* آيا تبادلات فرهنگي ما با يونان و بويژه تفكر وانديشة يوناني، چه در پيش از اسلام و چه در دورۀ اسلامي، زمينه‏اي جهت رشد عقل‏گرايي و فرديت و تفكر در زمينۀ دين باستاني‏ايران و در حوزه تفكر اسلامي، براي نمونه در آراي متفكراني چون ابن سينا، فارابي و يا در منازعات كلامي‏معتزله و اشاعره و ... فراهم نساخت؟

 

-  در پاسخ به پرسش پيشين گفتم كه در‏ايران، چه پيش از اسلام و چه پس از آن، دين تعين گر فرهنگ و ساخت حكومت و نظام قضايي بوده است. دين زرتشتي و اسلام اجازه نمي‏دادند كه پيروانشان فرهنگ ديگري را بپذيرند. متفكراني مانند ابوريحان بيروني، ابن‏سينا، فارابي، جرجاني و زكرياي رازي از فرهنگ ديني‏ايران برنخاستند، آنان دست پروردگان فرهنگ يوناني بودند؛ واز‏اين رو در معرض انواع تهمتها و تحقيرها قرار داشتند. ابوريحان بيروني در ديباچۀ كتاب تحديد نهايات الاماكن لتصحيح مسافات المساكن مي‏نويسد:

 

«چون در كار مردم ‏اين روزگار مي‏نگرم مي‏بينم كه همگان در همه جا سيماي ناداني به خود گرفته‏اند و با اصحاب فضل دشمني مي‏ورزند و هر كس را كه به زيور دانش آراسته است مي‏‏آزارند و گونه گونه ستم و بيداد دربارۀ او روا مي‏دارند.(...) در‏اين باره بر مركب هم چشمي‏سوارند و از هر فرصتي براي بيشتر نمودن ‏اين آزمندي بهره مي‏گيرند؛ و كار به جايي كشيده است كه يكباره دانشها را ترك گفته‏اند و به خدمتگزاران دانش بيزاري مي‏نمايند. كساني از‏ايشان كه در‏اين راه زياده‏روي پيشه كرده‏اند، دانش را به گمراهي نسبت مي‏دهند تا همانندان نادان خود را به آن دشمن سازند و به آن رنگ بد ديني مي ‏زنند.»

 

ترجمة آثار فيلسوفان يوناني در زمان مامون خليفه عباسي صورت گرفت ولي هم زمان با آن، متشرعين نيز به مخالفت با فلسفه برخاستند و فلاسفه را ملحد و زنديق خواندند. در ميان دانشمندان قرنهاي چهارم تا ششم هجري كمتر كسي را مي‏توان سراغ گرفت كه به كفر و زندقه و الحاد متهم نشده باشد. از اوايل قرن چهارم هجري تا امروز كتابهاي زيادي در رد فلسفه و علم يوناني و غربي نوشته شده اند كه شايد كتاب غربزدگي جلال آل احمد يكي از موارد اخير آن باشد.

 

شهاب الدين ابوحفض عمر سهروردي عارف قرن ششم هجري(۵۳۹-۶۳۲) در كتاب رشف النصايح الايمانيه و كشف الفضائح اليونانيه، فلاسفه يونان و ابن سينا و فارابي و ديگران را«منافقان زمانه» و«مخانيث دهريه» مي‏نامد و خليقه الناصر الدين الله را ستايش بسيار مي‏كند كه به اعدام مآثر فلاسفه دست يازيده است. او كتاب شفاي ابن سينا را كه كتاب شقا مي‏ناميد به آب بشست. خاقاني در ذم و رد فلسفه يوناني و تحقير فيلسوفان مي‏گويد:

مركب دين كه زادۀ عرب است             داغ يونانش بر كفل منهيد

و يا:

فلسفي گرچه نيست اميرالنحل             همچو زنبور نامسلمان است

مي‏بينيم كه از همان آغاز علم و فرهنگ يوناني را زائده‏اي بيگانه با اعتقادات ديني تصور مي‏كردند و آن را چيزي مذموم مي‏دانستند كه مي‏بايست هر چه سريعتر از شرش خلاصي يافت. در چنين جايي نمي‏توان از تفكر آزاد و رشد فرديت سخن گفت.

