به نام خدای پريروز

سيد احمد فرديد (مثلاً)

به نام خدای پريروز . در اين چند روز من مفصلاً تحقيق [کردم] و به اين نتيجه رسيدم که در دورة تاريخیِ "پس پريروز" ، خدا اصلاً وجود نداشته و ناندرتال ها ، دايناسورها و ماموت ها قبل از خداوند متعال وجود داشته اند ؛ بنابراين پس فردا در آن دنيا ، اصلاً سؤال و جواب ندارند ؛ همينطور کينگ کونگ [خوش به حالشان] . اما من آنها را راحت نميگذارم و همين امروز از همين جا که متشکرم دو نفر بيشتر از دفعة قبل جمعيت آمده ، تکليفِ فلسفة اسلامی و حوالة تاريخی ام را با اين اراذل و اوباشِ بی خدا [تعيين] می کنم . ولی فعلاً برگرديم به ادامة بحث ريشه شناسی تا موقعش برسد .

 

در مورد طامه الکبری می گفتم . اميدوارم که معنای کلمة "طامت" را بالأخره فهميــده [باشيد] . هرچند که بعيد می دانم ؛ ماموت ها از شما بيشتر می فهميدند . ای کاش آنها که ادعای زبان شناسی و ريشه [شناسی] دارند حالا بودند که من توی دهنشان [می زدم] که بفهمند هيچی نمی فهمند . من ده سال مطالعة مثنوی کرده ام و ريشة همة لغات مثنوی را پيدا کرد[ه ام] . حتی خود حافظ هم اينقدر مثنوی نخواند که من خواندم . من نمی دانم آن وقتها چطور وزارت ارشاد اجازة چاپ اين ... شعرها را می داد . حافظ در تمامِ مثنویِ معنویِ مولوی اش ، فقط يک بيت خوب دارد :

 

                           من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

                           چشــم بيمار تـو را ديدم و بيمار شـدم

 

که تازه اين يک بيت را هم از امام خمينی [سرقت] کرده است . ای امام عزيز ، سيد احمد فرديد به تو [قول] می دهد که حق تو را از اين ملت ظالم بگيرد . از اين سرقتها کم نبوده ، زياد بوده و هست . مثلاً سعدی در خمسة نظامی اش ، حتی نه يک بيت بلکه فقط يک مصراعِ خوب دارد که آن را هم از جوادی آملی دزديده است :

 

                              جان جواد دوش کجا بوده ای ؟!

 

اما برگرديم به بحث خودمان طامه الکبری .... و اما کلمة "کبری" :

"کُبری" در ابتدا "صُغری" بوده است . و نام دخترِ کوچکی بوده که قدرت تصميم گيری نداشته و نمی توانسته [تصميم] بگيرد و آنقدر بر سر دوراهی می ماند که بزرگ می شود و "تصميم صغری" می شود "تصميم کبری" . و حتی به کتابهای درسی هم راه [پيدا ميکند] . البته گويا در کتابها بالأخره توانست تصميم بگيرد . اما چيزی که مهم است اين که کُبری حالا ديگر برای خودش خانمی شده و بايد او را کبری خانم صدا کرد . پس "تصميم کبری" زشت است ای ماسون ، ای يهودی ، ای غرب زده ؛ بايد بنويسی "تصميم کبری خانم" . چون اسم مادر بزرگ من هم کبری خانم بود ای يونانی .

 

