فايل پی دی اف برای چاپ


بجایش یورگن هابرماس پی می‌برد که ایرانیها با همان نگاه تاب برداشته غرب را می‌بینند که غربیها آنان را. در عین حال توجه می‌دهد که اینگونه نگاه به غرب از جانب ایرانیان در فرهنگ‌شان اصلاً تیپیک نیست. تضاد این دو تشخیص چشمگیر است. شواهد این نگاه غیرتیپیک را او در همکاران ایرانی‌اش دیده که نسبت به غرب باز و پذیرا بوده‌اند.

با وجود این می‌گوید: ایرانیها بیشتر دربارهء غربیها می‌دانند تا ما در بارهء آنها. منظور از این حرف روشن نیست. کدام گنجینه‌ای از فرهنگ ما از نظر غربیها پنهان مانده‌است! یا: ما ایرانیهای لبریز از اندیشه و تشنهء اندیشیدن چه دربارهء فرهنگ غرب می‌دانیم؟ این را، که یک فیلسوف معاصر و بزرگ آلمانی به تهران رفته و ما فلسفه‌اش را می‌شناسیم!؟ این را، که دکارت گفته "من می‌اندیشم پس هستم"!؟ یا این را، که فلسفهء نیچه به سبب کتابش "چنین گفت زردشت" باید با زردشت پیامبر ایرانی مناسبتی داشته‌باشد!؟ یا بدتر از آن، این را، که عارف متوسط‌الحالی چون اقبال لاهوری با این یا آن شعر بندتنبانی‌اش در فلسفهء نیچه شنا می‌کرده است!؟ یا این را، که مدرنیته، رنسانس، و هومانیسم  مترتب بر همدیگرند!؟
در اظهار نظرهای یورگن هابرماس در مورد چنتهء فرهنگی ما البته کنایه، ایهام و ابهام نیز هست. و این را در مورد او باید نتیجه‌ای از آشنایی اندک تا نادرست او از جامعه، فرهنگ و مایه و سرشت انتلکتوآلیسم ما نیز دانست. طبیعتاً به خاطر او ــ که پس از ۲۲ سال حکومت قهر و جبر مطلق دینی از نوع اسلامی اش، بعد از تجربهء میشل فوکو، به تهران می‌رود ــ خطور نمی‌کند که ممکن است هر چه به او می‌گویند عوضی باشد یا اظهار فضل، یا خودنمایی و خودفریبی با هم. اما از این ناموجه‌تر عذری برای او نمی‌شد یافت.

معنایش چیست وقتی او می‌نویسد: رضا داوری از جناح هایدگر است و عبدالکریم سروش از جناح کارل پوپر، او که با زبان فارسی مطلقاً آشنایی ندارد، جامعهء ایرانی را به هیچرو نمی‌شناسد! و نتیجتاً نمی‌تواند بداند و بفهمد چه کسی به زبان فارسی چه چیز در چه موردی می‌نویسد. اگر کسی از تکنیک حرف بزند، چون بولدوزر، اتومبیل، تلویزیون و هواپیما و کمپیوتر دیده، کافی‌ست که از تکنیک به معنای هایدگری آن سر درآورد و بشود هایدگری متأخر؟ یا اگر بنا را بر شناخت اُبژکتیو بگذارد، می‌شود کارل پوپر ایرانی و از جمله به همین جهت مدافع جدایی دین و دولت!؟ در این ارتباط او به ترتیب از رضا داوری، نوچه و محرر پیشین احمد فردید، نام می‌برد و از عبدالکریم سروش.

اشاره‌ای دربارهء مجتهد شبستری: اینکه چنین آخوند در آلمان درس‌خوانده‌ای، پس از بیست و اندی سال سکوت دربارهء جنایتهای جمهوری اسلامی که با شرع اسلام هم مطابقت دارند، استحاله پیدا می‌کند و هرمنوتیست از آب درمی‌آید و بدینگونه لابد تطهیر می‌شود، باعث حیرت و سؤظن یورگن هابرماس نشده، حیرت‌آور نیست؟ کاملاً برعکس.

فیلسوف آلمانی "تئوری" شبستری را چنان تعریف می‌کند که خواننده بیش از خود یورگن هابرماس از اینهمه تهور و تحول این انتلکتوئل اسلامی به شگفت می‌آید. یورگن هابرماس اطلاعات روشنی در اختیار هم‌میهنانش دربارهء مجتهد شبستری می‌گذارد. از جمله اینکه این متفکر بسیار مُدرن در امر دین متکی و معتقد به "سوبژکتیویتۀ مدرن" و قلبی کردن ایمان است! ممکن است یورگن هابرماس نداند که "سوبژکتیویتهء ایرانی ـ اسلامی» کاریکاتوری است درجهء سوم از  مقوله‌ای من درآوردی. در واقع باید گفت او حتماً نمی‌داند. اما نمی‌شود او را متهم به این کرد که نمی‌داند سوبژکتیویته، از هر نوعش باشد، نگرش و کنشی منحصراً غربی و متبلور شده در فلسفهء آن است. با این وصف او این را عادی تلقی کرده که سوبژکتیویتهء غربی از جمهوری اسلامی هم سردرآورده است!

