درک نادرست از جامعة سکولار غربي

ونشناختن سرشت اسطوره اي  انديشة شرقي

 

گفتگو با يدالله موقن

گفتگو کننده محمد رضا ارشاد

 

* شما در برخي از نوشته‏هايتان، به اسطوره‏اي بودن ساخت تفكر روشنفكران‏ايراني اشاره كرده ايد، در‏اين مفهوم چه مرادي از اسطوره داريد و چگونه آن را در ساخت تفكر روشنفكران‏ايراني دخيل مي‏دانيد؟

 

 -  اكنون كه پرسش مطرح شده، ناگزيرم به آن پاسخ دهم. در پاسخ به پرسش قبلي چند نكته را در خصوص تفاوت ميان انديشة اسطوره‏اي و انديشة علمي‏بيان كردم، چنانچه كسي كتاب فلسفة صورتهاي سمبليك: انديشة اسطوره‏اي را بخواند و دقيقاً به ساختار انديشة اسطوره‏اي و انديشة علمي ‏واقف شود و مبادي فرهنگهاي شرق و غرب را از طريق مطالعۀ كتاب مذكور دريابد و چنانچه مباحث كتاب ديگر كاسيرر كه به قلم ‏اينجانب به فارسي برگردانده شده يعني فلسفة روشنگري را مورد تعمق قرار دهد، در خواهد يافت كه كساني چون يوسف خان مستشار الدوله (نويسنده رسالۀ يك كلمه) ميرزا ملكم خان، ميرزا آقا خان كرماني، شيخ احمد روحي، احمد كسروي، جلال آل احمد، احمد فرديد، احسان طبري، سيد حسين نصر، فريدون آدميت، احسان نراقي، داريوش شايگان، مهندس مهدي بازرگان وعلي شريعتي درك درستي از مبادي فرهنگ اسلامي ‏و ‏ايراني و تفاوتش با فرهنگ غربي نداشته‏اند. بنده ‏اين ليست بلند بالا را از آن رو ذكر كردم كه همه طيفها را در بر بگيرد. مثلاً مرحوم مهدي بازرگان با آنكه در فرانسه ترموديناميك خوانده بود و استاد همين رشته در دانشگاه بود چون فيلسوف علم نبود از ساختار انديشة علمي‏درك درستي نداشت و از آن سو چون درك علمي-  فلسفي استواري نيز در مباحث ديني نداشت، دو قلمرو فكري متفاوت را در ذهن خود چنان در هم خلط كرده بود كه انسان حيرت مي‏كند.


PDF for Print
Font Download
Install font

همين خلط اسطوره و سياست وعلم در آثار شريعتي مشهود است. مرحوم شريعتي آن چنان مجذوب كمونيسم و فاشيسم شده بودكه در جيب چپ عباي هر پيامبري، در هر دوره تاريخي كه مي خواهد ظهور كرده باشد، يك مانيفست كمونيست مي‏گذاشت و يك نبرد من هيتلر در جيب راست عبايش. درك او از دين و پيامبري نه درك سنتي بود و نه درك علمي. او شيفته‏ايدئولوژي‏ها يا اسطوره هاي سياسي قرن بيستم شده بود و مي‏خواست تعاليم پيامبران را به قالب آن‏ايدئولوژي ها بريزد. در آثار او ميان شخصيتهاي اساطيري و شخصيتهاي تاريخي تمايزي نيست. ‏اين نكته كه ‏آيا پيامبري مانند ابراهيم كه در دوره باديه نشيني به سر مي‏برده است، مي‏تواند افكاري مانند كارل مارکس قرن نوزدهمي اروپا داشته باشد يا انبياي بني اسرائيل مي‏توانسته اند يهودستيزاني مانند نازي ها باشند هرگز به خاطر او خطور نمي‏كرد. او مكتبي كمونيستي – فاشيستي درست كرده بود و پيامبران را بدانجا مي‏فرستاد تا تعليم ببينند؛ واين كار بسيار خطاست.