 

ترجمة آثار يوناني به عربي نيز موضوع پيچيده‏اي است. ‏اين آثار نخست به سرياني ترجمه مي‏شدند، سپس از ترجمة سرياني به عربي بازگردانده مي‏شدند. مسلماً نه زبان عربي با زبان يوناني خويشاوندي داشت ونه تفكر عربي با تفكر يوناني شباهت. از‏اين رو فلسفة يوناني در روند ترجمه به عربي تغيير معنا مي‏داد و بار اوليۀ خود را ديگر نداشت. زبان فلسفي يوناني از مفاهيم اسطوره‏اي يوناني تكوين يافته بود؛ اما اساطير يوناني يعني تفكر اسطوره‏اي يوناني با تفكر اسطوره‏اي عربي قرابتي نداشت، از‏اين رو تاريخچۀ مفاهيم فلسفي يوناني با تاريخچۀ اصطلاحاتي كه در زبان عربي براي آن مفاهيم جعل شده‏اند همخواني ندارند. به همين سبب توشهيكو ‏ايزوتسو، اسلام شناس ژاپني، فلسفة اسلامي‏را نظامي ‏از واژه‏ها و اصطلاحات مبهم و نيمه شفاف مي‏داند. همين ابهامي‏كه در ترجمة آثار يوناني به عربي وجود دارد، در ترجمة آثار فلسفي به زبان فارسي يا شرحي كه بر آنها نوشته‏اند نيز موجود است.آ‏يا دانشنامه علايي تاليف ابن سينا همان وضوحي را دارد كه ترجمة آثار يوناني به زبانهاي اروپايي دارا مي‏باشند؟ ‏ايا كتاب فن سماع  طبيعي تاليف ابن سينا كه مرحوم محمدعلي فروغي آن را از عربي به فارسي برگردانده است همان شفافيتي را دارد كه مثلاً ترجمه انگليسي فيزيك ارسطو به زبان انگليسي داراست؟ شايد وقت آن رسيده باشد كه از بعضي توهمات ذهني رها شويم و كار علم و فلسفه را جديتر بگيريم.

 

* امروزه در مقايسه با گذشته ترجمه و چاپ متون فلسفي و انسان‏شناسي غرب ما را تا حدودي با بنيانهاي فكري و اجتماعي غرب آشنا كرده،‏آيا فكر نمي‏كنيد كه‏اين مسئله (يعني آشنايي با غرب) ما را از شيوه تفكر حكمي‏ يا اسطوره‏اي يا عرفاني دور كرده باشد؟

 

- ترجمه متون فلسفي به فارسي براي تغيير دادن شيوۀ تفكر ما نابسنده‏اند. ما به خاطر ساختار اسطوره‏اي تفكرمان از متون فلسفي استنباطهاي غلطي مي‏كنيم. آقاي داريوش شايگان كه نامشان بر خواص و عوام آشناست در كتاب خودشان بت هاي ذهني و خاطره ازلي از كتاب كاسيرر فلسفه صورتهاي سمبليك: انديشه اسطوره‏اي نام مي‏برند ومطالبي از آن را نقل مي‏كنند كه براي من كه مترجم كتاب به فارسي هستم حيرت آور است.‏ ايشان همه چيز را در هاله‏اي از تقدس قرار مي‏دهند و در فضاي قدسي سير  وسلوك مي‏كنند. اما كاسيرر در كتاب ياد شده مي‏گويد: چون انديشه اسطوره‏اي فاقد ابزارهاي تحليلي و انتقادي است همه چيز را در هاله‏اي از تقدس و رمز و راز قرار مي‏دهد ولي رمز و رازي وجود ندارد.

 

وقتي داريوش شايگان برداشتتش از كتاب كاسيرر وارونه باشد واي به حال خوانندۀ ميان مايۀ متون فلسفي. بنده كسان زيادي را مي‏شناسم كه كتابهاي فلسفي را مي‏خوانند: اما پس از خواندن آنها، حرفهاي كليشه‏اي هميشگي خود را تكرار مي‏كنند. ‏اين وضع بيانگر ‏اين است كه كتابهاي فلسفي را خوانندۀ ‏ايراني چندان در نمي‏يابد و بر ساخت انديشه اش نيز اثر گذار نيست. ترجمة آثار دكارت را مثال مي‏زنم:‏ آيا ترجمة فارسي آنها همان تاثيري را در‏اينجا داشتند كه در تفكر اروپايي بر جاي گذاشتند؟ مسلماً نه! وقتي مي‏گوييم ساخت تفكر ‏ايراني اسطوره‏اي است يكي از پيامدهاي‏اين ساخت اسطوره‏اي ‏اين است كه تفكر استدلالي برايش اگر محال نباشد لااقل مشكل است، تا چه رسد به‏اينكه‏اين ساخت ذهني بتواند نظامهاي فلسفي را درك كند و به نقد بكشد. تفكر در فرهنگ ما هنوز شكل منطقي و سيستماتيك پيدا نكرده است.

