|
فايل پی دی اف برای چاپ نیلگون ــ دلیل اینکه من بخش سوم مصاحبه را با رجوع به کتاب ادوارد سعید شروع کردم همین دو جنبهء حساسیت به بستر یا «کانتکست» سیاسیِ شناخت از یک طرف، و «اشاعهء نادانی» از طرف دیگر است. به نظر من، «مطالعات پسااستعماری» در دست شاگردان کم استعداد تر سعید و مقلدان ایرانی او، از بسیاری جهات بی شباهت به گفتار «غرب زدگی» نیست. آرامش دوستدار ــ تز جلال آلاحمد، با توجه به ادعاهایی که او برخلاف ادوارد سعید نکرده، از تز این آخری اصلاً دستکمی ندارد، گذشته از آنکه به سبب قدمتش اوژینالتر است. اگر آموزنده بخواهد یاد بگیرد و از این نظر فروتن باشد و بماند، هرآن باید حواسش را جمع کند که حرف گندهتر از دهنش نزند. از زمره حرفهای گندهتر از دهن هستند «مطالعات پسااستعماری»، مدرنیته و اسلام، پست مدرن و «پیش مدرن»، «پسامدرن» و «پیشامدرن». همهء اینها چیزی جز پاشیدن بذر نادانی و عمیقکردن جهالت از طریق مفاهیم تازهء وارد کرده از غرب نیست. ادوارد سعید یک پدیدهء «خاورمیانهیی ـ آمریکایی» است. انعکاس پدیدههایی مانند ادوارد سعید در اروپا بیشتر جنبهء مطبوعاتی دارد، حتا اگر زیاد هم به تفاریق پیش بیاید. سیاست روز در اینگونه پیشامدها یا برخوردها در اروپا بینقش نیست. ارتباط زیرینهیی اینگونه پدیدهها در این است که ما خاورمیانهییها، در رأسشان ما ایرانیان، بهنفع خودمان از آن استفاده میکنیم، چه انتلکتوئلهامان و چه دولتمان. در آمریکا ادوارد سعید حیثیت فرهنگیمان را بدینگونه به ما بازمیگرداند که از آن منشأیی برای فرهنگ غربی میسازد، تا در نتیجهاش فرهنگ غرب اصالتاً بیحیثیت شود. از این راه او، و ما در پیاش با یک تیر دونشان میزنیم: از یک سو به خودمان ــ با اینکه از نظر فرهنگی چیزی نداریم عرضه کنیم ــ این افتخار را میدهیم که منشأ فرهنگ غنی غربی باشیم و از سوی دیگر به خودمان می بالیم که فرهنگ غربی را که نمیتوانسته بدون ما بهوجود آید و چنین غنی گردد اصالتاً مدیون خود میسازیم. پدیدهای که من میخواهم به آن اشاره کنم نه ضد پدیدهء «ادوارد سعیدی»ست نه الزاماً مؤید آن. اما آن نیز، لااقل در تصورمان، هر اندازه هم گذرا و کوتاهزی در واقعیت، در این حد سودش به ما میرسد که خلأ جسمی وفکری را در ما پر میکند و ارزش ما را لااقل برای خودمان بالا میبرد. چنین امری از جمله وقتی صورت میگیرد که یک یا چند فیلسوف نامدار غربی به سرزمین ما بیایند. از این زمره است پدیدهء «ایرانیـ اروپایی» میشل فوکو. نیلگون ــ درست زمانی که روشنفکرهای سکولار ایرانی پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷، به این آگاهی و هشیاری رسیدند که غرب ستیزی و «آنتی امپریالیسم»، زیر بیرَق خرده بورژوازی سنتی، و اسلامگراهای متحجر(جامعهء توحیدی، عدل اسلامی، مبارزه با استکبار)، با فاشیسم قرابت بیشتری دارد تا با هرپروژهء آزادی خواهِ جدید؛ درست زمانی که خیال می کردیم دیگر طشت آن نوع غرب ستیزی از لب بام افتاده و محتوای واپس مانده و ارتجاعی آن افشا شده، «مطالعات پسااستعماری» از راه می رسد و نفس مسیحائی تازهای در آن گفتارِ میدمد. آل احمد و شریعتی دوباره زنده می شوند. حتا در کلاس های آمریکائی با کمک استادانی که به اسلام سمپاتی دارند، تدریس می شود. لیبرال های آمریکائی زیر عنوان «مالتی کالچرالیسم» برایش تبلیغات به راه می اندازند. آرامش دوستدار ــ من گمان نمیکنم تا شروع انقلاب و زمانی دراز بعد از آن، آلاحمد و شریعتی ــ اگر بشود آنها را در دورهای مرده خواند ــ هرگز مرده بودهباشند. وقتی انقلاب داشت پامیگرفت، ما همه در عمل باهم بودیم برضد شاه، از انواع و اقسام گروههای حزبی با مقاصد گوناگون، همگون و ناهمگون گرفته تا کارمندان دولت، بخشهای خصوصی، دانشگاهها، دبیرستانها، آموزشگاههای عالی و مردم کوچه و خیابان. ما بعنوان پدیدهء اجتماعی هنوز که هنوز است روشنفکر نداریم. چرایش براساس آنچه من از روشنفکر مراد میکنم در نوشتههایم بهدفعات و مشروحاً توضیح داده شده. ترکیب «روشنفکر سکولار» که شما بهکار میبرید، متضمن اتصافی تخصیصیست که برای مفهوم روشنفکر ایجاد اشکال میکند. اشکالش این است که شما با تخصیص اضافی «سکولار» به «روشنفکر» ضمناً به وجود روشنفکر غیرسکولار قائل میشوید، اذعان میکنید.