اما "کبری" از "صَبرا" می آيد . و خودِ صبرا هميشه قبل از "شتيلا" [قرار] دارد . شتيلا همانطور که کاملاً مشهود است ، همان "شليته" است که به فرانسه ميشود : la Chalitet که Qualite هم گفته اند و به انگليسی می گويند : "Shallot" که نام يک جور لباس محلیِ مردم جنوب روسيه است که ما حالا با آن [کاری] نداريم . "صبرا" همانطور که واضح است ، ملغمه ای از "کبری" و "صغری" است و اين نشان می دهد کـه ايـن دو کلمه آنچنان که من[گفتم] در ابتدا يکی بوده اند . بعدها که فلسفة يونان بوجود آمد ، از آنجا که همة يونانی ها يونانی بودند ، عده ای طرفدار کبری شدند و عده ای طرفدار صغری . سردستة کبرائيان ، نامش را گذاشت "کُبرات" . که به مرور زمان و به دليل پوياييِ زبان ، نامش شد : "بقراط" . و بعد در آکادمیِ آزاد اسلامی ، رشتة پزشکی قبول شد و از فلسفه تغيير رشته داد و رفت طبابت . اما سردستة صغرائيان ، حتی نامش را هم از واژة "صغری" برداشت و گذاشت : "سقراط" . و فکر کرد اگر "ص" را "س" کند و "غ" را "ق" ، کسی نمی فهمد که او کيست ! غربزدة بی ناموسِ يهودی نمی دانست که سيد احمد فرديد مُچ او را [خواهد] گرفت . پس کبری همان صغری و در اصل همان "صبرا" است که ريشة روسی دارد و بوده است : Sabrina . و نــام دختربچة کوچکی بــوده کــه شليته می پوشيده و در خانه او را "سابروچکا" صدا می کرد[ه اند] . اما جالب اينکه "Sabrina" جمعِ عاميانة کلمة "سابرين" است . يعنی : "سابرين ها" . و حالا ديگر حتی شما هم که هيچی نمی فهميد ، می توانيد بفهميد که "سابرين" همان "صابرين" است که در اصل ريشة عربیِ ميانه دارد . همين لغت به انگليسی می شود : Saber يا Sable که هر دو يکی [هستند] ؛ و به آلمانی می شود : sauber يا sauer که همان "زائــر" اسـت در زبـان اهالی جنوب ايــران و بعدها به پهلوی هم [راه] يافت . نيچه در کتاب چنين گفت زرتشت ، از ايـن کلمة زائـر خيلی اســتفاده مـی کند بـرای توصيفِ "ابـرمـرد" ؛ و حتی بـه لهجة جنوبیِ خـودمـان او را "زار ابرمرد" خطاب می کند . علی ایّ حال ، کبری همان صغری و همان سقراط و همان صبرا و همان Sabrina و همان صابر و همان Saber و sauber و sauer و زائـر است . و نام بانوی شريفه ای بوده به اسم کبری که به نوعی مـار علاقة خاصی داشته و يک روز بالأخره تصميم می گيرد که آن مار را به خود راه بدهد ، پس شليته می پوشد و بعدها به دخترش سابروچکا می گويد که تو [بايد] زن سقراط بشوی غـافل از اينکه چه آدم نانجيبی را می خـواسته دامـادِ خـودش کند . و حـالا معمّا چو حل [گشت] آسـان [شـود] : طامه الکبری همان داماد کبری خانم است که از نوادگانِ Georgeِ گُرجه فروش بوده است . و آدم بسيار بدجنس و شروری بوده که در همة زبانها اسمِ او هست . به لاتين به او می گويند :Tamatus Cuberiatus. پس اگر من شما را [نهی] می کنم که به سمت طامه الکبری برويد ، به اين خاطر است . اين داستان را حتی فيلسوف اسلامی ،  حکيم عُمر خطّاب هم در کتاب ارزشمند خود، "اَلمَخارج فی کُلِ دُخول" نقل کرده است : ...هذا الکُبری خانُم يَقولٌ مَعَ البِنتِ الخويش اَلسابروشکا : يا بِنتی ، اَنَ قَريبُ الموت و هذا السُقراطُ مِن اَحسَنِ الّرِجالُ فی کُلِّ بِلاد وَ لاغَير . و اَنَ مايِلٌ بِرؤيَتِ اَنتَ فی لِباسِ العـَروس وَ السُقراطِ فی لِباسِ الطـّامات ...

 

حالا من بخواهم اين چيزها را برای شما [توضيح] بدهم تا پس فردا طول می کشد شما هم که ماشاالله چيزی سرتان نمی شود . يک کسی به من پيشنهاد کرد که اين حرفها و فلسفه ام را بنويسم و به شکل کتاب در آورم ؛ آغغا جون سرم بشکن ، نرخم نشکن . نوشتن ، کار غربزده هاست ای يهودی ، ای بدبخت ، ای ماسون . اينها تعاليمِ همان دايناسورهای پس پريروز است ، ای يونانی . دايناسورها مملکت ما را [خراب] کردند ، قبرستانهای ما را آباد کردند . لکن من اعلام خطر می کنم . ای تبريز ، ای قم ، ای شيراز ، ای تهـران ، من اعلام خطر می کنم . ای ماموت ، ای ناندرتال ، ای کينگ کونگ ، من اعلام خطر می کنم . آقای ماموت ، شما نمی خواهی آزاده باشی ؛ می خواهی توسری خور باشی ؟! ای کينگ کونگ ، شما نمی خواهی آقا باشی ؛ می خواهی هميشه زن ذليل باشی؟! لکن من توی دهنِ اون دايناسور می زنم . من به واسطة اينکه دولت مرا قبول دارد ملت [تعيين] می کنم . من به واسطة اينکه آن آقا که آب انار مهمان می کند مرا قبول دارد ، توی دهنِ اسپيلبرگ می زنم . من ژوراسيک پارک تعيين می کنم . ای امام عزيز ، والله دروغ چرا ... تا قبر آ آ آ آ  ، ما خودمان يک همشهری داشتيم که بلانسبت بلانسبت دايناسور آنجاش را گاز گرفته بود ، چشمتان روز بد نبيند ، بندة خدا آش و لاش شده بود . خلاصه ما می دانيم چه جانور بی ناموسی است ...

 

خداوندا ، تو شاهد باش که سيد احمد فرديد ، حجت را بر اين مردم [تمام] کرد . افسوس که زود آمدم و ديگر مجبورم بروم ، فلسفة من تعلق به پس فردا داشت . ديدارِ ما  پس فردا ، ميدان قيامت ، بلوار مالک دوزخ ، جنب ذغال فروشی يزيد .

 

والسلام عليک [م و رحمه الله و برکاته]