 

مي‏گويند او جامعه شناس دين بود. نخستين درس در جامعه شناسي‏ اين است كه هر پيامبري در ميان قومي‏كه ظهور كرده ناچار بوده است در حدود فهم آن قوم سخن گويد. جامعه شناسي دين، پيامبران را در متن اجتماعشان قرار مي‏دهد نه آنكه از آنان ‏ايدئولوگ هايي  از نوع احزاب كمونيستي يا فاشيستي بسازد. جامعه شناسي دين مانند ديگر شاخه هاي علوم اجتماعي و انساني بر بينش سكولار بنا شده است اما ذهن شريعتي همه چيز بود جز سكولار! درد شريعتي درد علم و دانش نبود؛ او تجددستيز و غرب ستيزي بود كه مي‏خواست از دين بهره برداري سياسي كند مانند مرحوم بازرگان. همين موضوع در مورد مرحوم جلال آل احمد هم صادق است.

 

اگر به بحث تباين علم و اسطوره باز گرديم يكي از مقوله‏هاي اساسي در تفكر اسطوره‏اي و تفكر علمي، عليت است. اما الگوي عليت در علم و اسطوره متفاوت است. عليت در علم، از نوع مكانيكي، ساختاري، تاريخي، آماري، اجتماعي، روان شناختي ونظير‏اينهاست. اما در اسطوره عليت هميشه يك شخص است. ‏اين شخص مي‏‏تواند جادوگر قبيله باشد يا مي‏تواند يكي از شياطين يا ‏ايزدان باشد. در پاسخ به پرسش قبلي گفتم كه اسطوره براي شناخت جهان، آ نرا زير سلطۀ خدايان و شياطين قرار مي‏دهد؛ سپس از طريق اعمال آنان و نسبت دادن هر واقعه‏اي به آنان، جهان را درك مي كند. همين نگاه را روشنفكران ما نسبت به امور سياسي و ديني و فرهنگي دارند. روشنفكر‏ايراني وقتي به دنبال علت مي‏گردد ‏اين علت هميشه برايش يك شخص است و‏اين شخص نيز جادوگر دشمن است. او جهان سياست را زير سلطه قدرتهاي استعماري قرار مي‏دهد و همه حوادث را، حتي حوادثي را كه خود او در آنها نقش موثري داشته است، به آن قدرتها نسبت مي‏دهد و آن حوادث را كار آنان مي‏داند. يعني او آمريكا، انگليس و روسيه را يك شخص مي‏بيند. گرچه خدايان و شياطين تفكر اسطوره‏اي، ‏اين جهاني و زميني شده اند اما فرم و شكل شان تغييري نكرده است. محتواي اسطوره عوض شده ولي فرم آن دست نخورده بر جاي مانده است.

 

 

*  چرا جهان بيني اسطوره‏اي در تفكر ‏ايراني به نظر شما هنوز جايگاه نخستين را دارد؟ 

 

-  علت اساسي آن بازنمايها يا تصورات قومي‏ماست كه سلطه اش بر ذهن‏ايراني پا برجاست واز هزاران سال پيش تا كنون تغييري در آن پديد نيامده است.‏ اين تصورات اسطوره‏اي طي هفتاد، هشتاد سال گذشته با ورود ماركسيسم و فاشيسم به‏ايران مقاومتر و متحجر تر نيز شده اند. بنابراين اسطوره هاي سياسي قرن بيستم بر كشور ما تاثير بسيار مخربي داشته اند.

 

