|
فايل پی دی اف برای چاپ فاشیسم نیز مانند لیبرالیسم، سوسیالیسم و دموکراسی پدیدهای اروپایی است منتها از نوع ایدئولوژی دستراستی، بیآنکه رویدادی متحول چون آنها داشته باشد، یا بتوان آن را به شکلی یگانه، کاونده و رفعکنندهء مشکلات اجتماعی درآورد. آنچه بههرسان فاشیسم را متعین میسازد «واکنشی» است در نفی لیبرالیسم، سوسیالیسم، دموکراسی، در نفی تمام تزها، سازمانها، وسائل و مقاصدی که اینها را متعین و متحقق میسازند. در چنین نفی و ضدیتی فاشیسم طبعاً باید بر لیبرالیسم، سوسیالیسم و دموکراسی متأخر باشد و هست. بنابراین میتوان گفت که در برابر و رویاروی لیبرالیسم، سوسیالیسم و دموکراسی که هر یک ـ در تفاوت اما نه در سازگاری با دیگریـ مجموعهایست از ایدهها و تزهای مختص بهخود برای رفع مشکلات اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و در این حد ناچار تحولپذیر و متکی به بررسی و پژوهش در مشکلات نوخاستهء زمانه در حوزههای گوناگون، و در همهء موارد پیوسته ناظر بر آزادی فرد، فاشیسم بعنوان واکنشی ایدئولوژیک جنبشیست که میکوشد از طریق حکومتیکردن خود و سازماندهی ارزشهای رفتاری و کرداری برضد تمام تزها و تئوریهایی که آزادی را، چه فردی، گروهی، مرامی، عقیدتی و اقلیتی باشد، و چه اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تأمین میکنند، استیلا یابد و برای حفظ سلطهء خود از هر وسیلهای استفاده نماید. اگر زمانی حزب سومکا در ایران به حکومت میرسید، طبیعتاً بسیاری از این آزادیها را ممنوع میکرد. اما وجوه میان وسائل و نحوههای سلطهجویانهء این حزب فاشیستی ایرانیشده از یکسو و وسائل و نحوههای بهکاررفته توسط اسلام حاکم از سوی دیگر، نه از فاشیسم سومکایی میتوانست دینی اسلامی بسازد و نه دین اسلامی از فاشیسم سومکایی. نیلگون ـ در بستر اروپایی، جوامعی که دیرتر از فئودالیسم به سرمایه داری رسیدند، پاتولوژی های دوران گذار را هم شدیدتر تجربه کردند و واکنش ضدسرمایه دارانهء رومانتیک ، هم ریشه های آریستوکراتیک ـ فئودالی دارد و هم ریشه های خرده بورژوایی؛ هر بحران اقتصادی، یا برعکس سرعت بالای صنعتی شدن، انبوهی از عناصر ریشه کن شده از زمین با اعتقادات خرافی را در شهرها رها می کند که عناصر «بی طبقه» (دکلاسه) را شکل می دهند. وحدتی شکل می گیرد میان یونکرهای آریستوکرات و نظامیگرا و تودهء بی شکل دکلاسه، که «ضد سرمایه داری لیبرال»، ضد «آمریکایی شدن»، و ضد مدرنیسم است. فاشیسم بر یک جنبش پوپولیستی تکیه دارد ــ یعنی هم «جنبش» (اعم از انقلابی یا ضدانقلابی)، و هم «توده گیر» (ماوراء طبقاتی) ــ ، شعار برابری می دهد، در نظامیگری و تکنیک تسلیحاتی مدرنیست است اما در فرهنگ، خردگریز و شبه عرفانی و ضدمُدرن و منزه گرا است (تقدس خانواده و نقش زن، مردانگی، انحراف جنسی). به کیش شخصیت «پیشوا» تکیه دارد. خوب، اسلام از ابتدا یک دین «سیاسی» بوده؛ اسلام سیاسی «ظرف» مناسبی است برای خیلی چیزها در دنیای پرتلاطم مُدرن: به نظر من، اسلام سیاسی انقلاب 1357، فقط رجعت یک پدیدهء تاریخی نیست بلکه همزمان باید آن را واکنشی هم به مدرنیزاسیون خاصی که زمان شاه از سر گذراندیم و پاتولوژی های جامعه شناختی آن نوع گذار درک کرد. آرامش دوستدار ــ اسلام دین است، دینی سامی. نگاهی به تاریخ اسلام نشان میدهد که این دین سامی در دو جهت از زمینههای پیشین متأثر است: از زمینههای تباری یهودی و مسیحی، در حدی که به بینش دینی سامی مربوط میشود، و از آداب و عادات و رسوم محیط بیواسطه و بومیاش در حجاز. به همین اشاره در اینجا باید بسنده کنیم. اسلام «واکنش» نیست بلکه بینشیست که از این محیط پیرامونی و از آن بستر تباری برآمده و پرورده شده. بنابراین، عناصر و خصوصیات هردو را