۳- عمل حماسي فرد( يا قهرمان)

واقعۀ حماسي بر زمينۀ جنگ ميان دو قوم پديد مي‏آيد. خصلتهاي كلي اين واقعه بدين شرح است:

هر اندازه هم،  هدف يك حماسه بر شالوده اي كلي متكي باشد باز هم مي‏بايد فرديت شخصيتها در آن زنده و مشخص باشد. چون اعمال فقط از افراد سر مي‏زنند؛ پس مسئلۀ سرشت كلي شخصيتهاي حماسي مطرح مي‏شود. و سرانجام وقوع واقعۀ حماسي صرفا به صورت حادثه اي اتفاقي نمايانده نمي‏شود،  بلكه در عين حال به صورت واقعه اي ضروري واساسي نشان داده مي‏شود. بنابراين واقعۀ حماسي بايد شكلي پيدا كند كه سرشت اساسي آن(يعني ضرورت واقع شدنش) به طور موثر نشان داده  شود. از اين رو در حماسه حوادث بر اثر ضرورتي دروني،  ولي پنهان،  يا بر اثر مداخلۀ آشكار نيروهاي جاودان و ارادۀ خدايان روي مي‏دهند.

شالودۀ جهان حماسه تقبل امري قومي‏است كه در آن،  تمامي‏روح قومي‏در تازگي و طراوت آغازين خود و در موقعيتهاي قهرماني نمايانده مي‏شود. اما بر اين شالوده مي‏بايد هدفي خاص استوار شود كه تحقق آن،  چنان با حيات تمامي‏قوم عجين شده باشد كه همهءجنبه هاي خصايل قومي و دين و كردار را نشان دهد.

براي تحقق كامل اين هدف، تمامي‏قوم به حركت در مي‏آيد، اما تحقق اين هدف،  برعهدۀ قهرمانان است. بنابراين وصول به اين هدف،  به صورت يك واقعه نشان داده  مي‏شود. زيرا در حقيقت ،  محتوا و فرم حماسه،  به معناي اخص آن،  جهان بيني و تجلي عيني روح قومي‏است كه روند عيني شدن آن به صورت يك رويداد واقعي عرضه مي‏شود.اما واقعۀ حماسي در صورتي مي‏تواند درشعر عاملي حياتي باشد كه تنها با يك فرد ارتباط يابد. همچنان كه گفته شد سرايندۀ اشعار حماسي مي‏بايد فقط يك تن باشد. در اينجا نيز در راس واقعه مي  بايد يك تن قرار گيرد كه واقعه را هدايت كند و به انجام رساند،  اما در اينجا مي‏بايد اصول ديگري را نيز در نظر گرفت.مثلاً شايد به نظر رسد كه نقل زندگي واقعي شخصيتي تاريخي بهترين منبع براي سرايش حماسه باشد؛ اما چنين نيست،  زيرا زندگينامۀ يك فرد همواره شرح حال اوست ووقايعي كه وي با آنها درگير مي‏شود شايد با هم ارتباطي نداشته باشند يا ارتباط او با وقايع، اتفاقي و تصادفي باشد. اما اگر حماسه مي‏بايد،  في نفسه ، يك كل واحد باشد،  پس واقعه اي كه حماسه به نقل آن مي‏پردازد نيز مي‏بايد يك كل واحد باشد. هم يگانگي فرد و هم يگانگي واقعه بايد وجود داشته باشند و به يكديگر بپيوندند تا حماسه پديد آيد. اين اصول در ايلياد و اوديسه كاملاً تحقق يافته اند. در ايلياد،  آشيل شخصيت اصلي است ودر راس واقعه قرار دارد و در اوديسه، اوليس.

در شعر حماسي به طور كلي آنچه هست و آنچه روي مي‏دهد نقل مي‏شود اما آنچه روي مي‏دهد و از جلو چشم ما مي‏گذرد،  عمل است. پس دقيقاً افراد و كردار ها  و رنجهايشان است كه در حماسه توصيف مي‏شوند.زيرا فقط افراد- خواه افراد انساني باشند خواه خدايان- مي‏توانند دست به عمل زنند. نكته مهمتر اينكه آنان بايد با آنچه روي مي‏دهد كاملاً درگير باشند. هر چه درگيري آنها با واقعه بيشتر باشد،  بيشتر جلب نظر خواهند كرد. از اين نظر حماسه با شعر غنايي و شعر دراماتيك،  بريك شالوده قرار مي‏گيرد. پس بجاست كه شيوۀ توصيف افراد رادر حماسه مشخصتر كنيم.