نيروهاي سنت پرست، جبهۀ ملي و حزب توده هر يك به سهم خود و بنابر مقاصد خويش‏اين اسطوره ها را پرورده‏اند. حزب توده، اسطورۀ كمونيسم و اسطورۀ سوسياليسم تحقق يافته (يعني نظام شوروي پيشين)، اسطورۀ ماركس و انگلس و لنين و استالين را تبليغ مي‏كرد و همواره از توطئه امپرياليست ها سخن مي‏گفت، ولي از مقاصد استعمار ي روسيه دفاع مي‏كرد. جبهۀ ملي نيز اسطورۀ مصدق و اسطورۀ مبارزۀ  ضد استعماري را در بوق وكرنا مي‏دميد و‏اين سه جريان، همه عقب ماندگي كشور و كشورهاي آسيايي و آفريقايي را به پاي قدرتهاي استعماري مي‏گذاشتند. جلال آل احمد غرب زدگي را نوشت وبخش بزرگي از جريان روشنفكري‏ايران را  به اردوگاه ارتجاع برد. علي شريعتي اسطوره هاي شرقي را با اسطوره هاي سياسي در هم آميخت و معجون عجيب و غربي درست كرد كه نتيجه اش گيج كردن خواننده و زدودن عقل و شعور از او بود. بدين ترتيب اسطوره هاي كهن مقاومتر شدند واسطوره هاي سياسي جديد را نيز به خدمت خود گرفتند. جريان روشنفكري‏ايران كه از اول هم پايه فرهنگي محكمي‏نداشت وايدئولوژيك زده بود و تفكر اسطوره‏اي وجه غالب تفكر در آن بود، بيش از پيش به‏اين شيوه تفكر راه داد و در آن مستغرق شد. روشنفكر اروپايي ثمره دوران روشنگري است يعني حاصل عصر فلسفه و عقل گرايي قرنهاي هفدهم و هجدهم است؛ روشنفكري اروپا وارث ولتر، لاك، هيوم ،هولباخ، ديدرو و كانت وامثالهم است. روشنفكري اروپا خرافه ستيز و سنت شكن است، روشنفكر‏ايراني، سنت پرست و غرب ستيز است. آن عقل گرايي و مباني تئوريك كه بستر پرورش روشنفكر غربي است در كشور ما وجود خارجي ندارند. در‏ايران روشنفكر كسي است كه به ميراث ملي بنازد و هر كمبودي را در فرهنگ و جامعه خود به پاي استعمار غرب بگذارد. روشنفکر ايراني هميشه دنبال رهبراني رفته است که پرچم دار رويارويي با غرب بوده اند و نگهبان سر سخت سنت و دشمن آشتي ناپذير مدرنيته.

 

 

* بد نيست كمي‏اين موضوع را از نظر گاه كاسيرر بشكافيم. طبق ديدگاه كاسيرر اساطير هر ملت، تاريخ آن را رقم مي‏زنند. به نظر شما در مقايسه با يونان كه تفكر فلسفي و آزاد از درون انديشة اسطوره‏اي جوانه زد، چرا در‏ايران چنين اتفاقي رخ ننمود؟ ‏ايا بايد‏اين دو نوع تحول فكري را در ساختار اساطير آنها (يونان و‏ايران) جستجو كرد يا در عوامل ديگري؟

 

-  گمان مي‏كنم جامعۀ ‏ايران باستان نيز مانند جامعۀ اسرائيل باستان بر شالودۀ دين بنا شده بود نه بر پايۀ فرهنگ. در عربستان نيز جامعه بر پايۀ دين اسلام شكل گرفت. در چنين جوامعي فرهنگ و دولت زير سلطۀ تفكر ديني قرار دارند. كتابهاي مقدس چارچوب تفكر را مشخص مي‏كنند كه فراتر رفتن از آنها گناهي نابخشودني تلقي مي‏شود كه مجازات سختي در پي دارد. قوانين شرع وجود دارند كه تقدس جاوداني و ابدي دارند و در خصوص آنها چون و چرا نبايد كرد. كاست روحانيون وجود دارد كه امور ديني و قضايي وفرهنگي جامعه و حتي عزل و نصب مقامات سياسي را در دست خود قبضه كرده‏اند.

 

اما در يونان باستان و رم باستان چنين وضعي را مشاهده نمي‏كنيم. جامعه هاي  يونان باستان و رم باستان. جوامعي لائيك (ياغير ديني) بودند. چيزي به نام قوانين شرع وجود نداشت كه حاملانش روحانيون باشند. كتاب مقدسي نبود كه چارچوب انديشة ديني و غير ديني را تعيين كند. عقل مي‏توانست در همه امور چون و چرا كند و به كنكاش بپردازد. ولي در‏ايران باستان مغ‏ها و موبدان عقل را زنجير كرده بودند. در يونان با هراكليتوس و افلاطون انديشة فلسفي از درون انديشة اسطوره‏اي سر بر كشيد. فيلسوفان پيش از سقراط با همان روشي كه امور طبيعي را بررسي كرده بودند امور ديني و سياسي را نيز بررسي كردند. انديشة هندي همه چيز را سيال و ناپايدار مي‏دانست و انديشة چيني همه چيز را پايدار و تغييرناپذير تصور مي‏كرد؛ اما انديشة يوناني در جستجوي پايداري در ناپايداري بود، در پي يافتن امر تغييرناپذير در تغييرات بود؛ يعني مي‏خواست قوانين حاكم بر تغييرات را بيابد.

