فايل پی دی اف برای چاپ


آنچه دربارهء یورگن هابرماس گفتم طبیعتاً در مورد ریچارد رورتی نیز کلاً صدق می‌کند. او هم چنان عادی به تهران برای سخنرانی (یا دوره‌ای تدریس؟) می‌رود که انگار به آن جامعه آسیبی وارد نیامده‌است، با وجود بیست و چند سال سلطهء حکومت اسلامی. چون او آمریکایی‌ست نسبت به هابرماس اروپایی ساده‌دل‌تر و خوشباورتر است. در ریچارد رورتی فیلسوف وجه دیگری می‌توان یافت که به احتمال قوی یورگن هابرماس فاقد آن است: فرزانگی.

فرزانگی واژه‌ای است مانند برخی دیگر پرمعنا و چندمعنا. از اینرو بیان معنایی‌اش آسان نیست. فرزانه به هرسان کسی‌ست که خردمندانه و با گذشت در امور می‌نگرد. به همین جهت فرزانگی در برابر نابخردی ذاتاً نامجهز است و بی دفاع: بخوانید ریچارد رورتی در برابر «روشنفکران دینی» و لاییک ما ایرانیان.

نمودار تمدنی و فرهنگی آن را در جوامع دموکراتیک می‌توان دید که روز به روز در مقابل جوامع اسلامی و سیاستهاشان بیشتر گیج و گول می‌شوند و از درون آسیب ‌پذیر‌تر.

در سخنان ریچارد رورتی، برعکس یورگن هابرماس دو پهلویی و ایهام یا کنایه وجود ندارد. ساده‌دلی‌اش به حدی‌ست که وقتی دربارهء انتلکتوالیسم ایرانی حرف می‌زند، آدم بیشتر از خوشباوری او به شگفت می‌آید تا از تیزبینی و تیزهوشی انتلکتوهامان. بهترین سندش گفته خود او پس از بازگشت از تهران:  « به تهران که رسیدم حیرت کردم از اینکه برخی از کتابهای من به فارسی ترجمه شده‌اند و فراوان خواننده دارند. تعجب کردم که چه گفت و گوهای پُر تب و تابی دربارهء فلسفهء اروپایی و امریکایی میان دانشجویان صورت می‌گرفت».
در ضمن آنکه باورش شده دانشجویان ایرانی از نوشته‌های یورگن هابرماس تأثیر گرفته‌اند، از ایرانیانی بعنوان متفکر نام می‌برد که شارلاتانیسم انتلکتوئلی‌شان سخنان خود او را بی‌اعتبار می‌سازند به جای اینکه اعتباری به پشت‌هم‌اندازی فکری نام‌برده‌ها بدهند.

نیلگون ــ برخی از روشنفکران ما، وقتی که خواسته اند روراست باشند، به این واقعیت اشاره کرده اند که آنچه ما از خودمان و تاریخ مان می شناسیم مدیون مطالعات غربی هاست. هنوز این روند تمام نشده. هنوز خودما، محقق ها، جامعه شناس ها، تاریخ نویس ها، حتا به اصطلاح «فیلسوف» ها، به غرب نگاه می کنیم، از آن می آموزیم یا «قرض» می گیریم، به این امید که شاید بتوانیم شناختی از تاریخ مان به دست دهیم. روشنفکر (روشنفکر متجدد، روشنفکر «لائیک»، روشنفکر «کاسموپولیتن») هم اشاره به همین پدیده دارد که ما چیزی به نام روشنفکر «اصیل ایرانی» یا «اسلامی» هرگز نداشته ایم. اگر این طور باشد، و این را با تز محوری ادوارد سعید کنار هم بگذاریم، لابد باید نتیجه بگیریم ما همه ــ روشنفکران سکولار و لائیکِ مُدرن، درس خواندهء غرب یا درس خوانده در سیستم آموزشی ای که به شیوهء غربی درکشورمان ریشه گرفته ــ نمایندگان و «ابزار سلطهء غرب» هستیم! مکتب ادوارد سعید ناگهان تبدیل می شود به تز غرب زدگی آل احمد. مطالعات «پسااستعماری» در دست روشنفکران بومی دوباره تبدیل می شود به آنچیزی که شما اسم اش را گذاشته اید «اشاعهء نادانی» در کشورهائی مثل کشور ما.