عينيت شخصيتهاي حماسي،  و بويژه شخصيتهاي اصلي آن،  بيانگر اين است كه آنها تجلي تمام خصال و صفات وخلاصه،  تجسم انسانهاي كامل اند. بنابراين بايد همهء خصوصيتهاي روحي و عاطفي و بويژه خلق وخوي قومي‏وشيوه كردار آن را نمودار سازند.

يك جنبۀ بسيار مهم در تصوير شخصيتهاي حماسي اين است كه آنها به منزلۀ انسانهايي كامل در موقعيتهاي گوناگون سرشت خود را به تمامي‏آشكار مي‏كنند. البته ممكن است شخصيتهاي تراژيك و كميک نمايشنامه نيز زندگي دروني غني يي داشته باشند، اما مسئله اصلي در موقعيت آنان، تعارض شديد ميان«شور» يك طرفۀ آنان با شور مخالف است،  آنهم در قلمروهايي كاملاً محدود و به خاطر هدفهايي كاملاً مشخص. بنابراين چند جانبه بودن شخصيت نمايشنامه اگر بي مورد نباشد،  تصادفي است وشور و انگيزه اي ديگر- كه مثلاً بر پايۀ ملاحظات اخلاقي است- آن را خنثي مي‏كند و چند جانبه بودن خصلت او تحت الشعاع مسائل ديگر قرار مي‏گيرد.

اما حماسه يك كليت است وهمه جنبه‏هاي آن، اين شايستگي را دارند كه به طور مستقل رشدكنند وتوسع يابند. زيرا اصل فرم حماسه مستلزم همين توسع وگسترش است و قهرمان حماسي نيز طبق موقعيت جهاني خود از اين حق برخوردار است كه وجود و سرشت او و آنچه هست كاملاً آشكار شود. چون او در عصري زندگي مي‏كندكه وجود او و فرديت بي واسطۀ او به تمامي‏متعلق به آن عصر است.البته در مورد خشم آشيل،  معلمان اخلاق شايد از ما بخواهند كه دردسرها و دشواريهايي را كه خشم آشيل به بار آورد و زيانهايي را كه رساند،  به ياد آوريم.

سپس نتيجه اي كه خواهيم گرفت از قدر و منزلت او خوهد كاست و او را ديگر نه قهرماني كامل خواهيم دانست ونه انساني كامل؛ زيرا او نتوانسته است خشم خود را فرو خورد و احساس تند خود را فرو نشاند، اما نمي‏توان آشيل را متهم كرد و نيازي نيز براي عذرخواهي از خشم او نيست،  چون آشيل همان است كه هست. چنين فردي همه صفات خود را آشكار مي‏كند و از ديدگاه حماسه موضوع ديگر خاتمه يافته است. همين امر در مورد جاه طلبي ونامجويي او نيز صادق است. زيرا قهرمانان در خصلت ويژۀ خودحامل امركلي هستند.اما اخلاق رايج،  شخصيتهاي استثنايي را محترم نمي‏شمرد و همهء هم خود را به خوار كردن آنان مصروف مي‏دارد. مگر خود محوري عظيم اسكندر نبودكه او را سرور هزاران تن كرد؟ انتقامجويي و سنگدلي نيز درعصر قهرماني جزئي از همين نيروي كامل قهرمان است. از اين لحاظ نيز به  آشيل،  به منزلۀ شخصيت حماسي،  نبايد درس اخلاق داد.

اما چون شخصيتهاي اصلي حماسه افرادي كامل اند كه در خود همهء صفات ويژه و خصلت قومي‏را متمركز كرده اند و بر همين اساس شخصيتهايي بزرگ و آزاد و از لحاظ انساني زيبايند اين حق را به دست مي‏آورند كه در راس امور قرار گيرند و واقعۀ اصلي را با هستي خود عجين شده ببينند.از اين روست كه قوم،  در وجود آنان متمركز شده و به صورت شخصي زنده در مي‏آيد. بنابراين،  شخصيتهاي حماسي براي هدفي قومي مي رزمند تا آن را تحقق ببخشند و به سرنوشتي كه حوادث براي آنان در نظر گرفته است، گرفتار شوند. براي نمونه كافي است به ياد آوريم كه يونانيان تا هنگامي‏كه آشيل از جنگ كناره گرفته بود، نمي‏توانستند پيروز شوند. آشيل،  به خاطر مغلوب كردن هكتور،  درواقع،  يگانه فاتح ترواست. و در بازگشت اوليس به زادبوم خود نيز،  بازگشت همه يونانيان از تروا منعكس شده است. تنها با اين تفاوت كه در آنچه بر اوليس مي‏گذرد همه رنجهاو موقعيتها ونيز نكته سنجيها دربارۀ زندگي، نشان داده شده اند امادر درام،  شخصيتها به منزلۀ تجسم تمامي‏خصال قومي‏پديدار نمي‏شوند بلكه،  برعكس، تمام هّم و غم آنها هدفي است كه خود برگزيده اند. گزينش اين هدف يا به خاطر شخصيت خودآنان است يا بر اساس اصول خاصي كه در شخصيت انزواجوي آنان پرورش يافته است.