 

براي انديشة ‏ايراني كه نبرد اهورا و اهريمن را حاكم برجهان مي‏دانست،  مي‏بايست انديشة يوناني عجيب و غريب بوده باشد. پانتئون يا بارگاه خدايان المپ برخلاف اهورا و اهريمن‏ايراني يا يهوۀ يهودي مطيع قوانين طبيعت شد. ارادۀ خدايان يوناني، بر خلاف ارادۀ خدايان ديگر اقوام، نمي‏توانستند قوانين طبيعت را نقض كنند.‏ اين موضوع‏ اين معني را مي‏رساندكه انديشة عقلي يا فرهنگ بر اساطير يا دين يوناني غلبه يافته و دين زير دست فرهنگ قرار گرفته بود. زبان يوناني نيز براي تفكر فلسفي بسيار انعطاف‏پذير بود. با پيدايش تفكر فلسفي، اساطير و سنت نقد شدند و تقدس خود را بيش از پيش از دست دادند. انديشة فلسفي به بحث در مباني حكومت سياسي پرداخت و بر شيوۀ حكومت كردن تاثيرگذاشت. به سخن ديگر، فرهنگ، دين و سياست را زير سلطه خود گرفت. اما در‏ايران باستان موبد موبدان قدرتمندترين ومتنفذترين فرد در كشور بود. موبدان نه تنها حاملان دين و فرهنگ بلكه كارگزاران حكومت نيز بودند يعني در ادارۀ كشور نقش اول را داشتند.

 

مي‏بينيم كه اساطير يك قوم، تاريخ آن قوم را پيشاپيش رقم مي‏زنند. گمان نمي‏كنم چيزي به نام تفكر عقلاني-  انتقادي در‏ايران باستان وجود داشته است. در يهوديت نيز وضع مانند ‏ايران بوده است؛ يعني بر پايۀ دين، جامعه شكل گرفته بود و دين، شكل حكومت و فرهنگ را معين كرده بود. اسلام نيز مانند يهوديت است. درجامعه‏ايران باستان و اسرائيل باستان و جوامع اسلامي، چه در گذشته و چه در حال، دين تعيين گر فرهنگ و حكومت ونظام قضايي بوده است. بعضي از جوانان كشورمان دچار‏اين توهم شده‏اند كه ما پيش از اسلام فرهنگ عقلاني درخشاني داشته‏ايم و حملۀ اعراب به‏ايران ‏اين فرهنگ درخشان را از ميان برده است. گرچه ‏اين احساسات درك شدني است، اما بايد گفت كه در ايران پيش از اسلام هم موبد موبدان وموبدان نفسها را بريده بودند وخونها را در شيشه كرده بودند. علت پذيرش اسلام از سوي‏ايرانيان به خاطر‏اين بود كه آيين زرتشتي مقاومت چنداني در برابر پيشروي اسلام نشان نمي‏داد، و از لحاظ سادگي مانند اسلام بود. فرهنگ پيشرفته‏اي حامي‏آيين زرتشتي نبودكه بتواند مقاومت كند. تفكر‏ايراني سراسر خرافي بود و موبدان به‏ايراني اجازه تعقل نداده بودند. آنچه بود خرافات بود و خرافات. اسطورۀ سوشيانت هنوز هم بر سير تاريخ‏ايران فرمان مي‏راند. مي‏بينيم كه اساطير يك قوم، تاريخ آن قوم را رقم مي‏زنند و سير آن را پيشاپيش معين مي‏كنند.