این نوع آخر چیزی جز روشنفکر دینی نمیتواند باشد. چنین ترکیب معناً متناقضی را اصلاحطلبان اسلامی ساختهاند، نخست در برابر «روشنفکر»، تا با چنین اظهاروجودی روشنفکری خودرا در بُعدی دیگر القا نمایند و به رسمیت بشناسانند. قراین و فضای اینگونه بحثها و فعالیتهای مربوط نشان میدهند که آنان در این کار کاملاً موفق شدهاند. یکی از این قرینهها، همین بهکاربردن ترکیب «روشنفکری سکولار» است که با چنین اتصافی قهراً نوع دیگری از روشنفکری را میپذیرد. اما به رسمیت شناساندن «روشنفکر دینی» از جانب خود اصلاحطلبان اسلامی نتیجهء دیگری نیز دارد. آن نتیجه این است که دو نوع روشنفکری را به نفع نوع دینیاش ازهم متمایز میسازد. به این معنا که شما را اینبار او در برابر خود میگذارد تا شما خودتان را از او جدا نمایید، متفرع سازید. این دامی که او بهدست شما برای شما نهاده به بهترین وجه وظیفهء خود را انجام میدهد تا زمانی که شما از «روشنفکر سکولار» که متضمن نوع غیرسکولار است بگویید. در همان نخستین دورههای تپش انقلابی، روحانیت از طریق عواملش، زیرآب «روشنفکری سکولار» را به این ترتیب زده بود که مسیر انقلاب را تعیین کرده و به آن جهت داده بود. دیگر این را نمیشود انکار کرد که «روشنفکران» به اصطلاح «سکولار» نیز با نخستوزیری شاپور بختیار مخالف بودند، اما نه با نخستوزیری مهدی بازرگان که نویسندهء کتاب «آموزش قرآن» بود و منصوبشده از جانب خمینی. اینها همه دم خروسند برای اسم بیمسمای «روشنفکر سکولار». و اگر همهء اینها را نادیده بگیریم، این را نمیتوان بر ما بخشید که نخستین رییس جمهورمان با ده میلیون رای انتخاب شد، مردی که خیلی دیر کشف کرده بود که حتا گیسوان زن هم مرد را تحریک میکنند، نه فقط آنچه گیسوی او محسوب نمیشود؛ مردی که با نظامت و نظارت غیرمستقیم بر آخرین حملهء اراذل چماقدار و مسلح حکومت اسلامی به دانشگاه تهران از طریق رادیو به مشتی دانشجوی سنگربسته در دانشگاه هشدار میداد، تسلیم شوند پیش از آنکه «مردم» بیایند و آنها را دستگیر کنند. اگر کسی بگوید مسئول این انقلاب دیگر ما نیستیم، باید پرسید: اصلاً ما «روشنفکران سکولار» مسئول چه بودهایم؟ اگر قرار بود ما مسئول باشیم، آنوقت به جای بنیصدر کمهوش که را به ریاست جمهوری انتخاب میکردیم؟ قطبزاده را، سنجابی را، یزدی را، کیانوری را که پرهوشان ما بودند!؟ با وجود این، اشکالی ندارد که ما در اینجا، با درنظرگرفتن آنچه هماکنون گفتم، ترکیب «روشنفکر سکولار» را به کار ببریم. چه بسا بشود از این راه دست ما «روشنفکران» را تا حدودی رو کرد. در غائله آن انقلاب هولناک و به همین اندازه ابلهانه، «روشنفکر سکولار» به جای آنکه به موقع و از پیش مسیر حوادث را شناسایی نماید، در این مورد به نقش آشکار و بسیار اساسی روحانیت متشکل که به سازمانی مرکب از هزاران طلبه با ارتباطهای زیرزمینی و نقشههای از پیش تمهید شده مجهز بود پی برد، چارهای بیندیشد، در برابر آن بایستد و از خود شجاعت نشان دهد؛ با آخوند، روضهخوان، قاری، طلبه و واعظ هم سنگر و هم رزم شده بود تا حکومت شاه را سرنگون سازد. مصطفی رحیمی که یکتنه پا در میدان و یک علامت سوال جلوی «جمهوری اسلامی» گذاشت، روشنفکری بود به معنای واقعی آن، و تک و تنها. تازه شش هفت ماه پس از آمدن خمینی، ادامهء اعدامها، و بگیروببندها، پس از تصفیهها و راندان مسلمانان نامتدین از حوزهء فعالیتها و گردانندگیهای رسمی حکومت که دیگر تیول روحانیت شده بود، هفتهنامهء جنبش که ــ به سردبیری اصغر سیدجوادی ــ سایهء آیتاله طالقانی را بر سر خود مستدام میپنداشت، به نمایندگی از جانب «روشنفکر سکولار» یا به زبان حال آنان نوشت که صدای پای فاشیسم را میشنود. تازه اصغر سیدجوادی که در آن گیرودار تأمین و امنیتی وجود نداشت، واقعاً شجاعت به خرج داده بود. منتها این هشدار بسیار دیر داده شد، زمانی که عملاْ ماهها از همکاری «روشنفکران سکولار» با مسلمانان «جمهوریخواه» گذشته بود، «روشنفکرانی» که روی هر دروغ و تقلبی از جانب روحانیت برضد شاه و حکومتش صحه گذاشته بودند، همچون کشتهشدن پنجهزار نفر در میدان ژاله، آتشزدن سینما رکس در آبادان توسط ساواک. تعداد کشتهشدگان میدان ژاله را همه بیکم و کاست پنجهزار نفر میگفتند! آنچه لودهندهء وابستگی دینی ماست و در اعماقش خون اسلامی میجوشد، این است که ما استبداد اسلامی را که هزاروچهارسد سال است بر ما حکومت میکند، «فاشیسم» مینامیم، یا بههرحال نامیدیم. |