|
به نقل از نشريهء نگاه نو
شمارهء ۶۸
دلم مي خواست
تَرَکی
بودم،
بر سنگفرش
پياده رويي کم
گذر،
که
در کوچه اي
تنگ
دراز به دراز
لميده است؛
و با نخستين
پرتو صبح
انبساط
سلّول هاي سنگ
لرزه اي مي
بود
بر سراسرم.
دلم مي خواست
تا غروب آن
روز
شکافي مي شدم
بر سنگم،
و سراسر
واپسين شب را
به زمزمه اي
مرثيه و
عاشقانه مي
سرودم؛
که
با طلوع فردا
سنگ دو نيمه مي
بود،
و من
مرده بودم.
همچون
خياباني
که
ميان دو پياده
رو
مرده است.
دلم مي خواست
مي زادم از
مرگم،
باز تَرَکی
بر سنگي؛
شکافي مي
زيستم و
دگر باره
مرگم؛
باز نيمه اي؛
نيمه اي ديگر
که مي زادم،
مرا و مرگم را
و
آغوشي از
گسترهء خاک
برابرم
نشسته اي و
پيالهء شراب
مي کاهد خود
را
در خش صدايت.
خنده ات
مزمزه اي گس
است
که مي
پيچد در فضا و
باز
پلک هايم را
به روي هم مي
فشارد،
چون غباري
موزون و مست.
چشم هايت
آشياني بر جا
در انتظار
جفتي بي
بازگشت؛
که
تو ديري ست
پر داده اي
پرستو هاي
عاشقش را،
تو را و من را...
آغوشي از
گسترهء خاک...
بستري از موج...
پياله اي که
تراش مي دهد
تن خود را
با سوهان
برهنهء
نگاهت...
با
خنده ات...
با
عشقت...
۱۰
نوامبر ۲۰۰۳


|