا همه چيز
در گـُه فرو
رفته است." اميدوار
ام که خود ام
هم در زبان
آلماني، با آن
صرف و نحو کذايي
اش، گهکاري نکرده
باشم!) يا بهتر
است به پيروي
از آن آخوند پيشنماز
تبريز که در
نماز جمعه به
ترکي خطبه ميگفت،
و در زمان
رونالد ريگان
در حمله به او
و براي عبرت
گرفتناش
گفته بود که،
"اينو به فارسي
ميگم که ريگان
هم بفهمه"،
براي آن که
"علما" هم
بفهمند، به
عربي آب نکشيده
عرض کنم که،
" في هذه
المکان کلِ شيئٍ
کان مبني علي
الغايط و في
الحال مستغرق
في الغايط بالمعني
الحقيقي و
المجازي"!
اين
روزها هر وقت
جمال رئيس
جمهورمان را
در تلويزيون
تماشا ميکنم
نميدانم چرا ياد
ميمون تارزان
ميافتم. ولي
حتما اين
احساس بي دليل
نيست و حکمتي
دارد (جاي
مرحوم فرويد
خالي که سمبوليسم
رؤياهاي بنده
را کشف کند.)
چون از طرفي قيافهي
رئيس
جمهورمان و
حرکات اش
شباهت عجيبي
به ميمون دارد
و از طرف ديگر
ولي فقيهمان هم،
اگرچه يک دست
اش ناقص شده،
از جهتي شباهت
عجيبي به
تارزان دارد. يعني
مقام ولايت و
رهبر مسلمين
جهان عين
تارزان حامي
"مستضعفان" جهان
است و براي اين
کار نعرهکشان،
به جاي از اين
درخت به آن
درخت، از اين
شاخ به آن شاخ
ميپرد و براي
ترساندن
"دشمنان
اسلام" در شرفيابيها
مدام زرته ميدهد
(البته تارزان
اين يک کار قبيح
را نميکرد) و
بوزينهاش هم
به عنوان يار
وفادار و نوکر
جانسپار به
دنبال او ورجه
ورجه ميکند.
با توجه به اين
کشف اساسي خوب
است که مجلس
شوراي اسلامي
به ايشان لقب
"تارزان
الاسلام"
بدهد. باري ما
اينجا نوع
تازهاي از
حکومت را بنا
کرده ايم که
بهترين برچسب
برايش "بوزينه
سالاري" ست. (ميدانم
که معادل اين
اصطلاح علمي
در زبانهاي
فرنگي نيست واميدوارم
علماي فقهاللغه
و متخصصان
اصطلاحات
علوم سياسي
براي توسعهي
علمي زبانهاي
فرنگي
بتوانند
معادل آن را
در آن زبانها
بسازند و به
جامعهي علمي
معرفي کنند.
آمين يا رب
العالمين.)
دست
آخر اين که براي
تطهير اين
بحرالنجاسات علوم
مطهرات اسلامي
کاري از دست
اش بر نمي آيد
و علماي علم شيمي
سياسي در فرنگ
بايد به فکر
ساختن يک مادهي
گندزداي قوي
تازه باشند،
چون مادههاي
موجود تاکنون
اثري نکرده
است. تلاشهاي
فلاسفهي وطني
مثل آقاي دکتر
سيد جواد
طباطبائي هم
براي خارج
کردن سنت از
"تصلب" براي
نجات ما فکر
نميکنم فايدهاي
داشته باشد و
سر کچل ما را
دوا کند. سنت
در اين روزگار
هرچه متصلبتر
يعني خشکتر
باشد بهتر
است. چون هرچه
بيشتر از تصلب
بيرون بيايد
بوي گند اش بيشتر
بلند ميشود و
ما را بيشتر
خفه ميکند.
باقي بقايت
فريد