|
فايل پی دی اف برای چاپ نیلگون ــ هابرماس و رورتی دعوت شده بودند، احتمالاً برای «دیالوگ تمدنی»! شما روزنامه ها و کتابهای بومی را نمی خوانید، وگرنه متوجه می شدید که سکولارها و غیرسکولارها روز و شب با متفکران غربی مشغول «دیالوگ» هستند؛ با کانت و هگل و نیچه و هایدگر و دریدا مرتب بحث و فحص «پساساختاری» و «هرمنوتیکال» دارند (با کمک دیکشنری البته) تا مشکلات فرهنگی و سیاسی مان را حل کنند. آرمش دوستدار ــ باید جلوی اینگونه سفرها یک علامت بزرگ سوال گذاشت. برای آنکه اینان فیلسوفاند نه روزنامهنگار که میخواهد گزارشی از وضع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی یک جامعه برای خوانندگانی تهیه نماید، که میخواهند از حوادث روز در بخشهای مختلف جهان باخبر شوند و باخبر سازند. در این مقولهها نمیتوان علت سفر این یا آن فیلسوف را به چنین کشوری یافت. آیا دو فیلسوف نامبرده خواستهاند کنجکاوی خودشان را در مورد یک جامعه با حکومت انقلابی اسلامیاش ارضا کنند؟ خواستهاند به دیگراندیشان چنین جامعهای دلگرمی دهند؟ خواستهاند شکافی از خارج به داخل این زندان کشوری بازنمایند؟ میشود سفر یک فیلسوف به یک کشور اسلامی از نوع ایرانیاش را به عللی که ذکر شدند موجه یا اصلاً سودمند پنداشت، و نه شاید زیانآور؟ اگر آری، چگونه؟ سوال از علت و قصد سفر این فیلسوفان به ایران، به نظرم من، جدیتر از آن است که در ظاهر به نظر می رسد. چه لزومی داشته که یورگن هابرماس، یکی از فیلسوفان مهم و معروف معاصر، اگر قرار باشد فلسفه را معیار هوشمندی و ژرفبینی هم بدانیم، به ایران برود؟ دعوت سازمانی دولتی با نام دروغین و شرمآور «مرکز گفتگوی تمدنها» را به این منظور بپذیرد؟ به کشوری برود که حکومت اسلامیاش میلیونها نفر از مردمش را بیخانمان و آواره کرده، هستیشان را به باد فنا داده؟ از بسیاری دختران و زنان عملاً و رسماً فاحشه ساخته، هزاران نفر را اعدام و سنگسار کرده، با جرثقیل در خیابان و میدان به دار زده است و به این تبهکاری همچنان ادامه میدهد؟ رژیمی که با دادن سمتهای رسماً اجرایی به اراذل و اوباش دست آنان را در چپاول اموال مردم باز گذارده است. دختران را پیش از اعدامشان برای تجاوز در اختیار پاسداران گذاشته، تا باکره به جهنم نروند. رژیمی که تمام نهادهای دیوانی، قضایی، فرهنگی و کشورداری را از ریشه برآورده، اجامر مافیاییاش را برجان و مال مردم حاکم ساخته، هزاران نوجوان و کودک را از بسترهای مینگذاریشده گذارنده، تا انفجار مینها آنها را تکهپاره کند و عبور از آن مناطق برای واحدهای مسلح ارتش پاسداران خطری نداشته باشد؟ رژیمی که در قتلهای معروف به زنجیرهای ــ در همان زمان خاتمی، رییس جمهور «متفکر» جمهوری اسلامی و مؤسس «مرکز گفتوگوی تمدنها» ــ چندین تن از نویسندگان و اعضای اپوزیسیون را به فجیعترین وضع میکشد و به دستورش اوباش مأجور به خوابگاه دانشجویان دختر و پسر میریزند، آنها را مضروب میکنند، از پنجره پرت میکنند، به قتل میرسانند، آنگاه مقتولان و مضروبان را خاتمی «اراذل» مینامد؟ رژیمی که از فشار ستمش یک استاد زن دانشگاه خودش را در ملأعام آتش میزند، استاد ایرانشناسیاش را میدزدند و میکشند، پژوهشگرش را پس از هر بلای ممکنی که هنگام شکنجه در زندان به سرش میآورند، از جمله آنکه او را برهنه به رقصیدن وامیدارند، سرانجام با تزریق آمپولی که به سکتهء قلبی منجر میگردد، به قتل میرسانند؟ یک روزنامهنگار زن ایرانی ـ کانادایی را پس از شکنجه و تجاوز به هولناکترین وضع، که تصورش مو بر تن آدم راست میکند، به قتل میرسانند؟ رژیمی که ملایمترین اقدامش در آغاز انقلاب این بوده که سه سال دانشگاهها را ببندد، پس از «بازگشایی» آنها شرط ورود به دانشگاه را منوط به قبولشدن در امتحانات فقه، اصول، تاریخ اعتقادات اسلامی شیعی کند و بهائیان را از تحصیل دانشگاهی تا هم امروز محروم سازد. نیلگون ــ باید از «دکتر فیلسوف» هایی که هابرماس و رورتی را به ایران بردند پرسید آیا این اطلاعات را هم در اختیار این دو گذاشته بودند یا کسر شأن شان بوده و فقط «نسبی بودن حقیقت» و «بی اعتباری کلان روایت ها» خواب شب شان را پریشان می کرده است. آرمش دوستدار ــ وقتی ما ایرانیان پرگو و هنرمند در نیندیشدن هنوز هم نفهمیده باشیم که خاتمی، «رییس جمهور فلسفی» ایران، در واقع مُحللی بیش برای تجدید قوا و استمرار رژیم اسلامی نبوده، و به همین جهت دو روترین مجری و مجرم در نوع خودش، آیا میشود و باید از یورگن هابرماس ــ که در مقام یک اروپایی بههرسان نمیتواند صاف و ساده نبوده باشد، آنهم در برابر رژیم اسلامی مارخورده افعیشده و اپوزیسیون صراف و سمسارمآبی چون ما ــ انتظارِ حد نصابی از شم و تیزهوشی سیاسی برای خواندن دست کارگزاران و گردانندگان رژیم اسلامی داشت و نیز برای شناختن «سیابازی» میانِ بهاصطلاح اصلاحطلبان و «دشمنانشان»؟ تا این اندازه مسلم است که خود هابرماس یکی از پیجویها و ردیابهای فکری و فرهنگی رویداد نازیسم در آلمان است و به درستی مارتین هایدگر را «نازی» میداند. اما میشود مارتین هایدگر را بعنوان نازی مجرم شمرد، و به دعوت دستگاه خاتمی، او که دستپرورده و مورد اعتماد خمینی مزور و جانی کمنظیر بوده، به تهران رفت؟ به دعوت دستگاه کسی که هشت سال رییس جمهور ایران اسلامی بوده است؟ یورگن هابرماس فیلسوفی بیخبر از وقایع و حوادث سیاسی نیست که هیچ، خودش در گفتگو با روزنامهء معروف Frankfurter Allgemeine، پس از بازگشت از ایران در سال ۲۰۰۲ توضیح داده که از طریق شاگردان ایرانیاش از وضع ایران خبر داشته. تماس با او برای رفتن به ایران در سال ۱۹۹۵ آغاز شده، تا سرانجام همکاران ایرانیاش به او توصیه میکنند که حالا دیگر وقتش رسیده است! گذشته از اینکه بیخبری در جهان ما عذری بدتر از گناه است، برای آنکه آدم باید کور و کر و نابینا باشد تا بتواند در برابر تیرهای مسلسل و شبانهروزی خبرها رویینتن بماند. ژان پل سارتر در سال ۱۹۶۴ جایزهء نوبل را نپذیرفت. چهل سال پس از او یورگن هابرماس به راحتی میتوانست دعوت سفر به ایران را با این دلیل مؤکد ردکند که او حاضر نیست به کشوری برود که چنین رژیم جنایتکاری دارد. اینگونه اقدام قطعاً انعکاسی جهانی پیدا میکرد، او را سرفراز می کرد، به ما دلگرمی میداد و راه مواجهه با چنین رژیمی را به دیگران میآموزاند. در اینصورت ریچارد رورتی نیز به ایران نمیرفت. در همین بخش سوم یا بخش چهارم، اگر شما، آقای کلانتری، موافق باشید، من به جنبهء فلسفی سخنان یورگن هابرماس و ریچارد رورتی که بهزغم خودشان سفر ایران را موجه میکنند یا سپس موجه کردهاند خواهم پرداخت. |