دارد به اضافهء نوآوریهای خودش. این مجموعهء اکتسابی، ارثی و اختراعی با تاریخی هزاروچهارسد ساله میشود اسلام. اصول این دین به معنای حقیقی کلمه مبتنی بر سخن الاهی است، نه انسانی و زمینی، مبتنی بر سخنی خدشه و خطاناپذیر. یک کلمهء آن را نمیتوان جابهجا کرد یا زاید شمرد. اسلام دینیست ناظر و حاکم بر تمام اعمال و افکار، چه خصوصی و چه عمومی، بر تمام اعتقادات و حقوق مردمی ــ اعم از مسلمان و غیرمسلمان ــ که در قلمروی آن زندگی میکنند، و از همان آغاز زایش اش در حجاز و هجومش به خارج چنین بوده و مانده است. به همین سبب ادعای اصلاحطلبان در «اصلاح» چنین سنگ خارایی از اصول و احکام، نه لاف و گزاف بلکه دروغ و ترفند است. هیچیک از آنها، اعم از آنکه مجتهد شبستری نام داشته باشد یا عبدالکریم سروش، تاکنون نتوانسته حتا در یک مورد منحصر به فرد ادعای خود را ثابت کند. عبدالکریم سروش با تز نوساختهاش که وحی پس از رسیدن به محمد و انتقال آن توسط او ماهیت الاهیاش را از دست میدهد، بارقهای تازه از نبوغ خود نمیدرخشاند، بلکه حرفی نسنجیده و بیارزش میزند. چون در واقعیت داشتن وحی به سخن خود محمد استناد می کند، و متوجه نیست که با چنین استنادی بنا را بر «حقیقتی» میگذارد که اعتبار وجودیاش گفتۀ خود محمد است. محمد است که به ما میگوید خدایی هست و محمد آخرین پیغمبر او، این خدا قادر، حکیم و علیم است و بدینگونه. این چه خدای قادریست که نمیتواند سخن خود را از دهان یک انسان برساند و بشنواند، و در عین حال ماهیت الاهی آن را حفظ نماید!؟ اگر وحیِ آدمی شده، دیگر کلام خدا نباشد، هم اعتبار قدسی خودش را از دست میدهد و هم اعتبار واقعیت خدای اسلامی را که محمد مدعی آن میشود. در اینصورت چرا اصلاً حرفهای محمد را باور کنیم، در رأس آنها این دعوی را که او را خدا به وحیاش برگزیده و فرستاده؟ نتیجۀ تز جدید عبدالکریم سروش که با تجدید نظرهای نوپرورده اش همواره از چاله به چاه میافتد، باید این شود که قرآن را میتوان کنار گذاشت و کتاب دیگری به جایش آورد، یا اصلاً هیچ کتابی به جایش نیاورده و سرانجام چرا چنین کتاب بلاتکلیفی مجاز باشد مردم را به مسلمان بودن یا مسلمان شدن متعهد یا دعوت کند؟ اما اگر میدان این آرتیستبازیها را از عبدالکریم سروش بگیرند، چه هنرنمایی دیگری میتواند از خود نشان دهد!؟ اگر قرار باشد تمام خصوصیات ذکرشده و مکنون در مطاوی آنها را از اسلام بگیریم، تا جامعهای آزاد برای همه پدید آید، چیزی دیگر از اسلام باقی نمیماند. این را بهاالدین خرمشاهی که پس از قرآن دلش برای حافظ می تپد فهمیده، اما چون نمی تواند با عبدالکریم سروش ذهناً در «دین پژوهی» دست و پنجه نرم کند، او را بر طبق خمیرهء اسلامی اش تکفیر می کند. شق دیگرش این است که اسلام را مسلمانان پرمدعا در سینههای خود حبس کنند و طوری نفس بکشند که امکان تنفس را از دیگران نگیرند. اما همهء اینها با حضور سیاسی، اجتماعی اسلام غیرممکن است. شیرین عبادی ــ برنده جایزه صلح نوبل! ــ که از سازگاری اسلام با دموکراسی میگوید، فقط یک چیز مضاعف را ثابت میکند. و آن این است که او بعنوان مسلمانِ «روشنفکر» نه میداند اسلام چیست و نه دموکراسی. آن اولی را میتوانست با اندکی کنجکاوی از مصباح یزدی و محسن کدیور یاد بگیرد. با وجود این باید شیرین عبادی را براساس آن دو ندانستگیاش از نظر حقوقی غیرمسئول شمرد. در برابر، جرم هفتهنامهء جنبش که بیستوهشت سال پیش در آغاز انقلاب اسلامی ما کوبش نعلین اسلامی را به نمایندگی از جانب همهء ما به جای صدای فاشیسم گرفته بود، فقط مشمول مرور زمان میشود. همانطور که شما میگویید فاشیسم جنبشیست پوپولیستی منتها طبعاً مشتمل و متکی بر مجموعهای از معیارها و ارزشهای سازمانخواه و سازمانگیر از