|
فايل پی دی اف برای چاپ نیلگون ــ از پرسش اول مان که مربوط به مناسبات «دانش / قدرت» میان شرق و غرب بود کمی دور افتادیم، اما می توانیم بعداً به آن بازگردیم. آرامش دوستدار ــ دربارهء ریچارد رورتی فشرده خواهم گفت، به اشاره و اختصار تمام. علتش این است که یورگن هابرماس در وهلهء اول به سبب وسعت زمینهء پژوهش و تأملاتش در فلسفه و جامعهشناسی و جوانب گوناگون بررسی های مربوط و نیز گذشته از نفوذ کمنظیرش در فلسفهء معاصر، همواره آدمی بودهاست از نظر سیاسی به معنای اعمش واقف و عامل. کمتر پیش آمده که جایی اتفاقی بیفتد و او، در صورتی که امکان داشتهباشد، ساکت بنشیند. از این لحاظ موضوعهای مورد نظر او و موضع گیری های سیاسی - اجتماعیاش در برابر آنها که بیشتر به اروپا و بویژه به آلمان مربوط میشوند، گوناگونند و فراوان. اینگونه نوشتههای او دو سه کتاب را به راحتی پُر میکنند. کمتر پیش میآید که فیلسوفی به پرکاری و احاطهء او، در واقعیت زندگی نیز چنین به همه سو بنگرد و در برابر جریانهای مربوط موضع بگیرد. اشاره به این خصوصیات نادر هم برای آن است که بدانیم با که سر و کار داریم و هم برای آنکه بدانیم چنین کسی قهراً نمیتواند شانه از زیر بار مسئولیتی خالی نماید که بر موضعگیریها و برآوردهای او مترتب هستند. فیلسوفی که گرایشهای دست راستی ها را میبیند، موضعهای آنها را میشناساند و بروزهای سیاسی و اجتماعی این موضع گیری های آنها را نشان میدهد، و انتقادش متوجه کسانی هم میشود که چشمشان را در همهء این موارد میبندند و پدیدههای مربوط را نادیده میگیرند، مجاز نیست امور همانند را در اینگونه زمینهها و مشابههاشان با دو معیار بسنجد و برآورد نماید. اما این کار را، یورگن هابرماس با سفرش به ایران و گزارشی که از این سفر داده کردهاست. به سه نمونه از مواردی که گواه بیداری و مسئولیت او هستند، و با ملاحظاتش دربارهء ایران و آنچه در این کشور دیده کاملاً مغایرت دارند، در اینجا اشاره میکنم. یکم) هنگامی که در سال ۱۹۵۳ کتاب "درآمدی بر متافیزیک" از مارتین هایدگر به همان صورت و با همان مفاد چاپ اول از سال ۱۹۵۳، بدون کمترین توضیحی از نو منتشر میشود، یورگن هابرماس، جوانی بیست و چهار ساله و هنوز دانشجو، در مقالهای (FAZ، ۲۵ ژوئیهء ۱۹۵۳) رگههای فاشیستی این اثر را نشان میدهد و نتیجه میگیرد که نسبت به گذشته، مارتین هایدگر تغییری از نظر سیاسی نکردهاست. به عقیدهء یورگن هابرماس کنارهگیری هایدگر از سیاست در رایش سوم نه ناشی از بیداری بلکه با این خاطر بود که سطح فکری همگامان حزبی اش را ابتدایی می یافت. دوم) در سال ۱۹۸۵ در مقالهای شدیداً به ارنست نولته (Ernst Nolte)، یک مورخ آلمانی، حمله میکند، چون این مورخ با بهدست دادن شواهدی از کشتن مخالفان توسط دولتها یا سازمانهای شبه دولتی میخواهد به این نتیجه برسد که هولوکاست فقط از نظر سیستماتیزاسیون نابودسازی و تکنیک آن به آلمان اختصاص داشتهاست. سوم) انتقاد یورگن هابرماس به آنهماری شیمل، یک آلمانی دلباخته به اسلام وحلشده در عرفان ما، بویژه در مولوی، به این علت که فتوای قتل سلمان رُشدی را موجه اعلام کردهبود. حالا برای آنکه سفر یورگن هابرماس را در بستر حوادثی بازبینیم که پیش از آن در ایران رویدادهاند: یورگن هابرماس در سال ۲۰۰۲، یعنی در نخستین سال از دومین دورهء ریاست جمهوری محمد خاتمی به تهران میرود. و این زمانیست که پروانهء اسکندری و شوهرش داریوش فروهر، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده، و بسیاری دیگر، آنچنانکه سپس معلوم شد، پیش و پس از نامبردگان توسط سازمانهای مختلف آدمکشان حرفهیی و حکومتی در نخستین دورهء ریاست جمهوری خاتمی به قتل رسیدهبودند. ضمن روی دادن این وقایع است که این رئیس جمهور "متشخص"، او که از یکسو متعهد به شریعت اسلام و ولایت فقیه است و از سوی دیگر مبشر آزادی و متولی "گفت و گوی تمدنها"، دانشجویانی را "ارازل و اوباش" خوانده بوده که در تظاهراتشان برضد استبداد دینی توسط