با در نظر گرفتن گرفتاریهای قابل پیشبینی این سفر، یورگن هابرماس یا می‌بایستی با اعتراض به حکومت ایران از این سفر امتناع می‌ورزید، یا پس از بازگشتش سکوت می‌کرد، برای آنکه آبروها حفظ شوند. اما فقط آن شق اول عملی می‌بود.

یورگن هابرماس قطعاً نمی‌پذیرفت و باورش نمی‌شد که میان هواداران هیتلر، که مستقیم و غیرمستقیم رایش سوم را پی‌ریزی کرده‌اند، کسانی اصلاح طلب از آب درآیند، و این یا آن معتقد به پیشوا می‌توانست درزی به آزادی بازنماید، نقشی که خاتمی هشت سال با قول و قرارهای اُمت‌رنگ‌کن برای فرو نشاندن التهاب های سیاسی ـ اجتماعی همه جاگیر شده در زمان خودش، بازی کرد، تا در پایان دورهء دوم انتخابش مقر آید که ریاست جمهوری سِمَتی اجرایی بوده‌ و مأمور هم معذور است. الان شاید برخی بفهمند که او با پنبه سر می‌بریده و در حقیقت به مراتب از ناطق نوری خطرناک‌تر بوده و به بهترین وجه وظیفه و رسالت خود را انجام داده‌است. به چنین هنرپیشه‌ای که توانسته با قیافهء حق‌به‌جانب و لبخند ملوس مزورانه‌اش هشت سال تمام خواص و عوام را مشترکاً و پس از تجربه‌ای بیست ساله از نو بفربید باید جایزهء اُسکار اسلامی داد.

به گمان من یورگن هابرماس نه تنها در آن زمان ، مانند بیشتر ایرانی هایی که در خاتمی ناجی یا منجی خود را می دیدند، و به همین سبب پیروزی را نزدیک، به مهارت خاتمی در هنرپیشگی سیاسی‌اش پی نبرده بود، بلکه بعید به نظر می‌رسد که او، با همهء شم سیاسی اروپایی‌اش و شاید عیناً به همین سبب، از دلایل روی کار آمدن احمدی نژاد بلافاصله پس از خاتمی سر در آورده باشد. لااقل حالا دیگر باید این ارتباط او را ظنین کند؛ از ناطق نوری به خاتمی و از خاتمی به احمدی نژاد!

از همهء اینها که گفته‌شد، یعنی از روشنفکران دینی به نمایندگی "مارتین داوری"، "کارل سروش"، "هانس گئورک شبستری" که توجه یورگن هابرماس را به گونه‌ای جلب یا در وهلهء اول جلب کرده‌اند می‌توان گذشت و مرکز ثقل را برای سفر یورگن هابرماس جنبه‌ای دیگری گرفت که برطبق رسم مقبول شاید می‌توانست آن را توجیه نماید: بگوییم او برای تأکید همبستگی‌اش با روشنفکران لاییک و حمایت از آنها به سفر مبادرت کرده. اشکال دارد؟ مسلماً، و نه یکی دو تا.

اولی‌اش این است که معلوم نیست روشنفکران لاییک جامعهء هفتاد میلیونی ما به سبب کدام موضع‌گیری روشنفکرانه‌ای از سر احتیاط خود را پنهان کرده‌اند که هیچ جا نمی‌شود آنان را یافت، حتا در اروپا و آمریکا که خطری نیز تهدیدشان نمی‌کند. دومی‌اش این است:  چگونه با چه مدرک یا لااقل قرینه‌ای یورگن هابرماس توانسته روشنفکران لاییک را شناسایی نماید؟ اینان شخصاً خودشان را به او معرفی کرده‌اند، یا هریک دیگری را؟ هیچیک از این دو مورد بعید نیست. سومی‌اش این است: او چگونه توانسته از مدرک یا قرینه ای احتمالی به زبان فارسی سردرآورد و به مفاد روشنفکرانهء آن پی‌برد؟ چهارمی‌اش این است:  چرا او خواسته و توانسته " روشنفکران دینی" را به گونه‌ای معرفی کند و شعارشان را لااقل به‌دست دهد، اما از نظر و موضع "روشنفکران لاییک" هیچ نگفته‌است؟ پنجمی‌اش این است:  اگر او از "روشنفکران لاییک" کسانی را مراد می‌کند که نسبت به فرهنگ و تمدن غرب باز و پذیرا هستند، چون نیمی از مردم ایران از این زمره‌اند، جامعهء ما می‌بایستی قهرمان المپیاد روشنفکری می‌شد. بر این اشکالات باز هم می‌توان افزود و "روشنفکران لاییک" ایرانی را که می‌بایستی انگیزهء سفر یورگن هابرماس شده‌باشند، نیافت.
به نظر من سفر یورگن هابرماس به تهران فقط این خاصیت را داشته که ما ایرانیانی که اهمیت او برای‌مان مهم است، برعکس این مناسبت را به خودمان القا نماییم.