نوع صرفاً سیاسی ـ اجتماعی معینی که در هر فاشیستی متحقق میگردد: هیچ فاشیستی نمیتواند غیرفاشیست را دوست بدارد. تقسیمبندی و گزینندگی فاشیستی مطلقاً اجتماعی است. غیرفاشیست را فاشیست همواره در برآوردن اغراض سیاسی خود هدف قرارد میدهد و باید آن هدف را بزند تا ایدهئولوژی، خودش را متحقق سازد. اسلام دین است، معیارها و ارزشهای تغییرناپذیرش را از مرجع و منبعی آنجهانی میگیرد، بیآنکه این معیارها و ارزشها الزاماً در فرد مسلمان تحقق یابند. تقسیمبندی برای مسلمان، به محض آنکه متعصب و سخت دین نباشد، نه اجتماعی بلکه فردی و شخصی است.مسلمان میتواند، برخلاف فاشیست، نامسلمان را دوست بدارد، با او همدم گردد، نیکنفس و مردمدوست باشد. اما «حکومت اسلامی» یعنی تحمیل و تحقق نظامی آنجهانی و خدشهناپذیر در جامعۀ زمینی. چنین نظامی را هر مسلمانی نمیخواهد، در حالیکه هر فاشیستی طالب استقرار نظام فاشیستی است. اسلام به مجرد آنکه حکومت شد، برای رسیدن به قدرت همه را، اعم از نامسلمان و مسلمان سرمیکوبد، حکم فاشیسم را به جای حکومت اسلامی «به کار بردن یعنی اسلام را با وجود تاریخ متجاوز و سلطهطلبش تطهیر کردن و قابلیت نوعی دیگر از حکومت در آن دیدن. وگرنه چرا به جای صدای پای سلطه طلب اسلام، صدای پای فاشیسم»؟ نیلگون ـ برگردیم به مشکلات روشنفکر بومی و دست و پا زدنش میان شرق و غرب. پدیده از حد ادوارد سعید فراتر می رود و در دههء هشتاد و نود قرن بیستم، به یک «موج» تبدیل می شود. نمی توانم بگویم «تسایت گایست» (روح زمانه) در آمریکا، چون قضیه از سطح دانشگاهی و آکادمیا فراتر نمی رود. اما به هرحال در همان حد هم، اگر کتابی از حلقهء انتشارات دانشگاهی بیرون برود و در قطع جیبی در صدها هزار نسخه فروش برود، توضیح جامعه شناختی لازم دارد. آرامش دوستدار ـ به همان نسبت که روشنفکران غربی، بویژه از نوع آمریکاییاش، به تجاوزات دولتهاشان به کشورهای بیگانه واقفتر شدهاند و مآلاً دچار عذاب وجدان و بحران روحی، ما روشنفکرنماهای جهان سومی، خاصه از نوع خاورمیانهاش، فرصت را حتا برای استیفای حقوق پایمالنشدهمان نیز که «فرهنگی باشند» غنیمت شمردهایم، با وجدان راحت بر ناراحتی وجدان روشنفکر غربی افزودهایم. هراندازه روشنفکر غربی درگیرودار چنین وضعی حساستر گشته، ما مدعیتر و از آنها طلبکارتر شدهایم. به مرور زمان با مطالبات و ادعاهامان در برابر آنان تا جایی پیش رفتهایم و مسیر را چنان تغییر دادهایم که رفته رفته از دیسکورس آنان سردرآوردهایم و آنان را در «دیسکورس» خودمان لغزاندهایم. هرقدر آنان بیشتر ملاحظهء ما را غالباً از سر صافوسادگی کردهاند، امر بر ما بیشتر مشتبه شده است. اما از خارج که به و در هر دو حوزه بنگریم و در مناسبات آنها جدی و پیگیر بکاویم، باید به این واقعیت پیبریم که آنان با صداقتی نه چندان دور از حماقت به همان اندازه ما را اشتباه میفهمند که ما با شیادی و وقاحتمان خود و آنان را میفریبیم. چه در حقیقت، هیچ دیسکورسی میان آنان و ما نمیتواند صورت بگیرد. ما اصلاً دیسکورس نداریم تا دیگری را در آن وارد سازیم یا از طریقش به دیسکورس دیگری راه یابیم. دیسکورس ما بهدرستی همان«گفتمان» و «پرسمان» است که ظاهراً و باطناً هیچ فرقی با دیگر واژههای همساخت و خالی از معنایی چون «اقشار» و «شفافِ» ورد زبان همه ندارد، و مانند دیگر مفاهیم جعلی و بیمحتوا جز به درد بده بستانها و معرکهگیریهای «متفکرانمان» نمیخورد. انتلکتوئلهامان به همان اندازه در «گفتمان» و «پرسمان» وسیلهای برای غربینماییهای خود یافتهاند که زمانی خلخالی از آن برای ابراز معنویات اسلامیاش در مجلس استفاده میکرد و خاتمی رییس جمهور وقت میکوشید با آن «گفتمان» میان تمدنها پل بزند. هنوز هم دستبردار نیست. |