گروههای حمله و ضربت به شدت سرکوب شدهبودند. و هموست که در سال ۲۰۰۰ به وایمار (Weimar)میرود تا خاطرهء نخستین جمهوری فدرال آلمان را با حضورش ملوث نماید، کاری که لابد یورگن هابرماس را نیز باید تحت تأثیر قرار دادهباشد، برای آنکه او فوت و فن دغلبازیهای ما را نمیشناسد. قطع نظر از این وقایع هولناکِ یادشده، با وجود گزارش های رسانه های عمومی که همه چیز را شبانه روز حی و حاضر می کنند، آنچه در ایران روی می داد، و همچنان لااقل با همان شدت ادامه دارد، نمی توانست برکسی چون یورگن هابرماس، که همواره چشم و گوش باز داشته، پنهان مانده باشد. تازه بیخبرماندن او از چنین فاجعه هایی نوعی عذر بدتر از گناه میشد، بویژه آنکه دعوت از او پس از سپری شدن دورۀ اول ریاست جمهوری خاتمی را نه میتوان حمل برتصادف کرد و نه بر بیاطلاعی او، بنابر موعدی که برای این دعوت در نظر گرفتهشدهبود. اظهار خود او که مدتها پیش قرار بوده به تهران برود تا سرانجام موعدش رسیده و رفته، مؤید اطلاع او از چگونگی نوسان های وقایع در تهران است. حالا باید دید خود او با توجه به آنچه در ایران روی میداده چگونه پس از بازگشتش این سفر را موجه نمودهاست. یا طور دیگر بگویم: آیا تجربههای او از این سفر میتوانند آن را موجه نمایند؟ در پاسخ به روزنامهء FAZ ، ۱۳ژوئن ۲۰۰۲، او نخست از چهرهء شهر تهران میگوید که پوشیدهاست از تصویرهای خمینی و "شهیدان جنگ"، چیزی که صدها بار در رسانه های عمومی با عکس و تفصیلات منعکس شده بود. این چهره را البته او نمیپسندد و جز این نیز نمیشد از او انتظار داشت. اما سپس توجه میدهد که وضع عادی شهر دینامیسم خودش را دارد. و این نشان میدهد که چنین جامعهای نمیتواند در چنگ کنترل سازمانهای مراقبت دولتی باشد! آنچه چنین اطمینان خاطری به یورگن هابرماس داده، از قرار و بویژه برخورد و ملاقات با انتلکتولها و "شهروندان" بودهاست. میتوان حدس زد که در چند روزهء اقامت او در پایتخت چگونه نخبگان درجهء یک و درجهء دو و سه باید دور و بر او را گرفته بودهباشند. و این طبعاً و به هر سان مؤید محدودیت اینگونه امکانات در آشناشدن با وضع حاکم است که تنها امکانات برای او بودهاند. در چنین چارچوبی مثلاً از آشنایی با جوانی که علوم سیاسی در آمریکا تحصیل کردهبوده و "با وجود همهء مشکلات"، میان شیکاگو و تهران ییلاق و قشلاق میکند ــ آنچه لو دهندهء موضع و رفتار سیاسی او در برابر حکومت اسلامی است ــ نتیجه میگیرد که در ایران "افکار عمومی" وجود دارد، و این "افکار عمومی" درمواجههء دائم با سیاست میپرورد و زندگی میکند! یورگن هابرماس طبیعتاً نمیتواند بداند که رفت و آمد ایرانیان مقیم غرب به ایران و از ایران منحصر به آن شخص یاد شده نبوده، بلکه یکی از حرفههای عمومی ما ایرانیان غربنشین است، به محض آنکه گرفتاری سیاسی جدی نداشتهباشیم. از جملۀ دیگر برخوردها که برای یورگن هابرماس ارزش ذکر کردن داشته، این گونهاش نیز هست: در پاسخ به این پرسش از جانب او که چرا اسلام به جای توسل به قهر سیاسی، پیامش را از راه زبان منتقل نمی کند، یک طلبۀ جوان در کانادا درسخوانده و از قم رسیده ــ و به همین مناسبت آنقدر بیشرم که میتوانسته ذهناً در چشم کسی چون ماکس وبر زل بزند! ــ میگوید: مقایسهای میان گسترش مدرنیتهء اروپایی با دیگر فرهنگهای بزرگ، این پرسش را موجه مینماید که آیا درستتر نیست بجای پرداختن به اسلام، آسیب دیدگی های درونی و پرپیچ و خم فرهنگ غرب را مطرح کنیم؟ اینجا دیگر یورگن هابرماس به فراست درمییابد که کسی که چنین سخن میگوید، میبایستی انبانی از افکار ادوارد سعید را یدک بکشد. ولی آیا آدم باید، یا میارزد به تهران برود و بالُعبتی چون این طلبهء در قم پرورده و در کانادا درسخوانده همصحبت شود، تا بفهمد که از چنتهء انتلکتولهای دینی، و نه به ندرت غیردینی، چیزی برون نمیتراود جز همان لاطائلاتی که در ذهن ادوارد سعید قوام و دوام یافتهاند؟ به نظر نمیرسد که چنین پرسشی از ذهن یورگن هابرماس گذشته باشد. |