جنبۀ ديگري از خصلت شخصيتهاي حماسي را مي‏توان از اين حقيقت دريافت كه آنچه را حماسه توصيف مي‏كند انجام عملي نيست بلكه وقوع رويدادي است. در درام،  آنچه بيش از همه مهم است تلاش فرد براي رسيدن به هدف خويش است؛ و درام دقيقاً همين فعاليت ونتايج حاصل از آن را ارائه مي‏دهد؛ اما در حماسه براي دنبال كردن مداوم مقاصد صرفاً فردي جايي نيست. در اينجا قهرمانان مي‏توانند آرزوها و هدفهايي از آن خود داشته باشند؛ اما موضوع اصلي حماسه،  فعاليت پيگير قهرمانان براي دستيابي به آرزوها وهدفهاي خويش نيست،  بلكه حوادثي است كه در راه وصول بدانها پيش مي‏آيد. شرايط و اوضاع و احوال همان قدر موثرند- و اغلب موثرترند- تا فعاليت قهرمان. مثلاً هدف واقعي اوليس بازگشتنش به ايتكاست. اوديسه نه تنها او رادر رسيدن به هدفش نشان مي‏دهد؛ بلكه همچنين رنج هاي او را مي‏نماياند و موانعي را كه سر راهش قرار مي‏گيرند،  و خطرهايي را كه مي‏بايد دفع نمايد و عوامل خارجي را كه مي‏بايد مغلوب كند،  نشان مي‏دهد. در حماسه،  همه اين تجارت و حوادث نتيجه  يك عمل نيستند،  بلكه به گونه‏اي اتفاقي،  در جريان سفرقهرمان- و اغلب بي آن كه او در وقوع آنها نقشي داشته باشد- رخ مي‏دهند. اوليس،  پس از ماجراهاي بسيار،  در خواب و ناآگاه به سواحل زادگاه خود مي رسد.اين شيوۀ رسيدن به هدف،  مناسب درام نيست؛ در ايلياد نيز خشم آشيل واقعه اي است براي پيامدهاي بعدي كه موضوع خاص حماسه است. ولي اين خشم مقصود يا هدف(يا حتي عمل) نيست،  بلكه يك وضعيت است. آشيل از توهين آگاممنون خشمگين مي‏شود،  و از جنگ كناره مي‏گيرد و در ساحل،  كنار كشتيها اقامت مي‏كند.(چنين چيزي در درام روي نمي‏دهد.) سپس نتايج اين كناره گيري به وقوع مي‏پيوندند. آشيل فقط وقتي وارد جنگ مي‏شودكه دوستش به دست هكتور كشته شده است.

اكنون جنبه مهم ديگري از فرم واقعۀ حماسي شرح داده مي‏شود:

بيشتر گفته شد كه در درام ارادۀ دروني فرد،  يعني خواسته ها و هدفهايش، عامل تعيين كننده و شالودۀ هر اتفاقي است. هر آنچه روي مي‏دهد به تمامي‏نتيجۀ خصوصيات يك فرد و هدفهاي اوست.از اين رو علاقۀ اصلي به توجيه كردن يا مردود شمردن عملي معطوف مي‏شود كه در چارچوب شرايط مفروض انجام مي‏گيرد و به نبرد مي‏انجامد. گرچه در درام شرايط خارجي نيز موثرند؛ اما اين شرايط تنها مي‏توانند از طريق آنچه اراده و ذهنيت شخصيت درام از آنها استنباط مي‏كند ونيز از طريق شيوه اي كه او در مقابلشان واكنش نشان مي‏دهد، تاثير كنند. ولي در حماسه،  شرايط و حوادث خارجي به همان اندازۀ ارادۀ قهرمان موثرند؛ و آنچه قهرمان انجام مي‏دهد همان گونه بازنمايانده مي‏شودكه حوادث خارجي. حماسه مي‏بايد نشان دهدكه عمل قهرمان به همان اندازه كه درگير شرايط و حوادث خارجي مي شود مشروط مي‏گردد. زيرا در حماسه، قهرمان آزادانه و به خاطر خود و يا منافع خويش عمل نمي‏كند؛ بر عكس او در ميان تمامي‏قوم جاي  دارد وهدف و وجود آن قوم،  در ارتباط تنگاتنگ جهان درون و جهان برون،  شالوده اي خلل ناپذير براي او ايجاد مي‏كند.در حماسه همواره بايد اين نوع شخصيت با همه شورها، تصميمها و دستاوردهايش ارائه شود. اكنون كه به شرايط خارجي وحوادث تصادفي ارزشي برابر با عمل قهرمان داديم، راه براي تاثير امور تصادفي باز شده است. اما حماسه مي‏بايد آنچه را به طور اصيل عيني است، يعني جوهر اساسي وجود را ارائه دهد.