آرامش دوستدار ــ در اینکه غرب می‌آموزاند و ما درست یا نادرست می‌آموزیم تردیدی نیست. آموزانندۀ دیگری، به نظر من، وجود ندارد. اما اینکه ما چگونه می‌آموزیم، و این مهم است، خودش مسئله‌ای‌ست دیرپا و ریشه‌ای. باید این وضع را چنین دید: غرب به «ما»ی خاص نمی‌آموزاند. ما‌ایم که به غرب می‌رویم و آن چیز  یا چیزهایی را سعی می‌کنیم از غرب بیاموزیم که اولاً برای خود غربیها در نوع و سطح فرهنگی آنها و ثانیاً دربارهء آنچه غربی‌ست، یا موضوع بررسی و نگرش غربی است گردآورده شده. به همین جهت راه‌یافتن ما به دانش غربی همواره دشوار است. ما باید از قالب آهنینی، ریخته‌شده از سدها سال رسم و سنت، دید و تمیز، پنداشت و باور که ما را به‌گونه یا به هرگونه‌ای که هستیم می‌سازد، خارج شویم. اینکه ما این قالب ریخته‌شده بر تن و جان خودمان، یا درستتر: قالبی را که تن و جان ما را در خودش ریخته نمی‌بینیم، لمس نمی‌کنیم‌ ــ تا این اندازه از ما جداشدنی نیست‌ ــ طبعاً شکافتن آن را دشوارتر از آن می‌کند که هست. آدم باید از جامهء خود درآید تا بتواند در جامهء دیگر برود. اگر کسی جامهء خود را که در او عجین شده نبیند و احساس نکند و با آن خودش را در جامه‌ای دیگر فرو کند، معلوم است که از هر دو جامه چه ساخته خواهد شد.

تقریباً در تمام زمینه‌های ممکن از نویسندگی، پژوهش، بررسی نزد ما می‌توان این خلط مسخ‌شده و مسخ‌کننده را دید. برای آنکه چنین اتفاقی نیفتد، نخست باید به جامه‌ای که از آن ماست وقوف یابیم و نیز به این جامهء غربی که قصد تن کردنش را داریم. یعنی باید بدانیم جامهء غربی، از پیش‌سازی کهن‌اش در یونان و رم که چشم بپوشیم، آن است که بر تن لئوناردو داوینچی، گالیله، رافائل، میکل‌آنژ، شکسپیر، و سدها و سدها آهنگساز، موزیسین، نقاش، مجسمه‌ساز، کاشف، مخترع دوخته شده، و واریاسیونی از آن را در موزیک جاز و پاپ میوزیک می‌توان دید. معلوم است که چنین جامه‌ای بر تن ما از هم می‌درد یا ما در آن به هیأتی بدتر از آن درمی‌آییم که مثلا یک دهاتی در لباس یک شهری آشنا با مُد، خوش‌سلیقه و شیک‌پوش. قطعاً هستند میان ما کسانی که از دور و رفته رفته به تفاوتهای عمیق فرهنگی به عام‌ترین معنایش میان ما و غربیها پی‌می‌برند. اما این شمار نسبی بسیار اندک را نه می‌توان ملاک برای وضع فرهنگ گرفت و نه دلخوشی به آن را از نظر فرهنگی موجه شمرد.

حقیقتش را بگویم، من نمی‌دانم که در جامعه‌ای چون جامعهء ما با بستگیها و گرایشها و کششهای فرهنگی‌اش چگونه می‌توان «روشنفکر متجدد، روشنفکر لائیک، روشنفکر کاسموپولیتن» داشت، بویژه که روشنفکر برای من آن کسی‌ست که در هیچ موردی وابسته نباشد، هیچ‌جا از پرسیدن بازنایستد. معنایش طبیعتاً این نیست که هر که می‌خواهد روشنفکر باشد، باید در تمام عمرش پی‌جویی کند، از فرط اندیشیدن مجال معاشقه، از هر نوعی که می‌خواهد باشد، نیابد. بلکه روشنفکر آن است که از برخورد با امور به سبب انگهای دینی، سنتی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی که به آنها زده‌شده روی‌ برنتابد، سعی کند این‌گونه وصله‌ها را از امور برکنده و به خود آنها نزدیک شود و راه یابد.