 

* در همين رابطه، برخي براي ارائه شيوۀ تفكر در شرق و از جمله ‏ايران به تفكر عرفاني و حكمي‏شرق در برابر تفكر عقلاني غرب روي آورده‏اند واين دو شيوه را در حكم جنبه هايي از بيان وجود انساني دانسته‏اند؛ لذا مدعي گشته‏اند كه بايد از تفكر فلسفي-  حكمي‏در‏ايران سخن گفت نه از تفكر فلسفي ناب.‏آيا شما به‏اين شيوۀ  نگاه و تحليل معتقديد؟

 

- همان گونه كه اقوام گوناگون‏اند، فرهنگهايي كه مي‏آفريند نيز متفاوت‏اند. زادگاه تفكر فلسفي يونان باستان است. در‏ايران باستان، هند، چين، مصر و بين‏النهرين تفكر اسطوره‏اي-  ديني حاكم بوده است. شايد بتوان گفت كه هند زادگاه تفكر عرفاني-  فلسفي است. تفكر حاكم بر جامعۀ ما پيش از اسلام تفكر شديداً متحجر زرتشتي بوده است و پس از اسلام نيز‏اين تعصب شديد را به اسلام سرايت مي‏دهد. براي گريز از‏اين تعصب وتحجر، بعضي كسان به عرفان روي مي‏آورند. ولي عرفان بر تفكر عقلاني استوار نيست بلكه بر احساس تكيه دارد. مولوي مي‏گويد: «پاي استدلاليان چوبين است.» و بارها فيلسوفان را با عنوان «فلسفيك» به تمسخر مي‏گيرد. پس عرفان نيز در عقل ستيزي و علم ستيزي همسنگر تفكر اسطوره‏اي بوده است. تفكر فلسفي مي‏خواهد بر پايه يك يا چند اصل، نظامي‏فكري براي تبيين امور بر پا دارد. چنين تفكر سيستماتيكي با ساخت تفكر ما بيگانه است. شايد بگوييد ابن سينا و فارابي‏اين كار را كرده‏اند. در پاسخ بايد گفت كه فلسفة ابن سينا و فارابي نيز التقاطي اند و يكدست و همساز نيستند. فلاسفۀ اسلامي ‏شارح فلسفة يوناني و بويژه فلسفة ارسطو بودند ولي خود نظامي فلسفي بنا ننهادند.

 

در‏اينجا شايد ذكر‏اين نكته  بي ربط نباشد كه دانشمنداني مثل بيروني و خيام به رغم نبوغي كه در نجوم و رياضيات داشتند فاقد آن توانايي فكري بودند كه از چارچوب جهان‏بيني ارسطويي-  بطلميوسي گامي‏فراتر نهند و نظام زمين- مركزي را كنار بگذارند و نظرية خورشيد- مركزي را،كه قبلاً آريستارخوس اهل ساموس ارائه داده بود، احيا كنند. ولي كوپر نيك ‏اين شجاعت فكري را داشت كه نظام زمين- مركزي را مردود بداند. مي‏بينيم كه حتي ابوريحان بيروني و خيام نيز نتوانستند نوآوري لازم را داشته باشند.

 

گفتيم كه زادگاه تفكر فلسفي يونان باستان است. بعداً ‏اين ميراث به قرون وسطاي مسيحي مي‏رسد و شكل متحجري پيدا مي‏كند تا ‏اينكه دكارت ظهور مي‏كند و اعلام مي‏دارد كه بايد عقل را از پيشداوريهايي كه آن را تيره و تار كرده است پاك كرد و بايد عقل را محك قرار داد و اعتقادات سنتي و مراجعي مانند كتاب مقدس، پاپ، و حكومت را كه نيرويي خارج از عقل انسان‏اند مردود شمرد و به جز عقل خود به چيز ديگري اعتماد نكرد. با دكارت فلسفة جديد پا به عرصه وجود مي‏گذارد و به سلطۀ خرافات در اروپا پايان مي‏دهد.‏آيا هيچ يك از فيلسوفان جوامع اسلامي‏جرئت در افتادن با سنت را داشته است؟ بعضي ها ممكن است بگويند حلاج بر بالاي دار رفت. ولي حلاج عارف بود ونه فيلسوف؛ و در تاريك انديشي و عقل ستيزي اگر از متشرعين افراطي تر نبوده ملايم تر نيز نبوده است. كتابهاي حكمي‏مانند جاويدان خرد ابن مسكويه، سياستنامه خواجه نظام الملك و نصيحه الملوك غزالي، اندرزنامه و كتابهاي امثال و حكم اند نه آثاري فلسفي مانند كتابهاي جمهوري و قوانين افلاطون يا كتاب سياست ارسطو يا روح القوانين منتسكيو.

 

ذهن روشنفکر ايراني زنداني اسطوره هاست و ذهنيتي پيش مدرن است. اين ذهنيت پيش مدرن را بازنمايي هاي جمعي ما ايجاد مي کنند.