اين تناقض را مي‏توان بدين گونه توضيح دادكه در قلب حوادث ورويدادها «ضرورت» نهفته است. براساس اين تلقي مي‏توان متقاعد شد كه آنچه در حماسه حكومت مي‏كند،  سرنوشت است.البته اين عقيده رايج كه در درام، سرنوشت فرمان مي‏راند نادرست است؛ زيرا در درام به واسطۀ نوع هدفي كه يك شخصيت در شرايط موجود و معلوم- و به رغم همهء ستيزهايي كه بر اثر آن حاصل مي‏شود- دنبال مي‏كند، اين نتيجه به دست مي‏آيد كه او خود سرنوشت خويش را مي‏آفريند. اما سرنوشت شخصيت حماسي براي او ساخته مي‏شود؛ بدين معني كه نيروي شرايطي كه به اعمال او، شكل فردي مي‏دهد و بخت او را تعيين و نتيجه اعمال او را معين مي‏كند،  قلمرو خاص سرنوشت است. آنچه در حماسه روي مي‏دهد بر اثر ضرورت است. در شعر غنايي مي‏توان صداي احساس، تعقل و علاقه و آرزوي شخصي را شنيد؛ و درام، موضوع دروني عمل را وارونه مي‏كند و آن را به طور عيني ارائه مي‏دهد؛ اما در شعر حماسي بر وقايع،  ضرورتي باطني حاكم‏است و هيچ چيز به ميل فرد واگذار نمي‏شود،  بلكه فرد بايد تسليم اين موقعيت اساسي شود،  و در برابر آنچه «هست»- چه فراخور او باشد چه نباشد- سر تسليم فرود آورد. آنچه را اتفاق افتاده سرنوشت معين كرده است وآنچه را اتفاق خواهد افتاد نيز سرنوشت معين مي‏كند. همان گونه كه افراد مقهور سرنوشت اند،  پيروزي يا شكست قهرمان و زندگي ومرگ اونيز در دست تقدير است. زيرا آنچه واقعاً ارائه مي‏شود وضعيت كلي عظيمي‏است كه در آن،  اعمال و سرنوشت قهرمانان به منزلۀ اموري ناپايدار و گذرا جلوه مي کند. اموري كه فقط متعلق به آنها، به منزلۀ افراد،  است. اين تقدير، عادلانه و در عين حال تراژيك است، اما نه به معناي دراماتيك واژه، كه در آن فرد به منزلۀ يك شخص داوري مي‏شود،  بلكه به معناي حماسي تراژيك است.  چون در آن،  فرد در كل وضعيت خود داوري مي  شود وانتقامي‏كه از اوگرفته مي‏شود از اين لحاظ تراژيك است كه عظمت وضعيتي كه قهرمان در آن قرار مي‏گيرد و مي‏بايد با آن مقابله كند فراسوي توان اوست. از اين رو در سراسر حماسه نسيمي‏سوگناك مي‏ورزد. در ايلياد قهرمانان زود نقاب مرگ بر چهره مي‏كشند. آشيل حتي از مرگ پيشرس خويش آگاه است و بر سرنوشت محتوم خود ماتم گرفته است. در اوديسه، او و آگاممنون ديگر زنده نبوده در جهان مردگان سايه‏اي بيش نيستند و خود آنان نيز از اين وضع آگاه اند. تروا نابود مي‏گردد،  پريام پير در خانه خويش و در قربانگاه به قتل مي‏رسد و زنان و دخترانش اسير مي‏شوند.


PDF for Print
Font Download
Install font