PDF for Print

به نقل از نشريهء نگاه نو شمارهء ۶۸

 

شيدا ديّانی

 

 

 

دلم مي خواست

تَرَکی بودم،

بر سنگفرش پياده رويي کم گذر،

که در کوچه اي تنگ

دراز به دراز لميده است؛

و با نخستين پرتو صبح

انبساط سلّول هاي سنگ

لرزه اي مي بود

بر سراسرم.

دلم مي خواست

تا غروب آن روز

شکافي مي شدم

بر سنگم،

و سراسر  واپسين شب را

به زمزمه اي

 مرثيه و عاشقانه مي سرودم؛

که با طلوع فردا

سنگ دو نيمه مي بود،

و من

مرده بودم.

همچون خياباني

که ميان دو پياده رو

مرده است.

 

دلم مي خواست

مي زادم از مرگم،

باز تَرَکی بر سنگي؛

شکافي مي زيستم و

دگر باره مرگم؛

باز نيمه اي؛

نيمه اي ديگر که مي زادم،

مرا و مرگم را و

من او را.

 

۲۷ آگوست ۲۰۰۴

 

 

 

آغوشي از گسترهء خاک

برابرم نشسته اي و

پيالهء شراب

مي کاهد خود را

در خش صدايت.

خنده ات مزمزه اي گس است

که مي پيچد در فضا و باز

پلک هايم را به روي هم مي فشارد،

چون غباري موزون و مست.

چشم هايت

آشياني بر جا

در انتظار جفتي بي بازگشت؛

که تو ديري ست

پر داده اي پرستو هاي عاشقش را،

تو را و من را...

 

آغوشي از گسترهء خاک...

بستري از موج...

پياله اي که تراش مي دهد تن خود را

با سوهان برهنهء نگاهت...

          با خنده ات...

                   با عشقت...

 

۱۰ نوامبر ۲۰۰۳